تبليغاتX
ترش و شيرين
دوشنبه سی ام دی 1387 10:43

تفاوت من و رئیسم


وقتی من یك كاری را دیر تمام می‌كنم، من كند هستم.
وقتی رئیسم كار را طول دهد، او دقیق و كامل است.

وقتی من كاری را انجام ندهم، من تنبل هستم.
وقتی رئیسم كاری را انجام ندهد، او مشغول است.

وقتی كاری را بدون اینكه از من خواسته شود انجام دهم، من قصد دارم خودم را زرنگ جلوه دهم.
وقتی رئیسم این كار را كند، او ابتكار عمل به خرج داده است.

وقتی من سعی در جلب رضایت رئیسم داشته باشم، من چاپلوسم.
وقتی رئیسم، رئیسش را راضی نگاه دارد، او همكاری می‌كند.

وقتی من اشتباهی كنم، من نادان هستم.
وقتی رئیسم اشتباه كند، او مانند دیگران یك انسان است.

وقتی من در محل كارم نباشم، من در گشت‌زدن هستم.
وقتی رئیسم در دفترش نباشد، او مشغول انجام امور سازمان است.

وقتی یك روز مرخصی استعلاجی داشته باشم، من همیشه مریض هستم.
وقتی رئیسم در مرخصی استعلاجی باشد، او حتماً خیلی بیمار است.

وقتی من مرخصی بخواهم، باید یك جلسه دلیل و توجیه بیاورم.
وقتی رئیسم به مرخصی برود، باید می‌رفت چون خیلی كار كرده است.

وقتی من كار خوبی انجام می‌دهم، رئیسم هرگز به خاطر نمی‌آورد.
وقتی من كار اشتباهی انجام دهم، رئیسم هرگز فراموش نمی‌كند
نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

اداره .. خونه .. یکشنبه بیست و نهم دی 1387 9:20
سلام بر همگان سلام بر دوستان

خب ديروز كه حالمان كمي تا قسمتي گرفته بود ولي از خودم تعجب ميكردم با روحيه بد و داغون تو اداره به هركسي مي رسيدم لبخندي و شوخيي به راه مي انداختم ... عجب آدم جالبي هستم من!!!!

ديروز ساعت 1ونيم كلاس اط.فاء حر.يق داشتيم ! رفتيم يه زمين خاكي روبروي اداره هست اونجا آتيش به راه انداختيم و كپ.سول به دوش گرفتيم و خاموشش كرديم خيلي خنده دار بود يه كم حالمون سر جاش اومد

بعدشم كه رفتم خونه آقايي رفته بود ماموريت و تا شب تنها بودم واي چقدر كسل كننده و ملال آور بود يه كم خونه رو مرتب كردم، لباسهاي همسرم رو اتو كردم، برنج خيسوندم ، ظرفها رو مرتب كردم و سر جاشون گذاشتم بعد هم نشستم پاي تي وي و دم به دقيقه اس ام اس ميدادم كه كجايي ... انگار اين جاده 4 ساعتي همش كش ميومد ...شام و چاي درست كردم و تا وقتي كه رسيد چهل دفه گاز رو خاموش روشن كردم كه غذا گرم باشه و از يه طرف هم مي گفتم نسوزه اينقدر رو گاز مونده!!!!

بالاخره ساعت 8 و نيم اومد و از تنهايي در اومدم و زبونم شروع به كار كرد .. آخه از 2ونيم تا اون ساعت زبونم تكون نخورده بود و انرژي مضاعفي داشت...

ديروز جلسه تو.ديع يكي از همكارامون بود آخراي جلسه گريه‌ش گرفت .. دلم كباب شد مرد خوبيه ... چند ماه ديگه هم خانم پيشكسوت اداره‌مون بازنشست ميشه و ميره .سي سال سابقه داره قراره ما خانمها براش يه سكه بخريم .. نفري 30 تومن بايد بديم . براي اين آقا كه ديروز رفت نفري 5 داديم و براش سكه خريدن.

من چيكار كنم به شدت و به غايت از اين مديرمون بدم مياد هر بار هم كه مي بينمش يه تنش و كرنش بينمون ايجاد ميشه .. فكركنم اونم به من ارادت خاصي داشته باشه!!!!حكايت لوله كشي دلهاست!

اين خانم همكار كه داره ميره جانشين نداره ، دو تا از همكارانمون كه ماشين.نويسي هستن كانديد جانشينيش هستن .... يكيشون سابقه بيشتري داره و ديپلم و دانشجو هست... اون يكي سابقه كمتر مجرد و كارداني و بازم دانشجو.. اون اوليه همون فاميلمه ( خواهر جاريم).

ديروز رئيس بنده كه نماينده همكارانه ، منو صدا زد و گفت به نظرت چه كنيم؟ در مورد اين دو خانم.. كدوم رو بذاريم جاي خانم ... گفتم حالا كار كل سازمان لنگ تصميم منه؟؟؟!!!

خلاصه مقداري تبادل نظر كرديم و اينا .حالا نميدونم نتيجه‌ش چي ميشه.. مي گفت منو دست كم نگيري هر تصميمي من بگيرم اجرا ميشه.. گفتم حيف !!! به من خونه سا.زماني ندادين!!! گفت برات جورش ميكنم

ديشب كه به آقايي گفتم تصميم گرفتيم بهشون نگم كه خونه نمي خوام .ببينم رو حرفش ميمونه يا نه!! ببينم راست ميگه كه دست راست مديره يا نه!! اگه تونست و جورش كرد هم آخر كار ميگم نه آقاي رئيس ما خودمون خونه ساختيم و نمي تونم برم يه جاي ديگه زندگي كنم.. اونم تو خونه هاي عهد قجر اداره...

راستي ديشب طي يك عمليات مخ زني ، آقايي رو راضي كردم بريم كيش ... البته ديشب كه گفت چشم بريم!!! اما وقتي تاريخ واقعيش نزديك بشه باز هزار تا دليل و برهان مياره كه ولش كنيم نريم... نميدونم چرا اينقدر براي مسافرت رفتن بي حاله... البته بعدش كه ميريم ميگه نه خيلي هم خوبه .. خوش گذشت.

حالا ميخوام از طريق اصفهان يا تهران بليط بگيرم .. ارزون باشه لطفا.. اگه كسي شماره آژانس مقرون به صرفه اي داره لطفا برام بنويسه


نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

درددل شنبه بیست و هشتم دی 1387 8:38
سلام و صبح اولين روز هفته همگي به خير

اين چند روز گذشته حال و احوالم زياد خوب نبوده اما ظاهرسازي كردم

بعضي اوقات ميگم كاش مامان بابام اينقدر بچه نداشتن...

هر روز براي يكيشون و از دست يكيشون ناراحتم ... مخصوصا از وقتي ازدواج كردم حساسيتها و انتظارات از من بيشتر شده و واسه همينم هميشه يه چيزي و يه حرفي براي گلايه از من دارن

ديروز آقايي مي گفت ملي جان لطف زياد موجب ايجاد حق ميشود و راست هم ميگه ... وقتي به كسي زياد محبت كردي فكر ميكنه حقشه و تو داري از رو وظيف‌ت اينكارا رو انجام ميدي

بگذريم ...

خيلي سعي ميكنم با مشكلات كنار بيام و بزرگشون نكنم اما گاهي اونا بر من پيشي ميگيرين و اذيتم مي كنن

دلم ميخواد با همسر ناز و مهربونم ـ اي خدا چرا اين آقاي منو اينقدر مهربون كرديي؟؟؟؟‌ـ به يه مسافرت بريم دور از اين شهر و اين مردم باشيم

يه جاي دنج براي خودمون دو تايي يه جايي مثل شمال مثل كنار دريا... سكوت شب و صداي امواج... راه رفتن رو ماسه هاي تميز و خيس ساحل ... جمع كردن صدف... دويدن كنار ساحل و قهقهه...شادي... عشق.. زندگي....

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

بازي دوشنبه بیست و سوم دی 1387 9:27
سلااااااااااااااااااااااااااام با جيغ قرمز!!!!!

ديشب براي اولين بار در سال 87 اينجا برف باريد اينقدر خوب بود

بماند كه از دست همسرمان بشدت ناراحت و عصباني بوده بوديم . چونكه دوست جونش زنگ زد گفت بياين اينجا منم گفتم نميام اونم گفت تنها برم؟ منم گفتم هر طور دوست داري و رفت...

مامانش اينا بالا بودن و حالم خوب بود تا رفتن ، بعدش بداخلاق  شدم و بيدار موندم تا 12 كه آقا تشريف آوردن ... منم باهاش قهر كردم و نذاشتم تا 1 بخوابه و بخوابم و بعد هم منت كشون و آشتي كنون ...

بگذريم

ميخوام بازي ابتكاري گلي رو انجام بدم .. گلي به اسم خودت "ثبت بازي " مي نماييم.

و اما بازي:(عين جملات گلي):

سلام خواننده هاي نامرئي وبلاگ من! مرسي كه وقتتون رو اختصاص دادين - يا مستمرا اختصاص ميدين - به خوندن وبلاگ من.شايد وقت نظر دادن ندارين شايد دوست ندارين نظر بدين و شايد دلايل پيچيده تري داشته باشين فقط : يه اين بار رو يه اثري از خودتون بذارين لطفا! اينكه چطور شده به وبلاگ من سر زدين؟ از كي مي خونين ؟ چي سرچ كردين رسيدين اينجا ؟ مونثين يا مذكر؟ و مهمتر اينكه : در مورد ملي و همسرش چه نظري دارين؟

تنكس ا لات .

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

حرفاي همسرم شنبه بیست و یکم دی 1387 10:1
سلام بر شمايي كه چند روز حسسسسسابي خوابيدين

من كه خيلي ناراحتم اين چند روز تموم شد ...

البته پنجشنبه اومدم سر كار .. هرچند ساعت 11 رفتم بازديد و ديگه نيومدم اداره .واي چقدر خوش گذشت

عصرش هم مامان اينا به آقايي گفته بودن شام بياين خونه ما... هر وقت مستقيم به خودش بگن روش نميشه جواب رد بده.. اينقدر خوبهههههههههه خوش ميگذره

خولاصه رفتيم .سر راه به دو تا فروشگاه فرش سر زديم مي خوام واسه بين دو تا فرشهام يه قاليچه اي گليم فرشي چيزي بگيرم كه خوشكل بشه

آقايي ميگه بيضي شكل بگيري بهتره اما بيضي فقط فرش هست من از اين نقش برجسته ها دوست دارم كه همه مستطيلي هستن .پيشنهاد ميخوام

بعدشم رفتيم خونه بابايي ،كباب كوبيده داشتن كه خودم كبابش كردم به به چه دختر خوبي

بعد كه اومديم خونه داشت فيلم بر.ب.اد.رف.ته رو نشون ميداد كه من خيلي دوست داشتم ببينمش برام تداعي بشه. آقايي كه از اين فيلمهاي رمانس زياد خوشش نمياد تا 1.5 با من بيدار موند پيام با.زرگاني كه شروع شد گفت من ديگه نميتونم شب بخير و رفت خوابيد

منم موندم تاااااا 2.5 ، داشتم قبض روح ميشدم از شدت خواب ولي مي خواستم تا آخرش ببينم كه ديدم به به بازم تبليغات 20 دقيقه اي شروع شد

منم به خودم كلي فحش دادم كه چرا تا اين ساعت بيدار موندم خاموش كردم ورفتم خوابيدم

صبح ساعت 11 به سختي از تختخواب عزيز و دوست داشتني جدا شديم و ديدم كه اي دل غافل داره تكرار فيلم ديشب رو نشون ميده ... ديگه حساب كنين من چقدررررررررر عصباني شدم

ديروز هم داداش كوچيك اومد خونه‌مون ... ناهار ماهي ماكروويوي درست كردم با شويد پلو .. عجيب خوشمزه بود واقعا هر سه تامون كلي كيف كرديم

صبحشم كه مامان و خواهر شوهر از مسافرت برگشتن و از من رفع تكليف شد به سلامتي

ديشب هم رفتيم پايين و خونه اونا بوديم

وقت خوابيدن آقايي عزيز بسيار رمانتيك شده بود و كلي از من تعريف كرد. نه كه اينجا قصد تعريف از خودم رو داشته باشمااااااااا اما مي نويسم كه يادم بمونه

مي گفت احساس مي كنم تو زندگي هرمشكلي برام پيش بياد چون تو دختر خيلي پاك و مومني هستي!!! حتما مشكلمون هم برطرف ميشه و خدا هميشه هواي ما رو داره مي گفت ديوونه دوست داشتني خودم هستي... هر كسي بيرون با تو برخورد داشته باشه نميدونه تو اينقدر شيطون و بلا هستي فقط خودم كشفت كردم!

ولي خودم به مومن بودن خودم زياد اعتقاد ندارم .احساس مي كنم خيلي گناهها كردم و مي كنم .ولي ته قلبم خيلي دوست دارم آدم خوبي باشم

به نظرم اون از من بهتره .دلش از من پاكتره


نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

تعطيلات پنجشنبه نوزدهم دی 1387 9:24
سلام بر شما

فري خانوم اگر در منزل به سر مي بريد بيا و بگو چرا اينگونه كردي؟ وبلاگت جاي نظر دادن نداره . همه رو حذف كردي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بازگشت پيروزمندانه آلاله خانوم رو هم تبريك ميگم .انشالله كه وبلاگستان رو شور و شوقي دوباره بخشد

امروز قرار بود نيام سر كار اما اين دو روز گذشته فهميدم كه سر كار اومدن خيلي خيلي خوبه آدم مدام تو خونه باشه دچار افسردگي ميشه و به همين خاطر تصميم بر اين شد كه هر دو بريم سر كار هر چند خواب مونديم و با تاخير اومديم

سه شنبه ناهار يه ديزي مشت به خاطر پدرشوهر عزيزعشق گوشت قرمز درست كردم و رفتيم پايين ناهار خورديم

بعدشم رفتم خونه مامان اينا براي كمك كردن به حليم پزون و گندم پاك كردن

آقا اگه كسي فلسفه حليم و اينكه چرا حليم درست مي كنن رو ميدونه برامون بگه.خودم موندم كه حليم چرا؟

رفتم اونجا و گندم پاك كرديم و خيسونديم وخونه رو مرتب كرديم و سر شب بار گذاشتيم . از فاميل هم اومدن و كلي خوش گذشت اما خيلي خنديديم امام حسين ببخشه!

تا ساعت 2 مقاومت كردم كه نخوابم اما خيلي خوابم ميومد تسليم شدم مامان دست تنها تا 5 بيدار بود بنده خدا

آقايي هم بعد ازمدتها اونجا خوابيد . خيلي كم خونه ما مي مونه براي خوابيدن ... نيدونم چيكارش كنم اين بشر رو

از اون مدل دامادهاست كه ميخواد هميشه يه حريم بين خودش و خونواده من بذاره .. نميخواد خيلي اونجا چتر باشه تا حدي كه ازش زده بشن

البته خودم هم اينطور خيلي بيشتر دوست دارم ولي بهر حال من خونواده خودم رو بيشتر مي شناسم ميدونم تا چه حدي ميتونه صميمي بشه .. اما به حرف من گوش نميده و چند متر دورتر از حريمي كه ميتونه باشه براي خودش خط قرمز ايجاد كرده!!!!!!

بگذريم ... صبحش ساعت 9.5 بيدار شدم و ديدم كه خواهرجان و دو تا دختر عمو كه اونجا خوابيده بودن قصد بيدار شدن ندارن

مقادير زيادي قلقلكشون دادم .. به رديف كنار هم خوابيده بودن رفتم به صورت عمودي رو هر سه تاشون دراز كشيدم و لهشون كردم!

خولاصه بعد از صبحانه من و آقايي زديم بيرون و اومديم تو دسته ها يه مقدار سينه زني كرديم .

ناهار و مقاديري وقت گذروني و فيلم  و اينا.. تا ساعت 4 كه خوابيدم آقا چشم باز كردم ديدم همه جا تاريكه .. اه از اين حالت خوابيدن بدم مياد بدم مياد!!! تا يه ساعت گيج و منگ بودم كه كجام و ساعت چنده و چند شنبه‌ست!!!!

بعدش خوب شدم .بعد از يه شام نون پنيري هم رفتيم شام غريبان رو بيرون سپري كرديم و اومديم خونه .از اونجاييكه دو ساعت خوابيده بوديم خوابمون نمي برد كه!

كلي حرف زديم و نظر از خودمون بدر نموديم در مورد همديگه

تا خوابيديم ساعت 1 شد و صبح خواب مونديم!

همين ديگه

باي

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

هله هوله فكري یکشنبه پانزدهم دی 1387 8:35
سسلام

صبح بخير

هوا بشدت سرده خدايا ولي هيچي از آسمون نميباره

الان پالتوم رو درآوردم ولي از شدت سرما دوباره پوشيدمش

فكر كنم اين سرما روي انگشتامون هم تاثير گذاشته و يخ زده نميتونه بنويسه

عصري خونه دخترخاله آقامون دعوتيم براي چاي نذري.. نشنيده بودم ...

از دوستان كم پيدا چه خبر نيستيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چقد فاصله ظهر تا شب كمه وااااي تا بخواي يه چرت بزني شب شده و نمازت قضا ميشه

ديروز ناهار خوراك لوبيا درست كرده بودم رفتم خونه اينقدر خوردم كه حالم داشت بد ميشد .. بعدش هم يه چرت زدم كه حسابي گوشت بشه به تنم!!!

بعد هم نمازي و يه كتلت هم براي بي سرپرستان طبقه پايين و خودمون درست كرديم آخه مادر و دختر بزرگ خانواده رفتن خونه اون دختر و الان دختر كوچك و پدر و پسر كوچك خونه هستند

زود هم برگشتيم

امروز ناهار هم هيچي نداريم آقايي بايد يه چيزي براي خودش پيدا كنه و بخوره چون من كه روزه مي باشم

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

از افكارم چهارشنبه یازدهم دی 1387 9:31
سلام مجدد

ميگم مجدد چون مقداري نوشته بودم و دستم رفت رو يكي از دكمه ها همش پاك شد و ديگه هم پيداش نكردم .. مهم نيست

ديشب سيستم خواهرآقايي كه براي جو مونگ آورديمش رو به نت وصل كردم وبلاگم رو به آقايي نشون دادم نه تنها ذوق نكرد بلكه گفت شما چه بيكارين كه مي شينين خاطرات همديگه رو مي خونين...

البته از ديد اون كه خوندم ديدم راست ميگه يعني حق داشت همچين چيزي بگه

ولي از ديد خودم بايد بگم نه تنها بد نبوده كه خيلي هم خوب بوده .خيلي از اطلاعات و دانستنيها رو من از همين وبلاگ نويسي و وبلاگ خوني ياد گرفتم

صبحها كه ميام سر كار يه مسيري رو با تاكسي ميام و يه مسيري هم پياده.. حدود 12 دقيقه .. فرصت خوبيه براي فكر كردن

من هميشه از فكر كردنهاي در حال پياده روي خوشم مياد

دل مشغوليهايي دارم هم از جانب خودم هم خانواده .. اما هيچوقت دوست ندارم تسليم غصه ها و مشكلات بشم هميشه دلم ميخواد مشكلات رو شكست بدم و نشينم يه گوشه و بذارم اونا از من ببرن

مي بينم دوستام چه واقعي و چه مجازي از كاه كوه مي سازن و مي شينن غصه مي خورن .احساس مي كنم در ذات آدما عشق به غم و غصه وجود داره .خودم هم گاهي اينطوري ميشم مثلا اگه آقام بهم يه بي توجهي كوچيك بكنه اونو تعميم ميدم به تمام رفتاراتش و همه رو به مهري وبي توجهي نسبت ميدم البته فقط در مورد اين يكنفر اينطوري هستم ولاغير

اما خيلي ها رو ديدم كه در خيلي از موارد اين رفتار رو دارن

به نظر خودم حيفه .. آدم روحش رو و جسمش رو به خاطر چيزاي الكي اذيت كنه. من با اين مورد كنار اومدم جز در مورد همسر

به همين دليل از ديد همه اطرافيانم آدم خونسرد و ريلكسي هستم حتي خيلي از فاميل اين خصلت منو ميذارن به حساب نامهرباني و به عبارتي يخ بودنم از نظر احساس! كه خودم ميدونم كاملا اشتباهه و نميدونم چطور اثباتش كنم

حتي وقتي تازه ازدواج كرده بودم خانم داداشم مي گفت ملي تو بلدي به شوهرت ابراز احساسات كني؟؟!!!

كلا احساس مي كنم من چند شخصيت دارم .. يكيش همين آدم بي غم و شاد.. ديگري يه دختر مغرور و از خود راضي( اينو كسانيكه بهشون اجازه ندادم پسرخاله بشن ميگن)

و چند تا ديگه كه به موقع بروز ميكنن

در مجموع بايد بگم اطرافيانم در مورد شخصيت من نظر مشتركي ندارن .

از چي شروع كردم و به كجا رسيدم؟؟؟!!!!!!!!

عيب نداره اينا چيزايي بود كه در اين لحظات از مغزم عبور كرد.

راستي ديشب رفتيم فروشگاه با مهربان همسر و ژله بلوبري گرفتم تا حالا درست نكردم خوشمزه ميشه؟


نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

متفرقات سه شنبه دهم دی 1387 8:15
سلام بر شما دوستان عزيز و كم پيدا

مي بينم كه همه كم پيدا شدن ..

آره منم همين طور شدم ميام وبلاگ همه رو ميخونم اما خودم حس نوشتن ندارم.

چند روز پيش بعد از تايم اداري رفتيم خونه يكي از همكاران كه تيرماه عروسيش بود و ما تا الان نرفته بوديم !! زرنگيم خيلي؟

اونجا كلي مسخره بازي و ادا اطوار در آورديم. خونه‌ش خيلي خوشمل بود البته مستاجر خواهر خودشه و نميدونم چقدر كرايه ميدن

اونجا هم كلي رقصينگ و دنسينگ راه انداختيم .. گفتم خوبه حالا يكي از ارباب رجوعان اينجا باشه و ما رو در اين حال ببينه .. شاخ در مياره چون چهره اداري و جدي همكارا اونجا تبديل به تعدادي چهره خندان و شوخ و شنگ شده بود


امروز بعد از يه هفته كلنجار رفتن ،روزه گرفتم


چقدر اين مسابقات كش تي كج رو دوست ندارم... ميره رو اعصابمو خط خطي مي كنه ..از يه طرف هم دوست دارم نگاه كنم


واي خدا چشام داره از شدت خواب قيلي ويلي ميره ... هر روز صبح كه پا ميشم ميگم ملي شرف نداري اگه امشب زود نخوابي اما شب كه ميشه باز همون آش وهمون كاسه...

ديگه فعلا چيزي به ذهنمان نميرسه

آهان براي اتاق خوابمون موكت آبي نفتي خريدم اينقد خوشكليده شدههههههه


نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

مهمون داري آخر هفته اي شنبه هفتم دی 1387 8:19
سلام و وقت بخير

ديروز خوش گذشت؟

آخ كه بر مبدع ،مخترع و مكتشف روز جمعه رحمت...

تا ساعت 12 ظهر خوابيديم و تلافي يه هفته بد خوابي و بي خوابي رو درآورديم

چه حالي داد

پنجشنبه بعد از اداره رفتم خونه ددي ...بعد از خوردن يك عدد ناهار دبش، يه خواب دبش هم روش به انجام رسوندم و دو ساعت عليه السلام خوابيدم

خواهرجون نبود ...فقط مامانم خونه بود منم از موقعيت سو استفاده كرده و گرفتم خوابيدم

تازگيها آخر وقت اداري چشمام و سرم درد ميگيره نميدونم شماره چشم و عينك متفاوت شده يا اين مونيتور عزيز ايراد داره و از بس بهش خيره ميشم ،اينجوري ميشم. پزشكاش كمك كنن لوطفا

مامان اينا هم قرار بود مراسم نامزدون برن... براي شام آقايي هم اومد

ساعتاي 6 بود يكي از دوستان زنگوليد كه بيان خونه‌مون .. با ايما و اشاره به آقايي فهموندم كه خونه مرتب نيست بعدش خونه هم نيستيم ديگه.. و بدين ترتيب ردشون كرديم

ساعتاي 7 بود دخترعموي3 زنگ زد گفت كجايين؟ميخوايم بيايم خونه‌تون ... گفتم اي به چشم!!! و تند تند پاشديم اومديم خونه خودمون

فوري يه جارو برقي و يه خورده دستمال كشوندم و لباس پوشوندم و منتظر نشوندم!!! آهان ميوه هم شوسوندم

خلاصه نزديكاي ساعت 9 اومدن ... دو تا دخترعموم بودن 2 و 3 ... 2 هم سن خودمه دخترش يكسال و مقداري داره اين يكي هم كه يكسال از من كوچيكتره بار دار بود 8 ماهه.. واي عينهو يك عدد تانك باد كرده خودش چاق بود حالا دو برابر شده بود

كلي با هم خنديديم و براي خونه از خودشون نظرات متصاعد كردن

كادو هم آورده بودن دستشون درد نكنه

وووووي امان از بچه شيطون ... دخترش موز دستش بود اينور اون ور ميرفت همش چشمم دنبالش بود كه كثيف كاري نكنه

بعد كه رفتن آقايي مي گفت والا زن حام له زشت ميشه اه اه!!!!

آره ديگه اين از پنجشنبه

جمعه هم كه همون اول گفتم صبح زود ساعت 12 بيدار شديم

يه نيمروي دو منظوره ـ هم صبحانه و هم ناهار‌ـ خورديم .. مامان و خواهر آقايي اومدن بالا و يكي دو ساعت نشستن و رفتن

شام هم كه پايين دعوت بوديم و آخ جونم شده بود.. همون دوست مذكور هم قرار شد ديشب بيان ديگه بعد شام هم اومدن .. اينا هم يه پسر يك ونيم ساله دارن ..آقا اين از اون بدتر

شيطون شيطون ... فرشهاي منم كه ديدين توش كرم روشن داره آقا اين آقا كوچولو دقيقا رو همون منطقه كرم يك عدد نارنگي رو چلوند و آبش رو تقديم فرش مبارك نمود

حالا روي ميز و روي جلد متكاها فداي سرش ... كه ديشب سه تا از روبالشيها رو در آوردم و ريختم تو ماشين، فرش رو ...

بعد از اينكه رفتن يه ساعت تميز كاري كردم!!!! هر كاري ميكردم اين رنگ زرد نارنگي از رو فرش پاك نميشد كه نميشد

ميگم كاش جامعه ما طوري بود كه بشه بعضي از ازواج اصلا بچه دار نشن..يعني مثلا ميشد بگي ما بچه نمي خوايم هيچوقت....

آهان راستي 50 تومن نقد آورده بودن .. خيلي زياد بود اصلا از اشون انتظار نداشتم!!!

بعد از اينكه رفتن، و بعد از اينكه همه چيزو مرتب كردم آقاي عزيز مشغول ديدن جو مونگ شد و منم كلي فكر كردم كه ناهار امروز چي درست كنم كه زود آماده بشه

جونم براتون بگه كه ساعت 11ونيم تازه شروع كردم به آشپزون وماكاروني درست كردم ...

يه سوال: داداش كوچيك آقايي كه 25 سال داره چند بار منو با تاپ و موي لخت ديده ... يعني مثلا در ميزنه منم نميدونم كي پشت دره ميگم بفرماييد بعد كه رويت ميشم ديگه كاري از دستم بر نمياد .. عيب نداره؟؟

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

اوضاع واحوالات من... سه شنبه سوم دی 1387 9:20
السلام اي وادي جانسوز عشق....

حال واحوال خوب استه؟

آقا ما امروز صبح فكر كرديم قراره سيل و طوفان بياد پالتو و شال و كلاه و دستكش و پوتين و همممه چي پوشيدم اومدم بيرون ديدم نخير!!! فقط باد ميوزه

اومديم اداره ديديم زمين خيس مي باشد گفتيم نكنه اين طرفا بارون اومده اينقدر هم زياد بوده اومده تو اتاقها... اما نه ... نگو ديروز عصر دستور دادن همه كف ساختمان رو بشورن .. چرا؟ چون امروز قراره يكي از وزارت متبوع! بياد

كيس سيستم بنده هم رو زمينه و فكر كنم آب توش رفته بود چون صبج چند بار خاموش روشن و يا به عبارتي ري استارتش كردم

امروز دم صبح خواب ميديدم دارم آب ميخورم اما تشنه‌مه ناجور .. هر كاري هم ميكردم تشنگيم برطرف نميشد

بيدار كه شدم ديدم به به .. دماغمان كيپ بوده و جهت تنفس از دهان استفاده كرده ام كه موجب خشكي دهان و تشنگيمان شده است.

از تنفس دهاني در خواب بشدت بدم مياد چون صبحش همين طوري ميشم كه امروز صبح شدم ... نميدونم سرما خوردم يا نه ... شبا فين فينم به راهه و روز هم دو تا سرفه ميزنم !!!

ديروز پس از بسي تفكر ،بعد از اداره رفتم اسفنوج خريدم ويك عدد بوراني نچسب! درست كردم چون خيلي پخته و تقريبا سوخته بود عين سبزي خورش!!

آقامون هم اندرميان ذوقمان زد و گفت خيلي رو اجاق مونده!!! منم كمي قهر كردم گفتم عوض تشكرته؟

بعدم اومد نازكشون .. چه كنيم ديگه دلمون نازكه

آقا من ديروز يه عذاب وجداني گرفتم

داداش 3 كه بسياااااااار در حق من خوبي كرده ديروز زنگوليد و مقداري پول قرض خواست منم جواب رد دادم بعدش وجدان درد گرفتم... من دختر بدي هستم!

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

چند خبر كوتاه یکشنبه یکم دی 1387 8:27
1- سلام

2- ديشب هم خوب نخوابيدم يعني مثل شب قبل خوابيدم اما در زمان خوابيدن آقايي بيدار شده و بدخواب شدم از شدت ناراحتي گريه هم كردم(دزدكي)

3- الان چشام سوزش داره و دلشون ميخواد بخوابن!!!

4- ديروز بعد از اداره رفتم خونه بابام و بعد شام آقايي هم اومد .. ساعت 9 هم پاشديم اومديم خونه باباي آقايي هم يلدا گرفتيم

5- مي خوام اين دي وي دي هاي جو رو اختفا بنمايم .. آخر اين چه وضعي استهههههههه

6- ديشب يه عدد ارباب رجوع كه شماره منو گير آورده زنگ زده موبايلم !!!

7- همين ديگه... باي

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |