ديروز آخرين جمعه پاييز بود مصادف با دومين سالگرد عقد ما...
آخرين جمعه پاييز آخرين سال دانشگاه با همكلاسيهاي عزيز دانشگاه رفتيم پيك نيك كه جنگل دانشگاه بود پشت خوابگاهها
خيلي خوش گذشت و قرار بر اين شد هر سال آخرين جمعه پاييز يادمون باشه
چقدر دوران دانشگاه خوب بود خيلي دلم مي خواد بازم تكرار بشه عين همون دوران .. البته كسانيكه خوابگاهي بودن ميدونن تمام شيرينيش به خوابگاهشه
شباي پر استرس امتحان كه كتاب رو براي بار اول باز مي كردي... آخ آخ .. همش شيرين بود
بگذريم
حالا اين روز مصادف شده بود با سالگرد ما...
نميدونم چرا ديروز داشت يادمون ميرفت ... آخه چند روز قبلش كه تولد آقايي بود دوباره نمي چسبيد كيك و جشن باشه .. نميدونم چون تعطيل هم بود حس و حالش نبود
آهان يادم رفت بگم.. اين سريال جو مو نگ رو خريدم .. روزي چند ساعت هر دو مي شينيم نگاه مي كنيم بدون تنفس!!!!
سريال قشنگيه و كار و زندگي رو از ما دوتا گرفته
چهارشنبه پنجشنبه كه تا لنگ ظهر خواب بوديم و كار مفيدي انجام نداديم
ديروز ظهر در اواسط سرياله آقايي بازم رفت پايين و موزاييك و سراميكشون رو دوغاب كاري كرد .. منم رفتم مقاديري كمك كردم .. آخه خيلي كم ميرم پايين گفتم برم يه كم هم كمك كنم كه دو كار رو همزمان انجام داده باشم
صبحانه وناهارمون هم يكي شد ديگه دير بيدار شديم
بعدشم باز نشستيم به سريال ديدن تا دم دماي غروب كه آقايي گفت برم بيرون يه چك دارم نقدش كنم
منم باور كردم البته بعد از اينكه رفت گفتم نكنه رفته كيك بخره؟؟!! دوباره گفتم نه بابا كار داشت الكي دلتو صابون نزن
ولي وقتي برگشت .. عزيز دلم!!... يه جعبه باقلوا،يه دسته گل و يه گلدون بلور دستش بود .. اين گلدون رو چند روز پيش تو يه مغازه ديده بوديم و من خوشم اومده بود به شوخي هم گفتم براي سالگردمون اينو برام بگير!!!
فداي مهربونيش
اما امان از اين سريال... بازم بدو نشستيم پاش و هيچي به هيچي
ساعت 12 بود گفتم آقا من ديگه نمي تونم،بخوابيم... حتي به خاطر اين، جلو تي وي مي خوابيم و رو تخت نميريم
منم دوست دارم همزمان بخوابيم معمولا هم همينطور ميشه ساعتاي خوابمون مثل همديگهست
اما ديشب ديدم آقايي نخوابيد و رفت تو سرياله باز!!!! منم ديگه هيچي نگفتم ولي دلخور شدم ازش ...
منم خيلي سرياله رو دوست دارم ها ... اما ديگه ازخوابم نميزنم براش... آقايي ساعت 1 خوابيد منم نيم ساعت بعد از اون خوابم برد!! همون بهتر بود منم نگاه ميكردم
تازه وقتي هم خوابيد باهاش قهر بودم... اما اون نميدونست!!!
از اونجاييكه قصد دارم پنجشنبه مرخصي بگيرم لذا هم اكنون پست طويلي مي گذارم
ديروز همونطور كه مستحضريد تولد آقايي عزيز بود و من قرار بود براش جنس كت شلواري بگيرم .. و بدين دليل كه گفتم نكنه يه چيز بگيرم خوشش نياد، به خودش گفته بودم
ديروز و پريروز هر كاريش كردم قبول نكرد مي گفت نمي خوام الان فصلش نيست !!! نميدونم چرا اين مرد سر خريدن كت شلوار تنبله! ولي عشق خريد لباسهاي ديگهست
آخرشم راضي نشد و ديروز به زور و اصرار من رفتيم كه براش پيراهن بخريم .. ميگه نمي خوام چيزي بخري!!!
خولاصه رفتيم براش يه پيراهن گرفتيم ...كيك و ميوه هم گرفتيم .. در اين اثنا داداش 2 زنگوليد كه ميخوايم بيايم خونهتون و باز هم من موفق به آشپزي درست و حسابي نشدم
باور كنين از روز جمعه تصميم گرفتم ماهي و شويد پلو درست كنم كه تا اين لحظه كه در خدمتتون هستم موفق نشدم!
ديروز قبل از اينكه بريم بيرون ماهيا رو گذاشتم بيرون از فريزر و برنج رو خيسوندم كه بريم بيرون برگرديم درستش كنم
اما داداش اينا كه ميخواستن بيان ديگه نشد چون طول مي كشيد و ممكن بود نرسم
آقايي روش نميشه جلو خاندان من از اين كارا بكنه مثلا تولد بگيره و از اين قبيل!واسه همين به روي خودمون نياورديم كه تولد آقاييه.
ساعت 9 داداش كوچك زنگ زد كه مهمون اومده.. آهان يادم رفت مامان و خواهرم هم اومده بودن
اينا هم پا شدن رفتن ديگه و سري بعدي مهمونا كه خواهرا و مامان آقايي بودن اومدن خونهمون و يه جشن كوچولو به افتخار شپولي گرفتيم ...
خواهر متاهلش براش يه ادكلن خيلي ناز و خوشبو كادو آورده بود
خواهر كوچيكه سه تا كادو آورده بود:
1_ يه لنگه جوراب و يه لنگ دستكش و يه شال گردن دست باف مناسب كوتوله هاي سفيد برفي!
2_ يه موبايل پلاستيكي كوچولو
3_ يه روان نويس
واي اينقدر خنديدم وقتي كادوها رو باز كردم كه از چشام اشك اومد خيلي باحال بود
ولي بدجنس 1 و 2 رو دوباره برد ولي 3 رو گذاشت
پيرهن منم خوشمل بود
و اما چونكه اين سه روز نخواهم بود و جمعه هم دومين سالگرد عقدمونه .. ميخوام جريان آشناييمون رو بگم
آقا من چند ماه بود كارمند اينجا شده بودم وديگه با خودم فكر ميكردم وقت شوهر كردنمه و كار ناتموم ديگه اي ندارم واسه همينم منتظر تك سوار اسب سپيد بودم اما نميدونستم از كجا مياد
يه هم اتاقي سرباز داشتم خيلي با من مچينگ شده بود و طرز رفتارش محبت آميز بود حالا چرا نميدونم!
يه روز داشتم ميرفتم بازديد و با عجله از جلو اتاق ماشين نويسي رد شدم كه از پشت همكارم خانم پ صدام زد،برگشتم گفت خانم .. ايشون دامادمون وايشون هم داداشش هستن يه كار اداري با شما داشتن.. منم با خونسردي تمام گفتم متاسفم دارم ميرم بازديد.. همكاراي ديگه هستن اگه كاري دارين
تو نگو آقايي و داداشش اومدن يه همكار ديگه رو كه طبقه بالاست مي بينن اما خوششون نمياد و همينطوري خانم پ كه واسطه بوده گفته حالا كه اونو نپسنديدين اين خانم... خيلي دختر خوبيه ..
چونكه من از همه خانمها 2 سال ديرتر اومده بودم اداره سنم هم كمتر بود... نخواسته بود اول منو معرفي كنه!
گفت نه پس ميرن فردا كه هستين ميان! گفتم باشه فردا در خدمت هستم و تند تند رفتم
فرداش كه اين موضوع يادم رفته بود ، ماشين نويسي بودم كه مرد قصه هاي من اومد دم پنجره .. همكاره پا شد و گفت اتفاقا خانم... (من)اينجاست
منم پاشدم رفتم اتاقم و اونم پشت سر من...يه كار الكي اداري سرهم كرده بود،منم گفتم تشريف ببريد از نگهباني فرم فلان رو بگيريد و بياريد تا راهنماييتون كنم
اونم به جاي نگهباني رفته بود پيش همكارم و گفته بود ازم فرم خواسته! اين هم گفته بود برو بگو نگهباني كسي توش نبود
حالا من روحم از اين موضوع خبردار نيست كه بابا اين همون اونه كه بايد باشه!
فقط وقتي اومد با خودم فكر كردم خانم پ چه فاميل ياكلاسي داره . يعني به طور ناخودآگاه و گذرايي از طرز برخورد و تيپش خوشم اومده بود ولي مهم نبود كه!به من چه كه پسر خوبي بود .. اصلا فكر نمي كردم
آره ديگه دوباره برگشت وگفت نيستن ... گفتم باشه خودم براتون ميگيرم ميدم خانم پ براتون بياره.تشكر كرد و رفت
فرداش تو اتاق تنها بودم يه خانم كه ميشه خواهر آقايي اومد و بعد ازكمي من ومن نشست.. منم از همه جا بيخبر گفتم خانم در خدمت هستم
البته چون زياد ارباب رجوع خانوم نداشتيم يه كم تعجب كردم
گفت كه خانم ..! مي تونم بپرسم معيارتون براي ازدواج چيه!!! حالا تجسم كنيد من رو با دو شاخ!..
زدم به كانال مسخره بازي و شوخي كه . من طرفم فقط يه پسر خوب باشه برام كافيه!
هرچي ميگفت نه منظور اينه كه مثلا چه مواردي براتون مهمه درس، كار،خودش ،پول چي؟
بعد از كلي مسخره بازي ـ خوب آمادگي نداشتم ـ گفتم خودش كه سالم وپاك باشه وخونوادهش بعد هم كار بعد هم تحصيلات..
و ادامه حرفا
كه در اين اواسط همون سرباز گير كه ذكر خيرشو گفتم وارد شد. ما هم ساكت شديم خيلي تابلو شده بود
گفتم چيكار كنم چيكار نكنم .. بلند شدم و گفتم خانم تشريف بياريد هرچند في الفور متوجه شده بود كه قضيه خواستگاريه
رفتيم تو راهرو و ادامه صحبتا
گفت يه داداش دارم اينطوريه .. خونوادهمون اينجوريه... گفتم خانم شما از كجا ميدوني داداشتون سليقه شما رو قبول داشته و زني كه شما مي پسندي رو بگيره؟(هميشه از اين روش تنفر داشتم كه مادر يا خواهر برن زن بگيرن براي پسره) گفت نه خودش اول اومده شما رو ديده الانم خودش منو فرستاده با شما صحبت كنم ميدونيد كه جايز نيست اول كلام خودش بيادبا شما حرف بزنه محيط اداريه و ....
منم گيييييييير دادم كه كي؟(با فتحه)كي؟(با كسره) كجا؟ منو ديده ..ميگفت شما نمي شناسي
حالا من تو ذهنم طوماري از ارباب رجوعهاي جوون رديف كرده بودم
وقتي پرسيدم فاميليتون چيه و گفت..دايره افراد هم كوچيكتر شد.. ولي نتيجه نگرفتم
اون همكار واسطه كه خواهر آقايي رو ميشناخت متوجه شده بود... وقتي هم كه مي خواست بره ديدم رفت دم پنجرهشون و خدافظي كرد فهميدم كه يه خبرايي هست
فوري بعد اينكه رفت، احضار شدم ماشين نويسي كه اين كي بود؟؟؟!!!
منم گفتم هيچي بابا ميگه يه داداش داره منو ديده خوشش اومده چيز مهمي نيست
همكاره گفت ميدوني كيه؟
گفتم نه !
گفت ولي من ميدونم! گفتم كيه؟ گفت همون كه اون روز اومد اتاقتون!!!برادر شوهرخواهرمه !!!همينو كه گفت پا شدم گفتم راست ميگيييييييي؟ قبوله .. البته به شوخي ولي خوب واقعا هم راضي بودم .. نميدونم چرا به اين سرعت!!
ولي ازم قول گرفت كه به روم نيارم متوجه شدم كيه... با خواهرش قرار شده بود كه براي اينكه من اونو ببينم بعد از اداره منو برسونن خونه
منم بايد نقش بازي ميكردم
ساعت 2.5 با اون تيپ مفتضح اداري ..رفتم نشستم كابين عقب پرايدش و آقايي من !و خواهرش جلو بودن
گفتم عه؟؟؟؟؟؟؟؟ شما هستين؟؟؟؟؟؟ شما كه براي يه كار اداري اومده بودين!!
يه مسير دور از خونهمون پياده شدم و پشيمون كه چرا من هنوز هيچي نشده سوار ماشينشون شدم ؟؟؟حالا ميگن چه دختر ريلكسي بود فورا سوار شد
تو نگو من كه رفتم يه فاصله رو تعقيبم كرده بودن اما بعدش گمم كرده بودن و كلي اين در اون در زده بودن كه محله وخونه ما رو پيدا كنن
ديگه باقيش يه سير طبيعي بود تا شب تعيين مهريه... بابام به تبع دخترعموهام كه همه بعد از مدتي دوستي ازدواج كرده بودن و چونكه باباشون راضي نبود، سنگ بزرگ انداخته ومهريه بالا گرفته بود،ميخواست مهريه منم زياد بذاره
از طرفي داداش مرحوم آقايي كه با خانمش اختلاف داشته بودن ومهريه رو خواسته بود از اين بابت ضربه خورده بودن ،به شدت تمام مخالف مهريه بالا
منم اصلا اصلا مهريه برام مهم نبود
حتي سر همين نزديك بود همه چيز به هم بخوره بابام گفته بود 1360 تا اونا هم گفتن به هيچ قيمتي حاضر نيستن
تا اينكه بعد از گذشت چند روز از اون شب كذايي طي يك تماس تلفني بين من و آقايي خودمون دو تايي به تفاهم رسيديم و 400 تا گذاشتيم و دوباره مراسمات از سر گرفته شد
قصه ما به سر رسيد.. سعي كردم خلاصه بگم چشاتون زياد خسته نشه هر چند طولاني شد ...
الانم دو سال از اون روزگار ميگذره و من روزي چند بار خدا رو به خاطر اين زندگي و اين همسر عزيز شكر ميكنم
و از لحظه لحظه با هم بودنمون لذت ميبرم
خدايا ! همه همسراي خوب رو هميشه براي هم سالم وعاشق و زنده نگه بدار.
امروز تولد عزيزترين،بهترين،مهربانترين،باوفاترين ،متين ترين،و.... هر صفت خوب+ترين مرد زندگي منه
همسرم! نه فقط امروز بلكه تمام روزها با حضر سبزت زيباست... تولدت مبارك
نميدونم اين اس ام اس كه صبح براش فرستادم تحويلش داده شد يا نه!!!
دارم ميرم ماموريت وقتمان كم مي باشد.
مع السلامه
خوب منتظر اخبار مهم از جانب يكي از دوستان مي باشيم
و اما تعطيلات عزيز:
پنجشنبه؟يادم نيست چيكار كردم!!!! .. صب كن... آهان هيچي ديگه تميزي نمودم و در زمان تميز نمودن آشپزخونه بسي دلم خواست يك عدد بخارشو داشته باشم كه اين چربيها رو بسرعت برق و باد تميز كنه
واقعا اين عكساي تو سايتها رو مي بينم از دكورات آشپزخونه ... ميگم حيف نيست تو اين آشپزخونه ها آشپزي كني و رو وسيله ها چربي بگيره؟ هان حيف نيست؟ از چربي جات بدمان مي آيد كه بر روي كوي و برزن آشپزخونه مي نشينند!!!!
اين از علامه ملي ململي بود مي شناسينش؟
آره ديگه ...
شب قبلش يه ظرف شير گذاشته بودم رو اجاق گاز و خير سرم از اولش نگهباني دادم نريزه ... آقا جلو چشم خود خودم سر رفت و ريخت رو گاز و منم هر چه تقلا كردم لا افاقه!!!
اين شد كه پنجشنبه خونه را بستني نمودم اما آشپزي ننمودم...
جمعه صبح نخوابيدم زياد و مثل هر جمعه!!! آخه چهلم مادربزرگ آقايي بود و بايد كله سحر ساعت 8 ونيم بيدار مي شديم
بيدار شديم و پوشيديم و مامان و خانمان داداشان هم اومدن و رفتيم... من تنها مانتويي مجلس بودم .. اين است ملي اعتماد بنفس دار!!!
از شب قبلش خواهر جان زنگ زد كه برم اونجا براش تايپ كنم ... اومده كار دانشجويي انجام بده بچهم و پول در بياره
القصه بعدازظهر جمعه كه قرار بود همه برن سر خاك مادربزرگ كه يه نيم ساعتي اونورتره!! ، من و آقايي جيم فنگينگا و نرفتينگا
منم بعد از چند لحظه به حالتي بس مظلومانه گفتم عسللللللل من برم خونه ددي؟ چيكار كنه ديگه... گفت برو
حاضرينگا و خجالتينگا كه روز جمعه تنها بزنم بيرونينگا .. باهام اومد و منو سوار تاسكي كرد و برگشت خونه
آقا از بدو ورود نشستيم به تايپ كردن تااااااااااااااا نهايت شب ..ديگه از كت وكول افتاديم
حالا قرار بود آقايي هم بياد دنبالم .. دلم سوخت گفتم بنده خدا بياد منو ورداره ببره اذيت ميشه .. زنگوليدم كه آقايي نزحمت!! من همين جا ميخوابم و صبح هم از همينجا ميرم اداره
اونم فك كنم از خداخواسته قبول كرد
صبح امروز هم كه اومدم اداره، اس داد كه كجايي و چند خوابيدي واينا.. آقا دقيقا ياد ايام عقدكنون و عقدبودون افتادم .. هي يادش به خير
حالا ببينيد من براش نوشتم آي عسل ِ خونم اومده پايين( البته عسل ننوشتم هاااااا.. اسم خودشو نوشتم ) اون كسره رو ننوشته بودم ديگه... گفتم منظورمو مي فهمه
بعد از چند لحظه زنگوليد و ميگه ملي!!! خونت اومده پايين؟؟؟؟!!! حالا من رو تصور كنيد در جوار همكار مردي نشسته كرده ام و نمي توانم راحت حرف بزنم
گفتم نه!!! مشكلي نيست ... ببين بين كلمه قبلي و بعدي يه كسره بذار بعد بخون!!!
ـ چي ميگي؟ حالت خوبه؟ كسره چيه؟ كجا كسره بذارم؟ صداتو خوب نمي شنوم!!!!
ـ هان؟؟؟ ....آره .... نه.... نفهميدي؟ ....ببين اس ام اس رو باز كن بعد بينشون كسره بذار و بخون...
ـ چي ميگي ملي؟ خوبي ؟ چرا خونت اومده پايين؟؟؟؟
از اتاق رفتم بيرون...
ببين آقا عسل !!!! بين «اسمت» و «خونم »يه كسره بذار.. حالا بخون
ـ آهاااااااااااااان خوب از اول بگو ... گفتم حتما الان حالت خوب نيست .. گفتم تا قبل از اينكه بياي از اداره، برم يه دل و جگر بخرم ببريم خونه بابات برات كباب كنيم خوب شي...
عيد ديروزتون مبارك باشه اميدوارم خوش خوشان شده بوده باشيد و خوش گذشته بوده باشه
مدتي است حضورمان بسي كمرنگ گشته است چيرا؟
نميدونم چراحس نوشتنم نمياد ...
اين نامه هاي طويل الجواب منو كشتن از صبح دارم رو يكيش كار مي كنم اينقدر كه اطلاعات خواسته ما رو كشته
آقا من هنوز از معاونه خجالت مي كشم چكككار كنم .. وقتي ميرم تو اتاقش فكركنم لپام گل گلي بشه
يه نامه اومده كه قرااااااااااااااااره گوشت ماه رمضون رو بدن انشالله انشالله ... من بودم مي گفتم بن ها رو نگه دارين رمضون سال آينده به مدد باريتعالي بهتون بديمش
ديروز آقايي بازم كارگري كرد بنده خدا.... كار پايين يه كم مونده بود انجامش دادن
منم ديروز و پريروز بيشترشو تو خونه تنها بودم ... نميدونم چرا هر وقت آقاي محترم خونه نباشه من حوصلهم سر ميره .. اخلاقم هم بد ميشه
دوشنبه شب كه اومده بود بالا از شدت خستگي همونجا پاي تي وي جان به خواب تسليم كرد و لالا
منم بعد مدتها رفتم پايين .. كم مونده بود برام مرغ سر ببرن بس كه نميرم پايين
گفتم بابا وقت نميشه .. تا از اداره بيام برسم خونه و ناهاري و نمازي .. ميشه دم غروب كه بايد آشپزون راه بندازم .. شب هم كه دوست ندالم آشيانه خودمون و آقايي رو ترك كرده و برم پايين... ديگه اون شب چون خوابش برده بود رفتم پايين
ولي آخر چرا من اينقدر بايد به تو وابسته باشم پسرجان ؟ اي بابا
بايد تحقيقات گسترده اي انجام بدم درخصوص ميزان وابستگي آقايي به بنده و بالعكس. البته فكر كنم اونم به من وابسته باشه زياد ( خودمان را مقاديري تحويل بگيريم خوب است!!!)
ديروز هم كه سالگرد فوت داداششون بود رفتيم بهشت رضا و بعدشم رفتيم يه امامزاده و غروب برگشتيم . رفتيم خونه باباي بنده
آقا من نمي تونم درس بخونم مثلا ارشد شركت كردم هاااا .. اما نمي تونم لاي كتاب رو باز كنم ... اصلا حسش نيست
يعني اگه وقت خالي هم پيدا كنم به يه چيز ديگه خودمو سرگرم مي كنم
آهاي شما كه درس خوندين... دي دي ديرين ... حقيقتو به من بگيييييييييين ...
آقا من خيلي وقتم رو وبلاگم اختصاص ميدم ننه
از كاراي اداري عقب ميفتم
امروز از صبح اومدم كارامو انجام دادم چند تا نامه مونده بود تو كارتابلم جواب يكي دو تاشو نوشتم بقيه هم به موقع
فردا هم ممكنه برم ماموريت ونيام سر كار
دوستان ،يكي از اون خانمهاي مجرد كه پريروز صحبتش بود همون كه 57 و برق خونده، پريد ....
ديشب خواستگاريش بوده
زمانيكه قرار بود من پرواز كنم به همكارام نگفتم تا روز عقد .. بعدش خانمها ناراحت شدن كه چرا نگفتي گفتم ترسيدم سر نگيره همه هم خبردار شده باشن هي بپرسن چي شد چي شد
حالا ديگه هر كدوم كه مي پرن تا دقيقه 90 هيچي نميگن .. البته همين طوري خوب بهتره
آخ كه چقدر من پنجشنبه جمعه ها رودوست دارم
پنجشنبه شب با اجازهتون سه تا فيلم ديديم ... كلي هم تنقلات خوردن نموديم با چايي
چقدر خودمون رو تحويل مي گيريم
شبش همش خواباي عجق وجق مي ديدم .. هنر پيشه شده بودم خودم ...
ديروز هم خواهرك از مسافرتش برگشت و براي من يه تاپ آورده بود ناااااازي خواهري
خوبه ديگه مامانم از تنهايي بدر آمد
ديگر حرفي نيست
شما را به خدا مي سپارم
شاد و سلامت باشيد
سلام
دوستان عزيز مدتي است حس وبلاگ نويسيمان فروكش نموده و
هركاري ميكنم نميتونم دست به قلم بشم
خواهركمان رفته مسافرت چند روزه و مامان كه بشدت بشدت به اون
و من وابستهست خيلي تنها شده .. ديروز بعد از اداره اول رفتم صفاصورت و مقدار حدود يك كيلو مو از صورتم برداشته شد بعد هم رفتم خونه مامان اينا و تا شبش موندم
اما از صبحش يه سردرد كوچولو وته تهي از اونا كه مال بد
خوابيدنه داشتم
... اونجا هم رفتم يه كم خوابيدم اما خوب نشدم قرص هم خوردم
خوب نشد
تا وقتيكه آقايي اومد و شام رو خورديم بهتر شدم بعدشم كم كمك
از يادم رفت
ديروز تو اداره عمليات داشتيم بدين قرار:
چند روز پيشا آقايي گفت كه يكي از دوستاش قصد ازدواج داره ما
هم اومديم يه ثوابي كرده باشيم گفتيم بياد همكار ما رو بگيره
خوووولاصه ديروز ظهر دراون هاگير واگير سردردم آقايي زنگوليد
كه ما داريم ميايم ادارهتون .. چطوري همديگه رو ببينن؟
گفتم بياين يه درخواست براش مي نويسم ببره بده دبيرخونه براش
ثبت و اسكنش
كنن كه بتونه كيس مورد نظر رو ببينه.. خانم همكار تو
دبيرخونه كار مي كنه
.. شركتي .. متولد 55 ... كارداني.. خوش تيپ ... پوست صورتش
خوب نيست ولي
اجزاش خوبه دختر خوب و مورد قبول منه از لحاظ رفتار و كردار
آقاهه فكر كنم ديپلم ، شغل آزاد و قد بلند و بسي لاغر نه
چندان خوش تيپ و نه چندان زيبا .. متولد 56.. اما متين ومودب
القصه اومدن و آقايي موند اينجا و با همكار تازه واردمون هم
آشنا شد ـ
البته به اتاق ما تازه اومده وگرنه داراي سابقه طولاني مي
باشدـ و اون آقا
رفت اون خانم رو ببينه
حالا منو نميگي؟ داشت قلبم از دهنم ميزد بيرون... نميدونم من
چرا استرس داشتم؟؟؟؟؟
آقا ملاقات انجام شد و همديگه رو ديدن و رفتينگا
ديگه تا شب آقايي رو نديدم ..
وقتي ديدمش گفتم آقايي چه خبر؟؟
.. دوستش گفته بود سنش زياد ميزنه
نميخوام !!!!
تو رو خدا مي بينيد؟
گفتم آقايي عزيز بهت برنخوره ولي پسر جماعت خيلي اعتماد به
نفس دارن ...
دختره كار و تحصيلاتش از اون سره .. اوني كه اين دوست تو
ميخواد كه بهش
نميدن هم جوون باشه هم تحصيلكرده باشه هم خوشكل باشه هم
خونواده دار باشه
.. آخه اين جور دختري رو به اين دوست تو نميدن كه ...
گفتم ميدوني (از محضر همه خانمهاي عزيز عذر ميخوام) ما دخترا
زمان خواستگاري مث گوسفند باهامون رفتار ميشه؟؟؟ ميان نگاه ميكنن از نوك
سر تا زير پا رو برانداز مي كنن ببينم خوشكليم.. چاقيم لاغريم ... بعد اگه پسنديدن ميان خواستگاري .. اما دختر بيچاره بايد بشينه ببينه كي يكي مياد كه پسندش كنه ... كلي خنديد
خوب راست ميگم ديگه
حالا موندم امروز به چه زبوني به همكارم بگم ناراحت نشه ..
اومديم كار خير انجام بديم ها
البته اشتباهي كه كردم اين بود كه به خانمه گفتم اين
جريانو.. نبايد ميدونست .. اونطوري خيلي راحت تر بود
پسرۀ ......................
آهان يادم رفت .. اين همكار جديده بعد از رفتن آقامون ميگه
ماشالله شوهرت جوونه!!! گفتم آره ولي خوب 5 سال از خودم بزرگتره
تو دلم گفتم لابد فكر مي كنه سنش از من كمتره... بذار بدونه
كه آقايي از من پيرتره!!!
همين همكارم دوتا دختر داره پارسال با خانمش بدون بچه ها
دوتايي با تور
رفتن دوبي ... هر كدوم 350 تومن با تمام هزينه هاي لازم..
خوبه قيمتش نه؟
فكر نميكردم اينقدر قيمتش كم باشه تازه كاراي گذرنامه و اينا
رو هم خودشون انجام دادن براشون از همون مبلغ.
كي بود بلاگفا قاطي كرده بود ؟ پريروز؟ آره پريروز بود
ديروز هم كه من از كله سحر در حال تايپ مقاله خواهرجان بودم تا آخر وقت... فقط اون وسطا اگه كاري نامه اي پيش ميومد انجام ميدادم
خدايي تايپ كردن متوالي كاري بس دشوار مي باشد و همين جا به تمام تايپيست هاي عزيز خسته نباشيد و دستتون درد نكنه ميگم
يكشنبه شب بعد از ساليان مديد و طولاني خانواده بابايي خودم رو به صرف شام دعوت نمودندي .. سه نفر بودن خيلي اندك بودن
آقا ديشب بعد از چند روز و چند شب كه اصلا طبقه پايين نرفته بودم گفتم زشته ديگه بريم يه سر بزنيم ... شام هم كه نمي خواستيم بخوريم اما به اصرار چند لقمه خورديم
سپس پس از مدتها يكي از دوست جوناي آقايي بهش زنگ زد و گفت فلوني بيا يه گشتي تو خيابونا بزنيم دلمون گرفت ...آقا نميدوني آقايي داشت از خوشحالي غش مي كرد...
خولاصه رفتن ... منم پايين موندم و داشتيم با خواهرش در مورد كيس جديدش حرف ميزديم ... يه آقا اومده خواستگارون،مغازه طلاسازون داره اما قيافهش بگي نگي مشكوك ميزنه و ممكنه در امور خطير مواد مصرف كنون باشه
راستي اون خواستگار خارجكيه رو هم ردش كرده رفته .. يارو گفته تنهايي ميام خواستگاريت، بعد هم كه عقد و عروسي كرديم تو بايد يه سال ور دل مامانه بشيني تا من اقامتتو بگيرم !!!!!!
باري به هر جهت داشتيم در اين بابها سخن مي رانديم كه در زدن ... مادر شوهر گرامي پاشد رفت درو باز كرد ( تو پرانتز: مامان شوهر همه دندوناشو كشيده كه دندون مصنوعي بذاره قيافهش اينقدر بانمك شده كه نگو)
يهو كلهشو آورد داخل و داد زد ملي ملييييييي.. گفتم بلههههههههههههه ... مهمون داري
حالا من؟؟؟؟ يه شلوار راحتي زرد قناري رنگ لنگ گشاد پام بود با يه ژاكت وارفته رنگ پريده با صورتي بس پرمو و ناآراسته
اه اه...
دايي آقايي بودن و خانمش ، پسرش و خانم تازه عقد كردهش كه من اولين بار بود ميديدمش آخ كه چقدر حرص خوردم بدون هماهنگي و زنگ زدن اومده بودن... آخه مرد و زن و مرد و زن حسابي!! شايد ما خونه نمي بوديم اصلا شايد همون شب بابام اينا خونهمون مي بودن ... اي بابا
ديگه هول هولكي رفتم بالا و خودم اول در رو باز كردم يه ديد انداختم شكر خدا خونه مرتب بود وگرنه رسما سكته مي كردم از ناراحتي
همه چي مرتب بود و خونه هم تميز و بستني صفت!!!!
حالا اينجاي قضيه رو داشته باشين كه : زنگ ميزنم به آقايي : عسل بدو بدو دايي اينا اومدن زود بيا خونه... شوخي ميكني؟؟؟!!!...نه بخدا باوركن ( حالا خوبه كه ميدونه من دروغكي قسم نمي خورم اصلا)... نه بابا ملي جان من شوخي نكن.... خدافظ
دوباره دو دقيقه بعد زنگ ميزنه و هي ميگه داري شوخي مي كني منم از يه طرف اعصاب داغون به خاطر عدم هماهنگي هاي لازمه و اينكه چه كنم چه نكنم .. از يه طرف هم آقايي نمي فهميد اوضاع چطوره
خولاصه با هزار تا قسم و قرآن راضيش كردم كه بابا شوخي نمي كنم بدو بيا
ديگه باقيشم به خير گذشت لباسهامو هم سريع عوض كردم كه بيشتر از اون آبروريزي نشه
اما به قول گلي امان از اين ظروف شيشه ته انباري كه بهتره برات نيارن واي واي
بعدش كه رفتن گفتم عسل خان ميدوني اين كادوهاي بنجل خيلي رو برداشت ميزبان از ميهمانش تاثير داره... اوهوم اوهوم
تصميم گرفتم ديدن كسي اگه رفتم اصلا اصلا چيز به درد نخور مسخره نبرم چون خيلي بده خيلي
بعدا نوشت:
واي خدا بكشه اين مردهايي كه ادعاي مردونگيشون ميشه اما مثل خوارترين آدمها ميرن چغلي مي كنن و خدا منو هم بكشه كه حواسم نيست جلو كدوم همكار دارم شوخي مي كنم
آقا ديروز با اين همكار هم اتاقي قديميم داشتيم به شوخي پشت سر معاونه حرف ميزديم نگو يك عدد همكار نامرد كه تو اتاقمون بود ميره همه رو ميذاره كف دست معاونه
اونم امروز صدام زد و گفت ازم انتظار نداشته ... آب شدم رفتم تو زمين فقط تونستم بگم كه منظوري نداشتم و شوخي بوده ... و اينم گفتم كه نه خودم خاله زنكم ونه از همكاراي خاله زنك خوشم مياد...
خيلي زشت شد آبروم رفت...
ديروز مي بينم كه بلاگفا قاطي كرده بود و اندكي از دوستان قصد آپ داشته اند اما نشد .. آخي
خوشبختانه من قصد نداشتم و تا نزديكاي ظهر نفهميدم
خدايا الهه ميان ترمي را كمك بنما ..
اينم دعاي مخصوص الي خانوم
آقا من زمان استخدامم اندر اين اداره ، يه آقايي مسئول پشتيباني بود كه در همون روز اول كه اومدم پيشش و با چهره اي بس مظلوم بس مظلووووووووووووم گفتم كه مي خوام اينجا استخدام بشم خوشش اومد
يعني سه سوال از من پرسيد :رشته ،دانشگاه و معدل ... كه از هر سه تاش بشدت خشنود شد و گفت حتما استخدام ميشي
خولاصه تااااااااا زمان سر كار اومدنم هميشه هوامو داشت
حالا جديدا اومده هم اتاقي ما شده يعني از مسئول پشتيباني نزول كرده و اومده شده كارشناس مثل ما
چند روز پيشا كلي ازم تعريف كرد و گفت حيفه كه ادامه تحصيل ندادي
چرا اومدي خودتو اينجا راكد و اسير كردي تو اگه مي رفتي يه جاي خصوصي كلي درآمد داشتي و از اين حرفها كه لپهام گل گلي شد
مي گفت حتما ادامه تحصيل بدي واقعا حيف اين استعداده ...
آخه اين آقا هم اصفهان تو يه دانشگاه آزاد درس خونده و تعريف دانشگاه ما رو از لحاظ سخت گيري خيلي شنيده
مي گفت ميدونم اين معدل اونم از دانش گاه صن عتي اص فهان چيز كمي نيست
اين از اين
ديروز هم استاد زبانم كه دو سال پيش يه ترم رفته بودم ، اومد اداره از طرف صدا و سي ما كه يه مصاحبه تهيه كنن
اونم باز كلي ازم تعريف كرد و مي گفت چرا زبانت رو ادامه ندادي؟ تو خيلي استعدادت تو زبان خوبه و القصه اونهم باز باعث گل انداختن لپهاي ما همي شد
حالا اينا همه دست به دست هم دادن كه من يه كم به خودم بيام و تصميم بگيرم كه در آينده تصميماتي بگيرم
آخه حيف اين مغز خدادادي نيست كه اينجوري آك و دربسته بمونه و بره زير خاك؟
امروز از وزارت اومدن براي گزي نش
نميدونم هدف چيست اما
از پيماني ها ،شركتي ها و سربازها ميگيرن
ميگم اگه رفتم و ازم پرسيدن نماز جم اعت شركت مي كني؟
بگم پشت سر اين آخ وندها بخونم كه هر روز يكيشون دسته گل به آب ميده؟؟!!!!
به نظرتون بعدش چيكارم مي كنن؟؟؟؟!!!
بعدا نوشت:
رفع به خير شد از ما سوال نمي پرسن...
زندگي زيباست
زندگي زيباست
من همسرم را خيلي دوست دارم
من او را مي پرستم
و او نيز مرا...
بابا آب داد
آن مرد در باران آمد.
حالا بيابيد پرتقال فروش را
واي من بعد از سالها فهميدم اين بالا اسمايلي ندارم اي بابا .. كي مي تونه بره تو سايت ببينه انتخاب كنه و اينجا بچسبونه؟
دوستان ديروز روز تولد وبلاگ مظلوم و بيچاره ام بود كه هيييييچ كاري براش نكردم
اكنون به هر نحو مقتضي ازت معذرت مي خوام وبلاگ عزيزم كه خيلي ماهي و خيلي دوست دارم چون از تو و از دريچه تو تونستم دوستاي خوبي رو بصورت ناديده پيدا كنم
ممنونم
مي بوسمت وبلاگ جون!!!
خوشتان آمد؟
آقا من جديدا خيلي به درس خوندن علاقمند شدم اما آقايي اسبابش رو فراهم نمي كنه
ميگم بابا چند تا كتاب اون رشته اي كه شركت كردم برام گير بيار ميگه باشه امروز، باشه امشب ،باشه فردا...
ميگم اقلا يكي دوتا كتاب مديريتي بخونم شايد به دردم خورد شايد رفتم شدم نفر اول
يادش به خير اونوقتا دوران دبيرستان و پيش دانشگاهي مي رفتم جلو آينه مي گفتم بنام خدا من ملي ململي هستم نفر اول كنكور رياضي در سال 87...بنده بعد از توكل به خدا وكمك پدرمادرم تونستم با تلاش خودم اين رتبه رو بدست بيارم...
احتمالا مقاديري ناخوش احوال بودم
پنجشنبه يه گوسفند نذري داشتيم براي خونه .. سر برونديم... هميشه از ديدن اين صحنه چندشم ميشه
شبش با خونواده پدرشوهر و خواهربرادر شوهر دل و جگر زديم بر بدن
شب هم مامان همسر كله رو پاك كرد و گذاشت رو اجاق .. تا صبح عين كره نرم شده بود .. صبحش هم اونو خورديم
بعدشم با يك عدد ران درسته رفتيم خونه پدر اينجانب و اونجا هم ناهار كباب خورديم . واي بعدش ديگه داشتيم پس ميفتاديم شام هم نتونستيم بخوريم
از گوشتش هم به آشنايان نداديم بسته بندي كرديم برديم داديم به چند تا خونواده كه بيشتر نياز داشتن تا فاميل وآشنا.
چشم بابا جان هم بعلت عدم مراقبت يه كم درد گرفته فكر كنم بخاطر سردي هوا باشه .. اين باباي ما اصلا مراعات نمي كنه هرچي ميگي باباجون اون كلاهه رو بذار رو چشمت برش ندار.. گوش نميده كه
ديشب هم خونه برادرشوهر بزرگ بوديم از اول خونه سازون يعني برج 3 نرفته بوديم خونهشون
اونجا صحبت از رفتن به مسافرت واين چيزا شد من مي گفتم يه برنامه بذارين بريم كيش برادرهمسر مي گفت بري كه چي بشه؟ بري مثلا دلفين ببيني؟ خوب از تي وي كه مي بيني ديگه چه فرقي مي كنه از نزديك ببيني يا نبيني
جل الخالق ... اين طرز فكر رو چيكار ميشه كرد؟
گفتم خوب اين همه جهانگرد كه كشور به كشور ميگردن چرا ميرن؟ اونا هم بشينن خونهشون از تي وي يا كامپيوتر ببينن خوب!!!!!
