تبليغاتX
ترش و شيرين
وبلاگ پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 8:27
سلام و وقت بخير

چند روزه بشدت كمبود خواب دارم ... ظهرها هم نمي تونم بخوابم وقت نشده... كلاس زبان بهتر شده يعني ما داريم خودمون رو وفق ميديم.خوبه اما نه به خوبي سطحي كه دو سال پيش گذروندم.

ديشب رفتيم خونه پسردايي آقايي كه اون هم يه طبقه رو خونه باباش ساخته.. با اين تفاوت كه اونها از پول باباهه استفاده كردن و درواقع مال خودشون نيست..

هر چند شايد خيلي بيشتر از ما هزينه كردن.. اما به نظرم زياد زيبا نبود بيشتر امروزي نبود انگار مثلا پدر مادرهاي ما اين خونه رو ساخته باشن... ديوارهاي دور تا دور هال رو تا يك متري با سراميك پوشوندن. كف خونه رو با وجوديكه سراميك خوبي هم زدن با موكت پوشونده بود. نميدونم يه نكاتي كه به نظرم اشتباه بود ديده ميشد. اما در عوض حسابي خرج كردن... ما هنوز كمد ديواري نزديم . كابينت ام دي اف پولمون نرسيد اما اونا... نه كه منبع مخارج يكي ديگه بوده... به همه اينا رسيدن... خدا رو شكر ما از هيچ كسي هيچ كمك مالي نگرفتيم و انشا.. زماني كه بتونيم خونه رو سند كنيم كامل مال خودمون ميشه. اما اين پسردايي رو بارها بهش گفتن اينجا خونه تو نميشه ها... هر وقت يكي ديگه از پسرها ازدواج كرد تو بايد بري! پسر و دختر هم كه تا دلتون بخواد دارن.

ما همون اول قبل از شروع ساخت ، همه زباني گفتن كه هيچ ادعايي نسبت به طبقه دوم نداريم اما شرط احتياط اينه كه در اولين فرصت رسميت ببخشيم!

اعصاب نداريم از دست اين محيط وبلاگ نويسي

آدم ميگه اينجا يه جاي دنجه و مي تونم حرفامو بنويسم اما بدبختي اينه كه هزار نفر آدم بيكار هستن كه بيان و بگردن ببينن كي آشناست كي غريبه

اين صحبتها رو پيرو اتفاقي كه براي وبلاگ گلي افتاد ميگم... چون از ديروز تا حالا فكرم مشغول شده.

پس چند تا پند ميگيريم از اتفاق محدوث!:

اول اينكه به نظر من همسر نبايد از وجود وبلاگ مطلع باشه . همسر من از اين موضوع خبر داره اما خوشبختانه نه رغبتي به خوندنش داره و نه امكانش رو . نه تو خونه سيستم داريم و نه سر كارش به نت دسترسي داره. اوايل چند بار بهش گفتم كاش ميتونستي وبلاگم رو بخوني اما الان خوشحالم كه امكانش فراهم نبوده.

اينجا جاييه كه تقريبا حرفاي دلمون رو بي پرده مي زنيم و ممكنه گاهي اين حرفا مربوط به خاندان همسر يا حتي خودمون باشه.. من اينجا از هر كسي ناراحت بودم نوشتم حتي خونواده خودم! اما خوب... آقايون تا اونجاييكه مي بينم خيلي رو خاندانشون حساس هستن . مسلما اگه بيان بخونن و ببينن همسرشون چيزي در مورد پدر مادر يا بقيه خونواده‌شون نوشتن ناراحت ميشن. در حاليكه اين يه امر طبيعيه... خونواده همسر خارج از مبحث پدر شوهري مادرشوهري و ... به هر حال آدمايي هستن كه روزانه باهاشون ملاقات داريم و ممكنه خيلي اختلاف عقيده داشته باشيم اما شايد آقايون فكر مي كنن ما از سر دشمني داريم انتقاد مي كنيم. پس همون بهتر كه اينجا رو نبينن.

دوم اينكه بايد و تاكيد مي كنم بايد تو محيط مجازي وبلاگ ناشناخته بمونيم . نه شهر و نه اسم واقعي و نه نشوني از اون رو نبايد بذاريم.. چرا كه اينجا يه دفتر خاطراته... مگر در صورتيكه مثلا در مورد اني مي شن بنويسيم يا را يا نه و يا هر مبحث علمي ديگه اي.

مثلا خود من همونطور كه اكثر دوستام ميدونن تو يه شهر كوچيك ،متعصب و سنتي زندگي مي كنم و اگه نشوني از خودم بدم ، يه همشهري راحت عين آب خورن ميتونه منو كشف كنه.

وبلاگ نويسي هم دردسري شده ها...

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

ماوقع دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 8:11
با سلام و تحيات فراوان

امروز اداره تاكنون كه ساعت 7و55 دقيقه‌ست خيلي ساكته

باور بفرماييد از ابتداي سال جديد من يكي دوروز بيشتر بيكار نبوده ام. نه كه بيكار كامل .. يعني سر خلوت!

راستي هيچ ميدونين من كرد هستم؟ كردي حرف مي زنم ؟ تو فارسي حرف زدن مقاديري لهجه دارم؟ربطي به پستم نداشت يهو يادم افتاد.و عاشق زبون كردي مخصوصا سنندجي هستم.

امروز عصر كلاس زبان دارم ديروز درسهامو خوندم هر چند كلاس رو دوست ندارم اما خود زبان رو دوست دارم.

ديروز به آقايي سهميه داده بودن ـ سهميه مواد بهداشتي و شوينده و اينا ـ اضافي بود برده بود يه فروشگاه قرار بود معامله پاياپاي كنيم و بريم در ازاي اونها اجناس مورد نياز ورداريم. چه مورد نيازي ... از اونجاييكه اين جور ولخرجيها عذاب وجدان نداره و مي چسبه هر چي دلمون خواست خريديم .چه كيفي ميده خدايي.

از صبحش حال همسركمان خوب نبود حالت تهوع و سرگيجه داشت همراه با كسلي و بي حالي ... خوابيد كه خوب بشه نشد، دوش گرفت خوب نشد. سرشب رفتيم دكتر فشار خون گرفت گفت چيزي نيست... نميدونم چش بود.

امروزم كه براش اس ام اس دادم فعلا جواب نداده احتمالا سرش شلوغ بوده...

يه پرانتز ديگه باز كنم: از اونجاييكه من اعتقاد دارم هر كسي براي خودش شخصيتي داره و جونش رو دوست داره قربون صدقه هيچچچچچ احدالناسي الا همسرمان نرفته ام. نه كوچيك و نه بزرگ.. اما بعضيا رو مي بينم روزي ميليون بار فداي اين و اون ميشن ... چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مگه جون خودشون رو دوست ندارن؟ مگه بقيه از اونها بهترن كه فداشون ميشن؟ حالا همسر و پدر مادر جدا. البته من براي پدر مادرم سختمه بهشون بگم رو در رو!ولي قلباً حاضرم فداشون بشم .

بگذريم.ديشب هم رفتيم عيادت دايي آقايي كه پاش تو پيك نيك هفته گذشته كشيدگي پيدا كرده بود. يعني پيدا نكرده ، كشيده شده!!!! من و خودش رفتيم! دوتايي مثل انسانهاي سنگين رنگين ... خوشمان آمد. معمولا با بقيه ميريم مهموني ديگه خواستيم خودي نشون بديم و تنها رفتيم.

بازم پرانتز: ديروز رئيس كبير اداره جلسه اي گذاشته بود با همكاران ،سيا سي ... ووووي كاملا هويدا بود داشت از الطاف اين دو لت صحبت ميكرد. ما هم باورمون شد!!!

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

تابلوسازون یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 9:51
سلام

حال شما خوب است؟

اين چند روزه نميدونيد اداره ما چه قيامتي بوده به خاطر عوض كردن حكم ها ... همه رو به قالب نظ ام هم اه نگ بردن ... اونم دو روزه .حدود 120 رفته روي حقوق من .

ر ئ يس جم همور عزيز فكر كرده با اين كار مي تونه دل همه كارمندا رو بدست بياره .. اضافه كار ماه پيش رو هم دادن به به به به! مثل بچه كوچولوها كه يه آبنبات بدي دستش بگي حالا برو برام اون وسيله رو بيار آفرين!!!

بازرسها هم رفتن و ما يه نفس راحت كشيديم .. واقعا اعصاب برامون نذاشته بودن همه ماموريتها و بازديدهامون عقب افتاده..معاونمون هم به خاطر اينكه پسرش نياز به گشت وگذار داره براي بهبود، درخواست يه ماه مرخصي كرده ... ممكنه منو معاون كنن آيا؟؟!!! 

ديروز با همكارمون رفتيم جلسه براي دفاع از يكي از واحدهاي خودمون.3 ساعت تو جلسه نشستيم و دفاعيه داديم ... حيف كه اين واحدها قدر ما رو نمي دونن!!!! آخرشم پيروزينگا.

چند روز پيش يكي از اين همكارا گير داده كه بايد من صبحانه ببرم.. مناسبتش هم نامعلوم. ميگه براي اينكه اثبات كني خسيس نيستي و دستپختت هم خوبه بايد يه سالاد الويه درست كني بياري! مي بينيد تو رو خدا مردم چه رويي دارن! آقا من نه مي خوام اثبات كنم خسيس نيستم نه ميخوام اثبات كنم دستپختم خوبه ... عجبا! ديشب كه براي آقايي تعريف مي كردم ميگه خوب چه ايرادي داره يه روز درست كن ببر به همكاراي هم قسمتت هم بده!!! يعني رئيس كوچيكه و اين دو تا همكار آقاي هم اتاقيم!!!دوست ندارم خوووووو

دلم يه ماموريت تهران ميخواد واسه خريد خرت و پرت بيخودي.

با آقايي پريشب رفتيم خيابون و بازارگردي. يه مغازه هست كه تابلو و عكس داره. رفتيم با آقايي يه عكس 50 در 70 زيبا خريديم آورديم خونه يه تيكه چوب نئوپان با قطر يك سانتي داشتيم ،چسبونديم روش. دورشو رنگونديم كه مشخص نباشه. و نصب كرديم به ديوار اينقدر ناز شده كه نگو. عين تابلوهاي ام دي اف بيرون شده .ابتكار رو دارين؟؟؟؟ اين فكر خلاقانه از كله خودم متصاعد شد. تازه گفتيم زشته در و ديوار رو پركنيم از عكس وگرنه پونصد تا درست ميكرديم....

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

ديروز و پريروز پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 8:53
سلام دوستان عزيز

من از رونميرم بازم تو بلاگفا دارم مي نويسم

البته هر بار قبل از اينكه ثبت كنم يه كپي مي گيرم اما پيست نمي كنم .ديروز همين كارو انجام دادم اما رفتم يه جاي ديگه باز كپي پيست كردم و اين كپي از حافظه پاك شد ... اينگونه شد

اون عنوان هم بدين خاطر بود كه بازرسهاي محترم منو به اتاقشان دعوت نموده و بصورت مكتوب ازم چند تا سوال پرسيدن كه منم مكتوب جواب دادم .گفتم اگه من ديگه نبودم برام فاتحه بفرستين ممكنه.. منو ببرن و بكشن!

پريروز عصر آقامون رفت بيرون با دوستان بصورت مجردانه... منم براي اينكه خونه تنها نباشم بعد اداره رفتم خونه ددي. تا دم غروب موندم بعد كه خواستم بيام گفتم بذار يه شام مختصر براشون درست كنم مامان كه سختشه آشپزي كنه.خولاصه تا شام خورديم شب شد. بعدش كه به داداش صغير گفتم منو برسونه ،ديدم حال نداره منم اصرار نكردم .آقايي هم كه هنوز برنگشته بود كه بياد دنبالم.

ساعتاي 11 يه اس ام اس آتشين براش زدم بدين مضمون: من امشب اينجا ميخوابم فردا هم برميگردم همينجا! اون علامت تعجب آخرش كار خودشو كرد و آقايي فهميد كه حالم نامساعد است. شونصد تا اس ام اس داده كه خوب بيا .. الا و بلا بايد به هر طريقي شده بياي خونه.

ديگه آخرش خودم منصرف شدم و زدم كه بابا! شوخي كردم ازت دلخور نيستم. اما بودم ...و مقاديري دزدكي از سر دلتنگي اشك ريختوندم.

ـ از اونجاييكه يه بار كه نزد آقايي گريه كردم كلي ادامو دراورد و مسخره كرد تصميم كبري گرفتم ديگه هيچوقت پيشش گريه نكنم... به هر حال اين فرصت رو از دست داد... چون تنها كسي بود كه گريه منو مي ديد!!!

ديروز هم تا 2.5 اداره بودم و موفق به رويتش نشدم.

راستي كلاس زبانمون ديروز استارت خورد. خدا رو شكر .همون همكارم كه همسرش زبان دان است هم با خودم مياد.استادمون خانم جواني است شايد كم سن تر از خودمون.

لهجه انگليشش زياد خوب نبود. شاگردان نيز كم سن و سال هستن و طبيعتا شيطون تر از ما. در مجموع كلاس ديروز رو دوست نداشتم شايد بعدها نظرم عوض شد.

پرانتز باز: الان رئيس كوچيك يه كار ديگه به من محول كرد!! بابا خسته شدم ! اين همه همكار داريم چرا همه كارها رو به من ميدن انجام بدم؟؟؟؟؟‌بذار اين پست رو ثبت كنم ميرم اعتراضينگ! چه خبره!


سا يپا رو هم آقايي ديروز پرسيده بود. براي خريد هر ماشيني 50درصدشو اول بايد پرداخت كني. تا شهريور كه بايد يه مبلغ ديگه پرداخت كني... مثلا براي پر ايد 3500 از ابتدا، شهريور هم حدود 2ميليون و 2ميليون باقي رو طي سه چك با سررسيد 6 ماه يكبار ازت ميگيرن.

ما كه شركت نمي كنيم چون قرار نيست پر ايد بگيريم .قبلا كه داشتيم .ماشينهاي ديگه هم كه گرون هستن قسط اولشون بيشتر ميشه. تازه تا شهريور كه تحويل ماشينه هم معلوم نيست قيمت ماشين و اوضاع بنزين چي ميشه

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

انا لله... چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 13:23
هر چي نوشتم پريد

ديگه عمرا بنويسم!!!!!!

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

پراكنده گويي سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 8:44
سلام دوستون عزيز و كم پيدا!!!

اين چند روزه خيلي كار و بارم زياد بود .طوريكه ايميل زدن هر روز به داداش رو هم نمي تونستم انجام بدم

پريروز هم يه دوره آموزشي تو اداره بود رفتيم كه قرار بود اين چند روز هم ادامه داشته باشه اما رئيس جانمان نذاشت وگفت بشين به كارهات برس.

ما هم اطاعت نموديم.

پسر معاونمون ... همونكه قرار بود توسط بازرسها محاكمه بشه... دو روز پيش تشنج كرده و به حالت اغما(يا كما) رفته بود... ديشب حالش خوب شده و به هوش اومده.الان از پيش اون ميايم.

پريروز رفتم آرايشگاه و موهامو فشن كردم.چقدر موي كوتاه به من مياد.

اينقدر ننوشتم كه نميدونم چي بنويسم.

راستي س ا ي پا فروش اق ساطي خودرو گذاشته .اطلاعي در اين زمينه ندارين؟


نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

خونسردي و يخيت! پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 8:23
سلام بر شما

اين بازرسها به معاونمون گير دادن ... نمي دونم تا چه حد نفوذ دارن و اگه بتونن از كسي آتو بگيرن چيكارش مي كنن... من بدبخت هم كه مجري اوامر همين معاون بودم اگه من ديگه پست نذاشتم بدونين توسط همين بازرسها ترور شده ام!!!!

ديروز داداشمان از تهران اومده بود .شب رفتيم خونه ددي

روز قبلش هم چونكه مامانم هوس ماهي كرده بود (هرچند مامان به اين راحتي نميگه دلش چي مي خواد هزار و يك پيشنهاد دادم ديدم اين يكي رو خوشش اومد‌) براي شام ماهي خريدم و بردم خونه بابام درست كردم.


دكتر مامانم كه ميشه داماد آقايي ، گفته كه بعد از دو هفته مي تونه پاشو از گچ دربياره .ولي ديشب داداشم مي گفت بذارين بيشتر بمونه ... مامانم خيلي كم طاقته داره اذيت ميشه. اميدوارم كه بعد از بيرون آوردنش خوب خوب شده باشه.چونكه دكتر گفت ممكنه خوب جوش نخوره

اين كلاس زبان هم كه به حد نصاب نرسيده بريم ... عجبا ... ميريم تا تابستون با كودكان!

باشگاه هم كه قرار بود با دخترعمو برم اونم بنده خدا مشكلاسيون خانوادگي پيدا كردن و فعلا ذهنشون درگيره نميتونه بياد.پس من چككككار كنم.شايد تنهايي رفتم

آقا به نظر شما يخ بودن با خونسرد بودن فرق داره يا نه؟

من قبول دارم كه به شدت خونسرد هستم البته نه اينقدر زياد . ولي خوب چيزايي كه بقيه رو عصباني مي كنه من رو نه...خودم هم اين خصلتم رو دوست دارم .دلم نمي خواد سر چيزاي الكي به خودم حرص بدم و اجزا و جوارح و روحم رو اذيت كنم.

اما يخ بودن فرق داره .يخ بودن شايد يعني سنگدلي و عدم دلسوزي ... در حاليكه من خودم رو مي شناسم ميدونم حتي نمي تونم سر بريدن يه مرغ رو ببينم.ميدونم اگه براي يكي از عزيزانم اتفاقي بيفته تحملش برام خيلي سخته... پس چرا بعضيا به من ميگن يخ؟؟؟!!! يا اونها اشتباه مي كنن و لغت ها رو جابجا به كار ميبرن، يا من خودم اشتباه مي كنم و خونسردي و يخ بودن يه معني ميده!!!

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

سالگرد سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 8:20
سلام عليكم


عجب وبلاگستان خلوتي ... روزي يك يا دو نفر آپ مي كنن... خيلي بي حالين!

اينجا بارون ميباره ...


ديروز سالگردمون در اوج سادگي برگزار گرديده شد. رفتم خونه بعد از ناهار و نماز گرفتم خوابيدم.. آقامون بيدار شد رفت بيرون ...

بعد از چند ساعت زنگوليد كه كيك بگيرم يا شيريني؟ گفتم هيچكدوم ... نه كيك خوريم نه شيريني. ميوه بگير با سيب زميني و پياز!

اونم گرفته بود .. با يه كارت پستال سايز A4 كه خيلي ناز بود... اصلا فكر نكرده بود منم براش كادو گرفتم... بعد از چندي دو تا كادو كوچولو بهش دادم كه كلي دور از جون خجالت كشيد كه برام چيزي نخريده...

ولي اينجانب اصلا ناراحت نشدم ... كارتش خيلي ناز بود.قرار بود شام بريم بيرون كه باز من نخواستم ...گرسنه‌م نبود... نرفتيم. در عوض مهمون اومدن برامون ... دخترعموم و همسر و ني نيش.

دچار مشكل بزرگ خانوادگي شدن ... خدا خودش به خير بگذرونه.

ديروز يه اتوبوس رفته بود تو يه خونه!!! فكر كنم 33 نفر كشته داشت... تو يكي از شهرهاي اطراف بود... صبح بود كه آقايي زنگ زد گفت با همكارا همه رفتيم محل حادثه... گفتم ديدن تصادف و جسد خيلي ديدنيه؟!!!!

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

درهم برهم یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 13:46

سلام عليكم

احوالاتتان خوب است؟

 

آقا ما چند روزه ميخوايم آپ كنيم ملت همكار و رئيس روسا نميذارن ... همش كار برامون راست و ريست مي كنن.. عجبا!!!

جمعه باز هم با خونواده آقايي رفتيم دشت و دمن... نميدونم چه بدبختيه .. آدم با خونواده خودش خيلي بيشتر بهش خوش ميگذره.. خاندان همسر بنده زياد شاد و شنگولاسيون نيستن.. مث خاندان خودم كه يه لحظه تو دشت و دمن آرامش ندارن همش بزن بكوب و برقص و شادي كنونه.خوب منم همون خون تو رگهامه!!!!

ولي خوب بود ... يه رعد و برق و صاعقه و تگرگي گرفت كه بيا و ببين... در عرض يك دقيقه هر چي وسيله داشتيم بار زديم و الفرار.. بهار جالبه.بعدش آنچنان گرم شد و آفتاب دراومد كه باورمون نميشد همين چند لحظه پيش چي به سرمون اومده ... يعني دقيقا بارون كه گرفت سوار شديم كه برگرديم ... چند متر پايين تر ديديم نه بابا تموم شد... همون جا پياده شديم و بساط كباب و نون رو برپا كرديم.

اي جان!فردا سالروز ما ميباشد. افترشيو و دئودورانت خريده ام براي مرد خودم.. اما هنوز كادوشون نكردم ... نمي خوام بفهمه... آخ جون هر دو رو دوست خواهد داشت.. 

دارم امواج مثبت مي فرستم كه آقايي برام ساعت بند نقره اي خوشمل بخره.... كائنات هستين؟؟؟؟؟

 

دو تا از همكارامون كه مجرد هستن رفتن با هم يه واحد اجاره كردن.. قبلا گفته بودم؟

پنجشنبه رفتم خونشون .. چه باحال است.. ياد خوابگاه افتادم .حتي شبش خواب هم اتاقيهام رو ديدم... چند ساله ازشون بي خبرم.

نشستيم و همكارا رو تحليل كرديم... از يكيشون پرسيدم خصوصيت منفي من چيه پس؟ گفت تو دختر خيلي خوبي هستي نكته منفي بارزي نداري فقط اينكه حس همنوع دوستيت ضعيفه.. يعني اينكه اگه همكاري به يه خانم چيزي بگه من دفاع نمي كنم...

خوب معلومه كه دفاع نمي كنم! اينجا زن و مرد نداريم همه همكاريم.. هر كدوم ناحق گفته باشه بايد تنبيه بشه!به من چه اصلا...

 

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

راز سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 12:19
سلام عليكم و اهلا و سهلا


حالتون خوب استه؟


ديشب فيلم راز رو ديديم جالب بود عين كتابش بود .. ميگم خيلي خوبه ها اگه ادم بتونه افكارش رو كنترل كنه ولي مقداري سخته

گاهي فكراي منفي خودشون ميان ولي اين فيلم ميگه نذارين بيان كنترل كنين. ديروز خواهر آقامون داشت مي گفت مردها مي تونن عين آب خوردن برن چند تا زن بگيرن!!! بعد من و اون هر دو گفتيم خوب برن بگيرن... ولي آقايي! خيالت راحت به محض اينكه خبردار بشم ، بيمار  و دست پا چلفتي نيستم بشينم پيش تو ... از پيشت ميرم ... بعد يادم افتاد ممكنه كائنات بشنون ترسيدم گفتم خواهرشوهر!!!از اين حرفا نزن ممكنه جواب بدن.


صبح يه موضوعي يادم بود مي خواستم بنويسم اما الان يادم رفته ... جميعا هر كاري مي كنم حرفم نمياد .. چيرا آخر... دارم كم كم احساس بزرگ شدن مي كنم

گاهي ميرم جلو آينه به خودم نگاه مي كنم و ميگم اين همون دختره كه دبيرستاني بود؟ كنكوري بود؟ اصفهان چهار سال زندگي كرد؟ ازدواج كرد؟؟؟؟‌ خنده‌م ميگيره.. ناراحت ميشم كه اينقدر زود سنم زياد شده و داره به مرز 30 ميرسه.. هر چند هنوز هم روحيات سن كمتر رو دارم و ميشه گفت شاد و شنگولم... اما خوب سن شناسنامه اي همين جور داره ميره بالا.

يكي از همكارام مي گفت تو بعد ازدواجت اينقدر شيطون و شوخ و شنگ شدي... آخه مدت زيادي باهاشون همكار نبودم كه مزدوج شدمينگا... ماههاي اول هم خيلي متين و سر به زير بودم!!! گفتم خانمي  من از اولش همين طور آتيش پاره بودم تو خبر نداشتي....

دوست دارم زودتر كلاس زبان شروع بشه .. هرچند ممكنه بعدش بگم كاش نميومدم و وقتم رو بگيره اما الان خيلي دوست دارم شروع بشه...

ديروز تو ماشيني كه مي رفتيم ماموريت من و يه خانم همكارم بوديم كه همسرش رشته‌ زبان خونده و مقاديري مي تونه صحبت كنه ... گفتيم بيا با هم زبان تمرين كنيم .. حدود يك ساعت انگليسي بلغور كرديم و كلي خنديديم .گفتيم الان راننده فكر مي كنه ما عقلمون مشكل داره ..   واي خيلي به جملات خودمون مي خنديديم..

واويتا! بازرسها گير همي داده اند كه روز 20م تا 22م اداره باشم مي خوان در مورد وظايف من ازم سوال كنن.. معاون و روسا كار خلاف انجام ميدن و سهل انگاري كردن ، اونوقت من بايد جواب بدم ... چه بدبختيه ... نه مي توني تو روي رئيس وايسي و بگي نه! اين خلاف قانونه من انجام نميدم... نه الان مي توني توجيه كني ...

يكي از خانمهاي مجرد قبلا يه خواستگاري داشته ... جواب منفي داده بعد طرف ازدواج كرده ... حالا اومده به اين گير داده كه مي خوام از زنم طلاق بگيرم بعد ميام تو رو مي ستونم!!!!!!!

آقا سالگرد ازدواجينگ ما بشدت نزديكه و من .. هيييييييييچ كاري نكردم... 14 ارديبهشت... چه كار خوبي كرديم تو اين ماه عروسي گرفتيم......

ميخوام براي آقامون افتر شيو بگيرم .ولي هنوز بيرون نرفتم ابدا .. پول هم بايد از خودش بگيرم.. اصولا كيف من هميشه كم مايه مي باشد.



نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

دعواكنون یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 12:53
سلام وقت همگي به خير


امروز صبح ميخواستم آپ كنم ها ... با يه اي ـ بوك كه چند روز پيش دانلود كرده بودم سرگرم شدم تا الان .. چه زود گذشت .. چه خوب بيد

ديروز بنده ماموريت بودم فردا هم احتمال قوي خواهم بود


ديروز همسر خواهر همسرمان اومد خونه پدرمان و پاي مامانمان را گچ گرفت! گفته بودم شكستگي داشت .خدا خيرش بده سخت بود بريم مطب و اونجا گچ بگيريم..

هاااااااا قبلش ... آقا قبلش... زنگ زدم اين موسسه زبان ج هاد .. گفتم براي تعيين سطح كي بايدبيايم كه گفت عصر بيا ساعت 3 ونيم !! گفتم چرا خبر ندادين آمادگي نداريم كه .گفت خوب ديگه فقط امروز هم هست! ديگه ناچار شدم برم .. كتاب سطح يك رو كه داشتم يه ديد زدم و رفتم.. آخ جون سطح 4 قبول شدم .. واي اينقدر ذوق كردم مدتها بود صاحبنظري ازم تعريف ذهني هوشي نكرده بود .چقدر مي چسبه احساس جواني بهم دست داد.

بعدش شنگول و مستون رفتم خونه پيش مامانم

از امروز هم ميخوام تا چند روز بعد از اداره برم اونجا كمكشون كنم...

آ... يادم رفت .. جمعه با خونواده داداش و باباي آقايي و داييش رفتيم در و دشت... يه جاده فرعي بود خاكي ما هم با نيسان داداشش رفته بوديم.. داداشش جلوتر از ما داشت مي رفت كه يهو ناپديد شد من و آقايي هم گرم گرم صحبت بوديم ... سمت چپ جاده يه لحظه دخترداداش آقايي رو ديدم اما به دلايل زير به آقايي نگفتم:

ـ فكر كردم خودش ديده

ـ من با اين جاده آشنا نبودم و فكر كردم حتما ميره جلوتر يه جاده فرعي تر داره و ميريم پيششون. آخه خود آقايي اينا چندين بار اينجا رفته بودن

يه 100 متر كه جلوتر رفتيم گفتم آقايي فكر نمي كنم اينقدر دور باشه جاده‌ش .. گفت كدوم جاده.. گفتم مگه برادرزاده‌ت رو نديدي؟ عقب تر بودن.. كه يهو مرد قصه ما عصباني شدو گفت چرا زودتر نگفتي حالا چطور تو اين جاده باريك دور بزنم... منم گفتم خوبه من ديدمشون اصلا خودت چرا نديدي؟؟؟!!! فكر كردم تو هم ديدي!

خولاصه دعوامون شد .

منم سكوت همي كردم .. به سختي دور زديم برگشتيم .. تا نزديكاي اول جاده فرعي رفتيم اما خبري نبود ... آقايي مي گفت حتما سراب ديدي! من داداشم رو مي شناسم اگه مي خواست فرعي بره صبر ميكرد ما برسيم بعد با هم بريم... منم گفتم لابد اشتباهي ديدم ديگه...

دوباره همون مسير رو برگشتيم ...و تو نگو اين دو بار از كنارشون رد شديم اما چون ديده نشده بودن و پايين تر بودن متوجه نشديم

كلي جلو رفتيم كه ماشين داداشش از روبرو اومد .. رفته بود داشت دنبال ما مي گشت. گفت دور بزن پشت سرم بيا.. منم كلي خوشحال شدم كه هم اشتباه نديده بودم و هم اينكه داداشش سر فرعي منتظر ما نمونده بود!!!

نميدونم فهميدين چي شد يا نه!!!!

تا شبش رو دلم باد كرد اين قضيه.. نميشد كه بيرون جلوي همه دعوا كنيم.. هرچند آقايي جان شرح ماوقع رو براي همه گفت... شب باز باهاش دعوا كردم كه چرا در ملاء عام گفته!!!اصلا چرا از دست من عصباني شده اشكال از من نبوده از داداشش بوده....

ولي زود آشتي كرديم!

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

ماهي عيد پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 8:15
سلام

امروز چقددددددددددددددددددر هوا خوبه مادر!!!

پنجره رو باز كردم و از پس كله‌م داره يه نسيم ملايم و صداي پرنده ها وارد ميشه به به به به ! دلتون سوخت؟؟؟

آقا ماهيي كه براي سفره هفت سين خريده بوديم ديروز به دار فاني شتافت... يكيشون خيلي قبلتر رفت ... اين كه ديروز رفت دمش يه حالتي شده بود داشت كم كم انتهاي بدنش نرسيده به دم، از بين مي رفت حالتي مثل پوسيدگي .. واي اينقدر دلم براش مي سوخت كه با اين بدن بيمارش زنده بود... تصميم گرفتم  براي هفت سين ديگه ماهي نخرم !!!

ورم صورتم هم خوب شد ولي فعلا دارو ميخورم

چند روزه مدام عصرها ميرم مطب هاي مختلف .حوصله‌م سر رفته اينقدر كه نشستم تو نوبت دكتري.

در راستاي خبر رساني به داداش كبير براش يه ايميل زدم كه خبر داري پاي مامان شكسته‌؟ اونم بنده خدا فكر كرده بود يا ران يا ساق پاشه و كلي نگران شده فورا زنگ زده  و با نگراني تمام با مامان صحبت كرده بود بعد كه فهميده انگشت پاشه و جزئيه آروم شده . اينم ازخبر رساني ملي خانوم بنده ....


*چند روز پيش با يكي از همكارها كه راننده است رفتم خونه يعني منو رسوند.. چند بار باهاش ماموريت رفتم .. سنش نزديك بازنشستگيه اما از اونهاست كه زود صميمي ميشه .. خلاصه تو ماشين ازش پرسيدم كه چرا فكري براي رفت و برگشت ما به اداره نمي كنن و ميني بوس وامونده اداره رو تعمير نمي كنن؟ گفت كه احتمالش كمه .. بعد در ادامه صحبتهاش گفت اكثرا ماشين دارن تو هم خودم مي رسونمت ... يكي دو روز باهاش رفتم اما ديدم وجه خوبي نداره .. ممكنه كم كمك صميمي تر بشه و بره تو فاز شوخيهايي كه دوست ندارم .. اصلا ممكنه همكارا چيزي بگن.. از طرفي هم روم نشد مستقيم بهش بگم ديگه نمي خواد منو برسوني... حالا چند روزه سعي مي كنم طوري برم بيرون كه همزمان با اون نشه ... آقايي هم راضي نبود همش با اون برم. البته شايد اون نيتش بد نباشه كه نيست اما خودم راحت نيستم ... يه جوريه... حالا مطمئنا هر وقت باهاش ماموريت برم گير ميده !


ديروز تلويزيون يه زيرنويس داشت در مورد شركت خود .ران . وف .ا كه تو كار فروش خودروئه ... نميدونم صحت داره يا نه .. اگه كسي از اين شركت خبر موثق داره از من نيز دريغ نفرمايندي!


نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |