اوضاع و احوال چطور است؟
بعد از يه هفته پرتلاطم ميگم بهتره برگرديم به روال عادي زندگاني
هفته پيش از همه لحاظ بد بود اه اه
پنجشنبه تنهايي واسه خودم رفتم خريد و پولي كه اداره بابت روز زن داده بود رو هاپولي كردم. 100 تومن دادن ،رفتم نصفيشو آب كردم اونم تنهايي
ساعت و شلوار و كفش گرفتم هرسه تاش شد 45 تومن.خوشمان آمد گرون نخريدم! زيبا هم هستن ها .
بعدشم رفتم خونه ددي . شب هم اونجا موندم چون آقامون رفته بود كوه. ميگم باهاش دعوا و جارو جنجال كنم باز ميگم نميشه كه صد در صد مال من باشه.دوستاشم متاهلن ..خانمهاي اونا چرا اعتراض نمي كنن؟
شب خواب ديدم آقايي داره سيگار ميكشه تو خواب اينقدر باهاش دعوا كردم و گريه كردم كه از خواب پريدم!!!
ديروز هم كلا خونه ددي بودم تا شب. خواهري هم كه امتحان داره مخم رو خورده نمود .درس انقلاب رو داشت مي خوند از دوران شاه و اينا ... از دموكراسي و رفراندوم و اينا...
ناهار به مامان كمك كردم خورش سبزي درست كرديم.بد نشد اما زياد هم مورد پسند خودم واقع نشد.
شب هم با آقايي رفتيم خونه داداشش كه داره خونهش رو تغيير ميده واي ياد پارسال خودمون افتادم كه چه سخت بيد.
بعدم اومديم خونه و هر كاري كرديم اين مه واره عزيز هيچچچچچ جا رو نمي گرفت. اي خدا خفه شديم ديگه.
پست قبلي هم به دلايل امنيتي ثبت موقت شد!
درگير انتخابات شديم اساسي
شبها اينجا يه غلغله اي بپا ميشه كه نگو
همه بوق ميزنن
آخه بوق براي چيه مثلا؟ خوب هنوز كه معلوم نيست كي برنده ميشه
خدا كنه بهترين انتخاب روداشته باشيم
اداره هم هر روز بحث همين چيزا مي باشد.پريروز با رئيس كوچيك رفتيم ماموريت .از اينجال تا مقصد و برگشت همش حرف كانديداي اصلح بود ... مخم سوت كشيد ديگه ...
يه دوره نماز رفتيم امروز قراره امتحان كتبي بگيره همه دارن درس مي خونن!!! جالب استه همكار مبتكر بنده كه اومده رو يه برگ سوالها و جوابها رو نوشته و پرينت گرفتيم اما بازم حس خوندن نمياد . عجيبه ها
آقا من براي شمال از آقامون اجازه گرفتم اس ام اسي و گفت اوكي. منم اسم نوشتم و پولش رو واريز كردم ... حالا ميگه نميريم! البته دليلش منطقيه ميگه با اتوبوس سخته . ولي من دوست همي دارم. ديروز يه لحظه تصميم گرفتم انصراف بدم .باز پشيمون شدم گفتم بذار تاريخش نزديك بشه ببينيم چي ميشه.
كائنات بر ما كمك نماييد تا اون تاريخ يعني مردادماه اتومبيل بخريم لطفا!!!!
خدا رو شكر كه ديشب مناظره نبود واقعا اين چند شب خواب و خوراك و زندگاني از ما گرفته شده بود تا 12 كه مناظره بود بعدشم تا 1ونيم تحليلات كانالهاي بيگانه بود .خواهر آقايي هم ميومد نگاه ميكرد ديگه نميشد بخوابيم كه. شب آخري ديگه تسليم شدم و زودتر خوابيدم. ديشب هم راحت راحت گرفتم خوابيدم اما حياط مقاديري سرد بود و دم صبحي بسيار سرد شد.
اينقدر خاك باريده اينجا كه الان حياط رو بشورم يه ساعت ديگه يه لايه خاك مي شينه. ناسلامتي امسال ديگه درست شده بود و نبايد خاك ميومد. اما مياد .انسان افسردگي مي گيره در اين شرايط
نيم ترم زبان ازمون گرفت بسي راحت بود ولي هنوز نتيجه رو نداده.امروز هم بحث آزاد داريم در خصوص " يه داستان كوتاه"
خوب و خوش مي باشيد؟
بعد از دو روز تعطيلي اداره نمي چسسسسسسسسبه
ميخواستم بحث سيا سي كنم پشيمون شدم!!!!!
اين دو روز گذشته هم بجز يه مسافرت به خونه ددي ،بقيهش خونه بوديم .داداش كبير آقايي قراره تعميرات داشته باشن مقاديري از وسايلشون رو به اصرار خودمون آوردن يكي از اتاقهامون ،همون كه پرده آبي داره...
سهميه وي لا هاي شمال اومده و من نميدونم اسم بنويسم يا نه . هم سفر كه معلوم نيست داريم يا نه.اونموقع حس داريم يا نه. ماشين داريم يا نه.
نيدونم
راستي اخيرا آقا باز تصميم گرفته پرايد بخريم ميگه اگه بخوايم مدل بالاتر بخريم يهو بهمون فشار مالي مياد!خودش ميداند و بس!
آقا من هر چي مي خوام چيزي نگم نميشه كه!!!من اظره رو ديدين؟؟؟؟؟؟؟؟؟ واي مادر!
الان يادم اومد ديروز سر اين كلاس نماز كه داريم ،دو تا از همكارا يه سوالاتي پرسيدن كه آخوند مدرس نتونست جواب بده
ميگفت اينا رو بايد از خود مراجع بپرسيد ..و آخرشم جواب درست حسابي نداد
يكيش: در زمانهاي قديم به خاطر دور بودن مسافتها و مشقتهاي زيادي كه در مسير متحمل ميشدن گفتن كه نماز رو شكسته بخونيد يا روزه رو قضا كنيد اما الان كه مثلا با يكساعت پرواز ميشه به شهرهاي دور هم بريم و هيچ سختي و مشقتي نداريم چرا بايد نماز شكسته خوند و يا روزه رو قضا كرد؟اين مال قديمه الان بايد تغيير كنه...
دوميش: (يكي از آقايون پرسيد) چرا بايد غسل كنيم؟ مگر نيت اين عمل پاك شدن بدن نيست ؟ خوب در ايام قديم آب در دسترس زياد نبوده دوش حمام و اين امكانات نبوده و براي اينكه مردم راحت باشن گفتن بايد حداقل تميزي رو از راه غسل بدست بيارن.اما الان كه ما ميريم حموم نيم ساعت زير دوش آب گرم هستيم و همه بدن رو پاك پاك ميكنيم ديگه چه لزومي داره غسل هم بكنيم؟اين سنت قديم بوده بايد امروزه تغيير كنه...
جواب هر دو رو نتونست بده .. ميگفت اين سوالات رو دشمنان اسلام مي پرسن.. خوب ما كه خودمون مسلمان هستيم بايد بدونيم جواب اين سوالات چيه كه به دشمنان اسلام جواب بديم.
حالا هر كسي اين رو ميخونه نظر خودش رو بگه لطفا، منم نميدونم حكمت اين دو چيه. البته با استدلال ها. نه اينكه مثلا چون امامان و پيامبر اين طوري بودن ما هم بايد اينطوري باشيم .. با توجه به فاصله زماني و شرايط توجيهش چيه؟
پ.ن: ببخشيد آپ نكردم يه پست موقت زدم يهويي دستم رفت رو اينتر و اومد رو وبلاگ!
از تبريكات همه دوستان عزيز و محترم متشكر مي باشم .
ديروز يك روز مزخرفي بود يك روز مزخرفي بود. اون يك رو با فتحه "ي" بخونيد لطفا
پريروز هم همچنين.
شنبه كه من از كله سحر زدم بيرون براي اداره، بعدش اومدم خونه و ساعت 5 رفتم كلاس زبان،بعد از زبان رفتيم با آقايي يه جاكفشي خريديم و دو تا گلدون براي گلهامون كه ريشه زدن .بعدش خير سرم مثلا ساعت 8ونيم دكتر داشتم براي اين بيماريهاي مزخرفاسيون زنا نه ...
رفتم ديدم غلغله ست هر چه زن در اين شهر بود اونجا بودن انواع و اقسام.... آقايي هم بشدت تمام روي اين جور جوها حساسه و بدش مياد... ترجيح دادم دفترچهم رو جا بذارم و برم آخر شب برگردم تازه اون ساعت دوتن از خواهرشوهران هم همون دكتر نوبت داشتن كه شكر خدا كارشون زود راه افتاد همون وقتي كه من دفترچهم رو بردم اونا داشت نوبتشون ميرسيد. آهان يكيشون ماههاي آخر بار داريشه.
رفتم خونه يه خوراكي به هم چسبونديم واسه ناهار روز بعد .. ساعت 10ونيم رفتم مطب كه بازم شلوغ بود اما بهتر بود.. تا ساعت12 عليه السلام منتظر شديم . آخرشم به قول گلي يه داروي صعب الاستعمال داد و اومديم
اينقدر خسته بوديم كه بي جون افتاديم روي زمين و خوابيديم.
راستي چند شبه كه بيرون ميخوابيم البته ديشب ديگه خيلي سرد بود رفتيم داخل . پارسال در چنين روزهايي خونه سازون ما شروع شده بود... خيلي سخت بود .واقعا! دچار كمبود محبت شديد بودم!!!
ديروز هم كه هنوز آثار خستگي بر جسم و روحمان هويدا بود ... اين رئيس كبير محترم كه خداكنه بزودي عوض بشه ... باز يه كار ضرب العجلي داده بود .از وز ارت كه زنگ ميزنن يه كوفت و زهرمار مي خوان ديگه اين آقا نميتونه بگه جناب! طول ميكشه كار يكي دو ساعت كه نيست!!! فورا ارجاع ميده و ميگه در عرض نيم ساعت برام حاضرش كنيد... نميدونيد در اون اثنا اينجا اين اداره ما چه قيامتي به پا ميشه همه بايد دوندگي كنن . امان از اين رئيس با مدرك أخذ شده از مديريت دولتي!
حالا در موضوع يكي از همين اوامر ديروز رئيس كوچيكه كار مربوطه رو داده بود به يكي از امريه ها! اونم ماشالله خيلي خونســـــــــرد داشت حاضرش ميكرد... آخرش كه رئيسه كلافه شد منو صدا زد گفت اين ليست رو آماده كن فلاني از صبح تا حالا انجامش نداده.. منم اومدم اتاق كه في الفور انجامش بدم ديدم واويتا واويتا!!دخترعموي گرامي براي تبليغات كر وبي اومده و مي خواست مناظره كنيم كه چرا من طرفدار اين عمو نيستم...
خلاصه سرتون رو درد نيارم با هر ترفندي بود پيچونديم رفت پي كارش .مي خواست بحث كنيم همش مي گفت چرا ؟چرا؟ گفتم بابا شوخي كردم باشه به همين آقا راي ميدم... وقت جواب دادن نداشتم كه .
ولي ديروز عصر حسابي استراحت كردم از خونه بيرون نرفتم جاست خواب و استراحتينگ!
امروز وقت نداشتم آپ كنم دلمان ميخواست ها اما نشد
ديروز تولدم بود دوستون
از سوي شوي گرامي بسي اكرام داشته شديم..
اما مجالي براي گفتن نيست
شوخي كردم ...
برايم كيك و شيريني و شمع و ميوه خريد و رفتيم خونه پدرمون يعني پدر بنده ف جشن برپا نموديم. كادو نذاشتيم بخره! من دختر خوبي هستم!
ديروز با رئيس كوچيكه رفتيم ماموريت... البته در واقع بايد تنها مي رفتم ولي من از اين راننده خوشم نمياد سنش بالاست من همسن دخترهاشم اما يه جوريه يعني من اينطوري حس ميكنم ... رعايت حريم نمي كنه دقت كه كردم با مردها اينجوريه يعني همش دستاش كار مي كنن و ممكنه بخوره به طرف! خوب بايد بدونه كه اين كار وقتي طرف خانمه مجاز نيست! از طرفي روم هم نميشه بهش تذكر بدم مي ترسم بهش بربخوره... آخه سنش ... از چند نفر هم پرسيدم سوء سابقه نداره! خانمهاي ديگه هم همين مشكل رو باهاش دارن اما شايد براشون زياد مهم نيست شايدم پيش من نميگن.
آقا يكي از همكاراي مرد خيلي از اخلاق و رفتار و سكنات من خوشش مياد دم به دقيقه ميگه شما از همه خانمهاي اينجا بهتري! فكر بد نكنين ها زن و فرزند داره...
آهان ماموريت ديروز،براي اينكه تنها نرم به رئيس هم پيشنهاد همراهي دادم، با راننده مذكور و رئيس كوچيكه كه آخر بيخياليه رفتيم . اونجا طرف يه سايبان با درختاي انگور درست كرده بود و محيط ايجاد شده رو پر از مرغ و جوجه محلي كرده بود.. خيلي باحال بود .اون طرف تر هم يه د ي ش ما هوا ره گذاشته بود !!! ما هم مامور دولت !
بسيار تعارف كرد كه بشينين براتون نيمرو با تخم مرغ اينا درست كنم... گفتيم بابا تخم مرغ محلي بده ،مرغها همه جور آشغالي مي خورن .. گفت مرغهاي من فقط سويا و جوانه گندم مي خورن!!! خولاصه نشستيم و خورديم.. البته اگه رئيسم نبود و نمي نشست عمرا من بشينم صبحانه بخورم با واحدي!ولي خودمونيم خيلي مزه داد .. با نون محلي هم بود
صحبتهايي است در مورد دادن وام خود رو از سوي وزارت متبوع! اما كي به درجه واقعيت برسه خدا داند. واقعا دارم از بي ماشيني تلف ميشم. خيلي جاها به درد مي خوره مثل همين روزها كه نمايش گاه مبل زدن و دوره و ما نمي تونيم بريم...
قراره برادر همسر خونهش رو تعمير كنه .. يه مقدار از حياط پشتي رو به هال و اتاقشون اضافه كنه... آقايي هم مسلما بايد خيلي كمك كنه چون اون تو ساختن خونه ما واقعا خيلي كمك كرد... از الان خودم رو براي تنهايي عصرانه حاضر كنم
ديشب يه تيكه موكت شستيم براي شب نشيني در حياط! روزهاي آينده كه هوا خيلي گرم بشه تو حياط مي خوابيم.علاقه عجيبي به خوابيدن توي حياط دارم و اون صبحهاي يه ذره سردش!
بعدشم رفتيم پياده روي شبانه تو بلوار. و يه بستني باقلوا نوش جان نموديم.. دست همسر درد نكنه كه هرازگاهي يه جون تازه به ما ميده با اين پيشنهادهاش
پ.ن: قالب وبلاگم خيلي پهنه، هر خطش پونصد كلمه جا ميگيره ... دارم تست ميكنم..
ديروز رفتم كلاس زبان . در مورد مشاغل بود خانم معلمه اسم اين نهادي كه بنده مشغول مي باشم رو نشنيده بود!!!! اينقدر تعجب كردم كه بيا و ببين .... واه واه
بعدش با خواهرك يعني همان خواهر كوچيكترم قرار گذاشتيم كه بريم خونه ما.. كه آقامون زنگ زد گفت مهمون داره پسرخالهش اومده بود كولرمون رو نصب برقي كنه .. ما هم ول گشتيم ديگه جاي نبود كه بريم... رفتيم كافي شاپ.
بعدشم رفتيم خونه پدري .بعد از جو مونگ هم با خودشون اومديم خونه ما.برام جالبه كه مامانم بشدت به اين سريال علاقه پيدا كرده از پاش تكون نمي خوره تا تموم بشه.. خيلي جالبه.
نميدونم اين رسم تو بقيه شهرها هست يا نه: وقتي دو نفر بينشون مشكلي پيش مياد به قول معروف ريش سفيد ميبرن كه واسطه بشه . پسرعمه اي دارم كه نيروي انت ظاميه. چند وقت پيش رفتن خونه يكي بگيرنش، ايل وتبار طرف ريخته بودن سرش و زخميش كرده بودن. اين هم شكايت كرده بود كلي ديه و زندان براشون اومده بود .... باباي من در اين زمينه ها خيلي واسطه شده و بعبارتي ريش سفيد طايفه به حساب مياد ... ديشب هم شنيدم كه پيرو اون اتفاق بابا رفته واسطه شده و براشون كلي تخفيف گرفته .طرف هم بسي خوشحال شده كه از زندان رها شده.
اه لعنت به اين موهاي كوتاه كه زرت و زرت ميخوان بيان بيرون .. اما كور خوندن نميذارمشون نففس بكشن
امكان كامنتينگ وجود ندارد.چه بد دارم خفه ميشم هر جا كه ميرم ميخونم اما نظر نمي تونم بذارم براي اين سه تا بيشتر: گلي،آقاي مردنوشته ، هدا
ديروز كلي كلي كار كرديم من و همسرجان.اتاق خواب رو جابجا نموديم تخت و اثاث رو برديم اتاق اونوري .. تغيير دكوراسيون داديم اساس! ديگه اتاق خوابمون آبي رنگ نيست .. روتختي و اينا رو هم جمع كردم.آقايي خيلي خيلي زحمت كشيد ديروز دستش درد نكنه . در هنگامه كار و فعاليت داشتم به اين فكر ميكردم كه چه خوبه اين همسر ما از اون مردهايي نيست كه هيچ كاري تو خونه انجام نميدن... بخواي مثلا كولر نصب كني چند روز بهش تذكر بدي.. يا بخواي مثلا جاي تخت رو عوض كني كلي منت بكشي.... آي لاو يو همسرم!
كولر رو هم نصب كرديم. هواي گرم يه مزيت داره آدمها بيشتر ميزنن بيرون از خونه و در و پنجره ها بازه.. ارتباط بيشتره ... برعكس زمستون كه هر چه روزنه و درز تو در و ديوار هست بايد كيپ بشه كه نكنه هواي سرد بياد داخل.
خلاصه اينكه ديروز يه روز خيلي كاري باري بود ...تمام خونه رو هم تميز كردم... سرويس بهداشتي شستوندم،تي كشيدم... جارو زدم .... حياط رو آقايي شست... اوه هر چي بگم كم گفتم
نتايح ار شد هم اومده اينجانب رد شدم ... بايدم رد ميشدم... يكي ازدرسها رو از اول تا آخر ب زدم 11 درصد شده... خوبه ها.
وبلاگستان اينقدر خلوت و بي رونق شده كه حس وحالي براي نوشتن نيست ... اكثر دوستاي قديم هم كه نيستن به قول گلي سخت گير هم شديم نميشه بريم دنبال دوست جديد و پيغام "به وبلاگ منم سري بزنيد"بذاريم
اداره هم خلوت شده... زنگ زدن بايد برم مدارك تكميل كنم براي صن دوق انت خابات.عكس هم خواستن كه من ندارم.
وووي هوا چند روزه گرم شده كولر هم كه روشن نيست ... خواهيم گرماييد.
