تبليغاتX
ترش و شيرين
آش رشته پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 9:18
باز هم سلام باز هم حالتون چطوره؟
دوستان به نظرتون حجم آرشيو اين وبلاگها چقدره؟ يعني تا كي مي تونيم هي پست بذاريم و هي جا بشه؟؟؟؟؟

يه روز خواهر جانمان بعد از مدتها اومده بود وبلاگمو خوندونده بود ميگفت ملييييييييييي اين چه سبك نوشتاريه تو داري؟؟؟؟؟؟؟
گفتم چرا؟ مي گفت يه جوريه نديدم اين سبكو كسي بنويسه . ديدم راست ميگه ها ..اين سبك من ، من درآورديه  ولي خوب چند پسته كه مودب شدم و مودبانه تر مي نويسم مگه نهههههههه؟

ديروز كه استحضار داريد يا نه ؟ قرار بود آش رشته بپزم نذري براي خونه‌مون .. مقاديري استرس داشتم كه نكنه خوب نشه .. آخه بار اولم بود تازه اونم در سايز بزرگ واسه نذري
باري به هر جهت دل رو زديم به دريا و شروع كرديم .. اين پروسه باعث شد خواب ظهر ديروزم ناقص بمونه
سبزي هم آقايي گرفته بود اونرو هم پاك كردم خودم تهناييييي .. آقا خواب بود
و بالاخره با مساعدتهاي مادرشوهر ، آماده شد تازه افطار هم دعوت بوديم ، به سختي سر اذان آماده شد يه ظرف بزرگ بردم خونه دوستان كه مهمون بوديم و بقيه رو سپرديم دست مامان آقايي كه توزيعش كنه
خوب شده بود ولي خودم زياد نخوردم وقت نشد كه ... اوني رو هم كه برديم براي دوستامون ، خوردن و به خودمون نرسيد.
راستي شام دستش درد نكنه سنگ تموم گذاشته بود ، خورش خلال و حليم بادمجون ، سالاد و ژله درست كرده بود .. آخه خانم ميزبانمون كرمانشاهيه و خورش خلال هم كه مي دونين ديگه مخصوص كرمانشاهه .

آخر شب هم عسل عزيز و دوست داشتني عليرغم دفعات قبلي ساعت 11 و نيم پا شد و گفت بريم !!!! هيجان زده شدم اساسي . پياده اومديم خونه... تا من يه دوش بگيرم ظرفهاي مونده از آش رشته رو شسته بود

تو اداره يه نامه ارجاع دادن انجامش بدم همش نگاهش ميكنم مي بينم كار حضرت فيله اين اطلاعات رو جمع كنه ... از همه واحدهاي تحت پوشش بايد يه سري اطلاعات طويل بگيرم .. نميدونم نامه بدم بهشون يا شخصا برم و ازشون بگيرم هر چند ميدونم با نامه كمتر كسي جواب خواهد داد.
نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

بعد از چند روز .. ماموريت مشهد چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 9:48
سلام خدمت دوستان عزيز و ناز و گل خودم كه احوالپرسم بودن .اونايي كه اصلا نفهميدن من چند روز نبودم باهاشون قهرم !!!!

اين چند روزه بشدت سرم شلوغ بود البته چون ساعت كاريمون فوق العاده كمه تا ميام سيستمو روشن كنم و دو تا نامه بنويسم شده ساعت 1 و بايد بريم خونه

از اخلاقم كه گفته بودم بد بود بگم: خيلي خوب شدم دارم تحقيقاتي انجام ميدم در مورد نمودار اخلاق و رفتارم ... ديدين همه يه چند روز مونده به اومدن دختر خاله محترم اخلاقشون بد ميشه و تو خود يه هفته بودنش هم بد ميمونه؟
من اينجوري نيستم .. جالبه نه؟
من از روز اومدن دختر خاله بشدت اخلاقم خوب ميشه و سرحالم تااااااااااااااا دو هفته ، بعدش بد ميشم تا يه هفته و بعد دوباره خوب مي شم
البته هنوز مطمئن مطمئن نيستم اما فكر كنم همين طور باشه
ولي خدايي تو اون يه هفته يه ملي ميشم كه خودمم تحمل خودم رو ندارم بس كه گنده دماغ ميشم

اما اكنون اينقدر دختر خوبي شدم كه نگوووووووووووو آشپزي مي كنم ،‌كوزتي مي كنم ،بشور بساب مي كنم
اه خونه سراميك چقدر كثيف ميشه همش بايد تي دستت باشه و بكشي

اين چند روز كه ماشالله هزار ماشالله گرد وخاك ميباره عين نقل رو سر عروس( چه ربطي داشت؟؟!!!)
شب خونه رو عين بستني مي كنم (‌استعاره از تميز بودن زياد!!!) بعد كه ظهر ميرم خونه مي بينم به قطر يك سانتي متر خاك نشسته رو همه وسايل

راستييييييييي قراره براي يه گردهمايي بصورت ماموريتي برم مشهد .. 15 مهر تا 19 مهر يعني بعد از ماه رمضون با هواپيما....
زنگ زدم وزارت ببينم ميشه با آقايي برم گفتن نع... دلم سوخت خيلي دوست داشتم با هم بريم از اونجا هم بريم شمال اما نشد متاسفانه .. حيف شد

ميگم .. خونه دو نفري خيلي مي چسبه اونايي كه دارن قدرشو بدونن .. چون من يه مدت ازش دور بودم حالا قدرشو بيشتر ميدونم


نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 8:48
ديروز دختر خوبي بودم... آفرين برمن آفرين بر ملي بوس بوس
نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت

ملي بداخلاق غير قابل تحمل!!! شنبه بیست و سوم شهریور 1387 12:15
سلااااااااااااااااااام (اين سلام رو با جيغ و داد تلفظ كنين)
حالتون خوبه تورو خدا؟ جان من خوبين؟ با همسران چطورين؟
آقا در جريان هستين كه من مدتيه پاچه گير شدم حسابي .. گير ميدم سه پيييييييچ
كافيه يكي بگه رو چشمت ابرو داري انگار؟ منم ناراحت بشم و اخمهام بره تو هم
مثلا چند روز پيشا يعني پنجشنبه چون آب آشپزخونه هنوز قابل استفاده نبود (چون ظرفشويي وصل نبود) من هي تيكه تيكه ظرفها رو ميبردم پايين مي شستم ومياوردم بالا آخراش بود كه مامان آقاي خونه گفت ببر تو حياط بشور مي خوام شام درست كنم جانميشه( جاي آشپزخونه بيرونشون خيلي كمه داخلي رو هم كه خراب كردن كه از نو بسازن)
منم ناراحتيده شدم و گفتم باشه .. اما ظرفها رو آوردم بالا و نشستم و در عوض كلي اشك ريختوندم ... البته ميدونم كه تو اين مدت خونه سازون ما و الان هم خونه سازون خودش خيلي اذيت شده چون مامان عسل تقريبا وسواس داره و الان داره از بهم ريختگي خونه‌ش ديوونه ميشه
القصه امديم بالا با دلي پرخون و چشمي پر اشك آه آه!!!
اما از اونجاييكه اين قيافه من بسيار در لحظات غمگيني تابلو مي شود آقاي خونه وقتي اومد بالا فهميد من يه مرگيم شده
من چه دختر بدي هستم اه .. به جاي اينكه مرهم خستگيهاي آقاي خونه باشم و با رويي باز پذيراش باشم هي اعصابشو سوهان كاري مي كنم اي ملي فلان فلان شده ...
اره ديگه هر چي اصرار كرد كه چم شده نگفتم نن جون.خوبيت نداره .. گفتم هيچي
عصري يه چرت زدم و تصميم گرفتم برم خريد شايد حالم بهتر شه .. اس ام اس زديم به آقا كه من دارم ميرم بيرون گفت مي رسونمت .. يه پيكان قراضه مال يكي دستش بود
تو ماشين هم هر چي قسم و قرآن داد كه چي شده چرا تنهايي ميخوام برم بيرون .. گفتم هيچي ميخوام يه كم تنهايي بچرخم و هوا بخورم
يه مقدار خريد كرديم و دلمون وا شد آخيش بعدشم خسته و كوفته رفتم خونه براي خودم شير گرم كردم و با خرما براي افطاري خوردم تهنايي!!!
باز آقايي اومد و گفت چته؟ همه فهميدن يه مدلي شدي .. گفتم نععععععع چيزيم نيست ولي خوب ...رنگ رخسار خبر ميداد از سر درون
چي بگم براتون كه رفتيم پايين شام خورديم و تو نگو مادرجون فهميده من ازش ناراحت شدم مقاديري تحويلمان گرفت بصورت غيرمستقيم .. منم فراموش كردم
آخر شب باز اين آقاي خونه گييييييير داد مجبور شدم بگم.... دوست نداشتم بگم آخه اون بين من و مامانش چيكار بايد بكنه خووو
ولي وقتي گفتم باز شروع كرد به توجيه كه آره تو كوچيكتري اون سني ازش گذشته حالا يه چيزي گفته منظوري كه نداشته ، اذيت شده اين مدت ...گفتم باشه بابا من كه چيزي نگفتم نمي خواستم هم برات بگم ولي اون لحظه ناراحت شدم خوب . دست خودم هم نيست كه.تو كه كمكي نمي كني فقط بيشتر ميزني تو حالم همش مي خواي توجيه كني

ديگه سرتون رو درد نيارم دوستون ديشب هم كلي ازش گله كردم كه شوهرجون جان عزيز!من همه‌ش تو خونه تنهام گناه دارم تو همه‌ش پاييني ( ناز ميكردم ديگه‌!!!!) اونم هي منو لوس ميكرد مي گفت حالا دوستم داري؟؟؟ مي گفتم نچ
يه كم ديگه نوازشم ميكرد ميگفت حالا چي؟ مي گفتم نه
ديگه آخرش تسليم شديم و گفتيم آره بابا دوست دارم ناااااااااافرم!!!
اما بعد از مباحث ديروز فهميدم كه آقاي خونه از اخلاقم گله منده ..باكوچكترين حركتي ناراحت ميشم و بداخلاق . گفتم مال دخترخاله است مي گفت نه تو بيشتر وقتا زود مي رنجي و اعصاب منم به هم ميريزي ..نميدونم مثلا امروز كه مي بينمت رفتارت چطوري خواهد بود. دلخوري يا نه شاد و شنگولي
راست ميگه بنده خدا
شما اينطور نيستين؟

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

مادرشوهر پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 11:35
سلام اين چند روزه فقط عشق كرده بودم بيام وبلاگ بقيه رو بخونم و كامنت بذارم
هوا اين چند روزه خيلي عالي شده واااااااااي بارون ميباره ابريه زيباست جاداره امرسانه!!!!
واقعا اين هوا به آدم حال ميده ولي انگار قراره دوباره گرم بشه ...خدا نكنه همين طوري خوبه ملسه نه گرم نه سرد
چند روز هم هست دلم خونه مامانم رو ميخواد افطارهاي مامانم خيلي ماهه همه چي آماده ومهيا آدم فقط ميشينه مي خوره قربون مامانم بشم كه تودوران مجردي نميذاشت آب تو دلم تكون بخوره نميذاشت دست به سياه و سفيد بزنم يادم باشه اگه يه زماني دختردار شدم نذارم هيييييچ فعاليت خونه داري برام داشته باشه بعدا خونه شوهر ميتونه حسابي كار كنه
خونه مادرشوهرم افطارهاش اصلا حس و حال ندارن هر چي باشه مي خورن نه رطبي نه زولبيايي اه اه بايد در اسرع وقت غذامون رو جدا كنيم بريم طبقه بالا بخوريم
ديروز كابينتهامون رو اومدن نصب كردن امروز هم ادامه ميده خونه شده بود عين صحنه كارزار كلي تميزكاري كردم ديروز كاش امروز فاضلاب آشپزخونه رو نصب كنن بتونم آب بريزم ديگه بدون آب كه نه ميشه آشپزي كرد نه زندگي

ميگم ... چرا هيچ وقت هيچ وقت آدم نمي تونه مامان باباي شوهرش رو مامان باباي خودش بدونه و باهاشون بشدت راحت باشه؟
اين سريال روز حسرت رو مي بينين كه؟ من از اول نديدم نميدونم معصومه فقط عروس خونواده بود يا از قبل با هم آشنايي داشتن؟ بهرحال اين مادرشوهرش خيلي دوسش داشت و برام خيلي جالب بود
مامان خود منم مادرشوهر هست ولي تو واقعيت اصلا اينجور مادرشوهري نديدم

يه مدتيه دلم براي خونه اجاره ايمون تنگ شده دلم ميخواست همين خونه اي كه ساختيم رو برداريم ببريم رو زمين بذاريم و نزديك خونه باباي عسل نباشيم نميگم آدماي بدي هستن نميگم دخالت ميكنن نميگم دوسشون ندارم
اما من زندگي دونفره رو بيشتر دوست دارم ... اين روزا كار تعميرات پايين شروع شده و آقاي خونه همش اونجاست منم حسسسسسسسسسساس ....عقلم بهشون حق ميده .. خوب اونا 4 ماه ما رو و خونه ساختنمون رو تحمل كردن منم بايد يه دو سه هفته اي تحمل كنم ديگه ... اما احساسم نميذاره ميگه نععععع عسل فقط مال منه .. هيچكس نبايد ازم دورش كنه .. خبيث شدم ديگه چه ميشه كرد
فقط شبا پيش خودمه .. اي بر من شوهر ذليل ...رحمت!!!!

وبلاگ الهه رو خوندم كه همسريش رفته ماموريت و رفته بود خونه مامانش .. منم هوس كردم بدجور .. تو ماه رمضون خيلي مي چسبه .. عسل برو ماموريت ديگه البته فقط دو سه روزه!!!!
نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

نمايشگاه پاييزه دوشنبه هجدهم شهریور 1387 10:5
سلام
مث اينكه ماه رمضون همه رو بي حال كرده و كسي نميتونه آپ كنه
خودم كه اينجوريم هر روز ميام اداره ناي حركت كردن ندارم
البته صبحها اينجوريم دهنم خشكه اه اه
امسال سنگينه نميدونم فقط براي من اينطوريه يا همه اما روزها گرم و طولانين و آدم كم مياره.. تازه آقاي خونه منم امسال روزه نيست تهنايي بدتره
ديشب دعوت دوست آقامون بوديم رفتيم پارك افطار و شام اونجا بوديم .. نمايشگاه پاييزه بود رفتيم چرخكي زديم و خريدكي كرديم
يه كيف خريدم ، يه دسته گل براي سالن و يكي از اينا هست كه باهاش سالاد رو مدل دار درست مي كنن اسمش چيه؟ از اونا كه مي توني باهاش شكلهاي جالب ببري
قبلش كه ميخواستيم بريم از عسل قول گرفتم زود برگرديم البته الان كه ماشين نداريم يه مقدار سخت تره ولي خوب قول داد ديگه
ساعت 12 ونيم ما و يكي ديگه پاشديم برگشتيم خونه فكركنم 1ونيم خوابيدم خدا پدرشونو بيامرزه حداقل صبحها ديرتر پا ميشيم ماااااااادر وگرنه كي مي تونه با زبون روزه ساعت 6 بيدار شه .
نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

بي آبي شنبه شانزدهم شهریور 1387 9:11
سلام با ماه رمضون چطورين؟
والله اينجانب كه بيشترشو تشنه هستم نميدونم چرا اينقدر تشنه ميشم
هر چقدر هم آب و مايعات و چاي مي خوريم هم لافايده
بگذريم
آقا اندر شهر ما چند روز پيشا يه باروني گرفت دون درشت !!! و سريع اينقدر قشنگ بووووووووود . اما متاسفانه باعث شده آب شرب همه شهر خراب بشه و امروز ديگه سومين روزه كه يا آب قطعه يا با فشار كم مياد
ديشب ديگه مجبور شدم آب بذارم رو اجاق گاز و با تشت و ديگ و اينا يه كم خودمو شستمان بدم نميشد اسمشو گذاشت حموم رفتن يا دوش گرفتن،همون شستمان خوبه
قربون آقامون برم كه خيلي كمكم كرد آب آورد از پايين، گرمش كرد بعدشم با كاسه ريخت رو سرم
خدا كنه امروز ديگه آبها درست بشن
خونه ددي هم از ما بدتر بي آبي و ماه رمضون و تابستون با هم ... به به به به چه شود
نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 12:57
سلام
اينترنت تا همين اكنون قطع بود
الانم دارم ميرم خونه
خرافس
نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

يوم الشك و مهموني دوشنبه یازدهم شهریور 1387 10:9
سلام بر اهالي محترم ديار دوستي و مروت
سلام بر ملت شهيدپرور وبلاگ
امروز يوم الشك استه و من روزه استه
كيا گرفتن؟ فردا شروع ماه رمضونه؟
ديروز تا آخر وقت اداره مونديم . عصري رفتيم ملاقات يكي از همكارا كه مماخشو عمل كرده بود با همه خانمهاي همكار رفتيم كلي خوش گذرونديم
بعدشم با آقامون قرار گذاشتيم بريم مبلايي كه قبلا ديده بودم رو بخريم ...غروب بود كه با وانت آوردنشون .. ديديم جلومبلي مشكل موريانه خوري داره و يه قسمتيش خراب شده
زنگوليديم و گفتيم آقا اين ميز وسطت مشكل داره برادر من! گفت بيارين عوضش مي كنم
خولاصه ... بعد از مبل خرون و آوردنون رفتيم خونه دوست آقامون كه شام دعوت شده بوديم
آقا از ساعت 9 اونجا بوديم تاااااااااااااااااااااا چند فكر مي كنين؟؟؟؟!!!! ساعت 2!!!!
آخراش ديگه ما خانمها داشتيم منفجر ميشديم از شدت عصبانيت ولي هيچكدوم نرفتيم اعتراض كنيم نكنه به غرور همسر بربخوره .. البته من يه بار رفتم گفتم عسسسسسسسسل !!! گفت الان الان .. اما الانش شد يه ساعت بعد
گفتيم آقا چرا بشينيم همه‌ش حرص بخوريم بياين شاد باشيم بياين بخنديم اينقدر مسخره بازي درآورديم و خنديديم كه حد نداشت
بعدشم خانم صابخونه بنده خدا برامون بساط سحري به راه انداخت فكرشو كه كرديم گفتيم چه ارزشي داره الان بريم خونه دوباره دو ساعت ديگه بيدار بشيم سحري بخوريم؟
باري به هر جهت وقتيكه برگشتيم خونه بشدت اقامون رو مورد شماتت قرار داديم و او نيز در اوج مظلوميت همه‌ش عذرخواهي ميكرد
ديگه بخشوندمش چه كنيم ديگر رئوف القلبيم
امروز هم به خاطر ديشب كه بسي دير خوابيده بودم دو ساعت ديرتر اومدم اداره
الان هم در خدمت شما هسته مي باشم دوستون!!

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

پي نوشت اساسي داره یکشنبه دهم شهریور 1387 9:47
سلام
حال همه خوبه؟
امروز هم وقتم خيلي كمه دنبال كاراي اون خانمه هستيم كه از وزارت اومده همه‌ش بايد اين ور اون ورش ببريم
از همه خيلي خيلي ممنونم به خاطر تبريكاتون
واقعا لطف دارين
ببخشيد وقتم خيلي كمه نمي تونم به كسي سر بزنم
انشالله فردا بتونم بيام و عقب موندگيم روبجبرانم
دوستتون دارم
باااااااااااااااااااااااااي

پ.ن: آقايون من نرفتم كنسلينگاااااااااااااااااااااا يوهوينگاااااااااااااااا.
خونه جونمون كه آره ديگه رفتيم بالا به سختي باور بفرمايانيد هنوزم عضلات پاهايم مي دردد
ولي جاتون خالي شبا حسسسسسسسسسسسابي سونا داريم خيلي گرمه فجيع
كولرمون پايينه و مال خودشون خرابه نميشه ببريمش بالا رويمان نمي شود
پايين هم ديروز كلنگ زني شد و اونا هم ميخوان جاي حموم و آشپزخونه رو تغييراتي بدن .همه وسايلشون رو بردن اتاق اسبق ما
خوب از خونه مون بگم
يه ريزه مرتبونش كردوندم اما خوب با نبودن كمد و كابينت به نظر شما چقدر مرتب شده؟
آشپزخونه كه پر كارتون جاته اتاقها هم كه پرلباسجاته
اووووووووه اينقدر كارامون مونده انجام بشه كه نگوووووووو
ولي اينقدر دوستش دارم اينقدر دوستش دارمممممم خيلي دلواز و روشنه
پرده كه سفارشانده ام گفتن 40 روز ديگه حاضر ميشه براي اتاق جلويي يه پرده شيشه اي آبي با گلهاي برجسته گرفتم فكر كنم خيلي ناز بشه براي هال همكرم قهوه ايه .. چون سراميكهامون تقريبا رنگ چوبه البته خيلي روشن تر
ديروز هم رفتيم با آقاي خونه مبل ديديم وقتي قيمتها رو مي پرسيديم گفت كاش از همون نمايشگاه مي خريديم زدمينگا زير خنده و گفتمينگا كه عسلللللللللل خودتي؟ حالت خوبه؟ توداري اين حرفو ميزني؟ يادته چقدر گفتم بخريم بخدا اينجا كم كم 200  300 تومن مي كشن روش ؟؟؟ ديگه خواستم بيشتر گير بدم گفتم مزه‌ش ميره خوبه خودش فهميد من راست گفتم
القصه دوستان عزييييييز جونم براتون بگه كه خونه‌مون هيچ رقمه آماده تكميل نيستا اما وسيله ها رو كامل كشيديم بالا و به مرور زمان روبراهش مي كنيم انشالله و اگه عمري باقي باشه
ديگه چه خبر؟

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

بالاخره رفتيم خونه خودمون شنبه نهم شهریور 1387 8:26
سلام و صبح اولين روز هفته همگي به خير
بالاخره بعد از سالها تلاش و سختي كشون و مستاجري و خونه به دوشي و اينا... رفتيم بالا خونه خودمون
مي دونين كي رفتيم : بعد از تلاش مجدانه به مدت سه ماه و يك روز ، پنجشنبه شب ( 87/06/07) بعد از اذان مغرب يه پيك نيكي بردم بالا و اسپند دود كردم.. بعدشم يه آينه و يه قرآن به سفارش اكيد مامان جونم بردم ...
بعدشم كه وسيله ها رو با كمك آقايي و خواهرشوهر كوچيك برديم بالا
اينقدر اين پله ها رو اومديم ورفتيم كه رسما زبانمان بر در دهانمان افتادن همي كرد
با يه وانت هم رفتيم وسيله هايي كه گذاشته بودم خونه ددي شامل فرشها و موكت،لباسشويي ،ماكروويو و .. همينا ديگه چيزي نبود
اون شب داداشم هم خونه ما خوابيد
فيلم نگريستيم تا 2 شب من مقاومت كردم بعدش رفتم ولو شدم تا ساعت 3 آقاي خونه و داداش گرام هم تا ساعت 7 صبح بيدار بود و فيلم نگاه كرده بود
جمعه هم مامان ناهار ما رو به صرف كباب جگر دعوت فرمودندي كه دلي از عزا در همي آورديم
بعدشم با خواهر جون و داداش جون كوچيك اومديم و تا پاسي از شب مرتب كاري كرديم واااااي چقدر خسته شديم
مي خواستم امروز روزه بگيرم ولي از شدت خستگي منصرف شدم واقعا ديشب نا نداشتم
از وزارت دو تا خانم اومدن ميخوان برن بازديد واحدهامون به صورت توفيق اجباري منو همراهشون كردن .. هر چي ميگم بابا من از اين كارا خوشم نمياد اين همه خانم تو اداره هست چرا من بيچاره رو كردين همراه اينا .. نميذارن كه
تازه عصر امروز و فردا رو هم بايد به خانمهاي عزيز اختصاص بدم ببينم ميل مي فرمايند جايي بريم بيرون يا اندرون مهمانسرا مي مونن
وقتم هم امروز بسي كم استه و از چند لحظه ديگه بايد بيفتم دنبال كار خانمهاي عزيز

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

پنجشنبه هفتم شهریور 1387 8:55
پخخخخخخخخخ
امروز كسي هست
واي ببخشيد سلام!!!!
نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

صله رحم چهارشنبه ششم شهریور 1387 8:9
سلام بر اهالي محترم شهرستان وبلاگستان كوچه اينوري بن بست اونوري
تو رو خدا حالتون چطوره؟ ها ؟ جان من خوبين؟ خوشين؟
ديگه چه خبر؟

من امروز شاد و پرانرژي اومدم اداره اما از بس محيط اداره ملال آور شده كه ... نه امروز سعي مي نمايانم شادابينگ خودم رو محفوظ بدارم
ديروز در كمال ريلكسيشن داشتم اندر ميان سايتها سير ميكردم كه يهويي اين آقاي رئيس پشتيباني اومد نشست كنارم .آخه مثل مطب دكتر يه صندلي گذاشتم اين بغل كه از همكارا كسي اومد بشينه
تا اومد و چشمش افتاد به مونيتور گفت تو بجز گشتن اينترنت كار ديگه اي كه نداري ماشالله .. البته لحنش شوخي بودينگا
گفتم آقاي ب مي خواي الان ببندمشون خيالت راحت شه؟ گفت نه خوب بعد كه رفتم دوباره بازش مي كني.
گفتم خوب پس نيازي به فيلم بازي كردن نيست خودتون ميدونين وقتاي فراغت همه از اينترنت استفاده هاي غيركاري مي كنن
ديگه ساكت شد.

هيچ ميدونين ما مسافرت رفتن ننموديم و اندر خانه مانديم وماه رمضان نيز داره مياد مهمونيمون ديگه نميتونيم جايي بريم آيا؟؟؟؟

ديشب ميخواستم مرگ تدريجي رو ببينم .تا ولو شدم جلوي تي وي تموم شد آي كفينگا آي كفينگا...

ميگم واقعا ديدن والدين از عصر تا شب و بودن در خونه ددي مي چسبه خيليييي
ديروز از اداره رفتم صله رحم پدر مادر و خواهر برادر
يك ريفرش اساس شدم احساس مي كردم خيلي وقته نديدمشون ... كلي حرفينگا و شوخينگا و الخ
عليرضا كه برادرزاده نزديك يكساله مان مي باشد رو مث زنهاي قديمي با يه شال رو پشتم بستم .. ديدين اين حالتو كه گفتم؟ يعني مي تونين تجسم كنين منظورم چيه؟
طرز تهيه:
عليرضا رو كول كردم ، خواهرجون با يه شال رو پشتم بستش ... واي اينقدر خنديديم و عكس گرفتيم كه نگو... ياد دوران جنگ افتادم كه همه زنها بچه هاشونو اينجوري حمل ميكردن تا بتونن با دستاشون كاراي ديگه رو انجام بدن
البته بقيه ياد اوشين افتادن كه اينجوري بچه ها رو كول ميكرد
بعد شام كه آقايي نازناز اومد اونجا
بعد از ترانه ماماني هم راهي بلاد خودمون در پايين دست شديم
از خونه بابايي تا خونه اون بابايي گز استريت كرديم آي حال داد آي جون داد آي روح داد
حدود يه ساعتي پياده روي كرديم اندر خنكاي ساعت 12 و اون دور وبر
وسط راه هم يه اتراق كرديم و كمي ويتامين هويج بستني و فالوده تزريقونديم

دعا نمودندي؟ كماكان نيازمند ياري سبزتان هستيم
خدا روشكر دعاهاي فري زود زود مستجاب شد خدا كنه براي منم مستجاب بشه .. باشه خدا جون؟فداي اون چشاي خوشكلت بشم ....

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

دعا كنيد... دوشنبه چهارم شهریور 1387 8:55
امروز آپ نميكنم .. گفته باشم
فقط يه خط:
هنوز خونه خودمون نرفتيم خدا جون ديروز من و همسرجون پنجره ها رو رنگ كرديم گذاشتيم خشك بشن .. امروز ديگه گوش شيطون كر.. ميريم انشالله
دعا كنيد براي من و فري .. البته مطمئنا نيازمون فرق داره .. ولي خوب شما دعا كنيد به حاجتمون برسيم...
نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

كوتاه یکشنبه سوم شهریور 1387 8:39
سوال : آيا ميشه لينك پاورپوينت بذارم؟ يه ايميل جالب برام اومده

اباز هم سلااااااااااااااااااااااام
ديروز هم شيشه ننداختيم عجب بساطي است ننه .. ما هم بالا رفتنمون منوط شده به اين شيشه ها
راستي بازگشت آتي هم مبارك باشد چراغوني نكرديم يادمون رفت آتي جون
ديروز باز داداش 3 عزيزمون اومد كمكمون مي گفت دلم براتون ميسوزه كسي نيست كمكتون كنه دست تنها هستين
گفتم هي داداش !!! تازه الان ديگه آخراي كارمونه از اول اون روزهاي سخت نبودي تهنايي خودمون كار ميكرديم
امشب ديگه به هر قيمتي شده بايد بريم بالااااااااااااااااااا ... البته بايد اول شيشه ها رو بياريم

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

تميزي خونه جون شنبه دوم شهریور 1387 10:31
سلام ممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممن به شما ياران قديميييييييييييييييييييي
منم همون هواااااااااااااااااااادار صميميييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي
اين بالايي رو با لحن هايده بخونين لوطفا
آقا شهريور از راه رسيده و فكر كنم امواج مثبت فراواني براي همه به همراه داشته باشه
من كه از همين الان احساس شادمانگي و شاديگي مي نمايانم
يادتونه قرار بود بريم خونه خودمون؟ نرفتيم ... هنوز شيشه ننداختيم و اگه بريم بالا پر مي گرديم از گرد وخاك و قاصدك
اي جان قاصدكها دارن ميان وخبر سرما رو ميارن
واقعا سرما بهتر از گرماست مگه نه؟
البته من كه هم سرماييم هم گرمايي .. فردا كه زمستون شد ميگم كاش تابستون زودتر بياد. البته تابستون يه خوبي خيلي خوب داره اينه كه روزهاش بشدت دراز و طويلن و ميتوني هزار و يك عدد كار انجام بدي

آقا من غمگينم آقا من دپرسم آقا من دل مرده‌ام ماشينمون رو بردن هي هي !!!!! اونو فروختيم هي هي!!!!
دلم ماشين داشتن نميخواد هاااا دلم خود خود ماشينمون رو ميخواد دوستش داشتم عسيسسسسسسسم

چي قرار بود بنويسم؟ اصل مطلبو يادم رفته جالوووووبه ...

ديروز مامان ، خواهر ،خانم داداش و خود داداش3 اومدن براي كمك اندر امر تميزنمودن گچهاي كف خانه جديدمان
فقط با كاردك گچها رو جدا كرديم و جارو
دستمال كشون موند براي بعد فعلا فايده نداشت تميز اساسي بشه، دوباره كثيف ميشد

بايد امروز عصر بريم براي پرده اقدامات لازمه و واجبه رو بعمل بياريم

آهان پنجشنبه رفتم صفاصورت و يه حالي به اين ابروهاي بدبخت ننه مرده داديم .. آقا ابروهاي اينجانبه رشدشون متحيرالعقوله بسرعت در عرض چند روز رشد ميكنن اونهم سياه و ضخيم و هويدا آرايشگاه هم نرم به هم ميريزن حسسسسسسابي
دارويي درماني چيزي ندارين رشدشو كم كنه؟

ديشب هم پسرخاله آقايي كه يه دوماهي از عروسيش ميگذره و با اجازه بزرگترها خانم هم باردار هسته به رسم پاگشا دعوت بودن
ديدين اكتيويته اين خانم چقدر بالا بوده كه هنوز پاگشا نشده بايد بريم ديدن بچه‌ش؟؟؟!!!!!
حالا همه پيش خودشون فكر ميكنن ملي ململي نازاست كه يه سال و انديه ني ني دار نشده!!!!

آقا پس از امورات و مذاكرات مربوط به مسئله مبل كه حتما در اذهان عمومي هست ، آقاي اينجانبه بشدت مهربون و ناز ناز ناز ناااااااااااااز شده
براي هر كاري نظر منو ميخواد و گوش ميده .. قبلا نظر ميخواستا اما بطريقي كه من ناراحت هم نشم سرمو با پنبه بريده و حرف خودشو به كرسي نشانده ميكرد
اما تازگيا هر چي من ميگم گوش ميده آخ جون .. يادم باشه هر وقت بازم گوش نكرد از همون قهر و دعواها راه بندازم
نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |