تبليغاتX
ترش و شيرين
عيد فطر دوشنبه سی ام شهریور 1388 8:33
سلام

عيد همگي مبارك و نماز روزه ها نيز قبول باشه

شنبه غروب كه يهويي اعلام شد عيده .. معلوم نبود چطوري شد و چرا شد.بهرحال دستشون درد نكنه سخت بود يه روز ديگه هم روزه باشيم.هرچند تعدادي از مراجع ديروز رو عيد ندونستن.ما هم اين وسط نمي دونيم چكار بايد بكنيم. دين رو با سي است قاطي كردن و يه معجون درآوردن به خورد ما ميدن.

ولي واقعا ديروز يه عيدي بود قيامت.از صبحش ساعت 6 كه با صداي بارون روي نورگير بيدار شدم تا شب بارون ميباريد. اولين بارون پاييزي تابستاني بود

امروز صبح هوا بشدت تميز بود يه مسيري رو از خونه تا اداره پياده ميام اما امروز واقعا تميز و دلچسب بود.

ديروز ماه عس ل رو ديدين؟ اين مجري عجب آدم ... دلم ميخواست ميومد يه شهر كه زبان غيرفارس دارن همونقدر كه اون ، جو مون گ رو اذيت كرد،تو اون شهر اذيتش كنن. نامرد چون اون نمي فهميد چي داره ميگه كلي متلك پروند بهش. در مجموع خيلي از اين برنامه خوشم اومد.گاهي با حرف زدن مهموناشون اشك تو چشام جمع ميشد. ديروز با ديدن اون آقا مر تضي بلند قد گفتم خدايا ... چقدر ما ناشكريم!

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

كتابخوني پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 11:45
سلام

چند وقته يعني چند ماهه اين كتاب فلورانس رو آوردم اداره بخونم اما تا نت وصل باشه من رسما هيچ كار ديگه اي انجام نميدم مگه اينكه نامه تاريخ انقضا دار تو كارتابلم باشه ولاغير...

وقتي نت وصله ملي هيچ جا پيداش نيست ... همش پاي كامي نشسته و زل زده به اين صفحه چند اينچي!

كتاب خوبيه .يه چيزي تو مايه هاي راز اما بسيط تر هست. نميدونم واقعا اين قانون جذب كار مي كنه يا نه. يه قسمتي از نـي نـي سـايت در همين مورد بود چند نفر با شدت و حدت تمام داشتن رو خودشون و اين قانون كار ميكردن .فكر ميكردم حتما نتيجه ميگيرن اما نميدونم يا درست كار نكردن يا دليل ديگه اي داشت ، موفق نشدن به مطلوبشون كه همون نـي نـي بود برسن.

چند شب پيش كه خونه دوست آقايي دعوت بوديم آقاي ميزبان گفت خانم ... ما اين مدت فكر ميكرديم شما نذاشتي آقاتون و خودتون با ما در ارتباط باشين اما من مي گفتم نه تقصير از خود آقا بوده نه از خانم... منم همه چي رو انداختم گردن آقامون! به همين راحتي.

اين دو دفعه كه سعي كردم سخت نگيرم و خودمو وفق بدم خيلي بهتر بود. ميشه گفت خوش گذشت. بعد كه اومديم من تصميم گرفتم يه شام دعوتشون كنيم. از وقتي اومديم اين خونه فقط يكبار اونم براي ديدن خونه اومدن .فكر كنم جرات ندارن سرزده بيان ... آقايي هنوز موافق نيست. نميدونم داره به خاطر من ميگه نميخوام يا اينكه واقعا نميخواد... هر دومون داريم همديگه رو مراعات مي كنيم جالبه!

يه ايميل برام اومده بود تبليغ وبلاگ سازي پردي س بلاگ بود . فكر كنم جالبه براي كسانيكه ميخوان از بلاگفا برن ! ميشه همه پستها رو هم انتقال داد .

در راستاي ابتكار جديد شمشاد خانوم مبني بر قيد غذاهاي ساخته شده شب قبل:

ديروز بنده از اداره رفتم خونه ددي و شام هم همونجا موندم.استانبولي و كتلت داشتن. آقايي هم روزه نگرفت چون رفته بود شهرستان و تا شب هم برنگشت.

امروز تصميم دارم اين غذا رو درست كنم اگه تونستم برم بيرون ارده بخرم!


نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

ملي در تكاپو دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 13:20
سلام و عليك و رحمت و بركت!

من نبودم اوكي؟

الان هستم ديگه

چند روز آخر هفته كه به امر مزخرف نامه پست كردن گذشت و اين دو روز هم درگير يه نامه بودم نن جون! ياد كر وبي افتادم!!!!

الانم آخر وقته و نميشه زياد روده درازي كنم. از سويي در پي گرفتن وامي به نام همسر و به ضمانت بنده هستمي و بايد و برم دنبال جمع نمودن مدارك

نماز هم نزديك است اونم بايد برم

خلاصه اينكه خيلي بيزي هستيم دوستان

فعلا باباي

آهان ديشب هم خونه يكي ديگر از دوستان آقايي افطار و شام دعوت بوديم .

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

بازي پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 9:32
با سلام و خسته نباشيد!

اين پست رو به خاطر گل روي شيوا خانوم ميذارم

اولین چیزی که با دیدن یا شنیدن کلمات زیر به ذهن میرسه :

دریا: آرامش و زيبايي

قهوه: تلخ اما خوشمزه

غرور: بدم مياد، دخترعمو بزرگه!

مدرسه: بچگيها ...شيطاني

دفتر مدیر: اوه مدير راهنماييمون! كه ازش متنفرم هنوزم

آبگوشت: وقتي گرسنه باشم خيلي مي چسبه

قرمه سبزی: روغن روش .قرمه سبزي مامان آقايي

ریاضی: يه وقتي دوستش داشتم الان نه! چون زياد يادم نمونده... انتگرال و ليميت و مشتق!

آهنگ:گاهي خوبه

ماه رمضون: گرسنگي و خشكي دهان صبحگاهي...

استخر: خيلي عاليه حيف كه آلوده هستند

روزنامه : خيلي كم مي خونم ... داداش بزرگه زياد.

کودکی: قشنگه و بي ريا

قزوین: همكلاسيهاي دانشگاهي كه داشتيم و قزويني بودن

دروغ: بده اه اه!

لیسانس: بي ارزش

فوتبال: يه زمين چمن و 22 نفر مياد تو ذهنم!

قانون: هيچ جا ديده نميشه

پرواز: ازدواج كردن!

اشک: از اشك خوشم مياد...

ازدواج : آقايي مياد تو ذهنم!

وبلاگ : خيلي خوبه اگه وقتم زياد باشه.

شب: آرامش و خواب

زندگی: يه فرآيندي كه هم ميشه خوش گذروند هم ميشه بد گذروند ولي تكرار نميشه ديگه.بايد قدرشو بدونيم

عشق: رنگ قرمز!

هلو: خيلي دوست دارم مخصوصا هسته جداشو

تحصیل: دوران تحصيل هر چند سخته اما خيلي خيلي شيرينه.

خارج: استراليا، كانادا،فرانسه،مصر و...

خواب: يه ريلكسيشن خووووووب

اینترنت: عاليه اگه نباشه خمار ميشم!

مج لس: مسخره بي خود... يه جايي كه اكثرا توش چرت ميزنن

سال ۸۸: هر چهار تا پاش رو زمينه يعني سال خوبيه!

ک ل م پلو: اصلا درست نكردم .حس خوبي بهش ندارم

کتاب: راز و چهار اثر فلورانس!

منم همش شكل مياد تو ذهنم گلي!

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

مهموني دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 12:11
سلام عليكم

دوستان كم پيدا ناپيدا شدن!

آقا در راستاي دعواي اخيري كه بين من و اوشون سر گرفت مبني بر نرفتن خونه دوستاش! و شكست من! تصميم گرفته بودم هر وقت جمع شدن منم برم و خوش بگذرونم

پنجشنبه شب قرار گذاشتن برن خونه باباي يكيشون كه عمل قلب انجام داده بود .. ما هم گفتيم لبيك و رفتيم

تا نزديكاي 11اونجا بوديم بعدش پا شديم اومديم خونه يكيشون .

خدا رو شكر خوش گذشت هرچند همش پارازيت و متلك مي نداختن كه اين مدت نبودي كجا بودي و اينا ... اما در مجموع خوب بود .از حرفاي در مورد بچه هاشون خيلي كمتر شده بود براشون يه مقدار بچه دار شدن عادي شده و اين محور صحبت خيلي كم شده.

تا ساعت 3 !!!! نشستيم منم اصلا اعتراض نكردم گفتم بعد از قرني اومدم حالا اعتراض هم بكنم؟؟ خونه هم رفتيم اولش باز يه كم تو لاك دفاعي رفتم .. سحري خورديم وخوابيديم.

اما صبح تصميم گرفتم دختر خوبي باشم كه شدم!

جمعه شب هم بابا و داداش 4 رو با خاندان به افطار و شام دعوت كردم. آخه ما خيلي مهمون بابام اينا ميشيم گفتم يه بار هم من دعوت كنم.البته خيلي ساده و خودمون گرفتم .

مامانم هم زودتر اومد زحمت غذا پختن رو كشيد.. مي گفت اصلا دوست ندارم با اين زبون گشنه آشپزي كني! گفتم مادرجان دختر شوهر دادي بايد اين چيزا هم تحمل كني!

خوب وزير عزيزمون ابقاء شد و مسلما هيچ خبري از تغيير و تحولات نخواهد بود ... نتيجه ميگيريم رئيس شدن بنده! هم ملغي خواهد گرديد. حيف شد مي خواستم سور بدم ( اينجا يه شكلك نيشخند لازمه اما حسش نيست برم بيارم!!!)

پريروز هم خواهرم و سه تا دخترعموم كه خواهرن اومدن خونه‌مون. بزرگه همونيه كه يكي دو ماه بعد من عروسي گرفتن و الان يه پسر داره!

هر سه تاشون روزه نبودن! منم مجبور به پذيرايي بودم ديگه! چاي و هندونه نوش جان فرمودن در مقابل ديدگان من و خواهرم!!!

اين بزرگه شوهرش شغل آزاده ... پولش زياده! ميخواد زانتيا بخره! خونه دو طبقه داره و الي غير... اما من اين جور زندگاني رو دوست ندارم... درسته پولش زياده اما فرهنگ و كلاسش پايينه ...

در هر صورت زندگي كارمندي رو با حقوق ثابت و مشخص و پيشرفت تدريجي ترجيح ميدهيييييم.

خدا بايد 150 تا نامه حاضر كنم! چه دختر بدي هستم من ... روم نميشه بدم دبيرخانه انجام بدن. در حاليكه وظيفه اونهاست.

يادم رفت بگم.. يه نامه اومده از كمي ته ام داد كه هر كسي مي خواد كمك كنه تا سبد كا لا حاضر كنيم ببريم در خونه اي تام! گفته هر كسي هم دوست داشت بياد تا هيات راه بندازيم بريم در خونه ها.

بگو ارگان حسابي ( = مرد حسابي)! تو اگه ميخواي كمك كني خوب به سبك امامان مخفيانه كمك كن ! ديگه تو بوق و كرنا كردن نداره كه .. ميخوان هيات راه بندازن برن در خونه بندگان خدا فقط ضايعشون كنن ... اينقدر بدم اومد كه نگو...


نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

آقايي پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 9:20
سلام وقت همگي بخير

ديروز آقامون رفت شهرستان

داداش بزرگش مدير يه پروژه است اين روزا ميخوان كارشون رو افتتاح كنن زنگ زد به آقايي گفت يه اكيپ برام بفرست سوله رو تميز كنن يه قرارداد خوب هم باهاشون مي بندم.

آقايي زنگ زد داداش كوچيكه خودم اونم با چند تا از دوستاش پريروز رفتن اونجا .خيلي شهرستان گرمي استه واي واي

قرار بود خودش هم يه سهمي از اون قرارداد داشته باشه.منم نشستم به غر زدن كه تو كه كاري نمي كني چرا بايد پول بگيري؟ حلال نيست!

اونم ديگه وجدان درد گرفت ديروز رفت. ديشب هم نبود خونه بابام خوابيدم .كولر روشن بود و سرماي بنده مجددا استارت خورد!

همين الان زنگيد ! كلي شاكيه ميگه هم خيلي گرمه هم اين داداشش راضي نبوده ميگه تميز نيست! هنوز بايد بمونن...

منم الان ناراحنم!

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

ياري سبز! دوشنبه نهم شهریور 1388 11:46
سلاااااااااااااااااااااااام عليكم

خوبين؟خوشين؟وضع؟كار وبار؟

عجب بد درديه .. سرما در روزه! بدنت عين اسفنج دوست داره آب بكشه همش اما دهن بسته‌است!

يك سوم ماه رمضان رفتينگا! برسه به نيمه تو سرازيري افتادينگا!

آقا يه چيز درگوشي بگم؟ همكارام ندونن!

ديروز مسئول پشتيباني صدام زد ميگه چه خبر؟ كار وبار اداره رو خوووب بلدي؟ ميگم خير باشه ... ميگه بلدي؟ ميگم حدوداً! ميگه مي توني اداره رو بچرخوني؟!!!!! ميگم يا الله! خبريه؟

خولاصه از اونجاييكه اين آقا كمتر حرف چرت و پرت و بي اساس ميزنه فهميدم صحبتاتي شده. منم گفتم والله آقاي .. بذارين همين كارشناس بي دردسر بمونيم! حوصله سرو كله زدن با رئيس بزرگ و معاون و مسئوليتهاشو ندارم! كلي تعجب كرد .. گفت كه كار سختي نداري ها فقط توزيع نامه و پاراف و اينا! گفتم نه از لحاظ كاري مشكلي ندارم فقط براي صحبت با رئيس و معاون ناراحتم!

آخرشم گفت به كسي نگو .. منم گفتم لا! فقط ريش و قيچي دست خودتون هركاري صلاح دونستين انجام بدين!

بعدم كه اومدم اتاق اين همكارمون كلي ازم تعريف كرد ميگه با خانمهاي ديگه متفاوتي ! سبك روابط اجتماعيت فرق داره!

القصه ديروز روز خوبي بود گفتم اينجا بنويسم يادم بمونه ! گلي! نياي بگي چرا از خودت تعريف دروكردي! 

راستي هم اكنون نيازمند ياري سبزتان هستيم:

ديروز گوشت قرمز گذاشتم پخته كه مادرخانومم زنگ زد گفت شام بياين اينجا ... امروز مي خوام باهاش خورش آلو درست كنم طرز تهيه‌شو كي ميدونه؟ آلو سياه و قيسي دارم!

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

گزارش شنبه هفتم شهریور 1388 11:24
سلام و صد تا سلام

خوب و خوشين الحمدلله؟

اي ما هم بد نيستيم

پنجشنبه بشدت كوفته بودم انگار يكي گرفته بود با گوشتكوب لهم كرده بود. نميدونم شايد آقايي زمانيكه خواب بودم اين كشتار رو به سرم آورده بوده است.

يه ساعت زودتر رفتم خونه حالا نخواب كي بخواب! پا به پاي آقايي خوابيديم تا 5 ونيم ... صبحش كه واسه سحر بيدار شده بوديم احساس سرماي شديدي مي كردم. نگو ويروس خان داره تو جونم لونه مي كنه

ديروز هم زياد روبراه نبودم اما بهتر بودم. امروز هم بهترترم ... در خدمتتون هستم

مدتي بود با دخترعمو در به در دنبال كلاس رنگ روغن مي گشتيم آخرشم هيچ ! كلاس مزبور مذكور در اين شهر پيدا نميشه

ديروز با آقايي فيلم در شهر خبري نيست رو ديديم عجب مزخرفي بود. سريال لاست رو از كامپيوتر خواهرشوهر رايت كرديم اومديم ببينيم ديدم زيرنويس نمياره! فقط با كامپيوتر مياورد... به خشكي شانس!

خوب بود ميشد عصرها رو باهاش به سر برد.

هان.. ديروز ـ از بس اين روزگار طويله! ـ فيلم عروسيمون رو هم ديدم و رفتم پايين يه نسخه ازش رايت كردم . ميكس نكرديم! از لحظاتي كه اين فيلمبرداره مياد زوم ميكنه تو صورت عروس بشدت بدم مياد!

ولي ديدن فيلم خيلي چسبيد . اين روزها بزنم به تخته ،آقايي خيلي اخلاقش ماه و دوست داشتني شده .بعد از فيلم ميپرسه حالا ملي راضي هستي از اين زندگي؟؟؟ گفتم بابا پسر خوب نميدوني؟

از بس عادت كرديم بزنيم تو سر و كول هم! ديروز ظهر رفتيم پايين يه مقدار از روز رو بكشيم! جلو مامانش ناخودآگاه از آقايي نيشگون گرفتم ! بعدش اينقدر خجالت كشيدم گفتم حالا اگه يكي از زن داداشهاي خودم اينكار رو جلوي ما انجام بده ميگيم چه بي ادبه! باشد كه تكرار نفرماييم!

آي كائنات جان من يه كلاس رنگ روغن نزديك درست درمون براي ما فراهم كن ... دلم بشدت نقاشي مي خواد

ديروز رفتم سراغ دفتر نقاشي و طراحي دوران جوني! چه نقاشي بودم اون دوران ننه.

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

دعوت كنون یکشنبه یکم شهریور 1388 12:56
سلام و وقت همگي به خير باشد انشالله

آقا من روزه كه گرفتم كم حرف هم شدم ... يعني كم نويس شدم.

صبح ميام ميگم خوب امروز يه پست بذارم بعد ميگم چي بنويسم ؟؟

خواهر بزرگ آقامون از كرج اومدن .جمعه قرار شد شام دعوتشون كنيم. گفتم آقاي عزيز بيا اين خانمت رو كمتر اذيت كن يه غذاي راحت درست كنيم... بعد از مشورت تصميم گرفتيم كباب كوبيده بذاريم.

واي عجب كبابي شد همه انگشت به دهن مونده بودن كه اين كباب گوساله است يا بلدرچين!(چه ربطي داشت)... پلو هم درست كردم وهمه رو برديم پايين با دو تا خواهرشوهران و پدرشوهر به همراه خانواده ها، خورديم. جاي همه خالي

شب قبلش هم دعوت خواهر شوهر دومي بوديم توي پارك. تو راه برگشت درخواست دادن منم برم ماشين جوونا! كه راننده‌ش آبجي بزرگه بود .من بودم و دو تا خواهرشوهر مجرد و بچه ها. اين آبجي بزرگه با وجود سن 44 سالش خيلي باحاله... صداي ضبطش رو زده بود بالا و ما هم دست ميزديم. از كنار ماشين پيرها! كه شامل آقايي و خواهردوميش و بابا مامانش ميشد رد شديم يك چش غره اي رفت !سكته كرديم! گفتم دوستان امشب من پايين خواهم خوابيد ، آقايي پوستم رو مي كنه!

تو ماشين هم كلي غر زده بود ... وقتي رفتم خونه داشت نماز مي خوند اما بعدش هيچچچي نگفت! در حاليكه من و خواهراش انتظار برخوردي بسيار خشن رو داشتيم!

شب دعوت كنون ما يه مقاديري هم به ني ني دار شدن ما گير دادن... عجب گيري كرديم. دقيقا ياد آخرين روزاي مجردي ميفتم كه هر كسي منو مي ديد مي گفت ملي شوهر نكردي؟؟؟؟؟ الانم هر كي مي بينه ميگه ملي ني ني دار نشدي؟ طرف خودمون اگه كسي بگه به مامانم ميگم بهشون بگو فضولي موقوف! اما طرف آقايي رو روم نميشه .

چرا عادت كرديم همش از زندگي ديگران بدونيم و بپرسيم در چه مرحله و در چه حالي هستن!

آقايي پارسال روزه نگرفت به خاطر خونه سازون و سختي كار. امسال هم خيلي كم ميل بود به روزه گرفتن. ميگه فلسفه‌ش برام روشن نيست!

با هزار شيرين زبوني و چرب زبوني راضيش كردم امسال روزه بگيره. اين دو  روز رو گرفته انشالله ادامه هم بده.

ديگر حرفي نيست .

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |