تبليغاتX
ترش و شيرين
ماجراي عسل كشون بابايي یکشنبه سی ام تیر 1387 8:0
با عرض و طول و ارتفاع شرمندگي
آقا ديروز بعد از همون يه خطي كه نوشتم مي دونين كه ... اينترنت قطع شد و من بدقول شناخته شدم
مي خواستم بگم كه اون چند روز تعطيلي چه اتفاقاتي افتاد
آخه من پنجشنبه رو مرخصي گرفتم و سه روز تعطيلي متوالي زديم به رگهاي بيچاره و خشكيده‌مون
چهارشنبه رفتيم كه كندوهاي بابام رو عسل گيري كنيم .. تا حالا انجام دادين؟ مسلما نع .. چون به سختي مي باشد
بايد يه چادر برپا مي كرديم از همون چادر برزنتي ها كه واسه عيد هم بابامينا رفته بودن توش ... بعد جلو درش هم يه آتيش دوددار درست كني كه دودش نذاره زنبورها بيان داخل چادر ، يه ملافه اي چيزي هم به درش آويزون تا راحت نتونن بيان تو
داخل چادر هم دستگاه اكستراتور رو ميذارن كارش مثل ماشين لباسشوييه ... چهار شانه از كندو در مياورديم ميذاشتيم تو دستگاه ، يه نفر مي چرخوند و عسل بر اثر نيروي گريز از مركز از شانه جدا شده و داخل استوانه اكستراتور مي ريخت
اينا رو گفتم تا بدونين چه فلاكتي كشيديم اون روز
من يكي از دست اندر كاران داخل چادر بودم و داشتيم از شدت گرما مي پختيم .. اما خوب هر چه گرمتر باشه عسل هم روون تر ميشه و راحتتر جدا ميشه
آخراي كارمون بود ... من و عسل و دو تا از داداشهام ، دختر عمو و پسرعموم ( كه زن وشوهرن) و يه آقاي ديگه داخل چادر بوديم
كار ما تموم شده بود و دختر و پسرعموم داشتن حاضر مي شدن كه شروع كنن من و آقاي خونه هر دودقيقا از ناحيه ماهيچه ساعد دست راستمون توسط دو فقره زنبور گزيده شده بوديم...
سر پا وايستاده يوديم كه يهو آقاي خونه به در چادر و ملافه اشاره كرد و گفت اين چيههههههههههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!! آتيشششششششششش
همه يدفعه شدن فشفشه هر كسي ميرفت كه خودشو نجات بده ... تا حالا اينجور آتيشي نديده بودم ملافه در يه چشم به هم زدن آتيش گرفت و به چادر سرايت كرد .. برزنت هم كه عين بنزين مي مونه فورا تا نيمه چادر اومد
من رفتم تا دم در كه برم بيرون ديدم مي ترسم و راه فرار ندارم ... يدفه يكي از پشت بغلم كرد و ملافه رو كه پر آتيش بود زد كنار ومنو پرت كرد بيرون ... همسر عزيز و فداركارم بود
خلاصه همه هر كدوم به يه طريق زديم بيرون . زرنگي كردن و چادر رو از يه طرف كشيدن .. از وسط دو تيكه شد تا نذارن همه چادر آتيش بگيره .. دبه هاي عسل بابام هم تو چادر بودن ممكن بود آتيش بيفته روشون ، دبه ها ذوب شن و همه عسلها بريزه ... اما خدا خيلي بزرگ و دوست داشتنيه ...
نه گذاشت يكي از افراد آسيب ببينن و نه عسلهاي بابام هدر برن فقط سرانگشتاي عسل و داداشهام يه مقدار سوخت
خيلي رحم كرد...خدايا دربست مخلصيم !!!!
اين وسط مامان وبابا بيشتر ترسيدن چون اونا بيرون از چادر تو فاصله تقريبا صد متري داشتن ناهار ميخوردن كه ديده بودن چادر داره آتيش ميگيره .. هرچه فرياد زده بودن و دويده بودن طرف ما ، نشنيده بوديم
حكايت اين بود كه آتيش رو پسر عموي عزيز مياره نزديك دم در چادر تا دودش بيشتر نزديك باشه و خودش مياد داخل و آتيش رو به امان خدا ميذاره
باد هم مي وزيدندي و آتيش رو مياره نزديكتر و مي چسبه به چادر و .. باقي حكايت رو مي دونين ديگه
اما همه اينا يه طرف اون جانفشاني آقاي خونه يه طرف .. خدايي كف و كيف فراواني كردم از اين باب كه يكي بود كه قبل از نجات خودش به فكر من بود ... دو تا داداشم هم بودن هااااا اما معلوم شد كه "همسر انسان بيشتر از برادر دلسوز انسان مي باشد" ... حديثي از مليكا مليكي...

تااااااااازه بعد از اين همه بدبختي و ترس و استرس ، رفتيم دست و صورت رو شستيم و مامانم رو كه بشدت ترسيده بود و گريه ميكرد آروم كرديم ، نشستيم ساعت 2و نيم ناهارمون رو بخوريم كه يهو ديدم زن داداش 3 شد اسپند رو آتيش ...
پا شد و همه‌ش ورجه وورجه ميكرد و ميگفت زد.. نيشم زد... بياين كمك .. واي ... ما همه داشتيم فقط نگاش ميكرديم فكر كرديم زنبور نيشش زده گفتيم اينكه اين همه جيغ و داد نداره كه ... تو نگو بنده خدا بين پيراهن و شلوارش يه عقرب گنده بوده ... همين طوري دستشو برده بود گذاشته بود روش ... يه چيز بزرگي لمس كرده .. بعد كه نگاه كرده ديده عقربه....
خدا رو شكر چون متوجه شده بود و پاشد ، نيشش نزده بود ... اون كه در حال بال بال زدن بود ... عقرب مربوط مذكور سرجاش مشاهده گرديد و توسط آقاي خونه اينجانب و آقاي داداش كوچيك بازم اينجانب زهرش كشيده و در بيابان رها شد
مي گفتن الان ديگه نمي تونه كسي رو نيش بزنه .. دلم براش سوخت سلاحش رو از دست داده بود
خلاصه به خواست خدا از اين دو حادثه سالم دراومديم و اومديم خونه ...
پنجشنبه جمعه هم خونه بوديم و بيشتر وقتم به استراحت و خواب گذشت ...
ديروز هم هيچي ... آهان فقط رفتم استخر و قورباغه رفتن رو تمرين كردم وااااي چقدر خسته كننده بود اومدم خونه فقط دلم مي خواست بخوابم

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

شنبه بیست و نهم تیر 1387 9:5
مي خوام يه پست طويل بذارم اگه وقت بشه البته...
نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

دخترعموي ني ني دار! سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 8:29
سلاممممممممممممممممم و وقت خوش
حال و احوال چطوره؟ خوبين؟ خدا رو شكر
ديروز صبح سردردم بدون خوردن قرص خوب شد جالب بود نه؟؟
آقا من لو رفتم ... چيراااااااااا
ديروز عصر قرار بود با خواهرجان بريم بيرون و بصورت غافلگيرانه براي آقامون كادو بخريم ... رفتيم از ساعت 6ونيم الي 9 فقط راه رفتيم تو خيابونا و گزاستريت كرديم ديگه ناي حركت نداشتيم
براي همسرمان يك عدد پيراهن، براي اين پدر و اون پدر هم هر كدام يك پيراهن خريداري نموديم البته نمي خواستم براي هر سه يه نوع بخرم اما هر سه به نوعي لازم داشتن
براي پدرشوهر كه قرار گذاشتيم من پيراهن بخرم و دختر خودش كه مي دونين ديگه .. ميشه خواهر شوهر بنده جنس شلواري براش بگيره.
چند شب پيش هم آقاي خونه گفت مليييي خيلي وقته يه پيراهن آستين كوتاه سفيد نخريدم .. كلك احتمالا مي دونسته براش چيزي مي خرم چراغ زد ... حالا ديشب همين كه گفته بود براش خريدم ميگه نه سفيد دوست ندارم!!!! حالا خوب شد از دوستش گرفتم مي تونيم بريم عوضش كنيم
خولاصه شب خسته و كوفتينگ رسيده كرديم به خونه و من خريدها رو در محلي از اتاق كه اشتباه كردم اختفا نمودم .. بايد مي بردم اون يكي اتاق
اصلا هم فكر نمي كردم آقاي خونه دونسته باشه كه من براي خريد چي رفتم بيرون
تو نگو در يك حركت تروريستي !!! ميره ميگرده ببينه اون پشت چي هست كه پيراهن رو مي بينه و لو رفتم

آهااااااااااان آقا ما يه دخترعمو داريم دخترعمو نه ، دختر پسرعمو .ميشه خواهر اون دخترعموم كه يه بار ذكر خيرشو براتون گفتم اگه در خاطر مباركتون باشه
يه سال از من كوچيكتره و حدود دو يا سه ماه بعد از ما عروسيش بود ... اين دخترعمو بشدت با حامله شدن در اكنون مخالف بود چونكه هم خودش هم شوهرش كم خوني داشتن ( نميدونم برطرف شده يا نه) هم اينكه شوهرش سنش كمه دو سال از خودش كوچيكتره
آره من كه پيشش مي گفتم كم كم مي خوام ني ني توليد كنم!! مي گفت نهههههههه من هنوز نمي خوام زوده
حالا ديروز خواهر جون گفت كه بعلهههههههههه دخترعموي مذكور مزبور حامله مي باشند ...
البته بصورت ناخواسته بوده بعدشم قرص خورده اما انگار قرصه عمل نكرده... ميگفت كلي گريه كرده گفته ميخوام سقطش كنم كه با وساطت بزرگترهاي خاندان منصرف شده
من كه اصلا اصلا دوست ندارم بدون برنامه و هماهنگي يه بچه بدنيا هديه كنم اما با برنامه، چيراااا
نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

تعاوني مسكن دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 8:18
سلام
گل بيارين كمپوت بيارين شيريني بيارين و بياين عيادتم كه دارم از سردرد مي ميرم
ميگن نبايد خودتو چشم بزني همين ديروز بود كه تو كامنتهاي گلي نوشتم خيلي وقته سردرد ندارم هاااااااا ... مفناميك اسيد همراهمه .. نمي دونم مسكن هست يا نه
ديروز حرفم نميومد
راستي اين تعاونيهاي مسكن 99 ساله ، پريروز نتيجه‌ش رو دادن به سازمانمون ... اسم من و اون خانمه كه ميشه خواهر جاريم(هموني كه واسطه ازدواجمون بود) نيومده بود . اونوقت يكي از همكارهامون كه شرط كم بودن حقوق رو نداشت و اومدن حكمشو دستكاري كردن، اسمش تو ليست بود ...
من همه شرايط رو داشتم ... ديروز با همون خواهر جاري رفتيم تعاون ببينيم مشكل چيه شايد خونه داريم وخودمون خبر نداريم
پرونده ها رو كه بررسي كرد گفت اومديم پرسيديم گفتن خونه دارن!!!!! جل الخالق
ما اگه خونه داشتيم كه چه مرضي داريم بريم مستاجر بشيم يا بريم خونه پدرشوهر اندر يك اتاق ساكن بشيم .. حالا اين خواهر جاريم كه خونه دارن ولي به اسمشون نيست .. اما ما كه حتي شما هم مي دونيد خونه داريم يا نه
موضوع رو به آقاي خونه كه گفتم مي گفت حتما اومدن اداره پرسيدن تو هم كه همه جا گفتي داريم خونه مي سازيم
گفتم نه بابا اومدن از مسجد محل خودتون پرسيدن نه از اداره ما
خلاصه كه نمي دونم كدوم آدم ... اينو گفته
اومديم يه نامه از رئيس بزرگ گرفتيم مبني بر اينكه ما نه خونه داريم نه زمين و 5 ساله اينجا اقامت داريم
امروز ببريم ببينيم اين بار چي مي گن ديگه
دلم براي ماموريت رفتن تنگ شده اما تو اين گرما اصلا حسش نيست
ديشب اين برنامه چراغ خاموش رو ديدين؟ در مورد مراكز ترك اعت ياد بود ... چند جا كم مونده بود اشكهام سرازير بشن

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

من كار نميكنم؟؟؟!!!!!! شنبه بیست و دوم تیر 1387 10:44
سلام عليكم
ساعت 10 و 30 دقيقه شنبه‌تون به خير و خوشي
امروز از صبح صدبار اينترنت قطع و وصل شده الانم كه دارم مي نويسم معلوم نيست تا زمان ثبتش دوام داشته باشه يا نه
در حال حاضر مقاديري كار انجام داده و دارم با گوشيم آهنگ ها يده !!!! گوش ميدم ... كدوم از شما جرات داره در اتاق كار و كنار همكاري امر به معروفي ونهي از منكري آهنگ غير مجااااااااااااز گوش بده ؟

آقا من چند روزه كار نمي كنم يعني كار مردونه ... چقدر حرف گوش كن هستم من

آهااااااان يه چيزي يادم اومد بگم:
پنجشنبه واسه ناهار به دعوت مامان جونم رفتيم اونجا بعدش من مي خواستم بمونم اونجا ، اما داداش 4 گفتش كه برو با شوهرت خونه ، كارگر دارين شايد چيزي بخوان ، آبي چايي ... زشته
منم ديدم راست ميگه با آقاي خونه اومديم كه بريم خونه ، در راه رفتن بوديم كه آقاي خونه بي مرام گفتش كه ملي خوب داداشت راست ميگه ديگه تو بايد الان خونه باشي به مامانم كمك كني اون دست تنها ناهار و صبحانه ميده ... تو هيچ كاري نمي كني!!!!!!!!!!!!
شما كه همگي شاهد هستين كه من چقدرررررررر فعالم وهميشه هم دعوام مي كنين .. باور كنين در اون لحظه به اين فكر كردم كه خدايا من كه اينقدر فعالم همه دوستاي وبي دعوام مي كنن حالا آقاي خونه كه از نزديك شاهد فعاليتهاي منه چرا اين حرفو ميزنه؟؟؟!!!!!!
آي حرصم گرفت .. فقط يه نگاه مظلومانه بهش انداختم و هيچي نگفتم ... خودش ميدونه وقتي من قاطي مي كنم چه شكلي ميشم ديگه... عين برج ... زهرمار نه زهر عقرب
هر چي از اين در اون در حرف ميزد تحويل نمي گرفتم فقط مي گفتم باشه... بعله... درسته....
مي گفت ملييييييي ميگم خونه كه تموم شد دوتا دوستاتو با همسران دعوت كنيم بيان خونمون .. گفتم باشه ...(اين حرفا رو با عدم تحويل گيري تمام ميزدم كه حساب بياد دستش )
خودشم معلوم بود نسنجيده اين حرفو زد و بعدش بشدت پشيمون شده بود ولي خوب من كه اين چيزا حاليم نيست ناراحت شده بودم
رفتيم خونه ... عليرغم هميشه كه كنارش دراز مي كشيدم و ناز ناز بوس لالا مي كرديم ... رفتم  درمنتهي اليه اون طرف اتاق دراز كشيدم
خوابمون برده بود دور از هم!!!
بعد كه بيدار شدم بازم باهاش قهر بودم و تحويلش نمي گرفتم از اتاق رفتم بيرون تا كمتر نزديكش باشم
امااااااا ... در يك حركت غافلگيرانه به روش عسلكي از دلم در آورد و معذرت خواهي كرد ... مي گفت شوخي كردم!!! (آقا مرد من كجاي اون لحنت به شوخي شباهت داشت قربونت برم؟؟؟؟!!!!!) تو كه بيشتر از خودم هم فعاليت داري هم بالا مردونه ، هم پايين زنونه...

راستي امروز هم استخر دارم.. چند روز پيش با خواهر شوهر رفته بوديم دكتر زن ان .. از خانم دكتره پرسيدم كه استخر بده؟ گفت خوب احتمال آلودگي هست مخصوصا تو اين فصل اما بهتره برين ... گفتم خطر داره؟ گفت شبيه اينه كه به يكي بگي از خيابون رد نشو ماشين ميزنه ... يعني خوب ريسك داره اما برين!!!
آهان يه زن و شوهر قبل از ما اومده بودن ، خانمش رفته بود داخل ، آقا هم بشدت اصرار داشت بره داخل، منشيه هر چي گفت آقا نميشه چند تا خانم ديگه هستن، نيازي به شما نيست گوش نداد ، آخرشم وقتي دو تا خانمه اومدن بيرون فوري رفت پيش خانمش، مونده بودم چه اصراري داره
چرا مي خواد بره !!!! عجيب بود برام

ديشب رفتيم تولد اميرعلي ، پسر دوست آقاي خونه ....تپلي و نازه ، يك سالش شده بود ، يه ماشين كوكي هم براش برديم

اين روزا خيلي آقامو دوست دارم نميدونم علتش چيه ولي خوب ... خيليييييييييييي آمپرم زده بالا .. اونم همين طور اون روزي مي گفت ما هنوز مثل تازه عروس و دومادا هستيم براي هم .... به قول خاطره : دي!!!!!

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

شما قضاوت كنين چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 8:34

سلام
اول يه چيزي بگم: دستاي من خيلي خشك ميشن وقتيكه مدت زيادي تو آب باشه ، يا مثلا به گچ يا سيمان دست بزنم خشك ميشه و چندشم ميشه به چيزي بخورن .حتما بايد كرم بزنم
ديروز صبحم دستام همونجوري شده حالا نميدونم آيا من پريشب تو خواب لباس شستم يا بنايي كردم كه صبح اينجوري شدم ؟ نميدونم

پريشب يه نوك پا(يا توك پا؟) رفتيم خونه بابام كه مته باباي آقامون رو كه اونجا بود بياريم ، دو تا از پسرعموهام خونه‌مون بودن ... يكيشون كه نزديك عسل نشسته بود گفته بود كه همزمان با عقد شما با دخترعمو، يكي از پسراي فاميل از ملي خواستگاري كرده ... حالا نميدونم منظورش چي بوده و چرا الان اين موضوع رو گفته .. تو ماشين كه داشتيم برمي گشتيم آقاي خونه اينو كه تعريف كرد ، گفتم معمولا دختراي كارمند رو رو هوا مي قاپن چون كارمندن ... (اصلا منظورم به خودش نبود خدايي) ديدم يه نگاه عاقل اندر... انداخت و يه لبخند تلخ زد كه يعني آره؟ منم؟؟؟؟!!!!
گفتم منظورم به تو نبود ولي در كل دختر كارمند نمي مونه با اين تورم و بدبختي ، همه ميرن سراغ دختراي شاغل
گفتش كه نخيرم زن كارمند اصلا خوب نيست .. درسته يه سري مزيت داره اما بدي هم داره...
گفتم مثلا؟
گفت : مثلا اينكه وقتي از سر كار مياي خانمت خونه نيست كه خونه گرم باشه ، غذا و چايي مثل مامانهامون به راه نيست ، خونه سرد و ساكته بايد مث خوابگاه خودت بري يه تخم مرغي چيزي پيدا كني و رفع گرسنگي

فكرشو كه كردم راست ميگه .. ما كه عادت كرديم هر وقت از بيرون ميام يكي به نام مامان با چايي وغذاي گرم وآماده ازمون پذيرايي كنه ، اين شرايط برامون زياد جالب نيست
البته هر چند هميشه آقاي خونه ميگه زن كارمند خيلي خوبه خيلي مزيتها داره اما ديشب چون من گفتم دختر كارمند خوبه اونم يه جوابي داد

ميدونم در عوضش ما كه بيرون كار مي كنيم مسئوليتمون بيشتره هم بايد به خونه برسيم هم سر كار بريم ... تو اين گروني و تورم اگه ما خونه دار باشيم شرايط سخت تره و هزارتا مورد ديگه
ولي راست ميگه در مجموع

لازم به ذكر مي باشد اين پست رو ديروز صبح نوشتم اما بدليل قطعي اينترنت فكسني و عهد بوقي نتونستم ثبتش كنم

خوب شد حداقل كپي كرده بودم وگرنه سكته خفيفي مي زدم

ديروز هم اتفاق خاصي نيفتاده پس همون پست قبلي مي كفايتتد!!!!!!

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

هاي سه شنبه هجدهم تیر 1387 10:36
سلام

امروز حرفي براي زدن ندارم ... چون هر روز كار وكار خونه‌ست ديگه اتفاق جديدي نرخيده
ديروز مامان اينا ناهار جگر داشتن ما را نيز دعوت نمودندي و ما نيز بعد از تايم اداري رفتندي، خوردندي و پاشدندي اومدندي
ديروز عصر هم بنا به تاكيد اكيد دوستان دلسوز و مسفق دست به هيچ كار مردونه اي نزدم فقط بعد از خواب عصرگاهي اتاق رو تميز كردم و يه مقدار تغيير دكور دادم
وااااااااااي يادم رفت يه خروار لباس هم شستم ننه ...كي بريم بالا و لباسشويي خودمون رو نصب كنيم . قربون هر چي وسيله برقي مدرنه برم من كه چقدر كمك حال آدمن
آخي ياد آرام پزم افتادم چقدر دوستش دارم و كمك حالمه
شب هم رفتيم خونه آقا ش... دوست آقامون تا پاسي از شب يعني ساعت 1 اونجا بوديم
صبح اومدم اداره داشتم ميمردم براي يك ذره خواب . يه نيم ساعت فقط چرت زدم
راستي شنيدين ميگن اس را ئيل و ام ري كا مي خوان حمله كنن ؟ راسته به نظرتون؟ ميگن تو خليج فارس دارن مستقر ميشن
نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

اندر ميان استخر... دوشنبه هفدهم تیر 1387 8:14
سلام
ديروز بمدت 4 ساعت برق نداشتيم مرديم از بيكاري

اين وبلاگ نويسي خيلي از وقت اداريم رو مي گيره بايد كمش كنم احتمالا منم مثل گلي انتقالش بدم به بعد از ظهر
الان كارهايي كه بهم ميدن و ارجاع ميشه تو كارتابلم همه‌ش تلنبار ميشه و به مرور و به سختي انجام ميشه

ديروز من باز هم ... كارگري كردم ...
البته نه به اون شدت
عصري پسرخاله آقاي خونه اومده بود برامون لوله هاي برق رو بكشه ... نرفتم بالا و گرفتم تخت دو ساعت خوابيدم ... اما شبش كه آقاي خونه مي خواست تانكر نفت بابااينا رو خالي كنه نميشد نرم كمك آخه دست تنها بود
راستي فهميدم كه آقاي خونه همچين بدش نمياد من كمك مي كنم و به قول خودش سوسول نيستم ..  براش گفتم كه خواهراش دعوام كردن گفتن تو چرا ميري از اين كارا مي كني برات بده ، كه گفت چه ايرادي داره ؟ مگه تو مثل اونها ناز نازو هستي؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!
دم غروبي هم من و آقا رفتيم باغ پسرعموم كه هلو بياريم .. من عشق هلوام ننه.. يه مقاديري خريديم اما خوب نرسيدن ... حيف شد بايد دو سه هفته ديگه ميرفتيم
شنبه هم با خواهرجون و دو تن از همكاران رفتيم استخر .. آخ كه چه حالي ميده استخر رفتن تو گرما ... كاش مي شد هر روز برم
اماااااااااااا يه چيزي بگم فقط بخندين:
لباسامو كه عوض كردم و رفتم زير دوش ،‌خواهرم گفت مليييييييييييييي گفتم هان چي شد؟؟؟!!!! گفت مايوت از پشت پاره شده ... گفتم كجاش ؟؟؟!!!!‌ گفت منطقه ممنوعه .. وااااااااااااي حالا چه گلي سرم بگيرم نه ميشد نرم تو استخر چون دلم نميومد ،‌نه ميشد مايوم رو عوض كنم ... گفتم لابد جزئيه .... گفت آره زياد نيست دقيقا جاي بدي هم نيست ، يه مقدار متمايل به سمت راسته .. گفتم خوب باشه تو بيا منو ساپورت كن تا بپريم تو آب،
تو آب كه رفتيم يادم رفت .. اما خوب خواهرجون مراقب بود و هروقت معلوم بود بهم تذكر ميداد
خلاصه وقتي كه برگشتيم خونه گفتم بذار يه ديد بندازم ببينم چقدري بوده سوراخش... كه ديديم بعلههههههه اي دل غافل ، سه فقره سوراخ متوالي عمودي به اقطار (جمع قطر) حدود 1ونيم تا دو سانت بووده و ما خبر نداشتيم و براي خودمان كرال سينه و كرال پشت رفتيم .. به به به به !!!! احتمالا جماعت كلا به من خنديده بودن ومن نفهميده بودم
نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

نيشخند و [خجالت]!!!! شنبه پانزدهم تیر 1387 7:48
سلام عليكم

خدا منو بكشه اينقدر دير به دير ميام و دوستاي نازم رو ناراحت و نگران مي كنم
طبق معمول اينترنت قطع بود البته عمدا قطع شده بود آنتي وي رو س اداره nod بود كه نگو هيچ كاري نتونسته انجام بده و سيستمها پر از ويروس بود . به همين خاطر چند روز قطع شد تا آنتي جديد نصب كنن و ويروس كشون راه بندازن

آِيييييييييييييي چقدر حرف داشتم نزده!!!

ديروز ايران سل داداشم رو گرفتم و پستهاتونو خوندم البته چون وقتم كم بود فقط پست كوتاهارو خوندم !!! اما نميشد بكامنتم.

ديروز همانند يك عدد كارگر خوب و قوي!!!! از صبح ساعت 8 الي عصر ساعت 7ونيم كار كردم تا جاييكه يكي از كارگرهامون مي گفت : خدا پدر اين خواهرمو بيامرزه ماشالله از صبح داره مث ما كار مي كنه !!! نمي دونين چه فرفره اي شده بودم
البته بنا به توصيه خواهران شوهر من چيرا اينقدر بر خود فشار وارده مي نمايم؟؟؟!!!!‌هان؟؟؟؟ لزومي نداره فردا افتادم زمين گير شدم بعد آقاي خونه دلش برام ميسوزه؟؟؟!!!‌ مسلما نععع !!‌ و ميره يه زن جوون و سالم ديگه مي گيره !!!!!

ديروز عروسي يكي از همكارهام بود اين دختر جز ثروت و ارث عظيم خانوادگي هيچ گونه اخلاق و خصوصيت بارز اخلاقي نداره ... اما خوب پولداره ديگه
در عوض پسره تا دلتون بخواد كم حرف و سربزير و آقا! يه مدت همكارمون بود البته سرباز بود و بعدشم يه مدت قراردادي موند ... همون مدت هم عاشق همكار ما شد و گرفتش.. سه سال از خانمش كوچيكتره!!! الان هم كارمند بانك قرض الحسنه شده نوع استخدامشو اما نمي دونم.
از پيش معلومه كه زندگي سراسر زن ذليلي خواهد داشت . ماشالله خانمش كه هر روز با يه نفر تو اداره دعوا داره . حتي با من كه تو اداره به آروم بودن وخونسردي معروفم هم يه مختصر دعواهايي داشته

غيبت بسه!! غيبت نيست البته شما كه نمي شناسينشون

امروز عصر قراره با همكاران بريم استخر ... به به به به !!!

حالا كه مي تونم بنويسم .. حرفام گم شدن .. كجا رفتن؟

سريال حضرت يو سف رو ديدين؟ اينقدر از سريالهاي پيامبرا و امامان خوشم مياد .. ميگم اونوقتا دو خواهر تونستن هوو هم بشن .. جالبه

اس ام اس آقاي خونه بداخلاق دوست داشتني كه امروز رفته ماموريت: بابا مخلصيم!!

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

من آمده ام!! یکشنبه نهم تیر 1387 11:20
سلام خوب خوش سلامت؟

آقا من يه اعترافي بكنم: خيلي به وبلاگم وابسته شدم هر روز صبح كه ميام اداره ميگم امروز ديگه بايد اول به كارهات برسي بعد وبلاگ!!!!

اما فايده نداره اولين كاري كه ميكنم وبلاگ خوني و وبلاگ گردي و كامنتينگ و مجموعا از اين خانواده است.

خوب بعله فهميده كردين كه ني ني بي ني ني!!!!
ولي خنده دار بوداااا .. قبل از اينكه اين اتفاق بيفته يه شب به آقاي خونه گير دادم كه آآآآآآآآي من صبحها كه پا ميشم حالت تهوع دارم ... آي سرم گيج ميره ... مي گفتم بيا گوش بده ببين صداي قلبشو مي شنوي؟ آقاي خونه هم ريسه ميرفت از اين حركات من.
حيف شد .. ديروز مي خواستم برم استخر .. علاقه زيادي به استخر پيدا كردم

اين روزها خيلي خيلي تشنه‌م ميشه آب وچايي ومايعات هم زياد ميخورم آزمايش خونم هم كه ميگه قند ندارم پس مرا چه شده است؟
براي ماه رمضان نگرانم .. چيكار كنم ميميرم از تشنگي خوب!!!
ديروز با حدود 15 خانم رفتيم بازديد چند تا از واحدهاي زيردستي .. واي پختيم از گرما .. با ميني بوس رفتيم ... وقتي رسيدم خونه فقط تونستم به سختي چند لقمه غذا بخورم و ولو بشم رو زمين .. با اجازه حضار گرامي 2ساعت ونيم خوابيدم
اما وقتي بيدار شدم نه تنها سرحال نبودم كه سردرد هم گرفته بودم
بعدشم كه شروع كرديم تميز كاري وامورات كوزتي و اينا.

از احوال خانه عزيزمان هم اگر جويا باشيد كه خوب استه موتوشكريم
سقفش رو تموم كردن پله ها رو هم نصفه نيمه ساختن.يعني آهنهاشو گذاشتن ، آجرهاشم گذاشتن .. مونده سنگهاش كه اون هم در آينده خواهيم گذاشت

آقا ما ميخوايم يه وام از بانك ان صار بگيريم كه آقامون راضي نيست ميگه سودش زياده .آخه اسما سودش مثل بانكهاي ديگه است ولي از اونجاييكه 25 درصد وام رو نگه ميدارن و نميدن خوب سودش ميره بالا ديگه ..
 مثال :5 تومن وام ميدن ، 25 درصدش رو كه ميشه 1250 هزار تومن نگه ميدارن ، 3750 هزار ميدن ولي سود 5 تومن رو ميگيرن ... و اين يعني گرفتن سود بيشتر به طور نامحسوس

چند شب پيش با دوست آقاي خونه وخانمش رفتيم پارك براي شام ... دعوتمون كرده بودن .يه قرار نصفه ناتموم براي مشهد رفتن گذاشتيم از اون ور هم بريم شمال ... خدا كنه جور بشه . اگه خونه تا شهريور تموم بشه به اميد خدا ميريم.

من نتيجه گرفتم خيلي نوسانات اخلاقي دارم يه روز الكي خوشحال يه روز الكي غمگين... مثلا الان خيلي حالم خوبه
خيلي هم دلم براي آقاي خونه تنگ ميشه ...

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

ني ني بي ني ني!!! شنبه هشتم تیر 1387 8:43
سلام و وقت بخير

امروز وقت زيادي ندارم

فقط همين كه ني ني بي ني ني ، دخترخاله دريك اقدام غافلگيرانه ديشب اومد و صبح از ساعت 5 نذاشت من بدبخت و از ساعت 6 آقاي خونه بيچاره بخوابيم

ممكنه برم بازديد .. ممكن هم هست نرم ... اگه نرم بايد برم جلسه داخل سازمان . اگه برم هم كه هيچي ديگه ، ميرم.

درهر صورت اگه وقت شد برميگردم و ادامه ميدم

باي
نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

ادامه ماجرا پنجشنبه ششم تیر 1387 8:28
با سلام مجدد

امروز پنجشنبه است روز دوست داشتني من ... چرا ؟ چونكه فرداش جمعه است و من مي خوابم

واي خداااااااااا من چقدر خواب ذليلم... وقتي خوابم تنظيم نباشه اصلا حال خوبي ندارم

ديروز عصر قرار بود نتيجه آزمايش خونم رو بگيرم .. يادتونه كه كمبود آهن داشتم؟ براي همون بود . من چقدر به سلامتيم اهميت ميدم ننه

براي آزمايش مجدد زورم ميومد برم دكتر و 5 تومن خرج كنم فقط براي اينكه بنويسه آزمايش خون. دفترچه‌م رو دادم شوهر خواهرشوهرم كه تو بيمارستان شاغله ...

القصه ديروز رفتم نتيجه آزمايش رو گرفتم و نوبت دكتر هم كه از قبل گرفته بودم ساعت 8 رفتم دكتر و با اجازه بزرگترها تا ساعت 9 معطل شدم

خانم دكتره كه ديگه كامل منو مي شناسه از بس اونجا پلاسم ... آزمايشم رو ديد گفت همه چيز خوبه خدا رو شكر آهنت رسيده به 12 يعني مي نيمم مورد نياز ... چربي و قند وعفونت هم نداري

گفتم خانم دكتر 5 روزه از وقت اومدن دخترخاله‌م (!!!!!!) ميگذره اما نيومده ... گفت يعني ممكنه بار دار شده باشي؟

(دلم در اون لحظه گفت : مگه من يون هستم كه بخوام بار دار بشم؟)

گفتم نهههههههه خانم دكتر هيچ كار خطرناكي نكرديم...

گفت كه يه آزمايش خون هم بده ممكنه شده باشي و برام نوشت !!!!!

حالا موندم ... آيا ممكنه ؟ به همين راحتي؟ هنوزم دختر خاله نيومده چيكار كنم؟

البته مي دونين كه ما ميخواستيم كم كمك اقدام بنماييم اما اين جوري نمي خوام باشه .. بدون برنامه وبدون هماهنگي

خدا كنه اون نباشه ... مشكل بد ديگه اي هم نباشه .. البته ترجيح ميدم ني ني باشه تا مثلا كي ست و يا چيز بد ديگه اي

خدا به خير بگذرونه

آره بعد از مطب دكتر هم آقاي خونه اومد دنبالم ... داشت يه مسيري غير از مسير خونه ميرفت گفتم عسل جون جايي قراره بريم؟ گفت نه همين طوري بچرخيم يه كم .... من عاشق پياده روي چه با ماشين چه بي ماشين در جوار آقاي خونه هستم و كلي مكيوف شدم

تو نگو بعلههه آقا عسل سفارش پيتزا داده و داره منو ميبره اونجا وقتي كه دم در پيتزاي دوستش پارك كرد يك ذوقي كردم وصف ناپذير

خلاصه رفتيم خورديم و جاي همه خالي چقدر چسبيدن كرد... گفت كه ديشب ميخواسته بيايم اما خوب وقت شام رفته بوديم خونه باباي من واسه تبريك به مامانم و ديگه فرصت نشده بود و باز هم كلي معذرت خواهي كرد كه نتونسته خوب مراسم و مناسك روز زن رو برام انجام بده .. منم گفتم كه ازش انتظاري نداشتم مي دونم فكرش خيلي مشغوله و وقت بيرون رفتن رو نداره ....

برگشتيم خونه برامون شام گذاشته بودن سفره هم هنوز ولو بود گفتيم ما شام بيرون ساندويچ !!!! خورديم

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

روز زن را چگونه گذرانديد؟ چهارشنبه پنجم تیر 1387 8:5
با سلام

ديروز روز خوبي بود ماه پشت ابر بود.. امين واكرم...

آقاي خونه مهربون شده بود و فضا و محيط را برايمان عسلي كرده بود ...

تو ماشين بوديم داشتيم ميرفتيم طرف خونه ددي خودم كه گفت : ملي من بداخلاق شدم؟
گفتم بعلههههههههههه جديدا خيلي كم حوصله شدي ، عصبي شدي، مارو تحويل نمي گيري... بنده خدا قربونش برم كلي عذرخواهي كرد و گفت ديدي كه كلا اخلاقم بد شده با همه تند شدم با بابام، مامانم ، خواهرام ... به خاطر خونه‌ست . خودت كه ميدوني وقتي فكرم مشغول يه موضوعي باشه ديگه نمي تونم به چيزاي ديگه فكر كنم ، گفتم باور كن همه اينا رو مي دونم اما خوب بعضي وقتا ديگه طاقتم تموم ميشه و منم بدخلقي مي كنم و اينا...

بايد يادم باشه ديگه از آقاي خونه تو اين مدت خونه سازون انتظار توجه و محبت زيادي نداشته باشم  طفلك گناه داره راس ميگه

راستي جهت امر خطير هديه دادون، از طرف اداره ديروز 50 تومن دادن كه همونو به مادران عزيز تقديم نموديم با شيريني...

گفتيم خواستيم كادو بگيريم وقت نداشتيم بريم چيز مناسبي پيدا كنيم

ديروز مراسم روز زن كه رفتيم يه خانمي اومده بود از قم برامون سخنراني كرد ... حرفاي قشنگي ميزد كه حسش نيست بنويسم

همچنان اگر نظري در زمينه رنگ بندي دارين مي پذيريم مخصوصا مستانه خانم كه قول داده!

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

دكور روز زن.... سه شنبه چهارم تیر 1387 8:27
سلام و صبحتون به خير

در آغاز روز زن رو به همه لينكهاي دوست داشتني و عزيزم تبريك ميگم و اميدوارم زندگي به كام همه باشه و هر كسي مشكلي داره خدا كمك كنه و برطرف بشه

ديشب دير خوابيدم خيلي ... الان هم بشدت تمام خوابم مياد .. تازه ساعت 8 و نيم قراره بريم برنامه روز زن .

براي مادرامون هم هيچي نگرفتيم ... جاريم يه جنس چادري براي مادر عسل گرفته بود و ديروز آورد.

اما فكر نكنم ما چيزي بگيريم . خوب داريم خونه مي سازيم .البته از من باشه كه بگيريم اما آقاي خونه ميگه نمي خواد

خودم هم هيچ چيزي نمي خوام از آقاي خونه... اين روزها خيلي خسته و گرفتاره . صبحها سر كاره و عصر تا شب هم تو كاراي خونه سازونه ....

خواه ناخواه رو اخلاقشم تاثير گذاشته و كم حوصله شده ... زود عصبي ميشه .. خداكنه زودتر خونه‌مون ساخته بشه و دوباره به آرامش برسيم ...وضعيتمون خيلي بده ... منم زودرنج تر از هميشه شدم

خوب از اين حرفا گذشته آقا يكي به من كمك كنه ...

در نظر داشتم آشپزخونه و اتاق خوابا رو دكور آبي رنگ بزنم و هال رو گل بهي (شبيه صورتي اما ملايم تر) اما حس مي كنم نميشه ، قشنگ نميشه ... از تو هال ، آشپزخونه هم پيداست در نتيجه رنگهاشون ممكنه به هم نيان و منظره جالبي نشه

گفتم اگه همه رو آبي كنم باز خوب نيست آخه مبل و وسايل هال اگه آبي باشه قشنگ نيست ( چند تا عكس اين مدلي ديدم خوشم نيومده)

ميگم همه رو گل بهي كنم نظرتون چيه؟

اگه رنگ ديگه هاي در نظر دارين بهم بگين ... البته رنگهاي جيغ نمي خوام باشه مثل نارنجي ، يا رنگهاي سرد...



نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

دارم خفه ميشم دوشنبه سوم تیر 1387 9:23
سلام

ديروز نيومدم سركار

صبح رفتم آزمايش خون بدم .. تصميم داشتم برم درمانگاه بيمارستان عمومي آزمايش بدم و پول به اين خصوصيا ندم .رفتم درمانگاه ، اولش كه يه بيست دقيقه معطل شدم تا درو باز كنن بعدم كه رفتم داخل خانومه گفت يكي از آزمايشات رو نميتونيم انجام بديم دستگاهشو نداريم برو آزمايشگاه مركزي...

با شكم گرسنه و بدون اجابت مزاج صبحگاهي راه افتادم طرف آزمايشگاه مركزي .. وقتي رفتم داخل ديدم به به ... از من زرنگتر زياد بوده و حدود 50 نفر اونجا بودن ... ترجيح دادم ببرم پول رو بريزم حلق خصوصيها نه اينكه اونجا معطل بشم ..

بعد از آزمايش هم برگشتم خونه هيچكس نبود كلي حوصله‌مان سر رفت .. خدا رو شكر كردم كه شاغلم وگرنه واي واي

در همون ساعتها خونه دديم يه خبرايي بوده بود :

زن داداش كبير عزيز و گرامي بنده كه چند روزه با دوتا بچه‌ش شوهرشو تو كرج تنها گذاشته و اومده اينجا خوش گذروني ، اومده بود خونه مون و مادرم را شستمان كامل داده بود ...

سر يه جفت دمپايي ناقابل و بي ارزش...

خدايا ... ديروز يه دنيا حرص خوردم و گريه كردم ... حيف كه اونجا نبودم تا هر چي از دهنم ميومد بهش بگم ...

پسرش صبح اومده بوده يه جفت دمپايي مسخره كه چند وقت پيش خونه ما با يه جفت ديگه عوض شده ، ببره (البته اون مال ما رو هم نياورده بوده) كه مامانم به شوخي ميگه نبريشون .. بابابزرگ بدش مياد هاااا

اونم ميره با يه مقدار پيازداغ بيشتر براي مامانش تعريف مي كنه ... اون كولي هم با رنگ گچ شده و دهن دريده شده مياد 1500 تومن ميگيره جلو مامانم و ميگه بيا اينم پول دمپاييها و خلاصه ... اون چيزايي كه نبايد مي گفت ميگه و ...

داداش كوچيكم كه آدم رك و تقريبا پرروئيه ... چند تا متلك آبدار و سوزان بهش ميگه كه اونم كم نمياره و جواب ميده

اگه يكي از شما بود و اين بي احترامي به مادرتون مي شد از ناحيه زن داداشتون .. خدايي چيكار ميكردين هان؟

من كه فقط تونستم چند تا اس ام اس براي شوهرش بفرستم و بگم متاسفم .. بگم اگه شوهر خوبي داشت اين اراجيف رو به مادرم نمي گفت ... بگم دنيا دار مكافاته ... فردا همين پسرت از اين بدتر سر زنت مياره ... بگم شده عين فيلم هنديها ...

اما آقاي خونه نذاشت دعوا كنم .. نذاشت برم به زنش زنگ بزنم و بشورمش بذارم كنار ... بسه هر چي احترام گرفتيم .. بسه هر چي گفتن و لال شديم هيچي نگفتيم ...

الانم دارم از حرص خفه ميشم .. هنوزم نمي تونم با اين موضوع كنار بيام و هيچ غلطي نكنم



راستي پست پايين رو هم بخونين ... جالبه!!!!

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

معادله یکشنبه دوم تیر 1387 9:50
سلام
با عرض پوزش از همه دوستان وخوانندگان عزيز چه اناث و چه ذكور ، يه آقاي آشنا(درجه چهارم پنجم) اين ايميل رو براي من فرستاده بود هم كلي خوشمان آمد هم كلي بدمان آمد .ولي معادله‌ش خيلي خنده دار بود:

Equation 1

Human = eat + sleep + work + enjoy

Donkey = eat + sleep

Therefore,

Human = Donkey + work + enjoy

Therefore,

Human - enjoy = Donkey + work

In other words,

Human that don't know enjoy = Donkey that

work

============ =========

========= ============

=========

Equation 2

Men = eat + sleep + earn money

Donkeys = eat + sleep

Therefore,

Men = Donkeys + earn money

Therefore,

Men - earn money = Donkeys

In other words,

Men that don't earn money = Donkeys

============ ========= ==

Equation 3

Women = eat + sleep + spend

Donkeys = eat + sleep

Therefore,

Women = Donkeys + spend

Therefore,

Women - spend = Donkeys

In other words,

Women that don't spend = Donkeys

============ = =========

To Conclude:

From Equation 2 and Equation 3

Men that don't earn money = Women that

don't spend.

So, Men earn money not to let women become

Donkeys! (Postulate 1)

And, Women spend not to let men become

Donkeys! (Postulate 2)

So, we have...

Men + Women = Donkeys + earn money +

Donkeys + spend money

Therefore... from Postulates 1 and 2, we can

conclude

Man + Woman = 2 Donkeys that live happily

together!



اصلا نمي خوام به كسي توهين بشه فقط برام جالب بود گفتم همه ببينن ....جان من ناراحت نشين ها !!!!!!!!



نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت

نذري شنبه یکم تیر 1387 8:57

سلام سلام صدتا سلام
آغاز اولين روز تابستون سال يكهزار و سيصد و هشتاد و هفت مبارك باشه !!!

من روزهاي شنبه رو دوست دارم شنبه روز خوبيه به به به به به به !!!!!!!!!(شايد امواج مثبت كارساز بشه)

اون كارگره بود از نورگير افتاد پايين؟ من تا چند شب پيش كه به اصرار آقاي خونه رفتيم خونه‌شون نديده بودمش .بالاخره چند شب پيش رفتيم خونه‌شون و من ديدمش . تو نگو يكي از داداشهاش تو شركت قبلي كه كار ميكردم ، كار ميكنه و منو مي شناسه اما اصلا قيافه‌ش يادم نبود البته فكر كنم اصلا نديده بودمش چون كارش مرتبط با كار من نبود ولي خوب از اونجايي كه تعداد خانمهاي شركت كم بود من رو همه مي شناسن....

پنجشنبه يك رأس گوسفند نذر كرديم و باباي من اومد خونه‌مون ذبحش كرد .... هر وقت از نزديك جون كندن گوسفندها رو مي بينم حالم بد ميشه ... دردناكه ... پوست و كله پاچه و سيرابي و قسمتي از گوشتش رو داديم به فقرا ... يه كبابي هم همون شب خورديم و يه قسمتي هم داديم خونه كارگر مصدوم كه اين نذر به خاطر سلامتيش بود و مقاديري هم به مامان اينا داديم.

ديروز هم به كار وبار گذشت .. تيرريزي كرديم ... تيرآهنهاي سقف رو كار گذاشتن و آقاي خونه و داداش من دارن جوشكاريشون ميكنن ...

راستي ديروز هم مراسم عقد زن پنجم پسرعموم بود ... بابا و داداشها و عيالهاشون رفتن اما ما نرفتيم .. بهتر كه نرفتيم مراسم تو روستاي عروس بود و از گرما پخته بودند

چون همه رفته بودن ،خواهرم تو خونه تنها بود ... بعدازظهر رفتم اونجا و چونكه مامانم دو تا از داداشها رو شام دعوت كرده بود و خودشم رفته بود مراسم پسرعمو ، امورات آشپزي رو من انجام دادم ،بعد از دو ماه آشپزي نموديم خورش بادمجون درست كردم تازه كلي هم تميز كاري كردم

ديشب من و عسل دقيقا يه خواب ديديم چيييييييييييرا؟
هردو خواب ديديم كه داره بارون مياد و سقف خونه‌مون ممكنه خراب بشه كه رفته بوديم رو پشت بوم و ديديم خراب نشده... برام خيلي جالب بود آخه ديشب حرفي از بارون نزده بوديم ... اصلا فكرمون رو اين موضوع هم نبوده .. جالبه!!!!!!!!!!

آقا نميشه ما روز زن كادو نديم؟ خوب پول نداريم داريم خونه مي سازيم خووووو!!!!

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |