ترش و شيرين
سفرنامه
سه شنبه سی ام مهر 1387 12:52
سلام بر دوستان عزيز و دوست داشتني
يه چيزي بگم؟
من از بس به اين وبلاگ و شما عادت كردم كه تو دنياي واقعي دارم كمرنگ ميشم باورتون ميشه؟
دارم از دوستام و از همكارام و فواميل و الي آخر فاصله مي گيرم كه به نظرم كار درستي نيست مگه نه؟
خيلي دلم مي خواد يه سفرنامه بنويسم اما خوب ممكنه طول بكشه
بنويسم؟
باشه حالا كه اصرار دارين مي نويسم
آقا يكشنبه كذايي چهاردهم ، ساعت 2 و 15 دقيقه آخر وقت اداري بالاخره بليط هواپيماي من از طريق همكاران كرمانشاه اوكي شد و من بايد روز بعدش صبح راه ميفتادم طرف كرمانشاه
منم با خيال راحت گفتم با ماشين اداره ميرم و استرسي نداشتم كه اين آقاي پشتيباني اومد گفت فردا ديگه نيا اداره از همونجا برو ترمينال!!!!!!!!
منم چشمام ورقلمبيده شد و گفتم آقاي.. من فردا تو كرمانشاه تنها و بي كس!!!! كي منو از ترمينال ببره فرودگاه؟؟؟سختمههههههههه
خلاصه كلي دعوا كرديم نه اون كوتاه ميومد نه من .. ميگفت نع ما به كارشناس ماشين خارج استان نميديم منم گفتم نميرم !!!
خولاصه با حالت قهر از اداره اومدم بيرون و كلي هم اعصابم داغون بود
نگو اين آقا عذاب وجدان ميگيره و صبح زود دوشنبه بهم زنگ زد كه چيكار ميخواي بكني؟
گفتم با همسرم ميرم تا ترمينال و بعدش ميرم ديگه
گفت هروقت خواستي راه بيفتي بري بيرون از خونه ،زنگ بزن برام
مي خواست تا لحظه آخر حالگيري كنه
آخرشم كه زنگ زدم گفت ماشين مي فرستم دنبالت .. گفتم تا ترمينال ؟ نه خودم ميرم ممنون
گفت نه تا كرمانشاه .. گل از گلم شكفت و كلي خوشحال و ذوقيده شدم
اون دوست كرمانشاهيم كه گفتم بسيار بسيار زود يعني عذر مي خوام شب عروسيش باردار شد، تو همين ارگان خودمون تو كرمانشاه شاغله
منم قرار بود برم بليطم رو از اونجا بگيرم و از اين بابت خيلي خوشحال بودم كه مي تونم ببينمش
خولاصه اونجا هم يه ساعت با دوست جون عزيز بوديم و كلي گفتيم و خنديديم و اميدواري داديم و اينا
يه خانم هم از اونا قرار بود تو پرواز ماباشه و فهميدم كه دوست دوستمه و گفت كه آره بابا دختر باحاليه مث خودمون!!!
القصه سرتون رو درد نيارم از 15م تا 19م مشهد بوديم خيلي خيلي پذيرايي و تداركات خوب بود الي دو تا كلاس ملال آور كه هر دوش هم صبح و عصري بود و همه سر كلاس خواب بودن بجز ما دوتا كه فقط ديد ميزديم كي داره چرت ميزنه و پقي ميزديم زير خنده
اون چند روز با اون خانمه اينقدر خنديديدم كه نگو .. عين دوران دانشجويي شده بودم شاد و بذله گو سرحال.. مي گفت تو پيش شوهرتم همين طوري؟
خوب كه فكر كردم ديدم نهههههه من تو خونه اونقدر كه بايد شاد نيستم يعني شاد كه هستم اما مزه پروني و تيكه و اين چيزام كمتره،ميشه گفت تو زندگي مشترك جدي تر هستم ننجون
آره داشتم ميگفتم
روز اول كه رفتم رئيس بزرگ زنگ زد و گفت كه سه شنبه هفته بعد هم وزارت يه جلسه هست بايد بري گفتم اي به چشم شما امر بفرماييد
حالا مونده بودم اون وسط يعني از شنبه تا دوشنبه چيكار كنم
از يه طرف بليط برگشت نداشتم هنوز و بايد هزاربار زنگ ميزدم و شانسكي بود
از يه طرف بجز هواپيما رفت و آمدم و دوباره برگشتنم به تهران خيلي برام سخت بود
ديگه با مشورت آقاي خونه تصميم بر اين شد برم دامغان خونه خواهرش...
روز جمعه كه آخرين روز بود مشهد بودم، تنها بودم خانم هم اتاقمان برگشت كرمانشاه من نيز تهناي تهنا
صبح كه بيدار شدم چند باز زنگوليدم همسر جان كه انتن مانتن نميداد
زنگ زدم خواهرش گفت اينجاست داره جوشكاري مي كنه اگه كارش داري صداش كنم
گفتم نه فقط نگران شدم
باري به هر جهت تااااااااا شب شد آقامون به ما يه زنگي نزد ... هر روز بنده خدا چندين بار زنگ ميزد هااا
منم عصرش تهنايي رفتم حرم و يه چند ساعتي موندم و براي همه هم دعا كردم .. يه چيز جالب اينكه براي همكارام دعا نكردم اما شما رو يادم بود!!!
بازم زنگ نزد رفتم بازار رضا زنگ نزد ..
برگشتم حرم نماز مغرب رو اونجا به جماعت خوندم يه حالي داد .. خيلي خوش گذشت تو صحنش برپا شد واقعا حالم سر جاش اومد امااااا بازم زنگ نزد
ديگه شب شد و رفتم زائرسرا داشتم تهنايي تي وي نگاه ميكردم و خيلي هم دلخور بودم ....ساعت 7 ونيم بود كه شماره آقايي افتاد اولش چند باز زنگ زد گذاشتم رو سايلنت و جواب ندادم .. يهويي اشكام سرازير شد.. به گوشيه ميگفتم اصلا نمي خوام باهات حرف بزنم .. فكر كن تو اين شهر غريب رفتم زير ماشين و الان زنده نيستم ديگه و همش گريه ميكردم
بعد از چند بار كه زنگ زد گوشي رو خاموش كردم و حسسسسسسابي گريه كردم دلم براي خودم مي سوخت
گفتم الان نگران ميشه بعد ازنيم ساعت دوباره روشنش كردم .. فورا زنگ خورد اين بار يه كم آروم شده بودم و جواب دادم
گفت خدا رو شكر حالت خوبه خيلي نگرانت شدم...
دوباره زدم زير گريه .. عزيز دلم.. خيلي اون شب ناراحتت كردم ببخشيد عسل جون خودم ...فداي اون چشاي مظلومت بشم من
خلاصه اينقدر باهام حرف زد و اينقدرگريه كردم و اينقدر لوسم كرد و اينقدر گفت دارم از دوريت ديوونه ميشم كه خوب شدم
بيچاره از صبح يه ريز جوشكاري كرده بود تا همون لحظه .. دست و بالش هم كلي سوخته بود چشاشم برق گرفته بود و درد ميكرد
اون شب رفتم دامغان و صبح رسيدم اونجا
اينجا رو ديگه خلاصه ميكنم ميدونم حوصلهتون سر ميره.. خونه خواهرشوهر هم دستش درد نكنه خيلي خوب بود هوارتا فيلم خوشمل هم ديديدم با سينماي خانگي كه خيلي هم حال ميده
فقط خيلي ديگه من براي هسمر و اون نيز به همين طور براي هسمرش داشتيم پر ميكشيديم بخدا
باورتون نميشه آقاي عسلي كه بلد نيست كلمات محبت آميز بزنه و ابراز احساسات كنه دم به دقيقه زنگ ميزد مي گفت خونه خيلي بي روحه اصلا رو تخت دونفره تهنايي خوابيدن مزه نميده.. خيلي دلم برات تنگ شده انگار دو ماهه نيستي و .. از اين قبيل
منم كه بدتر ديگه
دوشنبه شب بليط تهران گرفتم و با يه كوله پشتي واقعا سنگين رفتم تهران... زود رسيديم ترمينال ساعت 5 بود، رفتم نمازخونه و يه كم استراحت كردم بعدشم رفتم وزارت ، تا ظهر اونجا بوديم همونجا هم ناهارو خورديم و من بازم اومدم ترمينال .. چند ساعت هم معطل شدم ولي خيلي خوشحال بودم كه دارم از دست اين مسافرت و اين ساك سنگين و اين ماموريت واقعا خسته و دلتنگ كننده راحت ميشم ...
منيكه هميشه تو اتوبوس خواب خوابم .. اون شب خيلي بد خوابيدم همش مي گفتم خدايا ميشه صبح بشه ومن عسلم رو تو ترمينال ببينم؟؟؟؟؟؟؟
واقعا حكمت خدا رو برم اين ازدواج توش چي داره كه در عرض يكي دو سال دو نفر به هم اينقدر وابسته بشن؟؟
عسل ميگه ديگه نميذارم بري ماموريت خارج از استان .
يه چيزي بگم؟
من از بس به اين وبلاگ و شما عادت كردم كه تو دنياي واقعي دارم كمرنگ ميشم باورتون ميشه؟
دارم از دوستام و از همكارام و فواميل و الي آخر فاصله مي گيرم كه به نظرم كار درستي نيست مگه نه؟
خيلي دلم مي خواد يه سفرنامه بنويسم اما خوب ممكنه طول بكشه
بنويسم؟
باشه حالا كه اصرار دارين مي نويسم
آقا يكشنبه كذايي چهاردهم ، ساعت 2 و 15 دقيقه آخر وقت اداري بالاخره بليط هواپيماي من از طريق همكاران كرمانشاه اوكي شد و من بايد روز بعدش صبح راه ميفتادم طرف كرمانشاه
منم با خيال راحت گفتم با ماشين اداره ميرم و استرسي نداشتم كه اين آقاي پشتيباني اومد گفت فردا ديگه نيا اداره از همونجا برو ترمينال!!!!!!!!
منم چشمام ورقلمبيده شد و گفتم آقاي.. من فردا تو كرمانشاه تنها و بي كس!!!! كي منو از ترمينال ببره فرودگاه؟؟؟سختمههههههههه
خلاصه كلي دعوا كرديم نه اون كوتاه ميومد نه من .. ميگفت نع ما به كارشناس ماشين خارج استان نميديم منم گفتم نميرم !!!
خولاصه با حالت قهر از اداره اومدم بيرون و كلي هم اعصابم داغون بود
نگو اين آقا عذاب وجدان ميگيره و صبح زود دوشنبه بهم زنگ زد كه چيكار ميخواي بكني؟
گفتم با همسرم ميرم تا ترمينال و بعدش ميرم ديگه
گفت هروقت خواستي راه بيفتي بري بيرون از خونه ،زنگ بزن برام
مي خواست تا لحظه آخر حالگيري كنه
آخرشم كه زنگ زدم گفت ماشين مي فرستم دنبالت .. گفتم تا ترمينال ؟ نه خودم ميرم ممنون
گفت نه تا كرمانشاه .. گل از گلم شكفت و كلي خوشحال و ذوقيده شدم
اون دوست كرمانشاهيم كه گفتم بسيار بسيار زود يعني عذر مي خوام شب عروسيش باردار شد، تو همين ارگان خودمون تو كرمانشاه شاغله
منم قرار بود برم بليطم رو از اونجا بگيرم و از اين بابت خيلي خوشحال بودم كه مي تونم ببينمش
خولاصه اونجا هم يه ساعت با دوست جون عزيز بوديم و كلي گفتيم و خنديديم و اميدواري داديم و اينا
يه خانم هم از اونا قرار بود تو پرواز ماباشه و فهميدم كه دوست دوستمه و گفت كه آره بابا دختر باحاليه مث خودمون!!!
القصه سرتون رو درد نيارم از 15م تا 19م مشهد بوديم خيلي خيلي پذيرايي و تداركات خوب بود الي دو تا كلاس ملال آور كه هر دوش هم صبح و عصري بود و همه سر كلاس خواب بودن بجز ما دوتا كه فقط ديد ميزديم كي داره چرت ميزنه و پقي ميزديم زير خنده
اون چند روز با اون خانمه اينقدر خنديديدم كه نگو .. عين دوران دانشجويي شده بودم شاد و بذله گو سرحال.. مي گفت تو پيش شوهرتم همين طوري؟
خوب كه فكر كردم ديدم نهههههه من تو خونه اونقدر كه بايد شاد نيستم يعني شاد كه هستم اما مزه پروني و تيكه و اين چيزام كمتره،ميشه گفت تو زندگي مشترك جدي تر هستم ننجون
آره داشتم ميگفتم
روز اول كه رفتم رئيس بزرگ زنگ زد و گفت كه سه شنبه هفته بعد هم وزارت يه جلسه هست بايد بري گفتم اي به چشم شما امر بفرماييد
حالا مونده بودم اون وسط يعني از شنبه تا دوشنبه چيكار كنم
از يه طرف بليط برگشت نداشتم هنوز و بايد هزاربار زنگ ميزدم و شانسكي بود
از يه طرف بجز هواپيما رفت و آمدم و دوباره برگشتنم به تهران خيلي برام سخت بود
ديگه با مشورت آقاي خونه تصميم بر اين شد برم دامغان خونه خواهرش...
روز جمعه كه آخرين روز بود مشهد بودم، تنها بودم خانم هم اتاقمان برگشت كرمانشاه من نيز تهناي تهنا
صبح كه بيدار شدم چند باز زنگوليدم همسر جان كه انتن مانتن نميداد
زنگ زدم خواهرش گفت اينجاست داره جوشكاري مي كنه اگه كارش داري صداش كنم
گفتم نه فقط نگران شدم
باري به هر جهت تااااااااا شب شد آقامون به ما يه زنگي نزد ... هر روز بنده خدا چندين بار زنگ ميزد هااا
منم عصرش تهنايي رفتم حرم و يه چند ساعتي موندم و براي همه هم دعا كردم .. يه چيز جالب اينكه براي همكارام دعا نكردم اما شما رو يادم بود!!!
بازم زنگ نزد رفتم بازار رضا زنگ نزد ..
برگشتم حرم نماز مغرب رو اونجا به جماعت خوندم يه حالي داد .. خيلي خوش گذشت تو صحنش برپا شد واقعا حالم سر جاش اومد امااااا بازم زنگ نزد
ديگه شب شد و رفتم زائرسرا داشتم تهنايي تي وي نگاه ميكردم و خيلي هم دلخور بودم ....ساعت 7 ونيم بود كه شماره آقايي افتاد اولش چند باز زنگ زد گذاشتم رو سايلنت و جواب ندادم .. يهويي اشكام سرازير شد.. به گوشيه ميگفتم اصلا نمي خوام باهات حرف بزنم .. فكر كن تو اين شهر غريب رفتم زير ماشين و الان زنده نيستم ديگه و همش گريه ميكردم
بعد از چند بار كه زنگ زد گوشي رو خاموش كردم و حسسسسسسابي گريه كردم دلم براي خودم مي سوخت
گفتم الان نگران ميشه بعد ازنيم ساعت دوباره روشنش كردم .. فورا زنگ خورد اين بار يه كم آروم شده بودم و جواب دادم
گفت خدا رو شكر حالت خوبه خيلي نگرانت شدم...
دوباره زدم زير گريه .. عزيز دلم.. خيلي اون شب ناراحتت كردم ببخشيد عسل جون خودم ...فداي اون چشاي مظلومت بشم من
خلاصه اينقدر باهام حرف زد و اينقدرگريه كردم و اينقدر لوسم كرد و اينقدر گفت دارم از دوريت ديوونه ميشم كه خوب شدم
بيچاره از صبح يه ريز جوشكاري كرده بود تا همون لحظه .. دست و بالش هم كلي سوخته بود چشاشم برق گرفته بود و درد ميكرد
اون شب رفتم دامغان و صبح رسيدم اونجا
اينجا رو ديگه خلاصه ميكنم ميدونم حوصلهتون سر ميره.. خونه خواهرشوهر هم دستش درد نكنه خيلي خوب بود هوارتا فيلم خوشمل هم ديديدم با سينماي خانگي كه خيلي هم حال ميده
فقط خيلي ديگه من براي هسمر و اون نيز به همين طور براي هسمرش داشتيم پر ميكشيديم بخدا
باورتون نميشه آقاي عسلي كه بلد نيست كلمات محبت آميز بزنه و ابراز احساسات كنه دم به دقيقه زنگ ميزد مي گفت خونه خيلي بي روحه اصلا رو تخت دونفره تهنايي خوابيدن مزه نميده.. خيلي دلم برات تنگ شده انگار دو ماهه نيستي و .. از اين قبيل
منم كه بدتر ديگه
دوشنبه شب بليط تهران گرفتم و با يه كوله پشتي واقعا سنگين رفتم تهران... زود رسيديم ترمينال ساعت 5 بود، رفتم نمازخونه و يه كم استراحت كردم بعدشم رفتم وزارت ، تا ظهر اونجا بوديم همونجا هم ناهارو خورديم و من بازم اومدم ترمينال .. چند ساعت هم معطل شدم ولي خيلي خوشحال بودم كه دارم از دست اين مسافرت و اين ساك سنگين و اين ماموريت واقعا خسته و دلتنگ كننده راحت ميشم ...
منيكه هميشه تو اتوبوس خواب خوابم .. اون شب خيلي بد خوابيدم همش مي گفتم خدايا ميشه صبح بشه ومن عسلم رو تو ترمينال ببينم؟؟؟؟؟؟؟
واقعا حكمت خدا رو برم اين ازدواج توش چي داره كه در عرض يكي دو سال دو نفر به هم اينقدر وابسته بشن؟؟
عسل ميگه ديگه نميذارم بري ماموريت خارج از استان .
نوشته شده توسط ملي
| لینک ثابت |
ماركوپولو وارد مي شود....
شنبه بیست و هفتم مهر 1387 8:39
سلام بر همه دوستان گل .گلاب و بلبل و اينا
حالتون چطوره تو رو خدا؟
بي من خوش گذشت؟
ممنونم از اطلاع رساني جامع وكامل آتي جون عزيز
بايد به استحضار برسونم كه من هستم از پنجشنبه بودم ليكن بدليل نبودنم در اين مدت كارتابلم پر از نامه مي باشد و هوارتا كار عقب افتاده دارم
نه مي تونم بهتون سر بزنم و نه مي تونم يه پست دلكش و گوارا بنويسم
خيلي دلم مي خواست به همه سر بزنم و كلي هم روده درازي كنم اما چه كنم كه وقت كم مي باشد
الان هم بايد برم ماموريت شهرستان
مع السلامه و في امان الله
حالتون چطوره تو رو خدا؟
بي من خوش گذشت؟
ممنونم از اطلاع رساني جامع وكامل آتي جون عزيز
بايد به استحضار برسونم كه من هستم از پنجشنبه بودم ليكن بدليل نبودنم در اين مدت كارتابلم پر از نامه مي باشد و هوارتا كار عقب افتاده دارم
نه مي تونم بهتون سر بزنم و نه مي تونم يه پست دلكش و گوارا بنويسم
خيلي دلم مي خواست به همه سر بزنم و كلي هم روده درازي كنم اما چه كنم كه وقت كم مي باشد
الان هم بايد برم ماموريت شهرستان
مع السلامه و في امان الله
نوشته شده توسط ملي
| لینک ثابت |
از همه جا
یکشنبه چهاردهم مهر 1387 11:31
سلام عليكم اهالي وبلاگستوووووووووووووووووووووووون
اين خط بالا رو با جيغ و داد نوشتم!
حالتون چطوره خوش ميگذره ما رو نمي بينييييييييييييييين؟
از كي نبودم ؟؟؟؟اووووووووه خيلي وقته
تلفنهاي اداره قطع بود و در پي ان نيز ناخودآگاه اينترنت قطع شده بوده استه
دلم هم براتون تنگ
آقا ما رفته بوديم ...
واااااااااااااااااااااي عزززززززززززيييييييييزم همين الان يه خبر جديد به دستم رسييييييييييييييييد
دوستم بود كرمانشاهي بود چند وقت پيش عروسيش بود يادتونه؟؟؟؟؟؟؟؟
الان بهش زنگ زدم يهويي باردار شده . يعني تو همون ماه اول .... ناخواسته بوددههههههههههه
اما من خيلي خوشحال شدم براش خيلي... آخه اين دوستم يادمه تو دانشگاه مشكل هورموني داشت و قرص مصرف ميكرد از همون اول نگرانش بودم كه نكنه به خاطر مشكل هورمونيش نتونه مامان بشه .. ولي شده
خودش ناراحت بود مي گفت اصلا نمي خواستم به اين زوديها بچه دار بشم
گفتم ناشكري نكن خانمي برو خدا رو شكر كن كه بدون هيچ دردسري ني ني دار شدين
داشتم مي گفتم آره اين چند روزه با دوستاي عسل رفته بوديم سنندج و مريوان و درياچه زريبار .. انقدر خوش گذشت كه حد نداشت
بصورت ضرب العجل راه افتاديم اول خواستيم نريم گفتيم نه ماشين داريم و نه پول .. خونه پايين هم تموم نشده بود
خلاصه تو يه وضعيت مزخرفي رفتيم كه نگو
اما اونجا كه رفتيم همه چي يادمون رفت ..با خودمون 5 زوج بوديم همه هم ني ني دار بجز ما!!! همهشون هم مي گفتن ملي خوش به حالتون ملي خوش به حالتون .واقعا تو مسافرت داشتن بچه كوچيك جيغ جيغو سخته واقعا
من و آقايي براي خودمون دوتايي بدون هيچ بار و بنديل اضافي رفته بوديم و كيف دنيا رو برديم
القصه ريفرش شديم عااااااالي اصلا ريفرش چيه.. فرمت شديم و يه ويندوز جديد نصب كرديم رو مخيله هاي عزيزمان
بعدم اينكه ماموريت مشهد بعلت كوتاهي مسئولان عزيز تا اين لحظه ملغي اعلام مي گردد .. انتظار دارن من از اينجا يعني منتهي اليه غرب كشور بكوبم برم به منتهي اليه شرق كشور اونم با چيييييييي اتوبوووووووس
منم گفتم نميرم هر .. كه ميخوان بكنن
اي بابا همين الان گفتن بليط اوكي شده ..نميدونم والله هنوز هيچي معلوم نيست
فقط اينكه اگه ديدين يه مدت نبودم نميدونم چم شده!!!! يا بار اينترنت قطع شده يا رفتم مشهد
آخرين اخبار ساعت 14 و 20 دقيقه: بليطم اوكي شده فردا نميام اداره
خاك بر سرشون ميگن خودت ماشين بگير تا كرمانشاه برو اه اه .. ميگه ماشين به كارشناس نميديم باز هم خاك برسرشون
اين خط بالا رو با جيغ و داد نوشتم!
حالتون چطوره خوش ميگذره ما رو نمي بينييييييييييييييين؟
از كي نبودم ؟؟؟؟اووووووووه خيلي وقته
تلفنهاي اداره قطع بود و در پي ان نيز ناخودآگاه اينترنت قطع شده بوده استه
دلم هم براتون تنگ
آقا ما رفته بوديم ...
واااااااااااااااااااااي عزززززززززززيييييييييزم همين الان يه خبر جديد به دستم رسييييييييييييييييد
دوستم بود كرمانشاهي بود چند وقت پيش عروسيش بود يادتونه؟؟؟؟؟؟؟؟
الان بهش زنگ زدم يهويي باردار شده . يعني تو همون ماه اول .... ناخواسته بوددههههههههههه
اما من خيلي خوشحال شدم براش خيلي... آخه اين دوستم يادمه تو دانشگاه مشكل هورموني داشت و قرص مصرف ميكرد از همون اول نگرانش بودم كه نكنه به خاطر مشكل هورمونيش نتونه مامان بشه .. ولي شده
خودش ناراحت بود مي گفت اصلا نمي خواستم به اين زوديها بچه دار بشم
گفتم ناشكري نكن خانمي برو خدا رو شكر كن كه بدون هيچ دردسري ني ني دار شدين
داشتم مي گفتم آره اين چند روزه با دوستاي عسل رفته بوديم سنندج و مريوان و درياچه زريبار .. انقدر خوش گذشت كه حد نداشت
بصورت ضرب العجل راه افتاديم اول خواستيم نريم گفتيم نه ماشين داريم و نه پول .. خونه پايين هم تموم نشده بود
خلاصه تو يه وضعيت مزخرفي رفتيم كه نگو
اما اونجا كه رفتيم همه چي يادمون رفت ..با خودمون 5 زوج بوديم همه هم ني ني دار بجز ما!!! همهشون هم مي گفتن ملي خوش به حالتون ملي خوش به حالتون .واقعا تو مسافرت داشتن بچه كوچيك جيغ جيغو سخته واقعا
من و آقايي براي خودمون دوتايي بدون هيچ بار و بنديل اضافي رفته بوديم و كيف دنيا رو برديم
القصه ريفرش شديم عااااااالي اصلا ريفرش چيه.. فرمت شديم و يه ويندوز جديد نصب كرديم رو مخيله هاي عزيزمان
بعدم اينكه ماموريت مشهد بعلت كوتاهي مسئولان عزيز تا اين لحظه ملغي اعلام مي گردد .. انتظار دارن من از اينجا يعني منتهي اليه غرب كشور بكوبم برم به منتهي اليه شرق كشور اونم با چيييييييي اتوبوووووووس
منم گفتم نميرم هر .. كه ميخوان بكنن
اي بابا همين الان گفتن بليط اوكي شده ..نميدونم والله هنوز هيچي معلوم نيست
فقط اينكه اگه ديدين يه مدت نبودم نميدونم چم شده!!!! يا بار اينترنت قطع شده يا رفتم مشهد
آخرين اخبار ساعت 14 و 20 دقيقه: بليطم اوكي شده فردا نميام اداره
خاك بر سرشون ميگن خودت ماشين بگير تا كرمانشاه برو اه اه .. ميگه ماشين به كارشناس نميديم باز هم خاك برسرشون
نوشته شده توسط ملي
| لینک ثابت |
مشهد ميرم يا نه؟
پنجشنبه چهارم مهر 1387 12:58
سلام عليكم كيف حالكم؟
دلمان يك عدد پست طويل ميخواد اما فاكتورهاي اصلي شامل وقت و اينترنت پرسرعت و قطع نشو!! نداريم
امروز از صبح نشستم وبلاگ خوني كردم تاكنون
از احوالات ما اگر جويا باشيد ملالي نيست جز غم دوري شما دوستان عزيز وبلاگيون
چند روزه آقايي بشدت سرش گرم كاراي پايينه . بيچاره ديگه نا نداره رسما اعتراف كرد كه خسته شده و بريده
البته تا خونه خودمون بود از دل و جون كار ميكرد و نمي گفت خسته ميشه اما الان يه مقاديري براش كار كردن وكمك كردن سخت شده .. تا مياد يه خورده بخوابه يا بابا مامان و يا كارگرها صداش مي زنن بره پايين بميرم
از اونجاييكه منم دختر خوبي شدم و خوش اخلاق و شادان ، بهش گير نميدم زياد .گناه داره بنده خدا
منم همش مشغول بشور بسابينگ و خريدينگ هستم اين اينگ كه ميذارم آخرشون ... مستحضريد كه نشانه استمرار استه
اين روزهاي احيا رو من بيچاره بي نصيب بودم فكر كنم سال بدي برام رقم خورده آخه هيچ كار مثبتي انجام ندادم
شب اولش كه مي تونستم ، به بچه ها گفتم بريم مسجد كسي حالشو نداشت
اين دوتاش هم كه رفتيم مرخصي و هيچي به هيچي
امسال ماه رمضون به نظرم خيلي سنگين بود .. روزهاي طولاني و گرم آدم رو كلافه مي كنه
حتي اين دير سر كار اومدن هم مزه نميده .. مزهش به همون كله صبح بيدار شدن و بيرون زدنه
ماموريت مشهد يادتونه؟
پشتيباني عزيز مي گفت بايد از اينجا تا تهران با اتوبوس بري از اونجا تا مشهد با هواپيما .. منم نامردي نكردم ، زنگ زدم وزارت و گفتم قراره اين بلا رو سرم بيارن و كلي خودمو مظلوم كردم
اونا هم زنگ زده بودن به آقاهه گفته بودن بايد از همين جا تا مشهد با هواپيما برم اينقدر خوش خوشانمان شد كه نگو
ولي هنوز بليط نگرفتن ... شايد اصلا بليط گير نيارن و نرفتم ... بهتر
واااااااااااي نه اگه نباشه مجبور ميشم با اتوبوس برم خدا نكنه
ديروز عصر، آقايي كه وصف حالشو براتون گفتم اومد يه كم بخوابه منم كارامو انجام دادم طبق معمول داشتم خاكروبي ميكردم از رو وسايل سالن ...بعدش بيدار شد و رفت بيرون.. كار داشت
بعد برگشت و شام خورديم باز يه كار ديگه داشت رفت بيرون و برگشت .. منم همهش تهنا بودم .. هيچي هم نگفتم ديگه مثل قبل اعتراض نكردم تقصير خودش نيست عزيز دلم
بعد از روز حسرت رفتيم بخوابيم .. گفت ملي چند وقته كمرنگ شدم درسته؟ گفتم اوهوم
معذرت خواهي كرد .. مي خواستم بگم ميدونم دست خودت نيست اما.. نتونستم گريهم گرفت سرمو تو بالش فرو بردم و هق هق گريه كردم
نمي خواستم بفهمه اما فهميد ... گفتم دلم گرفته ... از همه جا دلم گرفته بود .. اما ازش دلخور نبودم ..فقط احساس تنهايي مي كردم
والله تو دوران عزبيت اينقدر حساس نبودم كه با كوچكترين تلنگري پق بزنم زير گريه . الان نميدونم چرا اينقدرلوس و ننر شدم
دلمان يك عدد پست طويل ميخواد اما فاكتورهاي اصلي شامل وقت و اينترنت پرسرعت و قطع نشو!! نداريم
امروز از صبح نشستم وبلاگ خوني كردم تاكنون
از احوالات ما اگر جويا باشيد ملالي نيست جز غم دوري شما دوستان عزيز وبلاگيون
چند روزه آقايي بشدت سرش گرم كاراي پايينه . بيچاره ديگه نا نداره رسما اعتراف كرد كه خسته شده و بريده
البته تا خونه خودمون بود از دل و جون كار ميكرد و نمي گفت خسته ميشه اما الان يه مقاديري براش كار كردن وكمك كردن سخت شده .. تا مياد يه خورده بخوابه يا بابا مامان و يا كارگرها صداش مي زنن بره پايين بميرم
از اونجاييكه منم دختر خوبي شدم و خوش اخلاق و شادان ، بهش گير نميدم زياد .گناه داره بنده خدا
منم همش مشغول بشور بسابينگ و خريدينگ هستم اين اينگ كه ميذارم آخرشون ... مستحضريد كه نشانه استمرار استه
اين روزهاي احيا رو من بيچاره بي نصيب بودم فكر كنم سال بدي برام رقم خورده آخه هيچ كار مثبتي انجام ندادم
شب اولش كه مي تونستم ، به بچه ها گفتم بريم مسجد كسي حالشو نداشت
اين دوتاش هم كه رفتيم مرخصي و هيچي به هيچي
امسال ماه رمضون به نظرم خيلي سنگين بود .. روزهاي طولاني و گرم آدم رو كلافه مي كنه
حتي اين دير سر كار اومدن هم مزه نميده .. مزهش به همون كله صبح بيدار شدن و بيرون زدنه
ماموريت مشهد يادتونه؟
پشتيباني عزيز مي گفت بايد از اينجا تا تهران با اتوبوس بري از اونجا تا مشهد با هواپيما .. منم نامردي نكردم ، زنگ زدم وزارت و گفتم قراره اين بلا رو سرم بيارن و كلي خودمو مظلوم كردم
اونا هم زنگ زده بودن به آقاهه گفته بودن بايد از همين جا تا مشهد با هواپيما برم اينقدر خوش خوشانمان شد كه نگو
ولي هنوز بليط نگرفتن ... شايد اصلا بليط گير نيارن و نرفتم ... بهتر
واااااااااااي نه اگه نباشه مجبور ميشم با اتوبوس برم خدا نكنه
ديروز عصر، آقايي كه وصف حالشو براتون گفتم اومد يه كم بخوابه منم كارامو انجام دادم طبق معمول داشتم خاكروبي ميكردم از رو وسايل سالن ...بعدش بيدار شد و رفت بيرون.. كار داشت
بعد برگشت و شام خورديم باز يه كار ديگه داشت رفت بيرون و برگشت .. منم همهش تهنا بودم .. هيچي هم نگفتم ديگه مثل قبل اعتراض نكردم تقصير خودش نيست عزيز دلم
بعد از روز حسرت رفتيم بخوابيم .. گفت ملي چند وقته كمرنگ شدم درسته؟ گفتم اوهوم
معذرت خواهي كرد .. مي خواستم بگم ميدونم دست خودت نيست اما.. نتونستم گريهم گرفت سرمو تو بالش فرو بردم و هق هق گريه كردم
نمي خواستم بفهمه اما فهميد ... گفتم دلم گرفته ... از همه جا دلم گرفته بود .. اما ازش دلخور نبودم ..فقط احساس تنهايي مي كردم
والله تو دوران عزبيت اينقدر حساس نبودم كه با كوچكترين تلنگري پق بزنم زير گريه . الان نميدونم چرا اينقدرلوس و ننر شدم
نوشته شده توسط ملي
| لینک ثابت |
من زنده هستم!!!!
چهارشنبه سوم مهر 1387 13:34
سلام سلام صد تا سلام
من زنده هستم دارم نفس مي كشم روزه هم نيستم به سلامتي .. ميدونين كه چرا ديگه...
فقط اينكه وقت اداري خيلي كم شده تا ميام وبلاگمو باز كنم هوار تا كار ميريزه سرم
اصلا هم وقت نميشه به كسي سر بزنم شرمنده همگي انشالله به موقع ميام حال همه رو مي پرسم
بعدم اينكه آهان ديروز كه وقت داشتم بلاگفا اساس قاطي كرده بود
الانم كه آخر وقته .. نه هنوز يه خورده وقت هست شايد تونستم به چند تا سر بزنم نيدونم
فعلا باييييييييييييييي
من زنده هستم دارم نفس مي كشم روزه هم نيستم به سلامتي .. ميدونين كه چرا ديگه...
فقط اينكه وقت اداري خيلي كم شده تا ميام وبلاگمو باز كنم هوار تا كار ميريزه سرم
اصلا هم وقت نميشه به كسي سر بزنم شرمنده همگي انشالله به موقع ميام حال همه رو مي پرسم
بعدم اينكه آهان ديروز كه وقت داشتم بلاگفا اساس قاطي كرده بود
الانم كه آخر وقته .. نه هنوز يه خورده وقت هست شايد تونستم به چند تا سر بزنم نيدونم
فعلا باييييييييييييييي
نوشته شده توسط ملي
| لینک ثابت |
