<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ترش و شيرين</title>
<link>http://peivande85.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 28 Dec 2009 10:09:26 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>تعطيلات خود را چگونه گذرانديد؟</title>
<link>http://peivande85.blogfa.com/post-341.aspx</link>
<description>سلام اولين روز كاري هفته‌تون به خير و شادي&lt;/p&gt;&lt;p&gt;همه آپ كردن حسوديمان شد گفتيم خودي بنماييم!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;عجب مي چسبه تعطيلي ...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پنجشنبه از اداره زود رفتم سردرد بدي داشتم .رفتم گفتم بگيرم بخوابم تا عصر... همسر جون كه اومد دنبالم دوستش زنگ زد گفت بياين ناهار نذري بخورين ما هم رفتيم اونجا .بعد ناهار همش مي ترسيدم نكنه بخوان همونجا بمونن تا عصر ... بعدشم كه كلاس زبان داشتم ... اما خوشبختانه چونكه قرار بود خواهر همسرم بيان بايد ساعت 3 مي رفتيم فرودگاه واسه همينم خوشبختانه خوش به حالم شد و 2 ونيم اومديم بيرون .نگو پرواز خواهر همسر و همسر خواهر همسر! كنسل شده و نميان!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به هر حال ما كه دودر كرديم. تا رسيديم خونه ولو شدم رو تخت...يه نيم ساعت نگذشته بود كه ويبره موبايل بصدا دراومد .يك حالي ازم گرفته شد .ديدم شماره يكي از همكارامه گفتم يا ميگن پاشو بيا اداره يا اينكه كاري دارن ديگه.. جواب ندادم... بعد از ده دقيقه دوباره زنگ زد اين دفه معاون سابقم بود .باز جواب ندادم! جسارت و شجاعت رو دارين كه! بعد يه اس ام اس زدن كه رئيس بزرگ كارت داره بهش زنگ بزن!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نميدونم اينا توي ساعت كاري كه 99 درصدشو بيكارن چيكار مي كنن كه بعد از تايم اونم عصر روز پنجشنبه كه سه روز بعدش هم تعطيله زنگ ميزنن! منم محل نذاشتم.. تا اينكه خوب خوابيدم و بيدار شدم دوباره اوليه زنگ زد .ديگه باهاش صحبت كردم و بعدشم زنگ زدم به رئيس جان.. خرده فرمايشاتي نمود و تمام.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;جمعه صبح خواهرهمسر و همسرش و دختر 5 ماهه‌ش وارد شدن... نزديكاي ظهر رفتيم پايين ديديمشون... خونواده همسر بشدت تمام عاشق بچه هستن ديگه داشتن خودشونو واسه اين وروجك خفه مي كردن .بماند كه پدر همسر جان هم حرفي به من زد و كلي ناراحتمون كرد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پدر همسرم خيلي آدم رك و بي پرده ايه... يعني هرررررچي بياد تو ذهنش به زبون مياره اما تو دلش هيچي نيست .اون روز ازش خيلي دلخور شدم اما به روي مبارك نياوردم. شبش هم به همسرك گفتم همچين حرفي زده ... گفت عيبي نداره خودت كه ميدوني چيزي تو دلش نيست... الان كه ديگه يادم رفته اما اون روز چند مرحله دزدكي اشك ريزي كردم!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;واسه ناهار شنبه هم دعوتشون كرديم چون فرداش مي رفتن و ديگه وقت نمي شد.كل روز رو به مهمون داري گذشت ..بعد ناهار مامانش اينا و خواهرش اينا هم اومدن بالا و كلي شلوغ پلوغ شد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;شبش هم اون يكي دوست همسر نذري داشتن و ما رفتيم كمكشون تا 1 ونيم هم اونجا بوديم ... بعدش يه دعواي جانانه با همسر نموديم ... فعلا كه قول داده يه كم روابطش رو كم كنه يا اينكه حداقل وقتي ميريم زود برگرديم.... اينا از ساعت 7 صبح هم با هم باشن تاااااااااا قبل از يك نصفه شب كه از همديگه دل نمي كنن!حرامه قبل از 1 پاشن.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;صبح ديروز هم رفتيم بيرون و هيات و دسته ديديم.شبش هم كه شام غريبان بود&lt;/p&gt;&lt;p&gt;يكي از دوستاي صميمي آقايي كرج زندگي مي كنن و اين چند روزه اومدن اينجا .. ديروز آقامون بهش گفته براي فردا شب يعني دوشنبه شب شام بيان خونه ما.. طرف كلي ناز از خودش متصاعد كرده كه نه! نميام چون شما كرج اومدين خونه ما نيومدين! منم گفتم به درك! لزومي نداره ناز بكشيم كه! خواستيم بهشون احترامي بذاريم خودش نمي خواد ديگه قرار نيست منتشونو بكشيم كه!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;باور كنين وقتي ما رفتيم كرج فقط يكبار زنگ زده بود و تعارف زده بود .حالا از وقتي اون اومده اينجا روزي بيست بار اين همسر من بهش زنگ مي زنه و حالشو مي پرسه... بي ادب!لايق احترام نيست انگار&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 28 Dec 2009 10:09:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=peivande85&amp;postid=341</comments>
<dc:creator>peivande85</dc:creator>
<guid>http://peivande85.blogfa.com/post-341.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>الكي خوش</title>
<link>http://peivande85.blogfa.com/post-340.aspx</link>
<description>سلام عليكم و صباح الخير&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آقا من نميدونم چرا يه روز الكي خوشم يه روز الكي غمگينم .. خودم هم تو كارخودم موندم بخدا .امروز مثلا الكي خوشم! البته به قول گلي درصد زيادي از اين حالات من رو ،حالات همسر ايجاد ميكنه وقتي اون خوبه منم ناخودآگاه شادم و وقتي دپرس باشه منم بي دليل دپرس ميشم!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ديشب بي بـي ســــي يه فيلم نشون داد از بهمــــــــــــن قبادي خيلي ناراحت كننده بود... يه خانواده كرد بودن 5 تا بچه داشت همشون هم كور مادرزاد بودن به خاطر بيماري ژنتيكي ... فيلمش مستند بود .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ديروز از اداره كه رفتم به خاطر شب يلداي قبلش كه تا ساعت 2 بيدار بوديم خيلي خوابم ميومد فوري تا ناهاره از گلوم پايين نرفته بود ولو شدم رو زمين و خوابيدم آي چسبييييييييييييد&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بعدش رفتم كلاس از 5.5 تا 8 كلاس بوديم... ميگم پير شديم خواهر ديگه نشستن رو اين صندليهاي چوبي برامون سخته... ديروز خيلي اذيت شدم &lt;/p&gt;&lt;p&gt;پنجشنبه هم اگه خدا بخواد جلسه آخرشه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;برگشتم خونه و يه نوشيدني بسياااااااااااااار پيچيده به نام كاپو چيـــنو !!!!!‌درست كردم. درست كنين!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اوايل كه اين اسم رو مي شنيدم ميگفتم تهيه‌ش چقدر بايد سخت باشه !!! نگو همون شير قهوه خودمونه ميريزي تو مخلوط كن و ميزني تا كف كنه ... همين!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;و براي امروز هم سالاد ماكاروني درستوندم... آخي ياد ماكاروني هدي افتادم كه توش پنير پيتزا مي ريخت.. مي گفت خوشمزه ميشه.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 23 Dec 2009 05:16:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=peivande85&amp;postid=340</comments>
<dc:creator>peivande85</dc:creator>
<guid>http://peivande85.blogfa.com/post-340.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://peivande85.blogfa.com/post-339.aspx</link>
<description>
&lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://www.glitter-graphics.com/myspace/text_generator.php&quot;&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://text.glitter-graphics.net/psy/k.gif&quot; /&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://text.glitter-graphics.net/psy/a.gif&quot; style=&quot;width: 36px; height: 58px;&quot; /&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://text.glitter-graphics.net/psy/r.gif&quot; /&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://text.glitter-graphics.net/psy/a.gif&quot; style=&quot;width: 38px; height: 61px;&quot; /&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://text.glitter-graphics.net/psy/b.gif&quot; /&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://text.glitter-graphics.net/psy/o.gif&quot; style=&quot;width: 34px; height: 62px;&quot; /&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://text.glitter-graphics.net/psy/m.gif&quot; /&gt;&lt;img width=&quot;20&quot; border=&quot;0&quot; src=&quot;http://dl3.glitter-graphics.net/empty.gif&quot; /&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://text.glitter-graphics.net/psy/a.gif&quot; style=&quot;width: 31px; height: 50px;&quot; /&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://text.glitter-graphics.net/psy/d.gif&quot; /&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://text.glitter-graphics.net/psy/l.gif&quot; style=&quot;width: 29px; height: 52px;&quot; /&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://text.glitter-graphics.net/psy/a.gif&quot; /&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://text.glitter-graphics.net/psy/y.gif&quot; style=&quot;width: 41px; height: 68px;&quot; /&gt;&lt;/a&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 21 Dec 2009 10:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=peivande85&amp;postid=339</comments>
<dc:creator>peivande85</dc:creator>
<guid>http://peivande85.blogfa.com/post-339.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سالگرد</title>
<link>http://peivande85.blogfa.com/post-338.aspx</link>
<description>سلام&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امروز سالگرد ملكوتي و پيروزمندانه عقد ما مي باشد.سه سال پيش در چنين
روزي هنوز عقد نكرديم! ساعت 5 به بعد رفتيم محضر و ما همسر همسرمان شديم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از زندگي كنونيم راضي هستم خدا رو شكر مي كنم و اميدوارم هميشه همين
طور دلمون خوش و تنمون سالم باشه و خدا به اطرافيان و فاميلمون هم عمر
باعزت و سلامت بده&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هنوز هيچ كاري نكردم دلم ميخواد كيك و گل بخرم اما وقتشو ندارم خواهر.
بعد از اداره با خواهرم ميريم بيرون و بعد از اون هم كلاس زبان دارم يعني
اينكه تا شب وقتم پره.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ديروز اداره كه بودم كمبود خواب داشتم و مقداري سردرد... خونه كه رفتم
آش رشته‌م رو تموم كردم. شب قبلش حبوباتش رو پختونده بودم .ديگه نشستم به
سبزي پاك كردن و خورد كردن و پيازداغ و باقي ماجرا.فكر كردم خوب نشده آخه
كشكش رو زياد ريختم اما يه قابلمه كه بردم پايين مادر همسر به همسر گفته
بود خوشمزه شده .. همسر هم سه بشقاب خورد! و كلي خوششان آمد! ملي كدبانو!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خلاصه خودم رو با اين آش پزون سرگرم كردم تا شب شد... بعدش يه ظرف هم
برديم خونه ددي و وقتي برگشتيم ديگه من و آقايي رسما داشتيم خواب مي
رفتيم. &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آقا ديشب ساعت 9 خوابيديم!!!!!! الان هم انگار قرص اكس خوردم اينقدر كه سرحالم.. ميگم هر شب 9 بخوابيم خيلي خوبه ها!&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Sun, 20 Dec 2009 07:17:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=peivande85&amp;postid=338</comments>
<dc:creator>peivande85</dc:creator>
<guid>http://peivande85.blogfa.com/post-338.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ياد ايام</title>
<link>http://peivande85.blogfa.com/post-337.aspx</link>
<description>سلام &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;امروز ياد دانشگاه و 10 سال پيش افتادم... چقدر زمان زود ميگذره امسال بچه هاي متولد 70 و 71 ميخوان كنكور شركت كنن خدايا!!! اينا كه هنوز خيلي كوچولو هستن&lt;/p&gt;
عكس جشن فارع التحصيليمون!
&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://xa.yimg.com/kq/groups/10227907/sn/7559757/name/n_a&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ديروز خدايي جمعه بود... تا ساعت 11 ونيم خوابيدم و اساسي چسبيد من چقدر خواب ذليلم . &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعدشم چونكه شب پيشش دوستاي آقايي و عيالشون خونه ما بودن و
دو تا وروجك بسيار شيطون هم دارن ، نشستم تميز كاري اساسي خونه رو &quot;بستني&quot;
نموديم و سوپي هم پختيم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;يكي از خانمها مي گفت من روزي دو بار خونه رو جارو مي كشم و
هر روز هم گردگيري مي كنم!!!! مي گفت صبحها تا بعد از ظهر كه همسرم مياد
اصلا بيكار نيستم! &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آقا ساعت نزديكاي 1 نصفه شب بود كه يكي از خانمها كه از همسرش
دلخور بود زد زير گريه. انگار خيلي خودشو كنترل كرده بود تا اون ساعت گريه
نكنه. اون كه شروع كرد اون يكي هم اشكاش سرازير شد اين دوتا خونه
باباهاشون اينجا نيست شهرستانهاي ديگه هستن واسه همينم انگار داغ دلشون
يهويي تازه شده بود و با هم گريه راه انداختن .. منم كم مونده بود اشكام
سرازير شه.&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اونا كه از شوهراشون گله مي كنن مي بينم اين همسر عزيز دلبند
من خيلي ماهه .خيليييييييي فقط يه بديهاي كوچولويي داره كه در مقابل اونا
هيچي نيست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نسبت به قبلا خيلي رابطه‌م باهاشون خوب شده و ديگه اصلا اذيت نميشم حتي دلم براشون تنگ هم ميشه. من خيلي ديرجوش و گاهي اصلا نجوشم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;يه ماجرا رو بگم:يه شب خونه باباي همسر رفته بودن خونه دايي
همسر، گفته بودن پس پسر و عروستون نيومدن... مادر همسر هم بنا به گفته هاي
قبلي همسر جانمان گفته بود چند بار اومدن شما نرفتين نميان ديگه.زندايي هم
گفته بود عروستون آدم كم حرفيه و اينا...نميشه بريم خونه‌شون ... اولا هيچ
ربطي نداشته،وقتي كسي مياد خونه‌ت نمي توني به اين بهونه نري!!!! حالا اگه
بهونه ديگه اي بود آره.&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آقاي همسر بنده نيز اين گزارشات رو به من داد و ايراد رو از
من مي گرفت... ميگم بابا من با زندايي عامي و كم سواد و مسن تو و بي ربط
به خودم چه حرفي دارم بزنم!!! من با همسن و سالهام هم به زور ارتباط
برقرار مي كنم چه برسه به زندايي تو!ميگه نه تو اين اخلاقت باعث ميشه رفت
و آمدهامون كم بشه...خوب بشه&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به نظر شما اين ضعفه؟؟ اصلا لزومي داره كه ما با دايي و خاله
هاش ارتباط داشته باشيم؟ من با خاله دايي هاي خودم هم ارتباطي ندارم.گفتم
اصلا دليلي هم نداره ما از اونا انتظار داشته باشيم بيان خونه‌مون. از
هيچكدوم از دايي و خاله هاش انتظار ندارم بيان ... چون خودم هم قبول دارم
نمي تونم باهاشون ارتباط برقرار كنم.شايد در حد جملات مودبانه و محترمانه
فقط.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به آقايي گفتم ميتوني اين رو هم به حساب ضعف من بذاري كه نميتونم هم تغييرش بدم!!!&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Sat, 19 Dec 2009 06:52:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=peivande85&amp;postid=337</comments>
<dc:creator>peivande85</dc:creator>
<guid>http://peivande85.blogfa.com/post-337.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تولد همسر</title>
<link>http://peivande85.blogfa.com/post-336.aspx</link>
<description>وااااااااااااااااااااااااااااا&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آقا من آخر پست ديروزم نوشته بودم كه تولد همسر مي باشد و كلي لاو تركونده بودم ... امروز وبلاگم رو باز كردم ديدم اون تيكه نيست . يعني چه؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آره ديروز تولد همسرم ميباشد .بود ببخشيد&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 17 Dec 2009 05:54:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=peivande85&amp;postid=336</comments>
<dc:creator>peivande85</dc:creator>
<guid>http://peivande85.blogfa.com/post-336.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>متفرقات</title>
<link>http://peivande85.blogfa.com/post-335.aspx</link>
<description>سلام و وقت همه به خير و شادي&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دوباره موج خلوتي وبلاگستان راه افتاده انگار .. مقاديري سوت و كوره&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مدتيه تو اداره خيلي ساكت و خشك شدم ... همين طوري ... زده
شدم .از وقتي رئيس كوچيكه عوض شده اصلا اداره رو دوست ندارم ... نه اينكه
رئيس جديد بد باشه ها ، اتفاقا خيلي هم با من خوبه .. اينم اصفهان درس
خونده و دانشگاه منو كامل مي شناسه و ميگه كم كاري نيست تو اون دانشگاه با
اين معدل فارغ التحصيل شدن! .. ولي كلا از اداره و سيستمش و تبعيضاتش بدم
اومده&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ديروز يكي از دوستان مي گفت ملي ! بچه ها ميگن احتمالا بار د
ار شدي تغيير كردي! گفتم هر كي گفته بيخود گفته .. شايد كمي چاق شده باشم
واسه همونه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ميگه نه كلا اخلاقت عوض شدي بزرگ شدي!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راستي ميان ترم زبان فقط نيم نمره اشتباه داشتم. ديروز خانمه
مي گفت ياد بگيرين يه خانم متاهل و شاغل و خونه دار و شوهردار از همتون
بيشتر شده!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آقا من سرما كه خورده بودم دكتره برام آمو.كسي ك.لاو نوشته
بود... هر روز تا امروز سردرد و منگي و گيجي داشتم نگو از همين قرصها
بوده.. ديروز ديگه نخوردم و الان خوبم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;يه مطلب متفرقه ديگه: اداره بهمون بن 40 تومن داده بود اين بن
رو پارسال يا سالهاي پيش مي برديم رف.اه هممممه چي مي خريديم الان ديگه
ارزشي نداره! واسه همين مقداري پول روش گذاشتيم و يك عدد سرخ كن خريديم
بگو مباركه!&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 16 Dec 2009 07:18:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=peivande85&amp;postid=335</comments>
<dc:creator>peivande85</dc:creator>
<guid>http://peivande85.blogfa.com/post-335.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سرماخوردون</title>
<link>http://peivande85.blogfa.com/post-333.aspx</link>
<description>سلام وقت همگي به خير و شادي و بركت&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خوب ديروز مريض بودم نيومدم!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;راستش فكر كنم از بس فكرم مشغول بود و دپرس بودم و ناخوش، همه امواج منفي اطرافم جمع شدن و بصورت سرماخوردگي بروز كردن.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پنجشنبه از اداره يه ساعت زودتر رفتم خونه بابام و چندين ساعت رو به توجيه مساله پرداختوندم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;شب قبلش كه رفتيم عروسي پسردايي همسر، من بازم مقاديري جنباندن از خودم بدر كردم و آروم ننشستم .وقتي برگشتيم از ماشين تا خونه‌شون كه رفتيم حس سرماي شديدي بهم دست داد و اينجوري شد كه الان سرماخورده مي باشيم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آره داشتم مي گفتم .پنجشنبه با اون حال خراب و كم خوابي رفتم و قضيه رو نيمه خاتمه دادم.همون شب هم داداش خطاكار زنگ زد و از آقامون عذرخواهي كرد. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;جمعه هم سري بهشون نزديم. خيلي اتفاقي ... نگو خونواده پدري فكر مي كنن كه همسر بنده در قهر مي باشد .عمدا نميره و براي خودشون نشسته بودن قضيه رو بزرگ كرده بودن.آخه واسه ناهار هم گفتن بريم كه آقاي محافظه كار ما نيومد و نرفتيم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سرتونو درد نيارم... ديشب رفتيم و همه چي تموم شد ديگه.ولي كلي اين وسط من اذيت شدم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ديروز و امروز رو استعلاجي داشتم اما امروز ديگه گفتم بيام سر كار.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;واقعا دلم براي خودمون، ما كارمندان خانم و همسرانمون مي سوزه.ديروز اينقدر بهم خوش گذشت كه خونه بودم سر حوصله آشپزي كردم و خونه رو تميز كاري نمودم... ظهر كه همسر اومد خونه گرم بود بوي غذا ميومد ... هميشه كه ميره خونه سرد و سوت و كوره... الهي بميرم... آخه اون ساعت حدود 1 ميره خونه ...اگه ناهاري آماده كرده باشم گرم ميكنه اگرم نباشه اينطوري نيست بره پايين پيش مامانش بخوره... اين خصلتش رو دوست دارم تنها خوري نمي كنه.هرچند براي من كارو سخت ميكنه و همش بايد فكر ناهارش باشم .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اينقدر اين پست رو بريده بريده نوشتم كه ديگه الان چيزي به ذهنم نميرسه.وسطش ماموريت و اينور اونور هم رفته مي باشم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 13 Dec 2009 08:19:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=peivande85&amp;postid=333</comments>
<dc:creator>peivande85</dc:creator>
<guid>http://peivande85.blogfa.com/post-333.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://peivande85.blogfa.com/post-332.aspx</link>
<description>سلام بر همگي&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ببخشيد انرژي منفي ميدم اما امروز كلا حال خوبي ندارم ...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اولين دليلش اينه كه وقتي ما رفته بوديم كرج داداش كوچيكه نيومد و خونه موند. يه روز زنگ زد يه وسيله خواست از خونه برداره ببره كوه با دوستاش كه مامان و داداش بزرگ مخالفت كردن...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اونم از اونجاييكه خيلي عصبيه .. دوباره زنگ زد به گوشي من و كلي تهديد كه اگه نذارين ببرم خونه رو خراب ميكنم!!!! منم عصباني شدم گفتم هر كاري مي كني به درك! و قطع كردم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نگو آقا عصبي شده و زده دي وي دي ما رو كه اونجا بود داغون ميكنه!!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;وقتي اون يكي داداش زنگ زد و گفت همچين كاري انجام داده مغز همگي سوت كشيد! منم گفتم تا پولشو ندي راضي نميشم!!! &lt;/p&gt;&lt;p&gt;همسر هم بشدت تمام بهش برخورد و اين چند روز همش داره غرغر ميكنه... &lt;/p&gt;&lt;p&gt;ديشب مامان بنده خدا زنگ زد 20 دقيقه با من و همسر صحبت كرد و گفت خودم هم باهاش اتمام حجت كردم گفتم بايد يكي عين همون بخري براشون... و مقداري هم با آقايي صحبت كرد كه البته ايشون كماكان سر حرف خودش بود كه كار اشتباهي انجام داده و بخشودني نيست.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حالا افتاده رو دور تسلسل.. مامان ديشب ناراحت شده كه :من وقتي عذرخواهي كردم بايد آقاي بنده كوتاه ميومده ولي نيومده... در حاليكه من كه مستمع بودم مي شنيدم همش مي گفت مادر شما خودت رو ناراحت نكن من از دست اون فقط دلخورم ...شما ناراحت نباشين&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به هر حال چند دقيقه پيش خواهرم زنگ زد و ماجرا رو گفت الانم من ناراحتم... دوست نداشتم و ندارم بين همسر و خونواده پدريم كدورتي پيش بياد.. البته پيش نيومده خودم امروز فردا ميرم اونجا حلش مي كنم اما الان حالم گرفته شده.خدا بگم اين پسر رو چيكار كنه كه اينجوري همه چيزو قاطي پاطي كرده&lt;/p&gt;&lt;p&gt;يكي ديگه هم اينه كه رفتم وبلاگي كه ليلا يادآوري كرده بود رو يه بار ديگه خوندم بازم حالم گرفته شد...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آقا ما تو كلاس زبان بهتون گفته بودم كه چند تا راهنمايي و دبيرستاني داريم... يكيشون كه فكر كنم حدوداي سوم راهنمايي باشه و پدرش دندانپزشكه و خودش بشدت شيطوون بلاست رو در نظر داشته باشين...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اين كوچولوي لاغر اندام خيلي شيطونه .خوب بچه است ديگه...فقط يه داداش كوچيكتر از خودش داره. گاهي ازش خسته ميشم گاهي خنده‌م ميگيره به كارهاش...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پنجشنبه كه من كلاس نرفتم ديروز هم امتحان ميان ترم داشتيم... كلاس كه رفتم ديدم نيومده و چون خيلي شيطونه كاملا نبودنش محسوسه...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تا اينكه يكي از بچه ها بهم گفت مامانش فوت شده!!!!!‌ خدا نصيب نكنه .. ميگن سرطان داشته كلي دلم به حالش سوخت.. امروز هم يه تعدادي از همكلاسيها قراره برن خونه‌شون اما من بعيده چون بايد برم صفاصورت&lt;/p&gt;&lt;p&gt;امشب هم عروسي پسردايي همسرمان مي باشد... همه جا پخش شده كه خانمش جهيزيه توپي آورده... و پسره ليسانس عمران و سربازه!!!! يعني حقوقي نداره... از اونجاييكه باباي خانمش پولداره قراره عذر ميخوام زالوي اون بشه!!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Dec 2009 07:05:27 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=peivande85&amp;postid=332</comments>
<dc:creator>peivande85</dc:creator>
<guid>http://peivande85.blogfa.com/post-332.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سفرنامه</title>
<link>http://peivande85.blogfa.com/post-331.aspx</link>
<description>سلام&lt;/p&gt;&lt;p&gt;صبح همگي به خير&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ديروزتون هم مبارك.فكر كنم حج رفتگان برگشتن آره؟ من حج تمتع رو خيلي دوست دارم دلم ميخواد اگه رفتم تمتع برم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خوب ما پنجشنبه رفتيم كرج.. خيلي راه بود دلم براي همسر مي سوخت كلي. من و مامان و خواهرم رديف عقب نشستيم و بابام جلو بود... منم همش چشمم به جاده بود و پا به پاي آقاي راننده رانندگي كردم! &lt;/p&gt;&lt;p&gt;داداش و خونواده‌ش هم بسي مشعوف شدن از ديدن ما.عصر جمعه رفتيم خيابون گردي ... خانم وبچه هاش بشدت از تنهايي اونجا خسته شدن و فكر كنم تابستون برگردن... من نميدونم چرا خيلي دوست دارم برم يه جايي بجز اينجا زندگي كنم... البته مي دونم سختي زيادي داره مخصوصا براي آدم هاي وابسته اي مثل من! ولي دوست دارم حداقل براي چند سال هم كه شده ازاينجا بريم..&lt;/p&gt;&lt;p&gt;جمعه شب هم رفتيم خونه خواهر بزرگ آقامون كه اونا هم كرج زندگي مي كنن يه شب اونجا مونديم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دو تا پسر دهه بيستي داره و يه دختر 10 ساله زبون دراااااااااااز. شوهرش خونه نبود.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;صبح شنبه گلاب به روتون و روم به ديوار دبليو سي ميخواستم برم ساعت 7 و نيم!!! رفتم تا دم در دبليو سي ديدم همه تو هال و نزديك در محل مربوطه خوابيدن! كلي خجالت كشيدم! &lt;/p&gt;&lt;p&gt;تازه بعد هم كه در رو خواستم وا كنم ديدم از اون ور تحت فشاره و يكي اونجا مي باشد!!! ديگه رسما داشتم آب مي شدم مي گفتم خدايا چقدر بده جايي باشي كه معذب باشي!!! اگه خونه داداش خودم بود داد مي زدم كي دستشوييه؟ يالا بيا بيرون!!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خولاصه دست از پا درازتر برگشتم... ديگه هم روم نميشد برم ! خوابم هم نمي برد! آقايي هم همش اصرار داشت كه دوباره برم! گفتم بابا روم نميشه.ديگه ساعت 8 ونيم بعد از يكساعت زجر كشيدن! آقايي رفت ديد انداخت ببينه كي خوابه كي بيدار كي كجاست ! بعد كه همه جا امن و امان بود رفتم!!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خيلي سخت بود خلاصه ... ببخشيد !&lt;/p&gt;&lt;p&gt;صب اون روز هم رفتيم بيرون و بعد از ناهار رفتيم خونه داداش .. بعد از كلي مسير گم كردن و اعصاب خردي البته.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;باز عصرش رفتيم بيرون و پول هدر داديم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ديروز كه داشتيم بر مي گشتيم بيشتر مسير بارون ميومد... راننده‌مان هم دست تنها.. منم الكي مي گفتم اگه گواهينامه همرام بود كمكت مي كردم اما عمرا!!!! يه جاهايي مه بود اصلا ديد نداشتيم...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به هر حال سفر خوبي بود و من كلي خوشحالم كه رفتيم. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;همسر مهربانم.. درد و بلات به جانم... دستت درد نكنه كه اين همه زحمت رو به خاطر من و خونواده‌م كشيدي .. اين هم يادم باشه كه وقتي تو اين همه مسير رو بخاطر من اومدي منم بايد جاهايي كه سختمه باهات بيام !جاست فور يو.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;راستي اونجا درب اره ا لي رو ديديم خيلي فيلم خوبيه خيلي... جمعشون شبيه جمع دوستاي همسرمان مي باشد... همش مي گفتم حاجي! ببين اينا از شما بهترن با خانمهاشون شوخي مي كنن واليبال بازي مي كنن .. ميگن مي خندن... اما شما همش مي شينين دور هم و قليون مي كشين!&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 07 Dec 2009 05:13:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=peivande85&amp;postid=331</comments>
<dc:creator>peivande85</dc:creator>
<guid>http://peivande85.blogfa.com/post-331.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
