امروز چند شنبه است؟ سه شنبه ... اوووووه خيلي وقته آپ نكردم.
روزه هستم امروز يه مقداري بي حال و حوصله مي باشيم. حس مي كنم نوشتن هم دهنم رو خسته مي كنه!
آخر اين هفته گذشته رو به دعوا گذرونديم چه حالي داد! همش هم سر اين دوستاي آقايي بود كه شام دعوتمون كرده بودن و به خاطر همين دعواها نرفتيم! اما خوب به آقايي خيلي برخورده بود و ميگه تو دوستام ضايع شدم! از مشاوري سوال كردم چه كنم كه گفت باهاش برو! تنهاش نذار ... تو مهمونيا برو و سعي كن كم كم با اون جمع خودتو وفق بدي.... كه البته همين تصميم رو داشتم از قبلش.
آخر دعوا و بكش بكش سه روزه ديدم نه بابا اگه اينطوري پيش بره يه ماه قهريم! به شوخي و قربان صدقه رفتن خاتمهش دادم.
آقا ما يه همكار مجرد داريم دختر. با يه كارورزي هم خونه شدن يعني با هم خونه اجاره كردن چون هر دو مال شهرستانها هستن... چند روز پيش فاميل يكيشون به دختر فاميله زنگ ميزنه ميگه ببين اين دوستت رو براي من رديف مي كني؟!!!!!! به جان خودم چيزايي مي شنوم حالم از هر چي مرد و مذكره به هم مي خوره!
مرد مذكور نشسته قشنگگ براي دختره توضيح داده كه آره.. زنم زن خوبيه اما در حد من توان نداره! دو تا بچه داره! الان خانمش نيست رفته تهران خونه اقوام فكر كنم!
گفتم يعني ازت خواستگاري كرده؟ ميگه نه گفته براي اوقاتي كه زنم نيست و يا هست و زياد بهم رسيدگي نمي كنه با من دوست بشه! جل الخالق!!!!!
اصلا برام جاي تعجب داشت كه چطور روش شده اين چيزا رو به يه دختر مجرد بگه! اونم فاميل خودش! و دوست اين دختر رو براي خودش بخواد!مشكوك مي باشد قضيه!
مامانم دوغ درست ميكنه خففففففن! هر بار ميريم خونهشون سهم منو ميده.
جاري بنده با بچه هاش رفته كرج خونه باباش! ديشب آقايي گفت داداشش رو يه وعده مهمون كنيم اولش قبول نكردم گفتم من پارسال و امسال رفته بودم مشهد يا تهران اونا كه دعوتت نكردن! پس لازم نيست. اما بازم چون قيافه مظلومانه گرفت قبول كردم.
چرا اين مردها به اين امورات توجه ندارن؟ چرا نمي دونن دنيا دنياي بده بستانه؟
اهلا و سهلا
هلو ؛ يه بار يه اس ام اس دادم به آقايي .اولش نوشتم هلو،بنده خدا فكر كرده بود منظورم اين هلو مي باشد .. در جواب نوشته بود آناناس!
آقا ديروز مهموناي ما اومدن و رفتن ... وسط جلسه يهو احساس سرماي شديد كردم و دل درد.. بيابيد پرتقال فروش را ( اما نگيد)...
ساعت 1و نيم در مشايعت آقايي رفتيم خونه بابايي ... آخ جاي همه خالي جگر كباب داشتن با دوغ مامان خودم پز.. عجب چسسسبيد. نيست خيلي خسته و گرسنه بودم. بعدش داشتم از بي خوابي پس مي افتادم. اما مگه اين چك وچونهم گذاشت بخوابم؟؟؟؟؟ اينقدر واسه خواهرجون فك زدم كه ساعت 6 شد.
رفتيم مانتوها رو از مانتودوزي آورديم و اومدم يه وول تو خيابونا خوردم تنهايي بعد رفتم خونه
از همون دم رفتن خمار خواب بودم تا شب.. ديگه ساعت 10 سوختم تموم شد! گفتم آقايي بدرود! من برم بخوابم.
واي چه حالي ميده اين زود خوابيدن صبح كه بيدار شدم توپ توپ بودم!
وااااااااااي آقا ديروز... خونه ددي... سر سفره بوديم من با مانتو شلوار و سر بي روسري نشسته بودم كه در زدن ... خاله و همسرش بودن ... من يادم رفته بود موهام بيرونه! همين طوري گفتم عه خاله!!! و رفتم پيشواز... يهويي تو اون روبوسي كنون يادم افتاد موهام لخته! داد زدم واي موهام بيرونه و مث فشفشه پريدم تو اتاق! يك آبروريزوني شد بيا و نظاره همي كن!!!!
آخ اينو از بس ديشب حالم خراب بود واسه آقايي تعريف نكردم.
اين مانتو كه دوختم الان پوشيدمش .. 6 تومن دستمزد گرفت!!! جالبه نه؟
ديگر حرفي نيست... زين وبگاه بار سفر بربندم!
نميگيد اين ملي خانوم ململي كجاست آخه؟ اصلا فكر نكرديد من كجا هستم اين چند روز؟
قراره از وزارت مهمون بياد فردا ... در راستاي يكي از وظايف بنده و همش بايد هماهنگي و كار وبارش رو من انجام بدم.
اينه كه خيلي سرم شلوغ بود واي تايپم كند شده!
خونه و خانواده برادر همسر رفتن به سلامتي . روز پنجشنبه از اداره كه رفتم ، از صبحش رفته بودن خونه رو تميز كنن و بشورن و بسابن. از اونجاييكه جاري بنده زمان خونه سازون ما هيچگونه كمكي به ما نكرده بود قصد داشتم اصلا نرم. حتي چند بار هم گفت ميخوام كارگر بگيرم و نيست و اينا، به روم نياوردم . اما شب قبلش همسرش يعني برادر آقايي مستقيم گفت كه كمكمون كنين وگرنه همين جا مي مونيم.
خولاصه پنجشنبه كه از سر كار اومدم بعد ناهار آقايي گفت ملي مياي بريم خونه داداش كمك؟ گفتم عممممممممممرا! من بهت گفتم اون كمك نكرده منم لاكمك! گفت نه بابا صبح رفتن الان كارا رو تموم كردن همين طوري يه سر بزنيم چون داداش مستقيم بهمون گفته!
گفتم يخ! يخ با فتحه نه ها ،يخ با ضمه!
ديدم با مظلوميت تمام ديگه هيچي نگفت و رفت دراز كشيد. دلم سوخت بعد از اندك زماني رفتم گفتم فقط فقط به خاطر گل روي تو ميام! و رفتيم .البته آشپزخونه كه اصل كاري بود شسته شده بود و تموم و وقتي ما رفتيم داشتن سالن و اتاقها رو مي شستن مقاديري كمك كرديم. بعدش غروب كه برگشتيم خونه ديدم انگار نارنجك منفر شده تو خونه! چون وسيله هاشون رو برده بودن .گرد وخاك و آشغال زيادي ريخته بود.
خونه رو هم كه جمع كرديم ديگه شهيد بودم...
بگذريم فقط خواستم به استحضار برسونم كه تنها شديمينگا. پريشب هم شام مامانمينا و خونواده داداش كبير (بجز داداش كه كرجه و نيومده) رو دعوت كردم.
اين چند روز هم كه گفتم كارم زياد بود .فردا هم جلسه خواهم بود و نمي دونم كي تموم ميشه. كاش اين واحدها بيان آبروي ما حفظ بشه!
ديگه نمي تونم بنويسم!حسش نيست
اگر پیش آمده كه اسم شخصی را فراموش كرده باشید، اگر نام فیلمی را كه هفته گذشته تماشا كردید از یاد بردهاید، اگر احساس میكنید كه زیاد این جمله را به زبان میآورید: "آخ، یادم رفته!"؛ نترسید كه مبادا آلزایمر گرفته باشید. راه حل مشكل شما ساده است؛ شما نیاز به تقویت حافظه خود دارید.
حالا جدا از نوع تغذیه و راههای مختلفی كه برای این كار توصیه میشوند، چند تمرین جالب برایتان داریم كه میتواند كمی به تقویت حافظهتان كمك كند.
1ـ چشم ها را ببندید. از توی كیف دسته كلید خود را بردارید. حالا بدون این كه چشمها را باز كنید سعی كنید كلید را داخل قفل قرار دهید و در را باز كنید.
2ـ با هر دستی كه عادت به مسواكزدن دارید، از امشب با آن یكی دست مسواك بزنید. مثلا اگر با دست راست مسواك میزنید، از امشب مسواك را با دست چپ بگیرید.
3ـ برای شانهزدن نیز همان تمرینی را كه برای مسواك زدن گفتیم انجام دهید.
4ـ اگر همیشه عادت به یك دوش گرفتن ساده دارید، از این پس یك حمامكردن درست و حسابی را تجربه كنید.
5ـ اگر هر روز با ماشین سرِ كار میروید از فردا گاهی اوقات قسمتی از مسیر را پیاده عازم محل كار خود شوید.
6ـ به روی میز تحریر خود نگاهی بیندازید، حالا جای همه چیز را عوض كنید. مثلا جامدادی را به جای تراش رومیزی بگذارید.
7ـ اگر سوار آسانسور میشوید، چشم ها ببندید و سعی كنید دكمه طبقه مدنظر خود را فشار دهید. البته قبل از فشار دادن چشم هایتان را باز کنید تا اشتباها به طبقه دیگری نروید.
8ـ در زمان زنگ تفریح كار یا كلاس، به جای نشستن و خوراكی خوردن، از جای خود بلند شوید كمی قدم بزنید و هوای تازه استنشاق كنید.
9ـ اگر روی میز تحریرتان عكس یا ساعت رومیزی دارید، آنها را وارونه بگذارید.
10ـ سعی كنید به جای نگاهكردن به غذا، از بو یا مزه آن پی ببرید كه درون بشقابتان چه غذایی وجود دارد.
11ـ سرگرمی تازهای برای خود انتخاب كنید.
12ـ اگر میتوانید به ماهیگیری بروید.
13ـ باغبانی را هم به شما پیشنهاد میكنیم تا حافظه خود را تقویت كنید.
جاي دوستان خالي است.
از كار بگم اداره مون بسيار مسخره شده،رئيس با معاون ،معاون با اون معاون،اين رئيس كوچيكه با اون رئيس بزرگه، كارشناسه با معاون،همه با هم درگيرن. اين وسط ما بيگناهان اذيت ميشيم كه.مثلا اون رئيسه اداره اونوري با دو تا از پرسنلش مشكل داره كار تايپش رو به من ميده انجام بدم! منم انجام ندادم به همين سادگي! مستقيم گفتم آقا من خوش اخلاقي ميكنم شما ديگه سواستفاده نفرماييد لطفا!
ولش كن
از زندگاني بگم دو زن و دو بچه و دو مرد در خونه زندگاني مي كنيم.مرد اونا صبح ميره شب مياد يا شايد نياد ،شهرستان ديگري است.
خب مي خواستم بگم من خيلي دختر خوبي هستم! جاري و برخوردش با همسرش رو مي بينم حس مي كنم من خيلي خونسرد هستم. مثلا اگه آقايي من براي كار كردن و براي اينكه درامد بيشتري داشته باشه ،از كار اداري ساده و بي دردسرش بگذره و بره يه شهرستان نسبتا دور و خيلي گرم كار كنه اونم كار ساختموني ،به احتمال زياد وقتيكه بر ميگشت كلي براش ناراحت ميشدم و قربون صدقهش مي رفتم. اما جاري اينطور نيست ،وقتيكه همسرش مياد بجاي اين كارها ميگه چرا از عصري موبايلت خاموشه؟ نمي گي كارت دارم؟نمي گي كارگر داريم،همسرش ميگه شارژ نداشتم خوب! ميگه به هر حال ،كي ميشه اين كار شهرستان تموم بشه ما يه نفس راحتي بكشيم! اين برخوردها جلوي ما بود.
كلا متوجه شدم خيلي به همسرش گير ميده و معمولا با لحن عصبي باهاش صحبت مي كنه.تازه بعد از حدود 14 سال حس مي كنم زياد تفاهم ندارن...
وقتي اونا رو مي بينم از خودمون دو تا خيلي بيشتر خوشم مياد... ديروز عصر رفتم خونه ددي و شب كه با آقايي داشتيم پياده ميومديم خونه اين حرفاي فوق رو زديم. گفتم آقايي جان مي بيني من چه زن خوبي هستم؟ اگه من اينقدر سرت غر بزنم و مغزت رو سوهان كشون كنم چيكار ميكني. يا من خيلي خونسرد هستم يا اوشون خيلي تنده... البته خوب پيش مياد منم از آقايي ناراحت بشم و يه كاري چيزي برعكس ميل من انجام بده اما بعيد ميدونم اينقدر تند باشم و حرفاي اينجوري بزنم.
اما دستش درد نكنه براي ما خوبه .شبها نميذاره آشپزي كنم همين ديشب از خونه خودمون كه اومديم گوشت چرخ كرده و اينا گذاشتم وا شه كه استانبولي درست كنم نذاشت.چند بار گذاشت داخل فريزر و من دراوردمشون اما باز برش مي گردوند .آخرش هم اون پيروز شد .البته ديروقت بود 11 و نيم بود ديگه.
پريشب براشون ژله آكواريومي درست كردم كه باز از نت گرفته بودم بچه هاش بسي خوششون اومده بود.
مامانم اينا عسل مجاني دادن بهمون .هر چند عسل كمي برداشت كردن اما باز سهم ما رو داد دستشون درد نكنه من و آقا قرار گذاشتيم دو تا كندو از بابا بخريم براي خودمون مستقل بشيم اما بابا ميگه پولشو نمي خواد بدين.وا مگه ميشه.
هفته پيش بسي بسي سرمون شلوغ بود امروز كه فعلا خلوته .تا چه پيش آيد.ميخوام وراجي كنم:
آقا من ناراحتم.هر چه منضبط بازي در ميارم هرچه خوش اخلاقي مي كنم هر چه احترام همكاران رو نگه ميدارم . هر چه هر چيزي دستور ميدن انجام ميدم، باز منو كار مند نمو نه نمي كنن! يعني چه؟!!!اون يكي پيماني ها بعد از يكي دو سال هر كدوم يه بار نمو نه شدن.ديمي!
اونايي كه دير ميان و زود ميرن ،اونايي كه تو روي رئيساشون مي ايستن! اونا از ما بهترون هستن ! به جان خودم شيطونه ميگه ساعت 8ونيم بيام و 2 برم هرچه اعتراض كردن هم گوش ندم!
اضافه كار هم ماشالله با اين دستورالعمل جديد ،اونايي كه خصوصيات فوق رو دارن،هر ساعتشون دو برابر ساعت ما ارزش داره و هر چقدرم ساعت اضافه كار من بيشتر باشه،آخرش توي فيش 100 تومن از من بيشتر ميگيرن!
لعنت به همشون !
اين از اين! پيغام اول هفته بود
آقا ديروز كلي فعاليت داشتيم! اول صبح كه پاشديم با ددي رفتيم مراسم عسل برون(ب با ضمه تلفظ گردد)!فكر كنم پارسال براتون توضيح دادم.يه چادر ميزنيم و كندوها رو ميذاريم داخلش .فكرشو بكنين تو اين گرما زير نور شديد آفتاب نيمروزي مرداد!چادر تيره رنگ برزنتي هم بزني و بري داخلش فعاليت هم داشته باشي! چه شود...
حدود نيم تن تعريق داشتيم!
عصرش هم تو يكي از روستاهاي همسايه عروسي دعوت بوديم. آقايي كه زياد عروسي دوست نداره تازه اگه از طرف فاميل من باشه كه فداش بشم نمياد! منم ديگه اصرار نكردم .خودم و خواهرجون و عمو و عموزادگان راه افتاديم رفتيم. آي رقصيدم آي رقصيدم.آخييييييش .البته رقص محلي ها.فارسي و اينا نبود.تازه شب كه اومدم بهش گفتم اين تلافي بيرون رفتن با دوستاته!چون تو منو تنها ميذاري ميري بيرون ،منم اين كارو كردم.
راستش شوخي بود به قول ريتا ديگه نمي خوام سخت بگيرم.. اونكه دوستاش رو دوست داره و من دوسشون ندارم،اما خوب اين دليل نميشه دوستي چندين سالهشون رو خراب كنم.پس من هم گاهي به رسم دوران تجرد بدون اون ميرم اينور اونور.دليل نميشه براي هردومون حصار بسازم و محدود بشيم.البته نه زياد ،گاهي.
مختلط هم بود .شيوا سرچوپي گرفتم اساسي! شاباش هم گرفتم باز اساسي! .البته متاسفانه شاباش رو به خود شخص نميدن!ميدن به خواننده گرامي!
اينجا هم چون فعاليت داشتم و رقص ما هم بسيور تحرك و بپر بپر داره باز كلي عرق كردم.يعني وقتيكه اومدم نشستم چشام داشت از حدقه بيرون ميزد صورتم عين كوره نون پزي شده بود.اما در مجموع خيلي خوب بود.مدتها بود دلم يه سرچوپي گرفتن حال بده مي خواست.
تازه شب قبلشم رفتيم عروسي .اين يكي از طرف آقايي اينا بود در نتيجه با دودمان اوشون رفتيم .آقايي هم بود!اونجا فقط نظاره گر تيپها و لباسها بوديم.اين عروسي با اون عروسي كلي فرق داشت.
راستي مي دونيد كه اخوي همسرمان داره خونهش رو تعمير مي كنه.اين آخركار نقاش آوردن گفته خونه بايد تخليه باشه.در نتيجه اومدن خونه ما. اتاق خوابمون رو جمع كرديم كه اونا اونجا بخوابن ما هم تو هال مي خوابيم.براي آشپزي هم كلي مشكل دارم.چونكه جاري بنده براي كارگرهاشون هم بايد ناهار و شام بپزه .از مواد غذايي ما هم استفاده نمي كنه .حالا من موندم اگه فقط براي خودمون درست كنم خوب نميشه!مهمون ما هستن!اگه براي اونا هم بپزم باز نميشه . چون هم اينكه خيلي تعارفيه و قبول نمي كنه.هم اينكه خودش بايد براي كارگرها هم بپزه. اگه اون درست كنه و من درست نكنم كه نميشه ،باز مهمون ما هستن.
از طرفي من بايد شب غذا درست كنم چون روز نيستم. خلاصه اينكه بدجور گير كرديم. ديشب كه ماركاروني در مقدار زياد درست كردم .به اندازه ما و اونا.كه بعيد ميدونم امروز ظهر كه نيستم بخورن!چون بايد براي كارگرهاش غذا درست كنه،خودشون هم از همون مي خورن. همش تقصير آقايي بود كه گفت زياد درست كن زشته!
مدتيه آپ نكردم
وقتم خيلي كمه.مهمون از تهران اومده براي اداره و همه بدو بدو ميكنن.
خودمم بسي كار دارم.
الانم از وزارت زنگ زدن دستوراتي دادن . هفته بعد مهمون وزارتي مياد در راستاي يكي از مسئوليتهاي خود من!
بدرود!
بالاخره بنده تونستم به تكنولوژي تصوير گذاشتن دست پيدا كنم اين موفقيت رو به خودم تبريك ميگم.
ديشب همسر خواهر شوهر اومد خونهمون با لپ تابش .منم از موقعيت حسن استفاده كردم و با موبايل آقامون عكس گرفته ،اندر سيستم اوشون به ايميل خودم ايميلوندم.اين موكتيه كه هنرنمايي نمودم ساختم. الگوش رو از يه سايت گرفتم الان آدرسش رو گم كردم متاسفانه:

اينم تابلويي كه به همكاري آقامون ساختيم . خود نقاشي رو از بيرون گرفتيم و روي چوبي به ضخامت يك سانتي متر چسبونديم.قبلش دور تخته چوب رو رنگ نموده ايم. شبيه تابلوهاي ام دي اف بيرون شده.

