خوب و خوش مي باشيد؟
مرا بسي خواب مي آيد .. نميدونم چرا شب كه ميشه يادم ميره فردا صبحش باز خوابم خواهد آمد كه اينقدر دير مي خوابم.ديشب نصفي از اخ راجي ها2 رو ديديم. خيلي پياز داغ كردن ... سعي كردن به زور هم كه شده بيننده رو بخندونن. در مجموع خوب بود. حالا امروز ميرم بقيهش رو مي بينم.
از تهران كه اومدم هنوز رو مود كار كردن نيفتادم همش ميگم كاش زودتر تموم شه برم خونه . البته نت هم خيلي مزاحم شده معتاد شدم ...
اون سوتي بنده هم كه در پست اخير ياد شد رفع به خير گرديد به حمدا...
دو شب پيش قرار بود با آقايي بريم خونه داداش3 . ساعت 9 ونيم با ماشين دوستش اومد در خونه كه ما رو برسونه... تو مسير كه مي رفتيم آقايي گفت ملي ، بچه ها ميگن با هم يه مسافرت بريم گفتم من كه پايهم بريم! كه دوستش گفت نخير ما مي خوايم مجردي بريم.... بريم سوريه.
گفتم من يكي به قيمت جونم هم شده نميذارم آقايي تنها بياد مگه چه خبره واه واه. برين مجردي چيكار كنين؟ و حسابي داد و بيداد كردم .. نگو داره اذيت مي كنه. مي گفت من بچه دارم نمي تونم با زن و بچه بيام كشور غريب اگه دزديدنشون چيكار كنم؟؟؟ گفتم خوب باشه ما كه بچه نداريم خودم با آقامون ميام... خلاصه دوتايي حسابي سر به سرم گذاشتن ومنم بي خبر!
آقا دلمون عروسي مي خواد كائنات! كجايين؟
يه مانتو سر خياط دارم وقت نمي كنم برم بيارمش.
امروز هم قراره عصر بريم واسه دختر خواهرشوهر هديه بگيريم. اون جاري براش پلاك خريده ميگم ما هم براش زنجيرش رو بخريم. دير شده ديگه .
ديشب از خودمان هنر به در نموديم... يه موكت بالاستفاده داشتيم روش طرح كشيدم و قيچي كردم انداختم جلو ويترين ... يك با حاله... يك خوشگله...
يه هنر هم از خانم داداش3 ديديم... اومده سرشير(چربي كه رو شير مياد) رو خريده به ميزان زياد،قاطي شير كرده ،جوشونده،ماست كرده،دوغ كرده و كره گرفته و اونو به روغن حيواني تبديل نموده! خيلي به صرفه بوده البته نخوردم ببينم مزهش خوب بود يا نه. حالا ديشب باباي آقايي سفارش داد! روم نشد بگم واسه مردم كه درست نمي كنه .. بايد يه كاريش بكنم.
حال همگي خوبه خدا رو شكر؟
ما نيز خوب مي باشيم بعد از مقادير زيادي تعطيلي و خوش خوشانكي برگشتن سر كار بسي سخت است.
از دوشنبه كه ماموريت بودم تا پنجشنبه. ديروز بايد ميومدم سر كار اما اتوبوس عزيز خيلي دير رسيد .منم كه جونمو از سر راه نياوردم كه داداش!
سه شنبه كه صبح ساعت 8ونيم جلسه شروع مي شد و ما هم به همون منظور رفته بوديم.اتوبوس لگن صفت ساعت 10 و مقاديري رسيد تهران و تا رسيديم جلسه ساعت 11 شده بود... خيلي خنده دار بود .بعد از سكانس صبحش همكارم كه استاد سرزبونه رفت پيش رئيس جلسه كه مدير كل يكي از دفاتر وزارته و بهش گفت ما ديگه با اتوبوس اين همه راه رو نميايم. بايد ادارات رو ملزم كنيد خانمها رو با هواپيما بفرستن. خدايي راست ميگه آخه 12 تا 15ساعت تو اتوبوس بودن كم نيست كه .بنده خدا شبش هم برگشت .دلش نميومد همسرش تنها باشه. من بايد از اون ياد بگيرم! از خونواده همسرش هر كسي زنگ ميزد شوهرشو بهش مي سپرد و ميگفت مواظبش باشين! انگار پسر يكساله جا گذاشته بود واه واه. والا من هروقت ميرم ماموريت دوست دارم آقايي تنها باشه ،قدر منو بيشتر بدونه نه اينكه بره خونه مامانش اونجا بخوابه!!!! مي گفت نه !اگه تو خونه تنها باشه به من فكر مي كنه غصهش مي گيره!
سكانس عصر جلسه كه من تا گردن خواب بودم!
بعدشم رفتم خونه داداش .با خودش هماهنگ كردم آزادي ديدمش و رفتيم كرج.پنجشنبه هم خواهرجان و دخترعمو جان اومدن و القصه جمعه شب برگشتيم.
اين چند روز مقداري هم خريدينگا نموديمينگا!اوه... ياد سبك نوشتاريم گرامي بادينگا!
خيلي مختصر گفتم كه اذيت نشين. در مجموع خوش گذشت اما دلمان براي آقايمان بسي تنگ شد. با خودم فكر مي كردم اگه اون بخواد يكي دو روز تنهايي بياد خونه خواهرش تهران ، ممكنه من يه سكته ناقص بزنم! اما اون در اوج خوبي و بزرگواري اصلا ناراحت نشده بود .ميگم چرا يه بار هم نگفتي دلت برام تنگ شده؟ ميگه مي خواستم اذيتت نكنم بهت خوش بگذره. واي من چه دختر بدي هستم! ديروز كه ديدمش كلي عذاب وجدان گرفتم.
ولي خوب يادتونه چند وقت پيش گفتم كه گفته ازم خسته شده؟؟!!!! منم از كائنات خواستم ماموريت تهران برام جور شه؟؟؟؟؟؟ دم كائنات گرم كه رديفش كرد!
راستي خواهرشوهر بنده چند روز پيشا يعني پنجشنبه ني ني شو بدنيا آورد . سزارين كرده ووووي اينقدر سختشه . اينقدر درد داره.شير هم نداره .دخترش هم همش گرسنهشه تازه نمي خواد به شيرخشك عادتش بده همش وق و ووقشه.ديروز اينقدر دلم براش سوخت كه اشكم دراومد. گفتم اين چه زجري بود به خودت دادي دختر! نونت نبود آبت نبود بچه آوردنت چي بود. تازه مامانش مي گفت يكي كمه چند سال ديگه بايد يه خواهر يا برادر واسش بياري! هنوزم براش اسم انتخاب نكردن.
ديروز عقيقه (يا عقيق!) داشتن . واي زاي مان خيلي سخت بييييييييد....
پ.ن: واي يه خرابكاري كردم تپل!!!!!!!!!
آقا ما يه همكاري در شركتي كه قبلا كار ميكرديم داشتم .آقا بود .به بنده ارادت خاصي داشت بعد كه اومدم اينجا باجناقش همكارمه و گاهي ازش احوالشو مي پرسم. يكي دو بار هم به موبايلم زنگ زد و حرف زد در حد احوالپرسي اما من زياد تمايل نداشتم ... ديگه زنگ نزد.اين باجناقش چند بار گفت فلاني احوالتو ميپرسه گله كرده .من همش خودمو به چپعلي ميزدم.
حالا امروز صبح گفتش كه فلاني ديشب با خانمش خونهمون بودن خيلي ازت دلخوره و ميگه احوال نمي پرسه مغرور شده اومده اونجا و از اين حرفا.گفتم شمارهش رو ندارم گفت بيا اين موبايلشه زنگ بزن بهش!گفتم نه يه اس ام اس ميدم.
حالا اومدم براي اينكه هم محترمانه باشه و هم منظورمو برسونم نوشتم كه نمي تونم تلفن كنم .شايد آقامون خوشش نياد .احوال شما رو از باجناق ميگيرم .و زرتي زدم رو اسم شوهرجانمان! بعدش زنگ زد و گفت جريان چيه .براش همينا رو گفتم .حالا نميدونم عكس العملش چه خواهد بود ... پليز هلپ مي!
اميدوارم حال همگيتان خوب باشد اگر از احوالات اينجانب جويا باشيد ملالي نيست جز دوري شما!
پنجشنبه نت نداشتم!
آقا ديدين كائنات چطور هواي منو داشت؟ همين پست قبليم بود كه گفتم هواي گرد و خاكي به تهران برسه چي ميشه... كه رسيد .. خدا رو شكر
واقعا جاي تعجب داره... سه يا چهار ساله ما همش داريم خاك مي خوريم تا رسيد به تهران همه به تكاپو افتادن كه برطرفش كنن! خون روسا و مسئولين از ما رنگين تره!خدا ازشون نگذره به حق پنج تن!
خوب بگذريم. هنوز دلم خنك نشده خدايي... اخبار رو كه گوش ميدادم ميخواستم زنگ بزنم صدا سيما هر چي از دهنم در بياد بهشون بگم!
دوشنبه اينجانبه! و اونجانبه ! يعني يكي از همكاران مونث راهي تهران هستيم براي انجام ماموريت و حضور در ميتينگ! از اونور هم يه چند روز ميرم خونه داداش تا جمعه.
الان هم يكعدد نامه سريع الانجام بهم محول شده و بايد ترك وبلاگ نمايم.
من الان دارم از پشت ماسك با شما صحبت مي نمايانم!
آقا اينجا جهنمي شده بيا و ببين .. نفس كشيدن سخت سخت شده .نمي دونين چه گرد و خاكيه
اينم از مزاياي دو لت نهم و دهمه ماشالله...
اگه يه ذره از اين خاكي كه اينجا داره ما رو خفه مي كنه به پايتخت مي رسيد همه بسيج ميشدن واسه برطرف كردنش. يه مقدار پول خرج مي كردن و خلاص!
اما الان ...
عين زمان جنگ كه ما بدبختها اينجا كشته و مجروح مي داديم اونجا روسا داشتن از دور نظارت مي كردن و همش فتوا ميدادن كه آره برين بجنگين! تا وقتي كه يه ضربه به تهران رسيد كه اونوقت بود كه رهبر اجازه آتش بس داد!!!!!!!
سه روزه همش ماسك داريم. خونه شده زمين خاكي فوتبال .. اينقدر كه خاك نشسته روي همه چي.
باباي خودم و آقايي افتادن روي رختخواب و نمي تونن درست نفس بكشن! چشم مامانم عفونت كرده!
چندين نفر تو بيمارستان بستري شدن.
لعنت به كساني كه مي تونن اين وضع رو رفع كنن و كاري نمي كنن!
من الان خيلي عصبانييييييييييييم!!!
حال و احوال؟
خوب هستين؟خدارو شكر
من ديروز نبودم .كرمانشاه بوديم
راستش در يه امر خطير تصميم گرفتيم يهويي بريم كرمانشاه البته هدف دكتر رفتن آقايي و خواهرش بود .من و اون يكي خواهرش هم همينطوري رفتيم كه شايد خريد مريد بكنيم.
من بالاخره تونستم يه نايسر دايسر بخرم . فعلا كه باهاش كار نكردم نميدونم چطوريه.ولي خيلي خوب شد خريدم.
براي خواهرك هم يه جفت كفش گرفتم.
ديروز ساعت 7 مثلا هماهنگ كرده بوديم براي آقامون كه بره مطب.ماشالله خود دكتر هنوز نيومده بود اما 500 مريض اونجا بودن منشي بداخلاقش هم كه گفت معلوم نيست كي بياد سر عمله!
آقا ميره بيمارستان خصوصي جراحي كنه از اينطرف نوبت ميده.ميگيم خانوم محترم! ما از شهرستان اومديم فرمودين ساعت 7 اينجا باشين. حالا هم وقتمون كمه بايد برگرديم ميشه زودتر ما رو بفرستين پيش دكتر. ميگه نه دكتر كه نيست فعلا .تازه هر وقت بياد شما آخري!
ما هم پاشديم اومديم. جالب بود اين همه راه رفتيم واسه دكتر .هيچي به هيچي.
آقا من نگران اين همسرم هستم خيلي زود آتيشي ميشه. ديروز تو مطب اينقدر قاطي كرد كه حد نداشت فورا هم پا شد اومد بيرون!هرچه بهش ميگم يه كم خونسرد باش در اين موارد ميگه نميتونم... چه كنم ننه.
در راه برگشت رفتيم گواوور كه شيوا مي شناسه. يه كباب جانانه با دوغ فراوان خورديم به منظور شام. بعدشم كه راه افتاديم يه دونه آلو خوردم. سرم گيج ميرفت تو ماشين همش مي خواستم بخوابم كه وقت بگذره. اما يهويي مث 10 سال پيش حالم به هم خورد كم مونده بود گلاب به روتون بالا بيارم. 5 دقيقه مونده به وطن بود!
ماشين نگه داشتم پياده شدم آخ كه دلم ميخواست همونجا مي موندم.
خوشبختانه اتفاق مربوطه نيفتاد يه كم هوا خوري نمودم و برگشتم تو ماشين.اومديم خونه فورا بدون نماز و مسواك (دختر بد !) خوابيدم خيلي حالم بد بود.
الان خوبم خدا رو شكر.
اومدم بگم يه وقت فكر نكنين من هنوز از آقا دلخورم ها.
پنجشنبه با دلي غمگين و چشمي اشكين از اداره رفتم خونه ددي و تا شب اونجا موندم .بعدش قرار شد خواهري باهامون بياد خونهمون . آقايي اومد دنبالمون و اومديم خونه خودمون .
شب هم پيش خواهري خوابيدم و فرصت گله گذاري نشد.
فرداش هم آقا از صبح علي الطلوع رفت كمك داداشش تا عصر و بنده و خواهر تنها بوديم .تا 11 خوابيديم بعدشم يه صبحانه جانانه تناول نموديم و استراحت مطلق! بعدش رفتيم يه چرخي زديم تو خيابونا كه از بس خلوت بود افسردگي گرفتيم. امتحانات خواهري تازه تموم شده بود و عين نديد بديدها روز تعطيل رفتيم بيرون.
من برگشتم خونه و اونم رفت خونه خودشون!
آقايي كه اومد كلي دعوام كرد كه چرا من اينقدر زود مي رنجم و قصدش فقط حالگيري بوده ميخواسته اذيتم كنه . منم گفتم نبايد حتي به شوخي هم دلت بياد اين حرفو بزني.مي گفت تو نبايد دلت بياد كه اينقدر يه شوخي رو جدي بگيري و دو روز خودتو منو ناراحت كني...
خولاصه ديديم كه خيلي پشيمون شده و به زبون بي زبوني داره معذرت ميخواد بخشيدمش. و آشتي كرديم.
اين بود شرح ماوقع .
آخيش چقدر خوبه چند روزه اخبار گوش نميدم نه دروغ مي فهمم نه راست. واقعا موندم به كدوم اعتقادداشته باشم. هر كدوم اون يكي رو محكوم مي كنه. ايران ميگه اونوريا با هم دستشون تو يه كاسهست و دارن از آب گل آلود ماهي مي گيرن.اونا يه چيز ديگه ميگن.
آقا اين فرم قالب وبلاگ من چرا به هم ريخته؟ اين اداها چي چيه كه بلاگفا درمياره؟!
راستي .. ولش كن حسش نيست بنويسم.
ديگه از مباحث بيرون بگذريم و گذاري كنيم بر داخل خانواده
امروز از آقايي دلخورم...
ديروز رفته بود خونه داداش كبيرش واسه كمك كه يكي از كارگرها كاتر از دستش در ميره و ران خودش رو سفره مي كنه .. اينم دست تنها بوده مجبور ميشه باهاش بره دكتر و بخيهش كنن .همه مسيرها رو با نيسان رفته بود و اين معطلي باعث اعصاب خورديش شده بود . اين يكي.
بعد كه مياد خونه .... داداش كوچيكش كه چندي پيش مورد اصابت چاقو در دعواي خياباني قرار گرفته و عصب مصب دستش بريده،ميگه من به ضارب رضايت ميدم . باز اين همسر بنده كاسه داغ تر از آش ميشه و ميگه نبايد رضايت بدي .ممكنه دستت تا آخر عمرت مث روز اولش نشه و با هم بگو مگو مي كنن. اين دو.
زنگ ميزنه به خواهرش ميگه خواهر جان اون صد تومني كه من برات كلي دنبالش بودم تا دادگاه برات نوشتش ،چرا نميري تحويل بگيري؟ ميگه وقت ندارم . اين سه.
اما اينا همه به من ربطي نداشت ...همش باهاش كل كل ميكردم و ميخواستم حالش خوب بشه .حدود يه ساعت هم رفتيم خونه باباش و برگشتيم .كلي سر به سرش گذاشتم كه از اون حالت عصبانيت و ناراحتي بياد بيرون.
آخر شب قبل از اينكه مسواك بزنم رفتم باهاش شوخي كنم كه گفت :خسته شدم... گفتم از چي؟ ميگه از زندگي ،از ازدواج ،از تو... يه چند روز برو خونه بابات!!! (البته از اين حرفا ميگه هرازگاهي، به قول خودش با حالت شوخي!) كلي كنف شدم ... سرمو انداختم پايين و رفتم مسواك زدم كه برم بخوابم...
خودش فهميد كه ناراحت شدم اومده مياد ميگه بابا باهات شوخي كردم چقدر تو بي جنبه اي.. ديگه باهات شوخي نمي كنم ...تازه ميگه امروز من اعصابم خيلي خورد شده تو ديگه اذيت نكن. گفتم اذيت نمي كنم ازت فاصله گرفتم كه تو كمتر منو حس كني چون خسته شدي .. ميخوام راحت باشي!!!
به نظر من هر شوخيي يه مقدار جدي هم توش داره حدود 50 درصد. تا يه فكر نياد تو كله آدم كه به زبونش نمياد. حتما راست راستي خسته شده ... من هيچوقت هيچوقت دلم نمياد بهش بگم خسته شدم... ياد حرف شيوا افتادم تو كامنتاي گلي... دلم ميخواد برم يه ماموريت يكماهه تا خوشحال بشه كه يه مدت منو نمي بينه... مردا همين طورين وقتي زياد بري طرفشون و محبت كني ،اونا كم كم فاصله ميگيرن...
خلاصه اينكه امروز خيلي ناراحتم...
واقعا كه از دستتون ناراحتم
يه عده كه اصلا آپ نمي كنن
يكي كه وبلاگ حذف مي كنه مثل آقاي 1
يكي هم مثل گلي خانم پستهاشو ورداشته شايد ثبت موقت زده
آخر اين چه وضعي است.اوضاع بيرون كه به هم ريخته اين هم از درون!
اداره رو كه نگو به به به به گل و بلبل و اينا
يه خانم ماشين نويس به خاطر حامي ... بودن ارتقا يافت به كارگزين. ديروز رفتم اتاق مدير يه منشي داره از همين طرفداراي ... ميگه خانم شما با كي بودين؟ هيچي نگفتم يعني خودمو زدم به چپ علي!
ميگه مي خوان پست بالاتر بهت بدن! گفتم شما فقط ما رو بيرون نكنين پست بالاتر نوش جونتون! همين طوري جوابشو دادم.
اومدم پايين به رئيس كوچيكه ميگم فلاني اينطوري گفته! منظورش چيه؟ ميگه بابا اين همه كاره اداره شده گويا! حتما ميخوان تو رو بذارن جاي من!مي خواي برات بنويسم و امضا كنم با ... بودي؟؟؟!!! گفتم صد سال سياه مي خوام ارتقا پيدا نكنم نمي خوام!
اصلا يه بساطي به پا كردن افتضاح.. هيچ فكر نمي كردم اينقدر مهم باشه تو اداره ما كه با كي بوده اي.
ديروز تو اداره اينقدر سردرد و سرگيجه داشتم كه ساعت 1 مرخصي گرفتم با خواهرجونم رفتيم خونه.بعد ناهار خوابيدم اما توفيقي حاصل نشد. بعدشم رفتم خونه دخترعموم.
مي گفت خيلي لاغر و رنگ پريده شدي. راست ميگه چند وقته احساس ضعف و كم ويتاميني بهم دست داده. آخه من كجا جنبه رژيم گرفتن و شام نخوردنو دارم؟!!!
گويا ديروز تهران آروم بوده نمي دونم والا. همكارمون از ماه عس ل برگشته مشهد بودن. ميگه اونجا هم ناآرومه. از داداشم هم خبر ندارم نميدونم تهران چطوريه....
ديگه اوضاع خيلي غير قابل تحمل شده بابا چرا اينا جونشون رو دارن الكي از دست ميدن؟؟؟؟ فايده نداره كه
