تبليغاتX
ترش و شيرين
... چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 11:44
سلام

بازهم اين چشمان من با نشستن پاي اين سيستم درد مي گيره . بايد باز هم برم چشم پزشكي حتما شماره چشمهام عوض شده

فلورانس ميگه مي تونيم با تمركز و تكرار عبارت تاكيدي حتي چشمان رو هم سالم كنيم. حتما ميشه اما سخته من كه هنوز رو اين مورد زوم نكردم

هنوز در حالت دپرشن هستم!

امروز از وبلاگ شمشاد خانم نامه هاي ابراهيمي به همسرش رو مي خوندم .قشنگ و روان و روزمره هستن!

دو شب پيش به شكرانه دريافت رفاهيات شش ماهه‌م آقايي رو به شام دعوت كردم پيتزاخورون خيلي خوشمزه بود و كلي چسبيد...

چند وقتيه فكرم به اين مشغوله كه : نبايد بر مسند قضاوت بشينم و به جاي كسي كه در شرايطي ،كاري رو انجام داده خرده بگيرم.ممكنه خودم در همون شرايط همون كار رو انجام بدم!

عمل و عكس العمل انسانها تابع شرايط اطرافه ... شايد من الان در اين برهه از زندگي يه كاري رو بد بدونم و اگه خودم باشم انجام نميدم! اما ممكنه شخصي كه انجام داده براي خودش توجيحي داشته باشه و به نظر خودش كارش اشتباه نباشه.

خودم رو زير نظر گرفتم كه بدونم چقدر اين عمل رو انجام ميدم يا نميدم!


كوچكترين زن داداشم ميره دوره آرايشگري ديروز روز اولش بود و نياز به كله داشت براي تمرين اصلاح مو. منم فردييييييين ! براش فراهم كردم . با هم رفتيم آرايشگاه. اونجا دو تا دخترخانم مجرد با هم دعواشون شد و كشيد به كوچه... خيلي خيلي منظره زشتيه دعواي دو زن در ملاء عام كه همراه با فحش و تهمت و اينا هم باشه.اينجا مي تونم قضاوت كنم! چرا كه من خودم هرگز در هيچ شرايطي اين عمل رو مرتكب نشده و نميشم!!!

پاشدم اومدم بيرون خجالت كشيدم! يه نيم ساعت بعدش رفتيم و كله بنده الان پسرانه شده. آقايي هم خوشش نيومد!

داداش بزرگ از كرج اومده تنهايي بايد يه شام دعوتش كنم.

از طرفي دخترعمه آقايي كه عراق زندگي مي كنه اومده .اونم طبقه پايين مهمونه. شايد "بايد" اونم دعوت كنيم!

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

افكار مختلف یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 9:40
سلام

خيلي وقته انگار ننوشتم.

اين چند روزه اتفاق خاصي نيفتاده جز اينكه بالاخره تونستم بر تنبليم غلبه كنم و برم كلاس زبان ثبت نام كنم... اين بچه هاي كوچول موچول اومده بودن ميگن خانم.. سطح 9 كي شروع ميشه ؟ و من بسي از خودم خجالت كشيدم كه دارم ميرم سطح 5!

هر چند اوضاع اقتصادي خونه پدري اين اجازه رو به من نميداد برم به علايقم برسم ... الان هم كه خودم رو با اين كار فرسايشي درگير كردم و باز هم به اونچه كه دلم ميخواد نميرسم!

*موسيقي كه هميشه عاشقش بودم .. حتي تو دانشگاه يه مدت رفتم كلاس گروه كر اما از اونجاييكه بايد تست آوا و صدا ميداديم و كلاس هم مختلط بود و بنده هم كمرو! ناچار به ترك جلسات شدم.الان هم دلم ميخواد يه ساز ياد بگيرم تار ، سه تار و تنبور ،سنتور و خلاصه اكثر سازها رو دوست دارم.

اما مدتي بعدش رفتم با يه گروه خوانندگي كردم و چند شب تو دانشگاه كنسرت كردي داشتيم. يادش به خير.

همه سانتي مانتال و باكلاس بودن جز من! الان كه فيلمشو مي بينم تفاوت رو متوجه مي شم.

* زبان انگليسي رو هميشه دوست داشتم

* ورزشهاي رزمي ... كه هيچوقت نرفتم و الان هم ديگه سني ازمون گذشته و بايد الفاتحه.

* نقاشي و طراحي ... يه زماني طراحي ميكردم الان آثارم هست! 18 ساله بودم. نميدونم چرا با دانشگاه رفتنم همه علايقم رو كنار گذاشتم... بعدش هم رفتم سر كار و فراموش كردم تا الان كه ذهنم ديگه درگير نيست و رفته به اون قديما...

چند روزي هم هست بشدت پاچه گير و بداخلاق شدم.ربطي هم به اون مسائل! نداره .كلا من مثل موج سينوسي رفتار مي كنم. گاهي ميرم تا اوج خوش اخلاقي و الكي خوشم گاهي هم مث الان رو منفي يك ميرم...

درس خيلي كم ميخونم اين كتاب جـي مـت 600 و اندي صفحه‌ست من دوسه شب يكبار اونم دو ورق مي خونم. بايد برنامه ريزي كنم... ليلا كمك!

سوال دارم:

شما وقتي همسرتون دير مياد خونه .. حال به هر دليلي، كاري باشه ،اجباري باشه، با دوستي باشه و... اخلاقتون بد ميشه؟ بد عنق ميشين؟

من كه اينطوري هستم كافيه آقامون يه كم منو تو خونه تنها بذاره. حس مي كنم اخلاق بديه... خيلي بهش وابسته شدم.. تو خونه تنهايي حوصله‌م سر ميره با هيچ چيز هم نمي تونم خودمو سرگرم كنم!

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

ماشين یکشنبه نوزدهم مهر 1388 4:0
سلام و وقت بخير

ديروز بشدت سرم شلوغ بود نشد آپ كنم

خوب با اجازه همگي بالاخره ماشين خريديم اينجا بنويسم يادم نره پنجشنبه 16/7/88 خريديم...

اداره كه مثل پنجشنبه هاي قبلش دندان موشي اومده بودن يكي بود چهار تا نبود. منم قبلش با كائنات يه صحبتهاي كردم و زودتر اجازه گرفتم رفتم بانك خدمات ويژه حسابم رو فعال كنم.

اونجا كه بودم آقايي زنگ زد گفت بپر بدو بيا بنگاه... ماشين رو بخريم....اي كائنات... كلي دچار وسواس شده بوديم. خلاصه از بس دستپاچه شدم كارتم رو روي پيشخون جا گذاشتم تا اومدم دم در. هرچي كيفمو زير رو كردم ديدم نيست.گفتم خدايا همه پولمون رو اون كارته خودت پيداش كن! برگشتم ديدم اونجا جاش گذاشتم.

و الباقي!

ديروز هم رفتم طلاهاي گرامي رو براي كسري پولمون فروختم. اگه ميخواين بفروشين برين! قيمت طلا الان بالاست.

 الان دلم يه ولخرجي توپپپپس مي خواد اما فلوس ماكو! يه مقداري هم بدهكاري داريم بايد اونا رو بتدريج پس بديم...

راستي ديروز بعد از فروش طلاها دلو زدم به دريا و رفتم مانتو رو خريدم اونقدر كه به دلم نشسته بود قشنگ نيست الان! مثل دو تا عاشق هست كه وقتي به هم ميرسن عشقشون فروكش مي كنه،منم همين طوري شدم!

خونه‌م به هم ريخته اوضاع بي ريخته! آقا سوال دارم كارمندان عزيز چند وقت يه بار تميز مي كنين؟ البته فكر كنم قبلا شمشاد پرسيده بود اما يادم نيست .. من هفته اي يكبار تميز كلي مي كنم اما خوب بعد از دو سه روز حس مي كنم رو همه چيز گرد و خاك نشسته !

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

خريد سه شنبه چهاردهم مهر 1388 10:14
سلام

ضمن خير مقدم به خانمها شمشاد و ليلا و رسيدن به خير

قراره تا لحظاتي ديگر برم ماموريت اجباري!

اين چند روزه بشدت درگير پروژه ماشين خريدن هستيم... همش داريم پرس و جو ميكنيم و قيمت مي گيريم.

تو اين گير و دار ديروز با دخترعمو رفته بودم مانتو بخره خودم يكي پرو كردم خيلي خوشم اومده 35 تومن بود .اما من پول ندارم... هر وقت نمي خواي بخري يهو يه چيز خوشكل مي بيني! هر وقت مي خواي بخري پيدا نميشه.

بعضيا هر وقت يه چيز قشنگ ديدن مي خرن و منتظر نميشن تا وقتيكه واقعا احتياج داشته باشن اينطور افرادي معمولا خوش پوش و شيك هستن... چون محدوديت زماني براي خريد نداشتن و مسلما يه چيز خوب مي خرن.

اما افرادي مثل من كه از روي اضطرار و زمان نياز ميرن دنبال پوشاك ميگردن به ندرت خوب از آب درمياد....

من بايد برم ماموريت. برميگردم!

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

...! شنبه یازدهم مهر 1388 10:29
سلام عليكم

شيوا جان نه نگرفتم خواهر!

خوب اگه خدا بخواد اين هفته واممون حاضر ميشه و ما مي توانيم يكعدد سياره ! نه طياره (اتومبيل) بخريم.

پنجشنبه اين همكاران مرد رفتن كوه. ما گفتيم ميايم ها اما اونا خودشون رو زدن به دور از جون شما،نفهمي! و مخفيانه صبح زود رفتن ما هم ساعت 11 ونيم اداره رو تعطيل كرديم رفتيم خونه.

تولد پسر داداش 4 بود . خونه بابام برگزار شد .رفتيم خونه رو تزئين كرديم مقداري و از خودم ابداعات بخرج دادم. بعد كه مهمونا اومدن خودمو خفه كردم اينقدر كه رقصيدم و پذيرايي كردم و ورجه وورجه.

مامان خانم داداشم كلي از من تعريف كرده بود گفته بود چقدر كمك كرده چقدر فعاليت كرده! فكر كنم جماعت فاميل و دوستان فكر مي كنن من خيلي مغرور باشم!واسه همين براشون جالب بوده كه من اينقدر شيطوني كنم.

آخه چند شب قبلشم رفته بوديم خونه پسرعموم شب نشيني!خواهرش هم اومده بود. روز بعد اومده بود پيش مامانم كلي تعريف كرده بود!!! آهان همون شب خانم پسرعموم برامون گردوي باغ خودشونو آورد كه بخوريم.

از اينا كه پوست سبز دورشه.من فكر كردم پوستش تازه‌ست و ممكنه دستامو رنگي كنه واسه همين با يه كارد مي خواستم نصفش كنم. نگو پوستش خشك شده و خود گردو هم نازكه! چاقو بعد از گذشت از گردو رفت و انگشت اشاره‌مو ناكار كرد!

اين همسر ما هم كه مثل اغلب آقايان متعصب! ناز و محبت كردن در جمع رو زشت ميدونه! و من موندم با انگشتي خونين و فلج! يه دونه گردو هم برام نشكست! خانم عمو زحمتمو كشيد دستش درد نكنه اينقدر خوردم كه لبريز شدم.راستي ازش گله نكردم يادم رفته تا الان كه نوشتم!

يكي از دخترعموهام(يعني دختر همين پسرعموم) اونجا بودن خودش و همسرش شاغلن و تو يه اتاق خونه باباي همسرش زندگي مي كنن! مي گفت نمي تونيم پس انداز كنيم! كلي تعجب كردم گفتم بابا شما كه نه خونه اي ساختين و نه كرايه ميدين ديگه چي دارين كه پس انداز ندارين!يه دختر داره عين نانسي! باور كنين نيمرخش با نانسي مو نميزنه.

نانسي كيه؟! نمي شناسين؟ همون خواننده عرب نانسي عجرم رو ميگم.

خدايا دلم يه مسافرت ميخواد ... الان كه پست الهه رو خوندم بيشتر دلم بانه خواست.اوكي؟؟؟؟

پ.ن: ميگم اين عنوان پست عجب معضلي شده واسه خودش .. بايد كلي فكر كني آخرشم چيزي نمي توني بنويسي!

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

ارتشاء سه شنبه هفتم مهر 1388 12:3
سلام

حالتون چطوره؟

آقا من چند تا فيلم هندي كم داشتم نمي دونستم مال كي هستن حدس ميزدم متعلق به حنابندون و عقد باشن. بردم دادم برام رو سي دي رايت كنن.رفتم گرفتم مي بينم دو تاش فيلم عروسي بوده كه مجددا من رايت كردم! اونقدر در ذوقم زد كه نگو.

نمي دونم فيلم حنابندانمان كجايه. خيلي هوس كردم ببينمش.

دارم ترشي ميندازم . كدبانو شدم اساس! بعضي ميگن گل كلم و هويج رو بپز بعضي ميگن نپز. اگه پخته بشه زودتر حاضر ميشه اما رنگش بد ميشه و اگه نپزم ديرتر آماده ميشه. ... نمي پزم!بايدسهمي  به خاندان همسر و مادرجانم بدم.

راستي كتاب خريدم! جي مت و زبان! ميخوام برنامه ريزي كنم بخونم. امتحان ارشد چه تاريخي بود دوستان؟ 

البته با توجه به رفت و آمد و شب نشيني ها مقداري سخت خواهد بود با وجود اين روزهاي كوتاه و شبهاي طويل.

اين ماه بشدت ولخرجي كردم...مانتو، مقنعه ،كتاب،شلوار براي خواهر، عكس براي روي ديوار و غيره.چند وقت يكبار در خودم تحول اقتصادي ايجاد مي كنم و ميگم برو ولخرجي!

چند وقت پيش با رئيس كوچيكه رفتيم بازديد يه واحدي كه راه افتادن كارش منوط بود به امضاي من .. رئيسه تو ماشين به رئيس واحد اينقدر تيكه پروند و اينا كه اگه ما امضا نكنيم كارت راه نمي افته .اگه خانم مهندس نظر مثبتشو نگيري موفق نميشي و اينا. كه بنده خدا فكر كرد بايد حتما سبيل ما رو چرب كنه بذاريم كارش راه بيفته!

نامه‌ش رو امضا كرديم رفت پي كارش. اما ديروز اومده اداره، من كه نبودم دو دبه عسل داده به رئيسم!!!

اينم گفته زشته تو اداره! شب برده دم در خونه‌ش گفته يكيش مال خانم .. هست! رئيس هم امروز صدام زد و ماجرا رو گفت. ميگفت حالا هروقت خواستي بيا عسلت رو بردار ببر!

گفتم نهههههههههه آقاي رئيس من خودم بابام عسل فروشه! اصلا نميبرم!

با خودم فكر كردم چقدر اين مردمان راحت حرفشون رو به طرف ميزنن و طرف هم نه نميگه! فورا يه چيزي براش مياره! عرف شده ديگه

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

زن كارمند... شنبه چهارم مهر 1388 12:57
سلام

خوب مهماني ما هم در چهارشنبه شب برگزار شد و تموم شد رفت پي كارش.

همون ماهي سرخ كردم با خورش قيمه .يه تزئين قشنگ زيبا و دلربا از سالادها نمودم.

نميدونم چطور شد كه همه غذاها تموم شد. ماشالله فكر مي كردم خيلي از برنج بمونه اما هيچي نموند . جز يه نصفه ماهي. خودم و آقايي هم نخورديم! ميگه غذا كم درست كردم اما به نظرم ميزان بود اونها اشتهاشون زياد بود.

وقتي رفتن ، انگار قوم مغول ريخته بودن داخل خونه و رفته بودن! گليم آشپزخونه اومده بود تو هال. ميز و عسلي رفته بودن اتاق خواب. عروسكها همه جابجا شده بودن. روي فرشها انگور له شده، نخهاي دور روبالشي،دستمال كاغذي و ... به وفور ديده ميشد...آشپزخونه پر از ظروف شسته شده و نشسته شده! بود.

خونه اي كه از چهار زن و سه كودك به جابمونه همينه ديگه.

پنجشنبه با يه همكارم از اداره تا خونه پياده اومديم حدود يكساعت پياده روي بود. خنك بود چسبيد.

اداره يه برنامه بازديد ريختيم كه ماهي يك بازديد به من ميفته فردا هم نوبت منه. بايد ليست آماده كنم.

اون شب مهموني ، يكي از خانمها ميگفت من عشقم اينه كه خونه باشم و پخت و پز كنم همسرم از در كه مياد بگه به به چه بوي خوبي مياد!

جالبه. من يكسال بعد از مدركم كه سر كار نرفته بودم افسرده شده بودم مدام زل ميزدم به تلويزيون و هيچ كاري نمي كردم... به حال خودم و به بيخوابيها و جون كندنهاي شب امتحان كه فكر ميكردم، حسرت ميخوردم.

يعني من اگه سر كار نمي رفتم رسما خل مي شدم. اما اين خانمه با مدرك كارشناسي يه رشته علوم انساني از اراك مي گفت خوشحالم كه خانه دار هستم... چه تفاوتي!

يه چيزي: خانمهاي خانه دار خيلي تو پول خرج كردن راحت هستن . من خودم براي هر خرجي بايد برنامه ريزي و نياز سنجي كنم. حتي بيرون هم كه برم مثلا از يه مانتو خوشم بياد قيمتش زياد باشه نمي خرم. اما خانم خانه دار دوستم ، هر چيزي كه ببينه وخوشش بياد ميخره.

آقايي ميگه هميشه دوست داشتم خانمم كارمند باشه چون چند مزيت داره:

1ـ وقت آزادش كمه . صبحها كه من سر كار هستم اون خونه نيست كه وقتي ميام من خسته باشم اون نباشه، اون دلش بيرون رفتن بخواد من نخواد، اون حوصله‌ش سر رفته باشه و من خسته باشم....

2ـ زن كارمند ولخرج نيست!

3ـ زن كارمند غر غر نمي كنه!

4ـ زن كارمند مردش رو درك ميكنه و ازش تفريح بدون وقت و اينا نمي خواد.

5 ـ زن كارمند به خاطر كارمند بودنش نمي تونه هر نوع لباسي رو بپوشه و من مجبور باشم همش تذكر اخلاقي بدم!

البته نگفته كه زن كارمند پول درمياره... ولي من كه ميدونم!

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

پاگشاي س2 چهارشنبه یکم مهر 1388 11:23
سلام و اولين روز مهر به خير باشه

انشالله ماه پر مهري هم باشه.

ديشب آقايي سرما خورد به همين راحتي حالش هم زياد روبراه نبود منم نميدونم سرما خوردم يا اين حساسيت مسخره است كه باز اومده سراغم

قرار گذاشته بوديم براي پنجشنبه شب دوستاي آقا رو دعوت كنيم اما چون يكيشون ميخواد بره مسافرت افتاد امشب!

اصلا آمادگي ندارم.

ديشب رفتيم ديدن دخترخاله آقايي كه بچه دومش بدنيا اومده دومين دختر. مادرش يعني خاله همسر علنا ميگفت كاش پسر بود! نميدونم اين طرز فكر كي ميخواد درست بشه ديگه.... شخصا اعتقاد دارم هر دو مفيدن اگه خوب باشن. اما سرشت دخترانه بهتره براي پدر و مادر پير ....

وقتي برگشتيم استرس داشتم كه امروز به كارهام نميرسم. شروع كردم به جارو و تي كشيدن . آقايي ناراحت شد گفت خودم فردا يعني امروز از سر كار كه برگشتم همه كارهاتو انجام ميدم، تميز مي كنم ، ماهي سرخ ميكنم، سالاد درست ميكنم، گوشت ميذارم بپزه ...

باورتون ميشه؟ يه مرد ميتونه از ساعت 1 تا 2و45 دقيقه كه من ميرسم اين همه كار رو اونم تميز و مرتب انجام بده؟؟!!!

نميخوام زياد تجملاتي رفتار كنم ننه. نه حسش هست نه وقتش. اين مهمانيها براي آقاي س2 هست كه تازه مزدوج شده . پاگشا محسوب ميشه بدون كادو.. بعد هم يه شب همه ميريم خونه خودشون كادو ميديم.

شنبه آقايي ميخواد بره كرمانشاه. ماموريت. منم ميخوام برم باهاش اما فعلا موافقت نكرده.

واي ديگه نميتونم بنويسم استرس دارم...

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |