تبليغاتX
ترش و شيرين - دلخوري
دلخوري پنجشنبه چهارم تیر 1388 8:6
سلام و وقت شما بخير

ديگه از مباحث بيرون بگذريم و گذاري كنيم بر داخل خانواده

امروز از آقايي دلخورم...

ديروز رفته بود خونه داداش كبيرش واسه كمك كه يكي از كارگرها كاتر از دستش در ميره و ران خودش رو سفره مي كنه .. اينم دست تنها بوده مجبور ميشه باهاش بره دكتر و بخيه‌ش كنن .همه مسيرها رو با نيسان رفته بود و اين معطلي باعث اعصاب خورديش شده بود . اين يكي.

بعد كه مياد خونه .... داداش كوچيكش كه چندي پيش مورد اصابت چاقو در دعواي خياباني قرار گرفته و عصب مصب دستش بريده،ميگه من به ضارب رضايت ميدم . باز اين همسر بنده كاسه داغ تر از آش ميشه و ميگه نبايد رضايت بدي .ممكنه دستت تا آخر عمرت مث روز اولش نشه و با هم بگو مگو مي كنن. اين دو.

زنگ ميزنه به خواهرش ميگه خواهر جان اون صد تومني كه من برات كلي دنبالش بودم تا دادگاه برات نوشتش ،چرا نميري تحويل بگيري؟ ميگه وقت ندارم . اين سه.

اما اينا همه به من ربطي نداشت ...همش باهاش كل كل ميكردم و ميخواستم حالش خوب بشه .حدود يه ساعت هم رفتيم خونه باباش و برگشتيم .كلي سر به سرش گذاشتم كه از اون حالت عصبانيت و ناراحتي بياد بيرون.

آخر شب قبل از اينكه مسواك بزنم رفتم باهاش شوخي كنم كه گفت :خسته شدم... گفتم از چي؟ ميگه از زندگي ،از ازدواج ،از تو... يه چند روز برو خونه بابات!!! (البته از اين حرفا ميگه هرازگاهي، به قول خودش با حالت شوخي!) كلي كنف شدم ... سرمو انداختم پايين و رفتم مسواك زدم كه برم بخوابم...

خودش فهميد كه ناراحت شدم اومده مياد ميگه بابا باهات شوخي كردم چقدر تو بي جنبه اي.. ديگه باهات شوخي نمي كنم ...تازه ميگه امروز من اعصابم خيلي خورد شده تو ديگه اذيت نكن. گفتم اذيت نمي كنم ازت فاصله گرفتم كه تو كمتر منو حس كني چون خسته شدي .. ميخوام راحت باشي!!!

به نظر من هر شوخيي يه مقدار جدي هم توش داره حدود 50 درصد. تا يه فكر نياد تو كله آدم كه به زبونش نمياد. حتما راست راستي خسته شده ... من هيچوقت هيچوقت دلم نمياد بهش بگم خسته شدم... ياد حرف شيوا افتادم تو كامنتاي گلي... دلم ميخواد برم يه ماموريت يكماهه تا خوشحال بشه كه يه مدت منو نمي بينه... مردا همين طورين وقتي زياد بري طرفشون و محبت كني ،اونا كم كم فاصله ميگيرن...

خلاصه اينكه امروز خيلي ناراحتم...

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |