تبليغاتX
ترش و شيرين
جدال بين خواهر وهمسر چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 8:7
سلام عليكم
دوستان سلام
دوستان خوبيد؟
دوستان خوشيد؟
دوستان خوش ميگذره؟
دوستان...
ديروز از اداره با خواهرك چت كردم و قرار شد بعد از وقت اداري با هم بريم خونه ما ... يه ربع زودتر رفتم و با هم هماهنگ كرديم رفتيم خونه
ديگه از همون وقت نشستيم به حرف زدن تااااااااااا شب ...
سرم هم بشدت درد ميكرد.. يه عادت بدي كه من دارم اينه كه مثلا اگه امشب 10 بخوابم .. فرداشب 11 بخوابم ساعت خوابم به هم ميريزه و سردرد بد و ناجوري ميگيرم
تنها دليل سردردم در ساليان اخير همين بوده و بس
خلاصه عليرغم عادت هميشگي كه دردش رو تحمل ميكنم به خاطر خواهرك يه قرص خوردم و بتدريج خوب شدم
بعد از شام خواهر مي گفت زود بريم خونه ددي چون ماشالله هر شب خونه‌شون پر مهمونه كه ميان عيادت بابام و مامانم هم دست تنها
از طرفي آقايي مي گفت نه من اونجا نمي تونم جو مو نگ رو ببينم همينجا بمونيم بعدش ميريم
از اونطرف خواهرك مي گفت خوب اونموقع ساعت 9 بايد بريم كه ديگه دير ميشه و مهمونا اومدن ورفتن
خلاصه اين وسط من شدم پيغام رسون .. هيچكدوم هم راضي نميشد كوتاه بياد
و قيافه خواهرم چپ اندر قيچي شد وقتي نارحت باشه به طرز تابلويي قيافه‌ش تغيير ميكنه
با هم ظرفها رو شستيم ومقاديري غرغر كرد
كه بعدش آقايي مهربون گفت بريم؟ گفتم كجا؟ .. خونه بابات ديگه .. چه پسر خوبي بسادگي از الاغ شيطون پياده شد و من رو روسفيد كرد!!!
اونجا هم با فراغت بال سريالش رو نگاه كرد چون مهموناشون دو نفر بودن و زود هم رفتن
برگشتني هم از خونه بابايي تا خونه خودمون پياده اومديم حدود 40 دقيقه شد .. خيلي كيف داره كلي هم با همديگه حرف زديم
نتيجه گرفتم نداشتن ماشين به بيشتر شدن مكالمات زن و شوهري مي انجامد
ديشب فهميدم خواهر عسل هم بسلامتي بزودي مامان خواهد شد ... دو ماه بعد از ما عروسي كردن مباركشون باشه
انشالله براي بقيه
نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

خريد و ني ني دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 8:11
سلام و صبح بخير بر تمام دوستان و آشنايان و اغيار و اقربا

ديروز كه از اداره رفتم بهتون گفتم خريد خونم خيلييييييي پايين اومده بود؟ نه نگفتم
آره خلاصه از زمان خونه سازون بشدت تمام اين ويتامين ضروري در خونم پايين اومده بود و از اونجاييكه آقاي مهربانمان نيز بسي به خودش ميرسه واون خواب هم ديده بودم تصميم بر امر خطير خريدينگ گرفته بودم
كه ديروز طي تماسهاي لازم الاجرا با خواهرجان هماهنگ نموده و بعد از ناهار زديم بيرون
القصه چي بگم براتون كه تصميم گرفتم اين بار حرص قيمت و گرون و ارزون بودن رو نخورده و مثل همسركمان خريد كنم يعني اول نپرسم اين قيمتش چنده بعد پرو كنم... اول پرو بعد قيمتگيري...
بعله ديگه با اين تصميم يه مانتو زمستوني ، بوت ، كيف و شلوار كتان خريدم و از همه‌شونم بشدت خوشم اومده ...
يه گربه ملوس هم براي روي تي وي گرفتم واي صداي ميو هم ميده اينقدر ناز مي باشد كه نگو
آقاي خونه من بشدت روي لباسهام حساسه و اينكه خوشكل باشه شيك باشه...
من هميشه سر خريدن لباس مشكل دارم از اونجاييكه چادر نمي پوشم و كارمند دو لت كريمه هم مي باشم ملاك هاي زيادي رو بايد رعايت كنم من جمله، تنگ نباشه ، بدن نما نباشه، كوتاه نباشه ، رنگهاش خيلي زننده نباشه،جنسش لخت و شل نباشه ... و رعايت اينا همه خيلي دردسر داره ... به همين خاطر هميشه موقع خريد بايد كمتر از همه به زيبا بودنش توجه كنم و درنتيجه معمولا آقاي خونه ازم ايراد ميگيره
از طرفي هم حوصله گشتن هاي زياد زنانه رو براي پيدا كردن كوچكترين چيزي نداره و هر وقت با هم رفتيم زود خسته شده
تازه يكي دو بار هم كه رفتيم و با هم براي من مثلا مانتو خريديم تو مغازه گفته حرف نداره اما وقتي رسيديم خونه گفته قشنگ نيست بهت نمياد!!!
ولي خدا رو شكر ديروز از همه راضي بود

و اما امروز مي خوام يه چيز ديگه بگم
همونطور كه تني چند از دوستان فهميدن ما يعني من و آقايي چند ماهه تصميم گرفتيم بشيم سه نفر، اما خوب چون اغلب دوستان تو اين مد نيستن تو وبلاگم چيزي نگفتم ولي ديگه ميخوام بگم
وسط سيكل اين ماه آخري رفتم سونو دادم كه يه فو لي كول غالب ديده شد و خانم دكتر هم دو تا آمپول H C G  براي اطمينان از آزاد شدنش برام تجويز كرد ...
يعني اين ماه تقريبا مطمئن بودم كه بايد ديگه دخترخاله رو نبينم تا نه ماه ديگه
ديروز موعدم بود اما بازم دخترخاله نخونده اومد ...
دكتر گفته بود اگه دو نفر نشدي!!!! بايد همسرت بره آزمايش بده ...
ديروز خيلي دپرس شدم همينكه رسيدم خونه و با روي خندون و شادون ميخواستم بگم عسسسسسسل دخترخاله هنوز نيومده .. كه يهو فميدم بعله ... اومدينگا...
حالا شوهرخان هم به شوخي مي گفت ملي ... ديگه بي فايده‌ست من عق يم هستم برو يه شوهر ديگه پيدا كن .. كلي كتك كاريش كردم سر اين حرفش

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

؟؟؟؟؟ یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 7:40
امروز كسي آپ نمي كنه آيا؟
نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

نثر مليكايي شنبه بیست و پنجم آبان 1387 10:9
صباح الخير

خوب مي باشيدينگا؟

دوستان عزيز مدتي است كه اندر وجودمان فورانات انرژي مثبت فراوان گشته وهمچنان از سرو صورتمان ميبارد
طلبكار ميآيد بر آستانه درب منزل و من و عسلكم همچنان با لبي خندان ودلي شادان مي گوييم بي خيالش مگه چيكار ميتونه بكنه؟؟؟؟؟؟؟
نميدانم چرا ؟؟!!!!‌البته بايد در اين بين بر تخته زنم كه خداوندگار عالم را هزاران مرتبه شكر كه اينگونه گشته ايم باري هزارن بار بهتر است از بر سر كوفتن و غصه همي خوردن!!!!

ديروز به همراه مهربان همسر  ـ كه روزي چندين مرتبه در دل به قربانش ميروم ـ به خريدنگاه قدم رنجه نموديم و بدين علت كه دير به راه افتادن نموديم به اولين مكاني كه دل راه داد رفتيم كه همانا دكان آقايان كرمي بوده باشد كه همسركمان هماره زآنها خريد نمودندي
باري برايش چون كودكم كت اسپورت و شلوار كتاني ابتياع(!!!!) نمودندي و همچون جوانكان خوش تيپش نموديم (اندر پرانتز : قربونش برم) واي كه چقدر برازنده اش مي بود و اكنون من در غم فراوان به خاطر سر و تيپ بد خودم به سر همي برم و به مقدار بسيار نياز به خريدينگ ميدارم
از پار تا كنون بر او اصرار همي ورزيده ام كه همسرم!!! يك كت اسپورت جهت شادي دل كوچك اين هم بالينت بخر!!! كه نخريدندي و باري به هر جهت در سال اكنون راضي گشتندي

متن فوق از تاثيرات عظيم سريال يو سف پي ا مبر بر اينجانبه!!! بود ( اعتقادمان اينست كه اينجانبه اشتباه استه)

بگذريم
ديروز با آقاي خانه‌مان در حين مشاهده سريال فوق بحث روياهاي صادقانه پيش آمد نمودكه گفت زماينكه ميخواسته بياد خواستگارون من .. خواب مي بينه كه يه پرنده سفيد كه يحتمل كبوتر بوده مي گيره .. بعد كه تعبيرش مي كنه ميگه بزودي ازدواج ميكني و خوشبخت ميشي!!
منم همون وقتا بود خواب ديدم رفتم يه چادر سفيد خريدم!!!


آقا ما از صندوق اداره درخواست مقاديري وام نموده ايم كه چك امروز بهمون داده بود با آقايي هماهنگ كرديم و تاكسي جدا جدا گرفتيم و رفتيم بانك مصدرالاشاره .. اما... دريغ از پول اندر حساب مزبور
و بدين سان دست از پا درازتر برگشت نموديم فردا هم بايد برم....
نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

يه خواب مضحك و بد پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 8:50
سلام سلام سلام و اهلا و سهلا
هو آر يو؟
چقدر اين شهر وبلاگ خلوت شده !!!!!!!

امروز مث اينكه فري خانوم وبلاگستان رو منور كرده و برگشته اما دلخوره ... فري جون اونجا برات توضيح دادم و خودم رو تبرئه كردم حلهههههههههههههه؟

آقا يه همكار ديگه هم آوردن اتاق ما .. البته جديد الورود نيست ، بوده اما تازگي اومده اتاق ما .. اين همونه كه زمان استخدام من تو اداره پشتيباني بود و من كه رفتم پيشش و گفتم كي هستم و رشته و دانشگاه و معدلم رو براش گفتم كلي مكيوف شد و گفت حتما استخدامت ميكنيم ...
حالا من به هر كسي ميگم پارتي نداشتم جز خدا باور نميكنه ...
بگذريم
ديروز عصر خونه بودم و دل*مه درست كردم براي يارمان و خودمان  ...
آقايي يه خواهرزاده داره پسره،كلاس دومه .. هر وقت مياد بالا اول از تو شيشه داخل رو نگاه ميكنه بعد مياد تو!!!!!
خيلي بدمان ميآمد نزد خودمان گفتيم آمديم و يه بار حواسمان نبود لباس يا حالت نامتناسبي بوديم اينكه نشد اما خوب گفتم بچه‌ست اگه من بهش بگم ممكنه ناراحت بشه
ديگه ديروز كه اومد داخل اتاق خواب رو هم از پشت پنجره ديد زد ....
منم به آقايي گفتم محمد خيلي عادت زشتي داره ... نبايد اين كارو بكنه .. گفت آره خيلي زشته .. رفت و بهش گفت
اونم طفلك گفت آخه مي گم نكنه خواب باشين در نزنم بيدار بشين ...
اين از اين
ديشب هم رفتيم شب نشيني طبقه پايين .. چند روز و شب بود كه اصلا نرفته بودم اونجا ... همه مي گفتن نيستين كم پيدا شدين .. گفتم خوب چه كنيم روزها خيلي كوتاهه تاميام يه چيزي درست كنم شب ميشه ديگه

آخر شب كه مي خواستيم بخوابيم بحث خيانت زنها و مردهاي متاهل شد گفتم عسل من اينقدر بهت اطمينان دارم كه حتي يه زن ... هم ببيني كاريش نداري
اونم ميگفت ملي به جان خودت به خاطر ترس از اون دنيا ، حاضر نيستم هرگز به تو خيانت كنم
القصه اين صحبتات باعث شدينگا كه من يه خواب هچل هفت ببينم
ديشب: ديدم عسل به يه دختري كه انگار فاميلشون بود مي گفت بيا ملي نگاه كن زن به اين ميگن... چشماش خوشكل لباش خوشكل ، به به هيكلشو!!!!! من كه اول حساس نبودم بعد كه ديدم خيلي داره نگاههاي مرموز و بدي به زنه ميندازه غيرتي شدم و چند تا نيشگون ازش گرفتم كه يعني بس كن ديگه!!!
ديدم بازم كوتاه نمياد و بدتر ميشه .. منم گفتم عسل تو خجالت نمي كشي؟؟؟؟ واقعا متاسفم!!!
قهر كردم رفتم خونه باباش !!
يهو از خواب پريدم همش خواب بود اما دلم نيومد حتي تو بيداري هم عسل رو بغل كنم!! جل الخالق .. خدا اون روز رو نياره .. خيلي تو خواب بد شده بود دوستش نداشتم

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

نتيجه عمل بابايي چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 7:33
باز هم سلام باز هم حالتون خوبه؟ باز هم خدا رو شكر كه حالتون خوب خوبه
ديروز دو ساعت از اداره مرخصي گرفتم و رفتم به بابام سر زدم اولش كه رفتم هنوز تو اتاق عمل بود بعد از يه ساعت كه اومد بيرون بردنش رو تخت .. من وداداش2 پيشش بوديم
وقتي چشماشو باز كرد هنوز كاملا سرحال نبود تا منو ديد زيرلب قربون صدقه‌م رفت و دستمو گرفت برد طرف لبش تا ببوسه .. اما نتونست و وسط راه دستم از دستش افتاد هنوز كاملا هوشش سرجاش نيومده بود
خودم رفتم جلو و كلي بوس بوسيم كرد منم حسسسسسااسسسس اشكام عين مرواريد جاري شد(تحويل گيري رو دارين؟؟؟؟)
بعد از نيم ساعت اومدم اداره ..
عصر كه خواستيم بريم مامانم زنگ زد گفت بابا رو بردن مطب دكتر كه پانسمانشو باز كنه ... ما هم نرفتيم ديگه تا بعد شام
شب كه رفتيم مهمون داشتن .. ددي هم شكر خدا حالش خيلي خوب بود ...يهو يه قشون آدم ريخت تو خونه و منم با خواهركمان مشغول پذيرايي شديم
چايي كه بردم مامان زن داداش3 گفت ملي مردم شوهر مي كنن چاق ميشن تو هنوز همون هيكلو داري .. گفتم آخه سر كار ميرم خوشم نمياد چاق بشم گفت نهههههه از اون چاقها .. گرفتين چي شد؟؟؟؟ منظورش ني ني بوووووووووووود .. گفتم نخير هنوز وقت اون چاقي نشده !!!! زدم تو ذوقش

ديشب به آقايي ميگم ميدوني ماشالله بزنم به تخته خيلي اخلاقت خوب شده مهربون شدي... و به تبعش منم خوب شدم؟؟؟ ميگه خوب الان ديگه فكرم بازه خونه سازون نداريم دغدغه نداريم واسه همينم شدم خود خودم دوباره
راست ميگه اون مدت اعصابش خورد بود منم شده بودم القوز بالا قوز
نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

بچگي ها... دوشنبه بیستم آبان 1387 7:48
سلام و سلام و صدتا سلام
حال همگي خوب است؟

امروز دوشنبه است .. خوب باشه ... فردا بابام بايد بره عمل چشمش رو انجام بده و جواب اكو و آزمايشهاش دست منه .. بايد ببرم بهش بدم

ديشب رفتيم خونه دايي آقايي چند وقت پيش عمل قلب انجام داده هنوز ناخوشه .. فكر كنم بيشتر از حرص خوردن و يا تلقين باشه نميدونم

وا چرا حرفم نمياد

اما بازي ستاره خانوم:
از بچگي هام خيلي چيزا يادمه ...
من وقتي 6 ماهه بودم تو سنگر بوديم ...زمان جنگ .. گفتم براتون؟ نميدونم دوباره ميگم
مامانم منو ميسپره زن همسايه و ميگه برم از خونه يخ بيارم .. ايشون هم اصلا مواظب من نبوده و منم چهار دست وپا رفتم شير سماور رو گرفتم و برش گردوندم رو خودم..
تا كمر ميسوزم اونم بدجور با آب داغ وووي وووي .. 13 شب بستري بودم اونهم تو گير ودار جنگ و بمب و اينا
دكترا ميگن يا لال ميشم يا كر..  و پدر مادرم افسردگي شديد مي گيرن
اما به خواست خدا طوريم نشد و الان من سر ومر و گنده در خدمت شما وجامعه و همسر جان هستم
البته اينو خودم يادم نبود برام تعريف كردن
اما يادمه هميشه مي رفتم خونه پسرعموم چون چن تا دختر داشت و من كه تو خونه تنها دختر بودم همش اونجا چتر بودم
شبا كه داداشهام ميومدن دنبالم خودمو زير پتوهاشون قايم ميكردم كه منو برنگردونن
و از اونجاييكه به من حسوديشون ميشد هميشه دعوام ميكردن و دور از چشم مامان بابا كتكم هم ميزدن ... آخه من اولين دختر بودم بعد از 4 پسر و عزيز دردونه بودم عين يوزارسيف با من رفتار كردن ... آخ ننه
ديگه بخوام همه رو بگم خيلي طولاني ميشه
اها يه چيز ديگه من بچه كه بودم خيلي زشت بودم الان كه عكسهاي خودمو مي بينم مي فهم :دييييي
نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

مهموني خواهرشوهر كبير و بقيه شنبه هجدهم آبان 1387 9:24
سلام بر بروبچس عزيز
حال و احوال خوبه انشالله؟ جان من خوبين همه ؟؟؟؟؟خوب خدا رو شكر

پنجشنبه همكاران رفتن پيك نيك ومن و تني چند از بازماندگان الجيم و الفنگ زديم و رفتيم خونه يعني قبلش يه سر رفتم بيمارستان و بدنبال پدر گشتم كه از خونه زنگيد و گفت كارم تموم شده ..و من لنگ از دست .. نه دست از لنگ درازتر اومدم بيرون و رفتم خونه جان

قرار بود خورش قيمه درست كنم نمي خواستم دو جور غذا بپزم .. ميگم ها اگه هميشه يه نوع غذا باشه تو مهمونيا خيلي خوبه ادم زياد اذيت نميشه وقت آزاد هم زياد داشتم

ناهار و حموم رو به انجام رسونده و مشغول پروسه عظيم آشپزي شدم

از اونجاييكه وقتم زياد بود ژله و دسر هم درستينگا و گذاشتم تو يخچال

سالاد هم كه درست كردم نشستم به تزئينش ... آقايي هم كه ماشالله حدود دو سه ساعت كف سالن خوابيد و منم از بيكاري سالادو هي تزئيين كردم هي خوشكل كردم

القصه غروب بود كه آقاجانمان بيدار شد و بعد از مقاديري كش وقوس اومد تو آشپزخونه ومهندسي غذا رو شروع كرد .. در قابلمه خورش رو باز كرد گفت واااااااااااي ملييييييييي خورشت خيلي كمه !!!!
پلو رو باز كرد واااااااااااي آبروريزيه .. غذهات چرا اينقدر كمه ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!! آب بريز سر خورش يه كم بيشتر شه
خولاصه كلي تو دل ما رو خالي كرد

گفتم عسل جان شما زحمت نظر دادن هم نكش و از حريم شخصي من خارج شو!!! اگه بد بود يا كم بود پاي من تو خودتو نگران نكن كسي تور و مقصر نميدونه
خولاصه با دلي پراسترس وقت شام شد و سفره رو پهنونديم و اينا

عليرغم حدسهاي منفي آقايمان نه تنها غذا كم نبود بلكه موند نه تنها بد نبود بلكه با تعاريف فراوان از جانب خواهرشوهران روبرو شديم و كلي خوش خوشانمان شد چهارتا خواهر شوهر جان و يك عدد داماد بودن و پدر ومادر همسر و دو نوه شان!!!!
خيلي خوششون اومده بود از ژله و دسر و سالاد و خورش و همممممممه چي ...
منم همش مي گفتم كه آره آقاعسل اينجوري گفته اونجوري گفته ... اونا هم همش دعواش ميكردن و دل من خنك ميشد!!!!!
ولي خوب بعد اينكه ديد اوضاع خوب و بر وفق مراده كلي ازم تشكرات نمودندي و خوشحالي كردندي
هيچي ديگه همون شب هم ظرفها رو خشك و مرتب كردم
جمعه ... آخ جمعه عزيز كه من برات مي ميرم و لحظه شماري مي كنم
تا ساعت 9 ونيم خوابيديم و بعد از مقاديري قيلي ويلي خوردن و كشتي گرفتن مختصر پا شديم ..
بعد ناهار يعني در واقع نزديكاي غروب رفتم خونه پدرمان و بعد شام هم با آقامون رفتيم ديدن خونه داداشمان
اين بود انشاي من
راستي اون بازي فراموش رو هم در يك اقدام انتحاري( انتهاري؟؟؟) من بردم و آقامون بايد بايد بايد يه شام بده .. اومممممممم پيتزا خوبه

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

برنامه امروز و ديروز پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 7:35
سلااااااااااااااااااااااااااااااام صبح بخييييييييييييييييييييييييييييييير ايييييييييييييييييييييييييييييييييران
حالتون خوبه؟
آخ گلودرد گرفتم بس كه جيغ زده ام است
من چه دخمل بدي هستم خدااااا
صبح با ددي گرامي رفتيم بيمارستان براي اكوي قلبش .. تهناش گذاشتم اومدم اداره ...اي دختر بد دختر بد دختر بد
شايد برگشتم پيشش
همكاران قراره امروز برن بيرون براي ناهار و من از اونجاييكه در قبال زندگاني متاهلانه احساس مسئوليت مي نمايانم گفتم نوچ من تشريف نمياورم
حالا شايد وقتي رفتن منم برم پيش بابام اگه نرفته باشه و بعدشم برم خونه ديگه
تازه به خواهر جون هم قول دادم برم اونجا از جمعه تا اكنون نرفتم ، اونجا رفتن منم داره كم كم و نم نمك ميشه هفته اي يه بار
خوب نميرسم .. خيلي دلم ميخواد يه روز در ميون سر بزنم ولي تا از اداره برم خونه و ناهار و نماز ميشه ساعت 4 و بعد هم بايد شام آماده كنم
ولي اين خواهرك ما قبول نداره ميگه تو هميشه يه بهونه اي براي نيومدن داري ... بابا كيه كه دوس نداشته باشه تند تند بره خونه پدريش؟؟؟؟؟؟؟؟ اما خوب متاهلي مسئوليت داره بايد غذاي شوهر آماده باشه زندگيش روبه راه باشه كه يه وقت نگه زن كارمند گرفتن اشتباهه خوووووووووو
خودش كه شوهر كرد مي فهمه
داشتم چي مي گفتم؟ آهان
ديروز يه كم زودتر رفتم و با مامانم رفتيم فاتحه از اونجا هم رفتم خونه و شام پزون و گردگيرون راه انداختم چه كار خوبي كردم چون خواهر بزرگ آقايي كه از كرج اومده براي فاتحه اومد ديدن خونه‌مون و همه جا رو نگاه كرد
كلي هم از خونه‌ تعريف كرد بزنم به تخته ... 50 تومن هم كادو داد دستش درد نكنه خيلي در اين شرايط به درد مي خوره اين كادو ديدنها
و چونكه فردا برميگرده  كرج ، براي شام امشب دعوتش كرديم
مي خواستم امروز برم صفاصورت چون بشدت تمام ميمون شدم ديگه صورت و ابروهام پر مو شده اه اه از خودم بدم مياد احساس شلختگي مي كنم بسي ولي خوب نميرسم ديگه ..بابا روزها خيلي كوتاه شده خوب ..تابستون تنها خوبيش بلند بودن روزهاشه هوارتا كار مي توني تو يه روز انجام بدي

آقا ما با آقايي بازي فراموش راه انداختيم مي دونين چيه؟حالا اگه ندونستين بپرسين تا بگم
صبح يه چايي دادم دستش از ته دل گفت دسستتت درد نكنه خانوممممممممم كه من يهو جيغ زدم فراموووووووووووش .. بنده خدا اولش گيج و ويج شد كه چه اتفاقي افتاده
بعد از اندك زماني كه من داشتم استكانها رو مي شستم اونم يه ظرف داد دستم و تلافي كرد .. هر كدوم ببازه بايد با حقوق خودش بيرون شام بده .. فكر كنم خودم ببازم .. هوش و حواس ندارم كه
مي خوام عكسها رو حذف كنم 1 2 3
1 2 3 ...
نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

مادربزرگ آقامون چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 7:55
سلام بر شما بينندگان وخوانندگان عزيز و محترمه و محترم
ديروز باز اينجانب نبودم چيرا؟ ميگم الان
مادربزرگ آقايي در يك اقدام غافلگيرانه ...... فوت نمودندي
الانم من خيلي دپرسم مگه نه؟
راستش نيستم چون مادربزرگش واقعا پير و شكسته بود خيلي ناتوان شده بود حتي كارهاي شخصيش رو هم نمي تونست انجام بده زمين گير شده بود
همه آرزوي مرگش رو داشتن چون خودشم داشت اذيت ميشد
ياد مادربزرگ خودم افتادم كه سرپا و سالم بود تا وقتيكه سرطان گرفت و از پا دراومد .. نمي دونم كدومش بهتره
اين كه مسن تر هامون تا سر پا هستن ونياز به كسي ندارن بميرن يا اينكه مثل مامان بزرگ عسل همه توانايياشون رو از دست بدن
باري بهرحال ديروز برديمش كنار قبر شوهرش خاكش كردن و برگشتيم .. تا برگشتيم خونه شد 2 ونيم و هيچ سودي از اين مرخصي اجباري نبرديم
امروز بعدازظهر هم با مامان بابام ميرم فاتحه .. چادر ندارم بپوشم چيكار كنم؟ زشته بدون چادر برم آيا؟
نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

سلام علوكوم
امروز نمي خواستم آپ كنم هااااا
اما از اين بازيه كه دوستان راه انداختن خوشمان آمد تا حالا بهش فكر نكرده بودم جالوبه
اولش يه خورده خاطرات نشر بنمايم
آقا ديروز عجب روز جمعه توپي بود
نه از پنجشنبه بگم
رفتيم سمينار و با اجازه حضار ساعت 11 ونيم جيم شديم چونكه به درد بخور نبود مسخره بود منم از طرفي مهمون دعوت كرده بودم براي ساعت 2
از 2ونيم كم كم اومدن ..يكي از خانمها رو سرآشپز كرديم و فسنجون و پلو را داديم بسازه بقيه هم امورات متفرقه مثل سالاد و ظروف و ترشي و اينا
مي خواستم ژله و پودينگ هم بذارم كه خوشبختانه يادم رفت
واي واي هر كدوم يه بچه دارن كه منو كشتن .. يكي ميوه ميريخت يكي غذا مي ريخت يكي تخمه مي ريخت .. منم همش حواسم بود فرش نازنينم كه با خون دل تميز نگهش ميدارم كثيف نشه .. نميدونم مامانهاشون چرا اينقدر بيخيال بودن هااا اعصابم تبديل به رب  گوجه فرنگي شده بود از دستشون ... نمي تونستم هم حرف تندي بزنم آخ داشتم آتيش مي گرفتم
با تموم اين سختيها بالاخره شام خورديم و ميوه و آجيل و اينااااااااا و تا ساعت 1 خونه ما نشسته بودندي
خوش گذشت
آقا اينقدر از خونه‌مون تعريف كردن و ذوق كردن ..كه نگو هر چي ميديدن مي گفتن واااااااااي چقدر خوشكله واااااااااي چه نازه واااااااااااي چه مليحه
منم يادم نبود يه اسفند دود كنم واسه خونه نازم كه با عرق جبين خودم و همسركم ساختيمش
آقا همه بچه دارن منم مي خواااااااااااام خدااااااااااااا جونم
آقايون هم رفته بودن داخل اتاق و تو 12 متر هفت نفري نشسته بودن به قليون كشيدن .. تازه زغال هم ريخته بودن رو فرش .. دستشون درد نكنه ... به به به به
كادو هم دادن و رفتن ننه
واي جمعه رو يادم رفت بگم
از اونجاييكه شب دير رفتن و ما نيز دير خوابيديم ،صبح سحر تااااااااا ساعت 11 ونيم نزديك 12 خوابيديم چه حالي داد واقعا
از اونجاييكه خونه مون بشدت سرد شده و هيچگونه وسيله گرمايي هم نداريم چون خونه پارسالي شوفاژ بود لذا از يك عدد عالي نسب يا همون علاالدين استفاده كرده و خونه رو گرم نمودنديم بيدار كه شديم غذاي ديشبي رو برديم پايين و با هم خورديم و حالشو برديم بعد هم بسرعت برگشتيم و يه روز تعطيل سرد پاييزي رو در جوار مهربان همسر گذرونديم دوتايي .. واي چه حالي داد
مدتها بود يه روز جمعه كاملا آزاد نداشته بوديم كه تا ديروقت با هم بخوابيم و عجله اي نداشته باشيم عصري هم مامان و بابا و خواهران عسل اومدن خونه‌مون و مقاديري صحبت نموديم و رفتن
حس آشپزي هم بشدت نزول كرده بود كه منجر شد به خوردن يه املت با ترشيهاي زن داداش پز
خانم داداش سومي برام كلي ترشي اورده.. همينجا تشكرات بي شائبه خود را بروز ميداريم
عصري يهو يكي از فيوزها بالا زد و لباسشويي و يخچال خاموش شدن گفتم عسل جان بيچاره شديم چشم بد زدن به مالمون ... اما خوشبختانه چيزي نسوخت بعد هم داشتم ظرفها رو جابجا ميكردم كه يهويي شيشه چايي از دستم افتاد و شكست .. رفتم اسپند دود كردم ننه چيكار كنم ترسيدم .. چشم بد واقعيت داره نخندين هاا نگين خرافاتيه ... بگذريم

برسيم به بازي:
من اگه نامرئي بودم اول از همه دق ميكردم كه چرا كسي منو نمي بينه

بعد ميرفتم خونه پدرشوهر زمانيكه آقايي هست ببينم پشت سرم چي ميگه .. فقط آقايي هااا اصلا دوست ندارم بدونم بقيه چي ميگن چون ديدم نسبت بهشون عوض ميشه ..آخه خودم هم دوست ندارم كسي بفهمه پشت سرش چي گفتم خيلي خجالت مي كشم

بعدش ميرفتم زندگي احم دي نژاد رو از نزديك ميديم ببينم آدم خوبيه واقعا يا رياكاري مي كنه

بعدترش ميرفتم زندگي يه نفر ديگه رو هم ميديدم كه تو يه مقطع از زندگيم خيلي اذيتم كرده ببينم الان خوشبخته يا نه .. دوست دارم تقاص پس بده ننه

همين ديگه

پ.ن: بعضي وقتا دوست دارم يا آقايي ادغام بشم .. يعني اينقدر بهش بچسبم كه يكي بشيم !!!! ميشه؟
خيلي دوستش دارم ... خيلييييييييييييي
مخصوصا تواين خونه جديد .. انگار ماههاي اول زندگاني مشتركمونه
نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

عكسهاي ناكام!!! پنجشنبه نهم آبان 1387 8:17
السلام و العليك بر شوما دوستان عزيزتر از جان
حال و احوال و اينا خوبه؟
فرييييييييييييي خانوم جان خودم شوخي نمي كنم هااا وبلاگت باز نميشه برام ،تا ميزنم رو لينكت ميره به يه آدرس ديگه

بعدم اينكه آقا من ديروز كلي عكس گرفتم از خونه مون كه امروز بذارم اما موتواسفانه هركاري ميكنم به كامپيوترم وصلينگا نشدينگا .. چككككككككار كنم؟حالا هم عكسهام ناكام موندن اون تو .
اين از اين
ديروز در يك اقدام فداكارانه و پطروسانه به دوستان آقايي زنگوليده كردم و اونها رو براي شام امشب دعوت كردم ... آخه چند وقته مستحضريد كه اصلا اصلا خونه ما نيومدن همش ما رفتيم خونه هاي اونها و گفتيم حالا كه ديگه سقفي داريم و خونه‌اي ،دعوتشون كنيم
گفتم از عصر بيان كه با كمك خودشون شام رو حاضر كنيم!!!! زرنگم ديگه نههههههههههههه؟
خوب تنهايي سخته براي 12 تا انسان بالغ آشپزي نمودندينگا!!!!
امروز هم يه سمينار برگزار مي گردد اندر دانشگاه كه دارم ميرم ...ديگه اگه بدي خوبي در حقتون كردم ...
خدافظ
سي يو ليتر!!!
نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

سلام باروني دوشنبه ششم آبان 1387 8:34
سلام و صبح زيباي پاييزي و آباني و باروني همگي به خير و خوشي

ديروز اينجا بارون ميباريد از صبح نم نمك شروع شد و دقيقا سر ساعت 2 و نيم سيل آسا شد كه در همون لحظه من و دو تن از همكاران كه داشتيم پياده مي رفتيم شديم عين انسان !! آبكشيده
در اين لحظات يك فروند پرايد دلش برامون سوخت و مجاني سوارمون كرد خدا خيرش بده ... اونوقتا من و آقاي خونه هم تو برف يا بارون كسي رو مي ديديم كه البته قيافه مورد اطميناني داشته باشه مي رسونديم
بعله ديگه ديروز از همون وقت رفتم خونه ددي تاااااا شب كه آقاي خونه هم اومد و شام خورديم و بعدش اومديم خونه
هوا اين روزا خيلي دوست داشتنيه .. آقامون هم بشدت دوست داشتنيه خونه هم دوست داشتنيه اصلا همه جا دوست داشتنيه
ديروز با خواهرك كلي وراجي كرديم .. كلي امواج مثبت متصاعد كرديم و تصميم گرفتيم هميشه خوشبين باشيم هميشه خوبيها رو بيشتر ببينيم .. اما كار سختيه مقاديري
حتي به مامانم هم گفتم اينقدر غصه نخوره .. مامان من اصولا از كاه براي خودش كوه ميسازه اينقدر مشكلات رو براي خودش بزرگ مي كنه كه بشينه ساعتهابهش فكر كنه و حرص بخوره ... اما من خودم خدا رو شكر اينطور نيستم .. حس مي كنم وقتي زياد غصه بخورم روحم اذيت ميشه ..شما اين طوري نيستين؟
من دلم نمي خواد روحم اذيت بشه گناه داره بيچاره
بعد از اونجا هم پياده تا خونه خودمون اومديم بارون قطع شده بود اما هوا حسابي تميزو باطراوت بود .. از اونجا تا خونه خودمون حدود 45 دقيقه پياده طول ميكشه ولي ديشب اينقدر حرف زدم كه بسرعت رسيديم خونه يهو ديدم واي چقدر خسته شدم چقدر حرف زدم اما چقدر سريع رسيديم!!!
ميگم بعضي وقتا از اينكه اينقدر به عسل وابسته شدم و دوستش دارم مي ترسم .. يعني ميگم نكنه خدايي نكرده يه خراش برداره ... خوب اونوقت من ديگه رسما مي ميرم!!! چيكار كنم؟؟؟!!!

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

تعطيلات یکشنبه پنجم آبان 1387 10:3
آقا سلام خانوم سلام بچه سلام همه سلام
حال واحوال همگي خوب است انشالله؟
خدا رو شكر

پنجشنبه نبودم .. فهميدين؟ آره فهميدين مطمئنم
رفتيم ماموريت با رئيس اداره‌مون يعني رئيس كوچيكه .. من كارشناسم يه رئيس دارم بعد يه معاون دارم بعد هم يه رئيس بزرگ دارم ديگه
اين رئيس كوچيكه يه لاي*يك به تمام معناست يه چيزايي مي گفت شاخ دراوردم
ولي خوب اعتقادات من قويتر مي باشد نگران نباشيد
آقا ديروز اينجا يك باروني باريد يك باروني باريد زيـــــــــــــــــــــــــبا
روحمان تازه گشته استه
اما همچنان از وجود مشاكيلي در اعماق وجودمان غمگين مي باشيم هااااااا اما خوب تصميم گرفتيم كه فقط براي مشكلاتي ناراحت شويم كه خودمان در ان نقش داشته و يا اينكه از قصور خودمان مي باشد نه چيزهاييكه نه نقشي داشته و نه مي توانم انها را بهبود بخشم خوبه؟؟؟؟بهترين كاره .. خوب وقتي نميتونم تغييري ايجاد كنم چرا بشينم حرص بخورم
اين هم يه جمله قصار بود از "ملي ململي"

از خدا پنهون نيست از شما هم پنهون نباشه اندر پيسي مالي بسيار بدي افتاده ايم !!!! داريم از بي پولي مي مي ميريم

ديروز ساعت 14 طبق قرار قبلي من حاضر و خوشكل كرده مي خواستم برم خونه پدري اما به طرز ناگهاني دوست گرام آقايي زنگ زد و گفت كه مي خوايم بريم خونه ناصر حاضر شيد بريم .. بدبختي گوشي رو هم خودم ورداشتم وگرنه نمي رفتم مي گفتم خونه بابام بودم
آره ديگه نميشد نريم من از مشهد اومده بودم هنوز نديده بودمشون . خلاصه آقاي خونه عزيز هم گفت باشه 20 دقيقه ديگه حاضريم
در اين اثنا تنهاخواهر بنده كه بهش زنگوليدم وگفتم نميام بشدت عصباني شده و برام يك اس ام اس آبدار فرستاد ...
خوب من چه گلي بر سر بريزم؟ آيا مي توان روي حرف شوهر حرفيد و گفت كه چرا قول ميدي به مردم؟؟؟؟؟ من دارم ميرم خونه باباااااااااااام؟ خوب دعوا ميشه خوب.. خوب شوهر پيش دوستاش ضايع ميشه خووووووووووب .. خوب اگه نره بهش ميگن چرا نيومدي بعد بگه به اين دليل بهش ميگن "زذ" خووووووووب

خولاصه رفتيم و مونديم ..شام با هم درست كرديم و خورديم و گفتيم وخنديديم و ما*هور*اره نگاه كرديم و خسته شديم و خوابمون گرفت و عصباني شديم و رفتيم داد زديم سر شوهران كه پاشيم بريم و پاشديم و اومديم و اينا

الان هم خوابمان ميايد كمكي.. بعد از اداره هم بايد برم خونه ددي جهت عرض پوزش و منت كشون ... من دور از جون شدم چوب دوسر طلا اين وسط

رئيس كوچيكه هم خوشش اومده ميگه براي فردا باز ماموريت بگير .. آخه پول ماموريتها رو بعد از قرني دادن كمترين رقم مربوط به من و همين رئيس جان مي باشه
راستي قراره نظ ام هم اهنگ اجرا بشه آيا؟

كاري امري فرمايشي؟؟؟؟؟؟؟؟
خداحافظكم!!!!
نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

مشكلات زندگاني چهارشنبه یکم آبان 1387 11:1
السلام
احساس ميكنم جماعت وبلاگ نويس تنبل شدن و حس و حالشو ندارن چيراااااااا؟

ميگم ها هر كسي تو زندگيش مشكلاتي داره منم مث آتي مي خوام شماره گذاريش كنم
اما الان دو چيز فكر منو به خودش مشغولاسيون كرده
يكيش مربوط به خودمه يكيشم مربوط به خونواده پدريم هستش
البته معمولا من خيلي براي خونواده بابام يا داداشهام يا نميدونم هر كدومشون غصه ميخورم هركدوم مشكلي داشته باشن من اينجا ناراحت ميشم
خوش به حال اونايي كه داداش كمتري دارن يا اصلا ندارن من اعتقاد دارم معمولا غصه هاي پدرمادرا و ناراحتياشون بيشتر از ناحيه پسرهاشونه
نميدونم صحت داره يا نه اما خونواده من كه همينطوره ..من و خواهرم كه فكر نميكنم هيچ دغدغه فكري براي پدر مادرم در طول زندگانيمون ايجاد كرده باشيم انشالله هم كه نداشته باشيم
اما امان از پسر زياد داشتن اه اه .. هر كدوم يه مشكلي داشته باشن اين دوتا و ما دوتا يعني من و خواهركم حرص ميخوريم
البته از حق نگذريم خوبي هم دارن بالاخره ولي خوب غصه هم دارن خيلي
البته بجز خودمون خونواده هاي ديگه رو هم كه نيگاه مي كنم مي بينم پسرها بيشتر باعث دردسر و ناراحتي هستن به هر طريقي حالا
يكي بيكاره يكي با خانمش مشكل داره يكي معتاده يكي لااباليه و هر چيز ديگه

فهميدين اصلا چي گفتم؟؟؟؟
هيچي مزخرف گفتم ديگه چون ناراحنم ننه

راستي اين ماموريتمان بسي بار معنوي عشقولانه داشته خيلي بيشتر از قبل من و آقايي همديگه رو مي دوستيم مخصوصا اينكه بزرگترين تنشهامون اين چند وقت اخير بوده اون هم به خاطر اعصاب خوردي خونه سازون كه واقعا آدمو خسته و بي حوصله مي كنه
تازه اين چند ماه آخر هم كه پايين بوديم خوب يه سري محدوديت داشتيم من نميتونستم لباس راحت بپوشم ، راحت بگردم هركاري مي خوام انجام بدم با آقايي مسخره بازي دربياريم و اينا
اما خوب تا من رفتم مشهد و اومدم پايين هم كارشون تقريبا تموم شده و مستقر شدن و الان ديگه ميشه گفت راحت شديم خدا رو صد هزار مرتبه شكر به سلامتي و خوشي تموم شد
اما كلي بدهكار شديم كه كم كمك پسشون ميديم بايد منتظر بشن حالا حالاها.. پول مول خبري نيست

يه چيز ديگه همكاران گرام از من فلك زده ماموريت زده انتظار سوغاتي داشتن تو اون هاگير واگير حالا خوبه تو اين مدت طويل كه من نبودم يكيشون يه تك زنگي اسي امي اسي نزداااااااااااا بعد پررو پررو گله هم مي كنن بابا خدا پدرتونو بيامرزه من با اون همه كوله بار سنگين بايد ميرفتم دامغان بعدشم تهرااااااااان خدااااااا حالا اگه سوغاتي هم ميخريدم خوب بايد يه افغاني هم ميخريدم ديگه!!!! كه حملشون كنه
نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |