تبليغاتX
ترش و شيرين
تو... پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 8:40
تو چقدر ماهي .. قربونت برم
شبش قهر ميكني قهر كه نه، يه چيزي ميگي كه من قهر كنم ... فرداش يعني امروز زنگ ميزني و ميگي شيشه رفلكس بخرم يا معمولي ... كه من بگم خوب من رفلكس دوست دارم تو هم بگي چشم
نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

عروسي دوستم ... چهارشنبه سی ام مرداد 1387 10:6
سلاااااااااااااااااااااااام عليك و صباح الخير
اول اينكه بازگشت پيرزومندانه خاطره جون رو به وطن وبلاگ تبريك ميگم
بعدم اينكه از طريق ايميلم خبر ازدواج دو تا از پسرهاي هم دوره اي رو دريافت كردم كه يكيش بشدت غيرمنتظره بود اين آقا پسر يه هيكل هركولي داشت عجييييييييب حالا تازه ميگن زنش يه گنجشك 80 گرميه
بعدم اينكه آتي هم هنوز نيومده و دلمان تنگ استه
ديگه ديگه ..ديگه رو گازه
آقا من خسته شدم ... از خونه سازون .. از زندگي مشترك با خونواده عسل... از خستگي
دلم تنوع ميخواد .. مسافرت ميخواد .. ني ني مي خواد ... تهنايي دوتايي دنج خلوت ميخواد
ماشينمون هم ديروز به معرض فروش گذاشته شد البته بعد از مراسم حموم اساسي يا همون كارواش خودمون .. عين ماشين صفر شده بود عزيزم البته هنوز فروختونده نشده ولي هاااااا امروز فرداست ديگه
ديروز آقايي ميگفت اگه دوست نداري كه نفروشيم ... گفتم نميشه كه، به پولش نياز داريم
راستيييييي ديشب دور از همسر عزيز و آغوش پرمهرش شب را به صبح رسانيدم با فلاكت
يكي از شهرستان اومده برامون سفيدكاري كنه فاميل آقايي ... ديشب اونجا خوابيد ... تو اتاق ما با عسل و من تهناي تهنا خوابيدم
تازه پا شدم سحري خوردم الان هم روزه مي باشم
ديروز دوست جون صميمي جون از كرمانشاه زنگ زد گفت عروسيش 8 شهريوره دعوت كرد بريم
نميدونم ميشه بريم يا نه .. اما احتمالش ضعيفه اخه اون موقع ديگه ماشين نداريم سخته رفتن

چقدر پراكنده حرف زده نهههههههههههههه غلام؟
نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

از كجا شروع كردم؟ سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 7:58
يه ابتكار از خانم فري خانوم صورت گرفته كه منم دوست دارم بشركتم اندرش:
پارسال از وقتيكه اينترنت اداره بصورت مجاني در اختيارم قرار گرفت و از اونجاييكه من علاقه وافري به دنياي اينترنت دارم همين طور داشتم سرچهاي الكي ميكردم
نميدونم چه موضوعي رو زدم كه رفتم تو يه وبلاگ كه مال يكي بود بنام فينگيل بانو كه البته بعدها وبشو عوض كرد ومن چون دوست صميميش نبودم نميدونم كجا رفت
از وبش خوشم اومد و نوشته هاشو از اول خوندم اولين بار بود يه همچين وبي ميديدم كه توش راحت خاطرات زندگي رو ثبت مي كنن
برام خيلي خيلي جالب بود كه اينجور چيزي هم تو اينترنت هست
چند بار هم براش كامنت گذاشتم اما زياد تحويل نگرفت .. تصميم گرفتم خودم هم يه وبلاگ بزنم البته از اول قصدم نوشتن براي آقاي خونه عزيزم بود مخاطبم اون بود حتي فكر نميكردم كسي بياد تو وبلاگ من و باهم دوست بشيم اما كم كم از طريق لينكهاي همون خانوم و لينك لينكهاش چند تا دوست پيدا كردم .. اولين دوستام الهه جون جون (كه تقريبا همزمان شروع كرديم) سمير كه مدتيه نيست ، گلي، توتي ، و اين يكي گلي بودن و بتدريج با بقيه آشنا شدم
البته بايد بگم از اون دوستان قديمي تا حالا گلي و الهه موندن بقيه كمرنگ شدن
الان هم كه مستحضريد يه سري دوست خوب خوب ناب دارم كه از داشتنشون واقعا خوشحالم
تك تك نام نميبرم خودتون ميدونين كه خيلي برام عزيز هستين و هر كدوم به طريقي برام دوست داشتني هستن باور كنين اگه تو خونه يه چيزي فكرم رو مشغول ميكنه يا يه چيزي خوشحالم ميكنه ميگم كي فردا بشه برم به بچه ها بگم
اينجا رو خيلي دوست دارم و با هاتون راحتم چيزايي اينجا ميگم كه پيش هيچكس نميگم وقتاييكه بين من و آقايي شكرآب ميشه به كسي نميگم جز وبلاگم و دوستام
خلاصه اينكه از آذر 86 تا حالا اينجا شد خلوتگاه من و حرفام رو مينويسم
آي لاو يو آل
به قول فري از نبود هر كدومتون هم خيلي ناراحت ميشم وقتي كسي وبلاگشو حذف ميكنه يا ميره وبرنميگرده دلم ميخواد... خفه‌ش كنم

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

كنسل شد دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 8:24
سلام و صبح بخير
حال واحوال چطوره؟ دنيا به كام؟
اول اينكه وبلاگ خاطره خانم كلي ما را دپرس نمودندي...
بعدم اينكه بقيه هم خيلي آروم و كم سرصدا شدن ... نميدونم دليلش چيه
بعدترشم اينكه ما ديروز جايي نرفتيم :دييييي
خوب وقتي لوله كش بياد يه سري وسايل لازم دارم ، صبحانه ميخواد ناهار مي خواد عصرانه ميخواد و زشت بود ما بريم تفريح كنيم و مامان عسل جورشون رو بكشه
در نتيجه همه نقشه ها نقش بر آب شد و ما اندر خانه مانديم
اما شب براي شام رفتيم پارك خورديم بازم بد نبود خوب بود
امروز هم لوله كشي ادامه داره .. بايد آبگرمكن هم بخريم
پولمون هم ته كشيده اين بانك خاك بر سر هم واممون رو نميده ما هم منصرف شديم وام بگيريم .. قراره ماشينو بفروشيم
نهههههههههه من دوست ندارم بفروشيمش خيلي دوستش دارم چيكار كنم؟؟؟؟
اما آقاي خونه ميگه ديگه ماشينه سرحالي نيست خرج داره تعميرات داره ...
با اين پرايد ناز نازي ازدواج كرديم ، خونه ساختيم ، رانندگي ياد گرفتم .
ولش كن اصلا دل بستن به ماديات همينه ديگه .. يه روز مياد يه روز ميره
عوضش كابينت سفارش داديم ... درهارو هم همينطور
احتمالا به حول و قوه الهي آخر اين هفته بريم خونه خودمون

الان كه ساعت 12 و 40 دقيقه مي باشد دارم از گرسنگي تلف مي گردم بگو آخه دختر خوب چرا با خودت چيزي نمياري كه الان بشيني بخوري هان؟


نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

برنامه يكشنبه شنبه بیست و ششم مرداد 1387 9:14
سلام دوستون عزيزون
امروز سر كار هستين آيا؟ خونه هستين آيا؟
وااااااااااي پنجشنبه شب ،پنجشنبه شب...
خونه ددي من بوديم كه يهو اس ام اس برام اومد ميدونستم كار آقاي خونه‌ست ... آخه اون خيلي جلو بابام مودبه روش نميشه بگه بريم .. اس ام اس ميده
نوشته بود بريم بچرخيم
منم از خدا خواسته عين جت پاشدم و حاضر كه بريم
رفتيم حدود يه ساعت و خورده اي تو خيابونهاي اطراف پياده روي ماشيني كرديم ... يه نوار كاست جديد هم گرفته بود واااااااااااااي چه كيفي داد چه هواي مطبوعي بود دقت كردين يه نمه هوا خنك شده البته شبها محسوس تره
جاتون خالي جات
با صداي بلند هردومون باهاش مي خونديم اينقدر كه ديگه صدام گرفت
بستني ايتاليايي هم زديم به رگهاي خشكيده وتكيده‌مون
آقاي خونه فهميده بود من اين روزها حالم خيلي گرفته‌ست اين كارو كرد يه كم تجديد قوا كنم .. خيلي دستش درد نكنه واقعا خوب بود و لازم
ديروز هم كه خونه بوديم و من يعني ملي ململي بعد از چند وقت ترك كارگري باز هم مجبور شدم تكرار مي كنم مجبور شدم برم بالا و كمك كنم آخه ميدونين داداشم اومده بود گوشه كنارهايي كه سراميك و دوغاب نشده بود رو كامل كنه دست تنها بود ديگه..داداشم هم بود ديگه .. من و آقامون رفتيم بالا كمكش كرديم
از بس روي سراميك و كاشيها رو سابوندم الان كتف راستم درد ميكنه
ميگم چه موجودات ضعيف و نحيفي هستيم ها من با وجود اينكه همه ميگن قدرت بدنيم در حد بالاييه براي خانم بودن ، اما ديروز كم اوردم
شب هم با دوستاي عسل رفتيم پارك .. جديدا بينشون بهم خوش ميگذره يه خورده باهمديگه راحت شديم
آخه من دوست ندارم آدم رسمي و خشكي باشم و مجبور به رعايت آداب و  تعارفات باشم . دوست دارم هميشه تو جمعهايي شركت كنم كه بتونم يه مقدار خودم باشم
قبلا با اينا اينطوري نبوديم اما از وقتي بچه دار شدن خيلي خودموني تر شدن و الان اوضاع بهتره
خولاصه خود ما خانمها براي خودمون برنامه ريختيم كه بريم باغهاي يه روستايي( كه خيلي دار ودرخت داره و پرميوه) و حسابي دلي از عزا دربياريم
اما موتواسفانه برگشتيم خونه و آقايي عزيز گفت كه ملي جون يادت رفته يكشنبه قراره لوله كش و برق كش بيان؟؟؟؟!!!! و من عين بادكنك پري كه اندر ميانش سوزن فرو رود پلاسيدم

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

افكارم در حال حاضر پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 8:21
سلام
ديروز مستحضريد بلاگفا به هم ريخته بود؟
امروز فكر كنم خوب شده
آقا جاي همگي خالي ديشب كلي كلي خنديديم
رفتيم خونه دوست آقاي خونه ... با خانمهاشون اينقدر خنديديم كه نگو ... كلي سرحال اومديم خانم يكيشون اول خيلي سرسنگين و مغرور به نظر مي رسيد اما چند جلسه‌ست شده گل مجلس و از اول تا آخرش معركه ميگيره
همشونم يكي يه بچه دختر دارن
يك حالي ميده
آتي هم رفت مسافرت .. منم مسافرت مي خواااااااااااااااام نميدونم برنامه مسافرتمون جور خواهد شد يا نه
ديروز خونه سراميكشم تموم شد پله هاشم گذاشتن
مونده لوله كشي ،برق كشي ، كابينت، كنتور برق،در و پنجره ... همين فكر كنم نههههههه تراسش با همه مخلفاتش مثل سيمانكاري ايزوگام موزائيك و ديوارش مونده آهان فاضلاب كشي هم قسمتيش مونده
امروز عصر بريم كابينت بخريم خوبه
اين بانك مزخرف ان صار هم كه يه ماهه امروز فردامون ميكنه واسه وام مزخرفش اه اه ممكنه اصلا نخوايم ديگه خسته شديم
بايد ماشين رو ردش كنيم بره اما من دلم براش تنگ ميشه خيلي ماشين خوبي بود ازش بدي نديدم حلالش مي كنيم
راستي من ضامن يكي از همكارام شدم براي 300 هزار تومن حالا چند قسطشو نداده ممكنه چك بنده به اجرا گذاشته بشه
خدايا كي كار خونه تموم ميشه ما يه نفس راحت بكشيم آيا؟
نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

پس لرزه ! سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 8:41
سلام و صباح الخير اشلون كيفك؟ اينجا عرب داريم؟

ديروز اندر سر كار بوديم اما حس آپ نمودن نبود چرا؟ نميدونم

انگشت اشاره دست چپم درد مي كنه اما تكون تكون ميخوره يعني مشكل حركتي نداره نميدونم چشه
سرمام هم بهتر شده ممنون از احوالپرسيتون .. نه تو رو خدا عيادت واسه چي ؟؟؟ حالم خوبه زحمت نكشين

مي دونين كه يكشنبه آينده تعطيله ؟؟؟؟ من ميخوام احتمالا برم قم .. براي تنوع و رفع كسالت وخستگي
اين خونه سازون خيلي خسته‌مون كرده .. دلم يه مسافرت توپ ميخواد آي ننه
واسه قم ميخوام با اين كاروانها برم فكر كنم يه شب اونجا باشيم .. به آقاي خونه كه گفتم گفت برو يه كم از اين حال وهوا دربياي
ميگه مث سابق نيستي ... گفتم خوب اين خونه سازون حالي واسه‌مون نذاشته ديگه فدات شم

ديروز هم با خانم دوست آقامون تلفني صحبت كردم ميگن يه برنامه بذاريم با هم بريم مشهدو شمال .. واي چه شود خيلي دوست دارم بريم .. نه مشهد و نه شمال تا حالا با عسل جون نرفتيم
ولي يه مصيبتي هست نميدونم بهتون گفتم يا نه .. اول برج 6 احتمال رفتنمون زياده چون فعلا كه درگير خونه هستيم بعد از اون هم كه ماه رمضونه
حالا عدل اول برج 6 من ميرم مرخصي چون دخترخاله‌م مياد ديگه ..حالا نميدونم با وجود اين دخترخاله عزيز كه سر بزنگا(درسته؟) مياد من چه گلي سرم بگيرم نه ميشه با خودم ببرمش نه ميشه بگم فعلا نيا . اخه دست من نيست كه
از قرص خوردن هم خوشم نمياد سيستممو به هم ميريزه اساس
حال بيابيد پرتقال فروش را؟؟؟؟

ديروز عصري خان داداش عسل تشريف آوردن اونجا
گفت تو هنوز سر مبلها ناراحتي؟ گفتم بععععععععله چه جورم ... تازه كجاشو ديدي؟ تا سال ديگه پس لرزه داره
گفت نه من صلاح شما رو ميخوام من ميگم به جاي اون برين بدين چيزاي واجب تر بگيرين .. برين مثلا خونه رو سنگ نما كنين .. برين باهاش فلان كارو بكنين
گفتم نخير آقا ... من ميخواستم براي مبل خريدن واسه اينكه بهمون فشار هم نياد از طلاهام مايه بذارم حالا عسل نخواست؟؟؟ ديگه به من ربطي نداره ...
 مي گفت خوب همون پول طلاهاتو يه جاي بهتر خرج كن ..من خودم اين بلاها سرم اومده .. ازاين اشتباها كردم دلم ميسوزه براي داداشم.. نميخوام اونم اشتباهات منو تكرار كنه شما بايد اولويت بندي كنين ببينين خريد كدوم چيز براتون واجب تره؟شما هنوز احساسي تصميم ميگيرين
گفتم ببين آقا ..گفتم كه من مي خواستم يه فداكاري كنم .. اونهم فقط و فقط براي خريد مبل ، نذاشتين ديگه منم نمي فروشمشون ...
هر چي مي گفت من همينو مي گفتم ...
خوب بود اون موقع عسل خونه نبود وگرنه بدش ميومد جواب داداششو ميدم البته بي احترامي نكردم خدايي
خواهر عسل دزدكي گفت طلاهاتو نفروشي ها ...

خولاصه كمي از بار دلمان كاسته شد كه حداقل فهميده من چقدر ناراحت شدم

راستي اون كارورزه رو ردش كرديم رفت... ( الان دارم يه لبخند موزيانه ميزنم) نه جدي .. نه سيستم داشت نه كارتابل نه حق پاراف كردن .. اصلا به درد ما نمي خورد .. رفت يه قسمت ديگه


نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

ختم قائله یکشنبه بیستم مرداد 1387 8:36
هاي
آقا من سرما خوردم آقا حالم خوب نيست آقا اوضاعم به هم ريخته مي باشد
باور كنين از روز مبل نخرون(!!!!) تا ديشب عليه السلام با آقاي خونه دعوا و كل كل كردم سر موضوع داداشش .. نه اون حرف منو قبول مي كنه نه من حرف اونو!
ديگه هر دو بيخيالش شديم ولي فكر كنم درسي شد براي آقاي عزيز كه ديگه حرف منو چيييييييي؟ زير پا نذاره
ديروز عصر جاري اينجانبه كه ميشه زن همون داداشه اومد اونجا .. جالبه همه ميدونن من ناراحت شده بوده گشته ام
گفت ملي سرويس خواب و ويترين ومبل خريدين؟
گفتم سرويس و ويترين كه آره سفارش داديم اما مبل رو كه ديدي آقاي شما نذاشت
گفت اي بابا چرا به حرفش گوش دادين؟ ميخريدين خوب
گفتم نخير آقاي ما كه رو حرف آقاي شما نميتونه حرف بزنه برادر بزرگشه !!!!...
گفت فهميدم ناراحت شدي به شوهرم هم گفتم تو چيكار داري دخالت مي كني؟ بذار هركاري خودشون كردن بكنن
گفتم نه من از آقاي شما ناراحت نيستم از آقاي خودم ناراحتم كه بهم توجهي نكرد
خولاصه بعد از اين همه مدت كه عروسشون شدم براي بار اول نشستم باهاش غيبت مختصري كردم البته خيلي مختصر فهميدم از دست يكدندگي شوهرش كلافه‌ست مي گفت خودم خواستم ازنمايشگاه سرويس خواب بگيرم نذاشته گفته ميخواي چيكار اين همه چوب به چه دردي مي خوره ... خدا رو شكر آقاي من چندين درجه از اون بهتره
از اونجاييكه زن داداشهاي خودم هر كدوم مياد چغلي اون يكي رو براي مامانم ميكنه و در نتيجه پته همه ميفته رو آب
واسه همين هميشه از اينكه بشينم با جاريم غيبت كنم ترس دارم و اين خيلي خوبه .. جلوي غيبت كردنم رو ميگيره
آره خلاصه نتونستم مستقيم و رك بگم كه شوهرت چرا دخالت كرده ولي خودشون بلانسبت خنگ كه نيستن حتما فهميدن من از چي ناراحت شدم
تازه ديروز از اداره كه رفتم به قول آقاي خونه هنوز بچه بودم و بداخلاق ... اومد نشست كنارم گفت وقتاييكه اينجوري ميشي اصلا دوستت ندارم نشست باز هم كلي كل كل كرديم ...
ولي يه كم بهتر شدم .. دراز كشيده بودم كه برگشت گفت سويچ خودمو بهش بدم .. گفتم اول بايد بياي منو ببوسي بعد...
گفت خدايا شكرت ملي از خر شيطون پياده شد و آشتي كرد
ولي خدايي وقتي باهاش قهرم اون هم دمغ ميشه و بداخلاق .. خيلي خوبه
خولاصه اينكه تمام خاندان شوهر فهميدن من دپرسم .. ديشب هم خواهرش مي گفت ملي چند روزه خيلي كسل و بي حوصله به نظر مياي ... گفتم نههههههه مال سرما خوردگيمه
ديگه بايد اينقدر كشش ندم .. لوث ميشه .. حالا خوبم .. ماه شدم

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

ادامه ماجرا شنبه نوزدهم مرداد 1387 9:13
آقا يكي آپ كنه خسته شديم از تهنايي

 سلام و صبح همگان به خير

بازم شنبه وبازم خواب آلودگي من...
ميگم بهتره جمعه ها هم نخوابم و زياد استراحت نكنم كه شنبه ها اينجوري نشم
راستي بابت كامنتهاي دلسوزانه همه ممنونم
اما واقعا نميدونم چيكار كنم اين مورد هيچي نيست من براي بعدها نگرانم ... آخه اين آقاي خونه ما بشدت به بزرگترهاش احترام ميذاره ..
نميدونم به چه روشي نرم نرم بهش بفهمونم كه نبايد اون دخالت كنه
البته پنجشنبه خيلي خيلي باهاش صحبت كردم ... ميگفت داداشم كه بد ما رو نميخواد گفتم ميدونم بد نميخواد مگه من خودم بد زندگي خودمون رو ميخوام من برام اين مهمه كه چرا به نظر من هيچ اهميتي ندادي؟
ميگه ببين ملي ما جوونيم بايد از بزرگترها كمك بگيريم كه تو راه نمونيم اصلا اينطور فكرنمي كنه كه من ميگم .. ميگفت اين كه دخالت نيست دلسوزيه براي ما...
بدبختي از داداش خودم هم مشورت گرفت اونم منو محكوم كرد !!!
بهرحال هر چي حرف تو دلم بود بهش گفتم .. حتي گفتم اگه بار ديگه اي جور دخالت كرد واكنش بدي نشون ميدم و آروم مثل اين دفه كنار نميكشم ..به هر قيمتي كه باشه.. اولين بار بود اينقدر جدي با آقاي خونه دعوا كردم اونهم به خاطر كي
گفتم همين مونده بياد بگه تي وي رو اين ور بذارين ويترين رو اون ور...
آقاي خونه هم مي گفت خوب اگه دوست داري بريم مبل ها رو بگيريم .. اما من نرفتم .. نمايشگاه هم تموم شده فكر كنم
بهر حال دنبال يه راه چاره اساسي هستم كه نه بين من و آقاي خونه شكراب بشه و نه اينكه تو زندگيمون دخالت كنه
زندگي دو نفره خودمون رو دوست دارم ... دوست ندارم به خاطر اين واون متلاطم بشه
نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

داداش خان پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 8:15
سلام

امروز بشدت بشدت بشدت اعصابم خورده و عصباني هستم

ديروز قرار بود با خواهرهاي آقايخونه بريم نمايشگاه مبل و سرويس خواب و مبل و ويترين بگيريم ... كلي چرخ زديم كلي گشتيم تا اينكه بالاخره يه سرويس خواب و يه ويترين سفارش داديم
داشتيم مبل انتخاب مي كرديم كه يهو سر و كله داداش بزرگ آقا پيدا شد كه قبلا هم براتون گفتم و ذكر خيرش بوده
تو نگو در حاليكه من ديوونه داشتم رنگ اين ور اون ور مبل رو براي خودم ست ميكردم مغز آقاي خونه رو شستشو داده و ميگه شما الان مبل مي خواين چيكار ؟؟؟
شما هنوز خونه‌تون كارش تموم نشده ... هنوز پول نياز دارين .. اين چيزاي نالازم رو بذارين بعدا از همينجا قسطي بگيرين
منم بي خبر داشتم همه‌ش با فروشنده در مورد رنگها و جنسهاش كل كل مي كردم .. ديدم نه بابا هوا خوب نيست و قيافه آقاي خونه عزيز تغيير كرده
عسسسسسسسسسسل خيلي ازت عصبانيم
منم تازه دوزاريم افتاد و اومديم بيرون از نمايشگاه
بدبختي اينجاست تا يه ذره ناراحت باشم از قيافه‌م ميباره .. ديشب هم همه فهميدن من يه چيزيم شده و كلي اذيت و كل كل كردن
اما اين تو بميري از اون تو بميري ها نبود
راستش من به اين داداش عسل حساسيت پيدا كردم
هيچكدوم از خواهراي عسل اينقدر تو همه چيز ما دخالت نمي كنن
مردم خواهرشوهر و مادرشوهر ميشن سوهان روحش ، من برادرشوهر .. مي بيني تو رو خدا؟؟؟
حالا خوب بود من قبلا هم به عسل هم به شما گفتم كه ميخوام براي اينكه از پول خونه برندارم ، طلاهامو بفروشم
حالا كه اينطور شد عمرا اگه بفروشمشون
آخه بگو آدم عاقل چرا الان نقد و ارزون تر نخريم و بذاريم بعدا از اين بنجل جاتي كه از تهران ميارن اينجا وبه قيمت دو برابر مي فروشن اون هم قسطي بخريم كه كلي ضرر كنيم؟
مي خوام ديگه در هيچ زمينه اي نظر ندم .. حتي براي انتخاب كابينت و هر چيز ديگه اي بگم بره با داداشش انتخاب كنه به من چه مگه خونه منه؟
ديشب خواهراي عسل خيلي دعواش كردن ها .. مي گفتن زن خونه بايد حرف اول رو بزنه... اما براي من اين طور نيست ، داداشش حرف اول رو مي زنه
بعد كه برگشتيم خونه هم كلي حرفاي آب طلا زدم به عسل .. گفتم مطمئنم بعد كه رفتيم تو خونه داداش جونت مياد ميگه تي وي رو اينحا بذارين ، فرش رو اونا بندازين
ميگه داداش بزرگمه به گردنم حق داره .. آخه گودرز چه ربطي به شقايق داره؟
خوب بود مثلا خواهر يا مامان من اينقدر در مورد خونه ما نظر ميدادن؟
اصلا ديگه خونه مون رو دوست ندارم ...
ديشب تا ساعت 2 و نيم خوابم نبرده ...پا شدم يه نون پنيري خوردم و امروز روزه هستم
بچه ها به نظرتون من با اين داداش عسل چيكار كنم؟
مي دونين يه آدم خيلي حساس هم هست و زود هم قهر ميكنه ميره ... يعني چون داداش بزرگشونه دوست داره همه غلام حلقه به گوشش باشن و هر چي اون ميگه اطاعت كنن
البته از حق نگذريم براي ساختن اين خونه خيلي كمكمون كرده خيلي هم براي ما دلسوزي مي كنه اما زيادي دخالت مي كنه ديگه ، تنها چيزي كه تا حالا نظر نداده خريد كاشي سراميك بوده
متاسفانه يا نميدونم شايد خوشبختانه عسل هم خيلي به حرفش گوش ميده .. يعني هر جا من و داداشش اختلاف سليقه داشتيم ، حرف اونو قبول كرده خيلي قبولش داره ( مهندس عمرانه و عضو نظام مهندسي به همين خاطر به خودش اجازه نظر دادن در مورد دكور و وسايل خونه همه رو ميده )
چيكار كنم؟دوست ندارم اينقدر عسل مطيعش باشه .. به نظرتون من آدم بدي هستم ؟‌ميخوام رابطه‌شون رو خراب كنم؟؟
نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

مبل چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 8:47
باز هم سلام و اين بار با كلي انرژي مثبت و شادي وسرحالي و خوشحالي و باحالي و ... باقي ماجرا
ديروز عجب روز بد كشدار خسته كننده اي بود برام
شلوغي اداره يه مدت كوتاه بود باز هم خلوت شده
ديروز نيم ساعت زودتر رفتم كه اول وقت برسم آرايشگاه ... آرايشگاه هميشگيم تعطيل بود رفتن مسافرت .. مجبور شدم برم يه جاي ديگه .....  رفتم گفت فعلا نه نيم ساعت ديگه بيا
داشتم مي رفتم خونه سر راه يكي ديگه بود گفتم برم اينجا شايد وقت باشه ، رفتم هنوز هم كسي نيومده بود ولي اينقدر كلاس گذاشت كه وقت ندارم و فلانو بيسار .. منم كه حساس .. اصلا اصرار نكردم و صاااااااف برگشتم بيرون
رفتم خونه و بعد از ناهار دوباره با مشايعت آقاي خونه رفتم اولي
اونجا هم از شانس بد آرايشگر اصلي نبود و يكي ديگه ابروهامو برداشت .. خوب شده اما زياد تميزش نكرده
خولاصه بعدشم رفتيم خونه ددي اينجانب و زود برگشتيم رفتيم ... نمايشگاه مبل
ميگم كاش از خدا يه چيز ديگه ميخواستم ... يا فت آباد اومده اينجا!!!!
نمايشگاه مبل خيلي خوب بود و مبلهاشون خوشكل بود
بعد از اونجا رفتيم يه مبل فروشي تو شهر كه قيمتش با همون نمونه  تو نمايشگاه 300 تومن اختلاف داشت
بسي جالب بود برام
يه سري انتخاب كرديم .. آقاي خونه مخالف خريدن سرويس خوابه .. ميگه من كمرم درد ميگيره رو تشك تخت بخوابم . ولي من دوست دارم خوب .. چيكار كنم خوب
گفتم حاضرم حتي طلاهامم بفروشم اما اونا رو بخريم .. چون الان پول نقد تو دست و بالمون نيست مي گفت ماشينو بفروشيم .. اما من مخالفت كردم و تصميم گرفتم طلاجاتم رو بفروشم .. دوسشون ندارم
راستي يك عدد سوال... چوب راش بهتره يا چوب روس ( از نوع نراد)؟؟
و اينكه مبل سبك باشه بهتره يا سنگين؟
و اينكه جنس روشون اكثرشون يه چيزي شبيه مخمل بود كه مي گفتن اسمش سون تركه .. به نظرتون خوبه؟
عجب ها.. فقط يه سوال قرار بود بپرسم
شب هم رفتيم پيش برادرزاده خ ت ن ه شده ...
نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 13:40
امروز روز خسته كننده اي بود بشدت
مي خوام بعد از اداره هم برم صفاصورت ... ماشين با منه ولي آرايشگاه يه جاي شلوغه ... واي ننه
نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

چسبيدن به سقف همانا.... دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 7:44
سلام و عليك و رحمت و بركت
امروز دوشنبه‌ست .. خوب باشه كه چي بشه
ديروز خواهرشوهر چهارم با همسرش از دامغان اومدن و ميخوان ده روز اينجا بمونن . همسن خودمه ولي خيلي باحاله
يه دستگاه ويو خريده بود ديشب موهامو مثلا ويو كرد ولي زياد مشخص نيست ... ويو ريز زد
ميگه من موي لخت و نرم بهم نمياد وزوزيش كنم
البته الان كه موهام كوتاهه ولي پيشنهاد خوبيه براي وقتيكه موهام بلندتر بشه
ديشب هم برق رفت واندر ظلمات دو ساعت نشستيم و حرف زديم ... اين خواهر عسل آدم ركي تشريف داره و هر چي تو دلش باشه به زبون مياره
مي گفت ملي ما خيلي خوشحاليم كه تو زن داداش ما هستي و عسل تو رو داره ... مي گفت من و آباجي ( خواهر بزرگه كه كرج زندگي مي كنه) هر وقت با هم باشيم ازت تعريف مي كنيم
من هم اندر ميان دلم غوغايي برپا شد از خوشي .. خوب خوبه خواهرشوهر ازت راضي باشه .. البته ميگفت ما براي داداشمون خوشحاليم ... قبل از اينكه با تو ازدواج كنه هميشه دعوا داشته و بداخلاق بوده اما الان هميشه لبخند ميزنه و شاده
منو ميگي مردم از خوشي
عسل هم فداش بشم مقاديري ازم تعريف كرد و اينا...
خلاصه اينكه ديشب چسبيدم به سقف .. آتش نشاني اومد از سقف جدام كرد
آخر شب هم اون مسابقه چيه +1 فكر كنم ... نوبتي جواب ميداديم ..من و همسر و خواهرشوهر و همسرش
من سوختم و حذف شدم !!!!
همه‌ش سوالهاي سخت وديني به من بيچاره ميفتاد
راستي امروز قراره يك فروند از برادرزادگانم امر خطير خ ت ن ه كنان را انجام دهد .. اوف ميشه نازي

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

همكلاسي قديم یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 7:56
اهلا و سهلا و سلام عليكم
اشلون كيفكم؟
آقا من بيچاره شدم و بدبخت و فلك زده
يه كارورز اومده اتاقمون ، سيستم كه بهش ندادن كارتابل هم كه ندادن اونوقت مياد ميشينه پيش من كه مثلا كار ياد بگيره
بابامن كار دارم من برنامه هاي خصوصي دارم ، من اعصاب ندارم .....
چند روزه بعلت نبود مادر وخواهران شوهر ممنوع الخروج بودم من تهنا زن خونه بودم ديگه
اما ديشب خواهرشور بزرگ اومده و يه كم اوضاع بهتر شده
راستي اون خواستگار انگليسيه يادتونه؟ اومده بود خونه خواهرشور كبير و خواهرشور مزبور رو ديده بود و صحبتات لازم به عمل اومده
اون طوري كه تعريف مي كنه آدم بدي نيست صادق بوده و همه چيزو به خودش و خواهر و مادر و دامادشون گفته بوده
فقط مادر شوهر راضي نبوده گفته مسن به نظر مياد .. خوب متولد 40 بايد هم مسن به نظر بياد خوب
ولي من و عسل حرفي نداريم ما اصلا كاري بهش نداريم چون خودش بچه نيست ومي تونه تصميم بگيره ديروز آقاي خونه همينا رو بهش گفت وگفت كه خودت مي توني تصميم بگيري ، يه ريسكه يا خوشبخت ميشي و زندگي خوبي داري يا اينكه فدا ميشي .

من كه دوست دارم بره انگليس تا ما هم چند وقت يه بار به بهونه اونا بريم :ديييييييييي

خونه‌مون داره سفيدكاري و كاشي ميشه .. كم كم ميشه گفت يه خونه ساختيم الان داره شكل ميگيره

چند شب پيش سر دكوراسيون و داخل منزل با آقاي خونه جون دعوا كرديم .. نيست هردومون خسته وبي اعصابيم ، مي پريم به سر و كول همديگه
من مي گفتم بريم از تهران يا قم بخريم آقا ميگه كي بره از اونجا خريد كنه ، اين همه هزينه حملشون ميشه ...  خلاصه كل كل نمودندي تا اينكه من قهر نمودندي .. ولي به توسط مهربانيهاي همسر و اينكه گفت من هر چقدر پول بخواي ميذارم خودت مختاري هركاريش بكني ، حالمان خوب شد
ليك شب بعدش هم به خاطر اينكه من اصرار به رفتن خونه دخترعمو رو داشتم و آقا خسته بود باز هم اينجانبه مكرمه دلگير شدم
اما اينبار ديگر با ناز ونوازش همسر مواجه نگشتم بلكه با بي مهري وتهنا گذاري اندرون رختخواب روبرو شدم كه بسي دردناك بود
در نتيجه با سختي فراوان و به سختي راضي نمودن خودم ، رفتم و بر لپ او بوسه زده و عذر خواهي كرده كه با لبخند شيطنت بار همسر مواجه گشته و بسي مشعوف شدم

واااااا اين چه طرز نگارش بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
 
سخن كوتاه بايد....

ديروز با همكارا رفتيم استخر ، البته اول خواستم نرم چون خونه انگار بمب توش منفجر شده بود خونه بي زن و تعداد كثيري مرد كه ميدونين چه شكلي ميشه ديگه
اما از اداره كه رفتم همه ظرفها رو شستم و آشپزخونه رو تميز ، بسرعت هم آماده شدم و رفتيم
خيلي خيلي خوش گذشت انواع و اقسام حركات رو تمرين كردم .. كي دوباره شنبه بياد؟
بعد از استخر كه داشتم لباس مي پوشيدم يكي از همكلاسيهاي دوران راهنمايي رو ديدم ..شوهر كرده و بشدت آرايش كرده بود ... مقاديري با هم صحبت كرديم از اون سانتي مانتالهاي روزگار بود
مي گفت كجا كار مي كني؟
ـ سازمان ....
ـ عه ؟ اونكه رئيسش فلانيه؟
ـ آره ( مرده شور)
ـ چطوري استخدام شدي؟
ـ پيماني
ـ عهههههه؟ منم ميگم بيام يه مدت پيماني اونجا كار كنم
ـ چييييييي ميگييييييييي؟ به اين راحتي كه نيست استخدام كشوريه
ـ نه بابا منظورم از اون استخدام موقت هاس
ـ بگو شركتي يا قراردادي ....

بسي خنديديم بر اين سخنان

خيلي حرف زدم؟
خلافس

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

بازي ... همه چيز داري پنجشنبه دهم مرداد 1387 11:29
سلاااااااااام
امروز اكثرا نيستين آره؟ پس يكه تازي مي نماييم دوستان عزيز
آقا من مدتيه به شدت كمرنگ شدم .. نمي خوااااااااااااام منم چت مي خواااااااااااااام منم بازي مي خواااااااااااااام
اما خدايي مدتيه اداره خيلي شلوغ شده دليلش رو هم مي دونم اما به شما كه نميشه بگم كه ... عه؟!!!! اصرار نكنينگ كه نميگمينگ!!!!
اول اينكه بگم نبود مادر وخواهران شوهر بشدت مرا آزار همي دهي ....
از يه طرف آشپزي از يه طرف تميزكاري از يه طرف پدرشوهر داري از يه طرف همسرداري و از يه طرف كارداري ( يعني كمك به آقاي خونه در امر مقدس و شريف خونه سازون) واااااااااي چقدر داري داري دارم من ننهههههههه

داداشم رفته خونه‌ خودش وقت نيست بريم ديدن، دخترعمو باردار شده عين يون ، بازم وقت نيست بريم ديدنش
اون يكي داداش مريضه .. بازم چيييييي؟ وقت نيست بريم ديدنش

آقا من يه مشكلي دارم ، رو سربرگ همه اين نامه هاي اداري واژه مقدس الله حك گشته است و من براي دور انداختن كاغذهاي خراب شده و دو طرف مخدوش شده مشكل دارم ... همه‌ش بايد اين كلمه رو جدا كنم و حواسم باشه نندازم تو سطل آشغال .. بابا برش دارين از رو نامه ها گناه داره ها

به مقاديري بازي وبلاگي برخورد نموده انديدمي ...
اوليش كه نكات منفي اخلاق همسر جان مي باشد كه بازي جالبي بود و دلم مي خواست بازي كنم اما هر چه فكر مي كنم چيز جالب توجه و تكي نيست ، ويژگيهاي اخلاقي آقاي خونه كه منو گاهي اذيت مي كنه مال همه مردهاست و خاص عسل جون من نيست
مثل حساسيت به رانندگي بقيه ، علاقه زياد به تلويزيون حتي اگه يه فيلم كشكي پخش كنه ، تك قطبي بودن بشدتتتتتت مثلا اگه تي وي نگاه كنه ديگه صداي كسي رو نمي شنوه
اما خوبي تا دلتون بخواد داره خيييييييييلي ... تا جاييكه داداشهاي من اونو بيشتر از خودم دوست دارن .. مي بينين تو رو خدا ، نو كه اومد به بازار كهنه شد چييييييييييييي؟ عزيزتر....

بازي بعدي به ابتكار گلي تبريزي :
اهداف زدن وبلاگ:
1- كمتر از اتاق برم بيرون و با بقيه حرف بزنم .. چون تو اداره نميشه به كسي اطمينان كرد وممكنه نزديكترين دوستت زيرآب زن باشه .. اين امر بشدت محقق شده و همكارها مي دونن وقتي من از اتاق بيرون ميرم حتما اينترنت قطعه ولاغير
2- خيلي از تجربيات دوستان بهم كمك كرده مخصوصا ماههاي اول ازدواج كه زن و شوهر كمتر باهم آشنا هستن ودلخوريا بيشتره ، بودن دوستان و نصيحتهاشون باعث تجديد نظر در واكنشهام با آقاي خونه شده و كارساز
3- همفكري با يه عده از دوستايي كه سنشون بهم نزديكه خيلي و احساس مي كنم خيلي بهشون وابسته شدم
4- شاد بودن و سرگرم بودن .. گاهي اوقات وبلاگ دوستان باعث شاديم شده البته بگم كه مقدارش زياد نيست معمولا از ناراحتي ها نوشته ميشه و خوب مشكلي نيست ، وبلاگ هركسي دفتر خاطراتشه
5- اينجا آدم ميتونه بدون حسادت و چشم هم چشمي از خودش بگه از خود خودش ، بدون تعارف و بدون رودواسي .. مگه نه؟
6- وبلاگ چيز خوبيه بر باني وباعثش رحمت!!! تكبيررررررررررررر


نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

از همه جا سه شنبه هشتم مرداد 1387 7:42
سلام دوستاي خوب و نازنين فرشته روي زمين...
امروز از كله صبح سحر علي الطلوع نشستم پاي نت عزيز و مي خوام امروز اگه اگه بذارن جبران چند روز گذشته بنمايانم
اول بگم يه خانم كارورز هم آوردن اتاق ما و واويلا واويلا ... اصلا حوصله‌شو ندارم مي ترسم بياد از سيستم منم استفاده كنه !!!!! واااااااااااي احتمالش خيلي بسيار بسيار زياده مي باشده است
ميگه نامزد دارم .. دوسش ندارم ننه
اين از اين
بپردازيم به خونه:
مادر و دو خواهر شوهر رفتن كرج خونه خواهرشوهر كبير و تا شنبه نميان ... حالا من بيچاره بدبخت فلك زده دست تهنا چكككككككككككار كنم آيا؟
آشپزي كه يادم رفته ، كارگر هم داريم كسي هم بجز من مونث اندر خانه نيست پدرشوهر هست حال بيابيد پرتقال فروش را

ديروز عصر با خواهرجون رفتيم يه انگشتر داشت آبش كنيم ، ابتدا رفتيم مغازه يك شخص آشنا ، گفت 40 تومن . ما نيز به طمع يه مغازه ديگه و اينكه گرونتر بفروشيمش اومديم بيرون ، به فاصله يك دقيقه كه رفتيم اون يكي مغازه ، گفت خريد نداريم
گفتيم لابد اين نداره بريم يكي ديگه ، رفتيم يكي ديگه اونم گفت خريد نداريم !!!! چهل تا مغازه رفتيم همه گفتن خريد نداريم ... خيلي برام جالب بود گفتم در يك لحظه چه اتفاقي افتاد يهويي
جالب هم بود همه مي گفتن پول نقد نداريم اما مطمئنم اين نبود
حالا هر كسي اندر ميان اقوام دور و نزديك طلافروش داره لوطفا به من عاجز كمك كنه و بگه جريان چي بود
آخرش گفتيم بابا بريم همون مغازه آشناي خودمون مي خره، رفتيم اونجا هم گفت خريد نداريم
گفتم آخه همين چند دقيقه پيش داشتين چي شد يهو
اونم انگار خيلي بهش برخورده بود كه من رفتم قيمت بگيرم ، گفت همون موقع كه اومدين خريد داشتم خودتون نخواستين الان ديگه پول نقد ندارم !!!!

آقا اين فرم هاي اطلاع ات اقت صادي خان وار  به درد ميخوره آيا؟ ما هنوز تكميل نكرديم
مجددا آقا قيمت عسل كي داره چقدره هان؟
نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

رئيس عوضي... یکشنبه ششم مرداد 1387 11:18
سلام
و وقت عاليون به خيريون
جمعه كه هيچي نبودم... ديروز هم اصلا اصلا وقت نداشتم ..امروز هم كه تا كنون وقت نداشته ام
حتي وبلاگا رو هم نخوندم خيلي عقب افتادم .. ننويسين خوب
امروز بشدت بيشتر از گذشته از مدير عوضيمون بدم اومد اه اه
جواب يه نامه رو بردم براش كه خود عوضيش چكش كرده بود و تاييد كرده بود حالا بعد از شماره شدن و رفتن، گفته يه كپي برام بيارين. براش كه بردم ميگه نچ نچ!! واقعا حيفه شما ( منظورش من و همكارام بوديم) اينجا كار كنين
ازش متنفرم البته نه سر اين موضوع چونكه خود خنگش بايد بدونه كه ليست رو خودش تاييد كرده قبلا ... هر چند بهش هم گفتم كه خودش تاييد كرده ميگه نع شما هم بايد چك كنين .. ميگم آقاي رئيس! كه نميدونم چه دويوونه كم خردي رئيست كرده ، خود شما تاييد كردي قبلا .ديگه نميشد كه ما دست ببريم توش نا سلامتي تو رئيس مايي

سر گرفتن خونه سازماني ازش بدم اومده ، مي گفت نبايد به خانم كارمند خونه بدن مگه زن سرپرست خانواره؟ گفتم آخه اين قانون رو از كجا درآوردي عصر حجري؟؟؟؟؟ كجاي استخدام كشوري اينو نوشته؟
اين در حاليه كه به يه خانم ديگه قبل ازمن خونه دادن و الان هم 3 ساله داره استفاده مي كنه

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

خواهرشوهر... شنبه پنجم مرداد 1387 8:23
السلام عليك يا اهل الوبلاگيون
پنجشنبه فهميدين من نيستم كه ؟ مگه نه؟ رفته بودم ماموريت ..من و رئيس قسمت بوديم.. با اجازه‌تون ساعت 10 هم برگشتم اما از اونجاييكه دل خوشي از اداره نداريم رفتيم خونه
روز قبلش رفتيم بازديد يه واحدي تو خود شهرستان . صاحب مربوطه رفت تو يه اتاق ديگه و برگشت .. من بودم و رئيس و راننده، گفت خانم مهندس شما هنوز بچه دار نشدي؟؟؟ ( يه پيرمرد تهرانيه) گفتم نع و چشمانم بشدت تمام گرد شده بودندي
گفت چرا؟؟؟؟!!!!! حالا جواب اينو چي بدم خدا؟؟؟!!! ميشد براش توضيح بدم آره به اين علت و به اون علت؟؟؟ ... بدجوري جا خوردم راننده هم به سختي خودشو كنترل كرده بود كه نخنده...
مرد مذكور گفتش كه مي خواستم يه هديه بهش بدم حالا بفرمايين و به هر كدوممون يه جعبه داد
اومديم تو ماشين فوري بازش كردم يه دوربين نيمچه پلاستيكي كه فيلم و باتري مي خوره بود ، آلماني بود ... نيدونم .. به نظر شما اين رشوه ميبوده باشد؟
حالا پنجشنبه كه كوبيديم از اينجا بمدت يك ساعت ومقداري به شهرستان هدف ، و صرفا براي بازديد از يك واحد خاص رفتيم كه ديروزش هم بهش زنگ زده بودم كه ما ميايم ، مدير نبود و بجز چند تا كارگر كه نمي دونستن چي به چيه كسي اونجا نبود كه حتي يه ليوان آب بده دستمون .. آنچنان بر ما برخورد كه حد نداشت .. ميگم اومد اداره تلافيشو سرش در بيارم كارشو راه نندازم .. دوباره وجدان درد ميگيرم و ميگم عيبي نداره مسائل شخصي به كار ، كار نداره

اين دو روز هم به كار و زندگي گذشت .. ممكنه اوايل شهريور به اميد خدا بريم مشهد و شمال .. خدا كنه بريم دوست دارم
راستي مي خواستم بمشورتم باهاتون:
خواهرشوهر كه قبلا براتون گفتم 33 سال داره و مجرد و كارمند داراي روابط اجتماعي بسيار قوي و ظاهر مناسب،تحصيلات هم ليسانس
در انتخاب همسر بشدت سختگير و مشكل پسند مي باشد اسمش هم اسم من مي باشد
اين خانم يه دوست داره اندر تهران كه يه نفر رو براي ازدواج بهش معرفي كرده داراي 45 سال ، ليسانس تربيت بدني ، 10 الي 12 سال مقيم انگليس ( شهروند انگليس مي باشد) فعال در امر ساخت و ساز ، ورزشكار سابقه يك متاركه به علت اينكه خانمش در بلاد فرنگ خود را باخته و با مردان روابط كيس كيس و اينا داشته است و اونا رو دليل باكلاسي دونسته ،‌حال مرد مذكور به همين علت ميخواد يكي از شهرستان بگيره چونكه از اين خانم تهراني دل خوشي نداره و اعتقاد داره كه تهرانيا ( با اجازه دوستون عزيز و عرض پوزش،‌آخه اين نظر خودم نيست كه ، اون آقاهه ميگه كه خودش هم تهرانيه البت) هفت خط هستن
گفته كه حاضره بياد تو ايران و حتي اينجا يعني شهرما زندگي كنه اگه... خواهرشوهر بخواد... قابل ذكر مي باشد اين دو تن همديگه رو نديدن حتي به عكس ، اما تلفني با هم صحبت كرده  و از نظر عقيدتي سياسي با هم مشكلي ندارن
حال زمانيكه خواهرشوهر نظر مرا مي پرسد من چه بگويم آيا؟؟؟؟؟
نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

يه روز ديگه چهارشنبه دوم مرداد 1387 8:43
سلام و وقت همگي به خير
حال واحوال چطوره؟
ديروز اينترنت خيلي خيلي سرعتش پايين بود و من را كلافه نمودندي اما امروز فعلا كه خوبه پناه بر خدا
هيچ دقت كردين مدت زياديه ما مثل قديما مهموني نميريم؟ خوب وقت نداريم ديگه ... پريشب داشتيم مي رفتيم خونه خواهرشوهر كه بهشون عسل بديم ... تو راه گفت عثل ( ث رو به لهجه عربي تلفظ بنمايانيد) يادته زمستون از اينجا تو برف شديد اون شب پياده اومديم؟؟؟ گفت آرههههههههه يادش به خير.. گفت اين خونه ساختن ما رو از همه كاري انداخته .. نه با هم ميايم بيرون نه مهموني ميريم... راست ميگه
دخترعموم هست كه حامله‌ست جديدا؟؟؟ با هم دوستيم و رفت وآمد داريم .. ولي خوب مدت زياديه نرفتيم خونه‌شون . اون هم به شدت ازمون دلخوره
خونه‌مون گل و گچ شده ،‌مونده سفيدكاري و كاشي سراميك... كه انتخاب كرديم براي حمام دستشويي آبي ورداشتيم وبراي آشپزخونه كرم روشن

پارنتز باز:::‌آقا من چرا همش يادم ميره عكسامو بيارم؟؟؟!!!!
ديروز عصر خواب بودم كه برقا رفت وااااااااااي چه گرمايي بود خدا خيس عرق شديم هر سه تا مون .. من و داداش 5 و آقاي خونه
ديروز داداش5 اومده بود كمك عسل كه كمرش خيلي درد ميكرد نمي دونستم براش چيكار كنم... دوش گرفته بودم كه مجبور شدم برم بالا كمكشون .. آخي خيلي كمرش ناجور درد داشت .. ولي خوب من ديگه مثل قديما كار سنگين انجام نميدم هاااا
پرانتز: يه دي وي دي سفارش دادم از اينترنت .. اومده .. يكي از فيلمهاشو ديدم واااااااااي پرصحنه هاي غير اخلاقي بود
برام جالب بود كه يه مركز فروش داخلي ، كه فكر ميكردم مجازه ،‌اصلا هيچي از فيلم حذف نكرده بود

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

ساندويچ گواهينامه سه شنبه یکم مرداد 1387 7:52
سلام عليك
امروز صبح كلي پياده روي كردم نچسبيد . چون هوا از اول صبح گرمه
اداره گرم خونه گرم خيابون گرم ... خداياااااااااا همه جا گرمه من نمي خواااااااااااام
راستي تو اداره يه مسئوليتي با من بود كه سبب مي شد روزي دست كم 10 تا ارباب رجوع اون مدلي داشته باشم ... بشدت حالگير و تكراري . آخه هر كسي ميومد بايد همون حرفها وتوضيحات قبلي رو نثار ارواحش ميكردم
اما الان مدتيه به حول و قوه الهي و با مدد معاون عزيز اين مسئوليت از من و مخصوصا از خودش ساقط شده و الان ديگه با خيال راااااااااااحت به مابقي امور من جمله امر شريف وبلاگ نويسي و خواني مشغول ميشم

ديروز يكي از همكارام ( خانم) زنگ زد گفت آب دستته بذار زمين و بيا ... كارت داريم
گفتم خدا به خير بگذرونه چه خبره آيا؟
گفت حالا بيا!
رفتم ديدم كميسيوني متشكل از 4 عدد خانم همكار كه بعلت بي برقي تجمع كرده بودن تشكيل شده ... دسيسه كرده بودن كه مليكا بعد از گواهينامه گرفتنش شيريني نداده !!! بعد از 7 ماااااااااه ... البته ناگفته نماند همه اونا بقيه رو بعد از گواهينامه مهمون كرده بودن الي من!!!
خلاصه هر چه تقلا كردم نشد ديگه .. چند جا زنگ زديم برامون بيارن كه موفق به تماس نشديم ناچار تو اون گرماي سرظهري ( واااااااااااااي ننه) با يكي از همكاران جانفدا رفتيم ساندويچ خريديم براشون.
آقا من مي ترسم بيشتر بنويسم باز اينترنت قطع بشه و ثبتش نكنه
فقط اينكه داداش كوچيكه با يكي دعوا كرده طرف رو كتك زده اساسي . اونم رفته شكايت كرده .. حالا ديشب خواب بدي ديدم در اين مورد ... خدايا خودت رحم كن ، ميدونم هر چي ازت خواستم بهم دادي.. اين دفه هم بيا ما رو روسفيد كن ونذار براش اتفاقي بيفته !!!!
نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |