تبليغاتX
ترش و شيرين
دعوا و آشتي يا همون ترش و شيرين! شنبه سی ام آبان 1388 11:47
خوب از اول مي نويسم!!!!

سلام و وقت بخير

از صبح هر كاري كردم بلاگفا نميذاشت وارد بشم يوزر و كد ميخواست هر چيزي هم وارد مي كردم قبول نمي كرد...

خوب چه خبر ؟ حال و احوال؟ كم پيدا شدين كلا همگي!!!

بنده نيز خوب هستم و ملالي نيست... تو اداره خيلي ساكت شدم و همش تو اتاق مي شينم ... دوربينها هم قراره فردا رسما شروع به كار كنند...

رئيس جديدمون از نظر علمي به مراتب بهتر از قبليه ... از دانشگاه آزاد نجف آباد مهندسي يه رشته اي رو گرفته ... خيلي بهتر از قبليه .

رئيس قبلي بشدت قانون گريز بود و مسلك و مرام خودش رو داشت ... با دستور اون و اقدام من، نامه هاي غيرقانوني زيادي  نوشته شده... خدا كنه گير نيفتم يه روزي!!!!

امروز رفتم پيش معاون جديد و بهش گفتم آقا من مجبور بودم در مواردي كاري رو كه مي دونستم خلاف قانونه انجام بدم چونكه رئيس و معاون اسبق دستور ميدادن و من كارشناسي بيش نيستم! گفت عيب نداره زين پس هركسي خواست كار خلافي انجام بده به خودم بگو تا جلوشو بگيرم! كه من انجام نخواهم داد! مجبورم واسه خودم دشمن تراشي كنم!

ديروز اينجا واقعا سرد بود خيلي! خونه‌مون هم خيلي سرده ... گازكشي كل شهر انجام شده به ما كه رسيد زمستون شد و يحتمل بره تا بعد از عيد! سراميكا يخ يخه... تا پايين بخاري روشن نكنن فايده نداره.

در اين سرما با دوستان آقايي رفتيم بيرون.. هرچند من از آقايي دلخور بودم بدين شرح:

پنجشنبه عصر يه عروسي از اقوام دور بنده دعوت بوديم و از اونجاييكه اونا مراسم ما اومده بودن رسم ادب بود كه ما هم بريم.آقامون اولش گفت نه نريم.. بعدش گفت بريم .. بعدش كه من رفتم خونه گفت نريم! نگو مي خواسته اذيتم كنه و قصدش اومدن بوده...

منم كه اول قرار بود با مامانم اينا برم ديدم نه بابا خوشش اومده هر بار منو تنها بفرسته اين تيپ مراسم، لج كردم و گرفتم خوابيدم! اونم خواب بود

يهويي بيدارم كرد و گفت عهههه چرا خوابيدي؟!!!! پاشو بريم عروسي ... منم گفتم نمي خوام و دوباره خوابيدم!

بعدش كه پاشديم و كلي قسم و قرآن و ارواح اين و اون خورد كه قصدم رفتن بوده فقط خواستم حالگيري كنم تو چرا خوابيدي و نقشه منو بهم زدي؟... گفتم واقعا هم عجب حالگيري كردي!

خلاصه همون شب گفت ملي مياي بريم خونه "ش"؟(از دوستانش) گفتم چشششششششششم الان ميام! نرفتم و حالشو گرفتم.... اينجا احساس كردم رامين و روشنك مي باشيم!رفتم پايين و خواهران و مادرش را بر او شورانيدم... آي كيف كردم اونا هم طرف من بودن

ديگه اون شب و روز بعدش من كلي بداخلاق بودم و نامهربون... كلي هم فكراي بد كردم كه آره، من هميشه با اون همه جا ميرم و ميگم چيزي نگم ناراحت بشه اما سالي باري كه من ازش ميخوام جايي بريم ميگه نه دوست ندارم و .... اينا ديگه

جمعه هم دوستش زنگ زد بياين بريم بيرون بازم گفتم نه!نميام! كه خانم دوستش گوشي رو گرفت و با من صحبت كرد ديدم ديگه خيلي زشت ميشه نريم .و رفتيم! اونجا عليرغم سردي هوا خوش گذشت...

دم غروب نشستيم دور آتيش و مردها ترانه مي خوندن با تنبك و دست... 5 زوج و يك فرد! بوديم.كلي هم عكس گرفتيم.

وقتي هم كه برگشتيم آقايي مرا دلنوازي فرمود و گفت ديگر با من اينگونه رفتار نخواهد كرد!باشد كه همين گونه شود

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

اخبار داغ اداري دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 13:54
سلام

دومين پست امروزمه با دو تا خبر داغ تنوري

يكيش اينه كه بعله دوربينها امروز راه اندازي شد به سلامتي واسه اينكه بدونن روزي چند بار ميريم دبليو سي و اتاق همكارها!!

دوم اينكه رئيس كوچك و معاونمون عوض شدن... رئيس جديدمون ماشالله همين هم اتاقي ما مي باشد كه زماني من رو استخدام كرده و يكي از بي نظم ترين نيروهاي اداره هستن! خيلي عاليه .. مدينه فاضله!!!

به بقيه انگيزه ميدن كه دير بيان زود برن مرخصي فرت و فرت بگيرن و كار انجام ندن!

من چرا هميشه زود ميام خدايا!!!! چرا كار انجام ميدم ... چرا مرخصي روزانه نمي گيرم؟؟؟چرا ...

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

راننده! دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 8:11
سلام عليكم و وقت بخير

راستش ميخواستم بنويسم چقدر درس خوندن و زمان براش گذاشتن سخته كه ديدم ليلا نوشته...

البته مشكل من رفت و آمد زياده ...

اين روزا يه مشكل جسماني هم برام پيش اومده كه نمي دونم چيه و بايد امروز عصر برم دكتر... نميشه توضيحش بدم ...

كلاس زبان اين ترم بهم خوش ميگذره و منتظر تمام شدن وقتش نيستم .. خدايي مربي سطح قبلم قوي نبود يعني طوري بود كه همش مي نشست با بچه ها به شوخي و مسخره بازي مي گذروند ولي اين خانمه جدي تره...

جديدا نمي تونم مثل قبلا ها رانندگي كنم! با ماشين قبليه مسلط شده بودم و تنهايي ميومدم بيرون اما الان نه! آقايي هم همش ميگه چرا نمي توني؟ ديروز از اداره كمي زودتر رفتيم اومد دنبالم ... گفت بيا رانندگي كن منم با كفش پاشنه دار نتونستم خوب رانندگي كنم ... دعوام كرد! از اداره خودشون خسته و ناراحت بود سر من خالي كرد! البته حرفي نزد فقط گفت چرا همش بهونه ميارم كه نمي تونم؟ چرا مث قديم رانندگي نمي كنم؟؟‌ منم پياده شدم و گفتم ديگه اصلا من رانندگي نخواهم كرد!

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

دوربين... چهارشنبه بیستم آبان 1388 8:16
سلام...

امروز حالتون چطوره؟ خوب و خوشين؟ خدا رو شكر

من درون مغزم يه سري انرژيهاي منفي بود الان بيشتر هم شد از آقامون كه دلخورم اينم اضافه شد...

اومدن داخل سازمان دوربين مدار بسته گذاشتن و يكيش دقيقا روبروي در اتاق ما گذاشتن و منم كه روبروي در هستم! اعصابم را خراب كرده است. بابا شايد من خميازه اي بكشم شايد ناخوش باشم شايد يه روزي گلاب به روتون معده‌م روان بشه مجبور باشم فرت و فرت برم دبليو سي!! اين چه كاريه آخه؟

ميخوان بسنجن كارمندا چقدر كار دارن؟ مي خوان بدونن چند ساعت مفيد كار مي كنن؟ اينا كه عيانه...

اه ...

ديگه نه ميتونم ماشين نويسي برم نه دبيرخانه !!!! همش بايد بشينم پشت اين سيستم درپيت و الكي بهش زل بزنم... فردا هم آرتروز و كمر درد و هزار تا مرض ديگه مي گيرم!

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

ماموريت و مابقي دوشنبه هجدهم آبان 1388 10:46
سلام وقت همه بخير

ديروز من نبودم رفته بودم ماموريت شهرستاني كه 2 ونيم ساعت فاصله داره و جاده‌ش هم بشدت بشدت بد هست.يعني يه چيز ميگم يه چيز مي شنوين...

ساعت 4  و مقداري برگشتيم 5 كيلومتر مونده بود به وطن به راننده گفتم حالم خرابه و وايسه... كم مونده بود گلاب به روتون بشم...

تازه مصيبت اينجا بود كه ساعت 5 هم بايد ميرفتم كلاس زبان دو جلسه از شروعش گذشته بود و من نرفته بودم. اومدم خونه يه قرص پروفن عليرغم ميلم به خوردن قرص،خوردم كمي خوب شدم و رفتم ...

امروز هم آقايي رفته همون شهرستان...

چه كلاسي ! به به همشون نوجوان هستن بجز يكي دو نفر... چقدر بد .. البته مدرسش خيلي خوب بود برعكس ترم پيشم...فعاله معلومه.

بعدشم چونكه ناهار كيك و شير خورده بوديم داشتم ضعف ميكردم پيامك فرستادم به همسر كه درياب مرا! گرسنمه... بعد ازكلاس هم رفتيم يه كباب بيرون خورديم و رفتيم نمايشگاه كتاب...

راستي چند تا كتاب خوب پيشنهاد بدين بخرم... وقت نشد خوب بگرديم داشت تعطيل ميشد.كتابي نميخوام كه افسرده‌م كنه ... كتابهاي موفقيت و از اين قبيل لطفا... ممنون ميشم

داداش بزرگم كه ساكن كرج هستن دلشون هواي وطن كرده و ميگه ميخوان برگردن... ميگه خانم و بچه هام ديگه طاقت ندارن تنهايي... منم براش نوشتم به نظرم اگه از لحاظ كاري اونجا بهتره بمونين اينجا همچين هم آش دهن سوزي نيست من خودم اگه موقعيتش باشه كه از اينجا بريم فورا قبول مي كنم و اميدوارم اين اتفاق بيفته... 

جواب داده كه نميتونن ..خانمش داره ديوونه ميشه تو خونه ،بچه هاش همبازي ندارن و اينا... منطقي نيست اما چه ميشه كرد فكر كنم تصميمشون رو گرفتن كه بيان... انشالله هر چه خيره براشون پيش بياد


آهان يه چيزي... خانم داداش 4 كه پسرش 2 سال و يكي دوماه داره باردار شده!!!! ناخواسته!! خانم قرص ميخوره فراموش ميكنه پنج شبي بعد يهويي با هم 6 تا ميخوره و خيالش راحته كه رفع خطر شده غافل از اينكه بعلهههه! تازه گفته بود فقط از ملي خجالت مي كشم!!!!

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

ختم قرآن شنبه شانزدهم آبان 1388 10:25
سلام ...

اصلا دل و دماغ نوشتن ندارم هنوزم كامل باور نكردم اون اتفاق براي هدي... افتاده باشه

كاش يه روزي بياد و بگه نه !!! من هستم! من زنده‌م! ني ني م هم داره دنيا مياد...يسنا داره بدنيا مياد...

 

بچه ها اين اتفاق باعث شد بدونيم كه چقدر ناديده و ناشنيده همديگه رو دوست داريم.. هرچند حتي ممكنه دعوا هم بكنيم اما هرگز بد همديگه رو نمي خوايم...

 الهه تو وبلاگش ختم قرآن گذاشته هر كسي دوست داره بياد و براي روح دوستمون و خانواده كوچيكش كه قرار بود بزودي سه نفره بشه تو اين ختم شركت كنه...

مواظب خودتون باشين...

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

آنفولانزا جمعه پانزدهم آبان 1388 13:20

 “دكتر ويناي گويال”


در هنگام اپيدمي جهاني يك بيماري، امكان عدم تماس با عامل آن بيماري تقريباً غيرممكن است در حاليكه امكان پيشگيري از ابتلاء به آن وجود دارد.

هنگامي كه هنوز سالم هستيد و بدن شما علائمي از ابتلاء به آنفولانزاي نوع A را نشان نمي‌دهد، رعايت چند دستورالعمل ساده از ابتلاء به بيماري و يا توسعه آن جلوگيري مي‌نمايد.

تنها راه ورود ويروس آنفولانزاي نوع A از طريق دهان يا بيني مي‌باشد. براي پيشگيري از بيماري كافيست نكات زير را رعايت نمائيد:

1)       دستهاي خود را چندين بار در روز بشوئيد.

2)      هيچيك از اجزاء صورت خود را لمس نكنيد و در مقابل اين وسوسه مقاومت نمائيد. (مگر براي خوردن، نوشيدن، شستشو و ساير امور ضروري)

3)      دوبار در روز با آب نمك ولرم قرقره نمائيد (مي‌توانيد از محلول ليسترين نيز استفاده نمائيد.) ويروس آنفولانزاي نوع A از هنگام ورود از طريق دهان يا بيني به مدت 2 الي 3 روز در گلو باقي‌مانده و همانجا تكثير مي‌شود. با قرقره محلولهاي ضد‌عفوني كننده مانند آب نمك يا ليسترين مي‌توانيد از تكثير ويروس و ابتلاء به بيماري جلوگيري نمائيد. اين توصيه ساده را بي‌اهميت تلقي ننمائيد.

4)      همانند بند 3، بيني خود را نيز حداقل يك بار در روز با آب نمك شستشو نمائيد. اين موضوع ممكن است براي برخي افراد كمي مشكل بنظر برسد اما با كمي تمرين موفق خواهيد شد.

5)      مصونيت خود را از طريق مصرف غذاها و ميوه‌هاي حاوي ويتامين C افزايش دهيد. چنانچه ناچار از مصرف قرصهاي ويتامين C مي‌باشيد، از وجود روي (Zinc) در آنها اطمينان حاصل نمائيد.

6)      هرچه مي‌توانيد مايعات گرم مانند چاي،‌قهوه و .... بنوشيد. اثر نوشيدن مايعات گرم مشابه قرقره نمودن آب نمك اما بصورت معكوس مي‌باشد. با قرقره نمودن، ويروس را از بدن خارج مي‌نمائيم و با نوشيدن مايعات گرم، ويروس را به داخل معده انتقال مي‌دهيم كه در آنجا امكان تكثير ندارد.

پيشنهاد مي‌كنم اين دستورالعملها را براي سايرين ليست نمائيد. شما نمي‌دانيد چه اشخاصي ممكن است با توجه به آن زنده بمانند.

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 7:56
نمي دونم چي بايد بنويسم

هرگز فكر نميكردم اتفاق به اين بدي به اين دلخراشي براي يكي از بهترين دوستاي وبلاگيم بيفته

ديگه حتي نمي تونم چيزي بنويسم...

هركسي از اينجا رد ميشه يه فاتحه نثار خونواده دوست عزيزم هدي بخونه...

يكي بياد بگه چي شده جريان فوتشون چطور بوده ...

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

هدي... سه شنبه دوازدهم آبان 1388 8:4
خواهش مي كنم اگه كسي خبري از هدي داشت به منم بگه

بغض كردم....

خيلي نگرانم...

خدا كنه دروغ باشه

اينجا در موردش نوشتن

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

درس دوشنبه یازدهم آبان 1388 11:5
سلام وقت همگي به خير

مث اينكه مدتيه نبوده بوده ام

آقا ديروز توسط يكي از دوستان ترسانيده شدم و ميخوام برم يه چكي از سيستم معده روده و اينا بكنم... البته اين چند روز نميتونم اما بالاخره خواهم رفت

ديروز واسه شام داداش رو با بابا اينام دعوت كردم واسه شام... حالا تو اين سه سال و مقداري كه من تو اين اداره بودم ديروز اولين بار در تاريخ بود كه رئيسم گفت عصر بياين اداره!!!! منم گفتم جناب ... من امشب مهمون دارم نمي تونم!

و كنسلينگا

بعدشم از جها د دا نشگاهي زنگ زدن كه كلاس زبان شروع ميشه.. اونم نرفتم ديگه نميشه كه.

خدايي تو اين روزهاي كوتاه كه ساعت 5 ونيم هوا تاريكه مهموني شام دادن خيلي سخته.تا رفتم خونه 3 شد بعدشم تا نماز بخوني و بجنبي شده 4 ... آلو مسما درست كردم و سالاد و ژله. خوب شد دست شمشاد خانم هم درد نكنه واسه دستور آلو مسما.

تستهاي جي  مـت رو كه حل ميكنم همش حول وحوش 50 تا 60 درصد ميزنم چرا بيشتر نميشه !!!

رياضي كه كلا از مغزم فراري شده و زبان رو هم در حد پايينتر از متوسط ميزنم .. هميشه و در هر آزموني زبان رو كم ميزنم .با وجود اينكه در حد نرمالي بلدم اما تو امتحانها كم ميزنم...

بايد بيشتر بخونم بايد بيشتر سعي كنم... خيليييييييييييي كم ميخوني مليييييييييييييي!!!!

ولش كن...

كمي لاو نسبت به همسر جان تركوندم پاكش كردم!

چك نكردم پستم رو.. اگه اشتباه تايپي داشت ببخشيدمان

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

فردا ... 8/8/88 پنجشنبه هفتم آبان 1388 10:6
سلام و وقت عزيزتون به خير

خدا رو شكر اين هفته همش بارون اومد.

مردم اينجا ميگن خدا اين دو سه سال بعلت بد بودن مردم خودمون لطفشو ازمون گرفته بود ... ميگن چون زوار خونه امام حسين رو خيلي اذيت كردن اينطوري شد و امسال ديگه بخشيده شديم... شايد

فقط يه روز بارون نيومد كه رفتم ماموريت شهرستان.وقتي برگشتم يه ساعتي خوابيدم بيدار شدم ديدم نه .. هنوزم سرگيجه دارم.

دوباره شب كه شد دراز كشيدم مثلا كه كمي استراحت كرده باشم خوابم برد! از ساعت 8 خوابيدم تا صبح روز بعدش...

يه شب آقايي بيمار بود اونم از 8 خوابيد من چهارصد بار !!! بيدارش كردم!

اما وقتي من خوابيدم اون هيچ آزاري به من نرسوند تازه اومد رختخواب رو در نزديكترين فاصله به محل خواب من انداخت كه من اذيت نشم!

نتيجه مي گيريم من دختر بدي هستم.

آقا من تاريخ و مناسبت فردا رو خيلي دوست دارم! هشت هشت هشتاد و هشت و تولد امام هشتم!

كاش فردا بتونيم ساعت هشت هم بيدار بشيم...ديگه چه هشت هشتي ميشه!

به همه تبريك ميگم...حيف كه فردا نمي تونم پست بذارم و اين تاريخ رو ثبت نمايم.

ديشب رفته بوديم خونه پسرعموي بزرگم. ما و دو تا داداشهام و بابام اينا.واي اينقدر خنديديم اينقدر خنديديم كه دل درد گرفتيم.

كلا ما عليرغم اكثر مردمان با خاندان پدري بيشتر مي جوشيم وقتي سرحال باشيم مي شينيم همش حرفا و حركات خنده دار انجام ميديم.

ديشب بعد از مدتها اينجور جمعي بوديم و آقايي ما هم كه زياد تو اين جمعهاي خونوادگي خندان نبوده كلي خوش به حالش شد


داداش بزرگ بنده چند وقت پيش اومده بود ..يه روز صحبت از يكي از دوستاي قديميش شد كه هم مدرسه بودن و الان فكر كنم ام ريكا باشه .. دكتراي مكانيك و عضو نا سا و هزارتا عنوان ديگه داره.

گفت اگه اسمش رو تو گو گل بزني برات رزومه‌ش رو مياره. منم روز بعد اومدم اداره اسمشو سرچ كردم ديدم آورد. با آدرس ايم يل و تل و همه چيز

گفتم الله بختكي بذار يه ايم يل بهش بزنم يا جواب ميده يا نه!حالا چنديييين ساله با داداشم ارتباطي ندارن.

نوشتم من از فلان شهر ايران هستم و خواهر فلان دوستت و خواستم فقط عرض ادبي كرده باشم.

چند روز بعد داشتم ميلم رو چك ميكردم ديدم از اون شخص برام ايم يل اومده!!!! داشتم از خوشحالي سكته ميزدم .فوري به داداشم اطلاع دادم و اون رو هم خوشحال كردم! آدرسش رو هم دادم و خلاصه دو گمشده رو هم رسوندم!

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

دوشنبه چهارم آبان 1388 10:22
كلافه شدم

هزارتا كار با هم ميدن ...


پ.ن:

نظرتون در مورد روشهاي كسب درامد از اينترنت چيه؟ راست هست يا دروغ؟

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

اول هفته خوب شنبه دوم آبان 1388 14:1
سلام

خوب هستين؟

واقعا هوا عالي شده باز .اين دو روزه متوالي و متواتر داره بارون مياد! پنجشنبه عصر و ديروز عصر هم زديم بيرون

خدايا شكرت چقدر ماشين داشتن خوبه خدايي. اين مدت كه نداشتيم محبوس بوديم تو خونه . منم عشق بيرون رفتن!

پنجشنبه شب هم آقايي يه كله پاچه خريده بود داده بود مادرش پاك كنه واسه صبحانه جمعه ... ديگه ناهار هم نخورديم و بعدش رفتيم يه امامزاده واسه زيارت

دختر عمه آقامون از عر اق اومده مسن هستش اما اينقدر ماهه.با اون لهجه عربيش كردي حرف ميزنه انقدر جالبه همش دوست داري باهاش حرف بزني.ميگه نمي دونستم آقايي زن گرفته وگرنه براش يه ست روتختي مياوردم!

راستي من حالم خوب خوب شده! فهميدم علت آن همانا بي محلي و درون رفت آقا در غارش بود! فكرش درگير كارش بوده و ما رو تحويل نمي گرفته منم فكر كردم خودم دپرسم! نگو از ايشون نشأت ميگيره!

امروز هم از صبح رو يه ليست كذايي كار كرديم همگي! اين تهران عزيز هم همش مي شينن واسه ما كار مي سازن.

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |