
اينم عكس باز شدهش:

اينم متن دروني كارت:

الهه عشق به انسانها اموخت كه عاشقانه زندگي كنند
و با پيوند هميشه پايداري كه سوگندش را در قلبهايشان جاودانه كرده اند بهم درآميزند و يكي شوند
وچه شادمانه است تكرار فرياد گونه اين سوگند...
خوب استه؟
متنش رو كاري ندارم چون آماده بود و اصلا روش زوم نكرده بوديم ... معمولا كسي متن رو نمي خونه فقط همين قسمتهايي كه گل گلي كردم رو مي خونن!!!!!! الان هم از روي عكسش خوندم ونوشتم ... تا حالا دقت نكرده بودم!!!!
سلام و وقت عاليان متعالي
ديروز ديگه كوزت نبودم يعني كاري نبود انجام بديم. رفتم خونه، دلم يه حموم جانانه مي خواست آب هم بشدت كم بود برق هم قطع بود كه پمپ رو روشن كنم ...آخه اصولا آب خونه پدرشوهر كمه و بايد با پمپ بكشيم خولاصه ...
تصميمات گرفتيم كه با آب تانكر!!!!! كه در معرض تابش اشعات خورشيد بود بحماميم و اين كارو هم انجام داديم آي جاي همگي خالي يه آب نيمچه خنك و گرمي داشت .... كلي چسبيد و خنك شدم!!!
ديروز آقاي خونه و داداشش و داداشم داشتن تيرآهنها رو ميذاشتن رو ديوارها ... بيچاره داداش من !!!! روديوار بود و تنهايي آهنها رو مي كشيد بالا ... هيچ وسيله اي براي بالا رفتن من وجود نداشت
خودشون رفته بودن بالا و پله رو هم برده بودن هر چي ورجه وورجه كردم كه منم ببرن ، نشد ... كلي وقت صرف كرده بودم لباس كارامو پوشيده بودم هاااا ... اما بدجنسها نذاشتن برم ...
عصري با داداش آقامون سر اينكه آشپزخونه جلوي در ورودي باشه يا سمت راستش كلنجار رفتم .. مي گفت آشپزخونه بايد جلوي در ورودي باشه كه هر كسي وارد ميشه اول اونو ببينه .من مي گفتم خوب شايد يه روز نتونستم تميز نگهش دارم اونوقت هركسي وارد شد اول آشپزخونه بمب زده رو مي بينه، مي گفت اگه ميدوني آدم شلخته اي هستي ونمي رسي جمع وجورش كني، آشپزخونه رو اينجا نذارين!!!! آخه چه ربطي داره؟ من ميگم بابا ممكنه يه روز نرسم . مثلا شب مهمون داشته باشيم و خونه اساسي ريخت و پاش باشه و مخصوصا آشپزخونه ، فردا صبح هم من برم سر كار ، بعد يه نفر بياد خونهمون ... خوب اولين جايي كه ببينه آشپزخونهست ...
امروز كارت دعوت شام يكي از همكارامونو اوردن رفته حج ... براي بار چندمشه كه با همسرش ميره ... با همكارم مقاديري تحليل كرديم كه رفتن به حج چرا اينقدر فرماليته شده و هر كسي كه وسعش برسه چندين بار ميره؟
به نظر من ( تاكيد مي كنم به نظر من ) رفتن به حج فقط يك بار لازم و واجبه ... بار دومش رو مي تونيم همين جا انجام بديم ... همسايه فقير هست، فاميل مستمند هست ، آشناي ندار هست ، مثلا همين همكار ما... اگه واقعا خدادوسته و دلش ميخواد بهش نزديك تر بشه خوب همين هزينه رو ميداد يه فقيري باهاش مايحتاج زندگي رو بخره ... وااااااااااي اگه يكي اينجوري باشه چقدر بزرگه ... چه روح بلندي داره ... چه ايماني ... به به به به !!!!
شايد هست و ما خبر نداريم ...
خيلي دلم ميخواد منم برم اما هنوز نمي تونم ... آمادگيشو ندارم ... من الان خيلي گناهكارم ... خيلي نقاط ضعف دارم ...
اول اينكه ساقي خانم چرا وبلاگت حذف شده ؟ديدم از ليست وبلاگاهي دوستانم حذف شدي گفتم شايد دستم رفته روش حذفش كردم اما ديدم نهههههه اصلا وبلاگت نيست حذف شده... عجيبه
حالا سلام
ديروز به معناي واقعي كلمه كوزت بودم كوزت چيه از اون بدتر ... خونه توسط كارگرها بشدت كثيفناك شده بود با خواهر شوهر شروع كرديم به تميزكاري واي اينقدر شستشم و رُفتيم كه شب شد .. آشپزخونه و نورگير و قسمتي از كف هال و راهرو و كل حياط رو شستيم ... گردگيري هم نموديم .. بعد هم اتاق ما رو تميز كرديم جارو و گردگيري و دستمال كشون ... بعد هم با مادرشوهر يه گليم شستيم
همين ديگه ...
ديروز خونه ددي بودم جهت صرف ديزي كه يادتونه . با آقاي خونه رفتيم و خورديم . عسلي رفت خوابيد اما من و خواهرجون ورور كرديم و حرف زديم و نخوابيديم
چند روزه ميزان خوابم بشدت كم شده ... روز كه نمي خوابم هيچي شب هم ساعتاي 12 و 1 مي خوابيم .صبح هم 6ونيم برپا مي ديم .حالا نبايد كمبود خواب داشته باشم؟
الان هم خيلي خوابم مياد ميخواستم برم اتاق همكارا چرت بزنم اما نشد ... يعني نتونستم
تا شب اونجا بودم و خوش خوشان كرديم شب هم سه تا داداش و خانمها و بچه ها اومدن ... زن داداش دومم فكر مي كنه من خيلي آدم بي احساس و يخي هستم !!! حتي فكر مي كنه به آقاي خونه هم هيچ حسي ندارم !!! چه آدم دوچهره اي هستم من!!!
دلم مي خواد خونهمون زودتر آماده بشه.... بريم براش كاشي سراميكهاي خوشكل بخريم... بعد وسيله هامون رو ببريم توش ... برم وسايل تزييني خوشمل بخرم ... خدايا كي خونه مون كامل ميشه؟ دلم خونه جداي دونفري عشقولي ميخواد آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآي خداااااااااااااااااااااااا
وسايل چوبي هيچي نداريم.از اول ،عسل نذاشت بخريم مي گفت مستاجر باشي و همهش مبلمان و بوفه و اينا رو بكشي اين خونه اون خونه سخته در نتيجه الان هيچگونه وسيله چوبي بجز ميزتوالت نداريم
آقاي خونه هم با خوابيدن روي تشك و تخت مشكل داره ... تختخواب بخريم آيا؟
ديروز مامانم مي گفت نگرانتم ملي... گفتم چرا؟؟؟؟ مي گفت چرا ني ني دار نمي شي؟؟؟گفتم مامانم قربونت برم ... نمي خوام خودم .. گفت آهان خيالم راحت شد فكر كردم مخواي و نميشه.. چقدر اين مامانهاي ما ساده هستن
در حال حاضر كه ماداريم خونه مي سازيم داداش دوم هم داره ميسازه .. سومي هم بزودي ميسازه .. چهارمي هم ممكنه بسازه ميخواد قسمتي از حياط خونه ددي رو توش خونه بسازه ... تو اين گروني خونه و زمين فكر خوبيه...
چند روز پيش از جلوي خونه قبليمون رد شديم آقاي خونه گفت ملي حواست هست به خونهمون؟؟ گفتم آره خونه عزيزم!!! خواهر شوهر كوچيكه گفت : اٍ!!! يعني خونه ما داره سخت ميگذره ديگههههههههه .. گفتم نعععععععع ولي اون خونه يه چيز ديگه بود
يه جمله با ... : دلم براي خونه خودمون ، عشقولي هامون ، شيطنت هامون، كشتي گيرونهامون، تنهاييامون ، آشپزيامون(البته آشپزيم) و ... تنگ شده!!!!
باي!!!!
سلام و صبح بخير
امروز مقاديري از صبح تا حالا كار داشتم و وقت آپ كردن نشد
مدتيه تو اداره كفش پاشنه بلند مي پوشم و داره برام عادي ميشه
اگه بدونين ديروز چه اتفاقي افتاده بود ... واي واي
از صبح كه اومدم اداره از آقاي خونه بي خبر بودم گفتم لابد كار داره منم اذيتش نكنم به كار وبار خونه سازون برسه
تا ظهر كه رفتم خونه ... از دور ديدم داداش آقاي خونه لباس كارگري پوشيده و داره ملاط ميبره تو خونه
پ.ن: عجب اوضاعيه تو اداره ما... دفتر رئيس كلا درش تخته شده دارن تعميرات انجام ميدن چند برگ فكس داشتم رفتم كلي هم گشتم اما كسي نبود به به به به !
آهان داشتم مي گفتم : داداش آقاي خونه رو تا حالا اين جوري نديده بودم رفتم داخل خونه مامانش اونجا بود دپرسيده بود
كمي ترس برم داشت گفتم عسل كجاست؟ گفت رفته بيمارستان ... وا رفتم
گفت كه صبح يكي از كارگرا از نورگير افتاده پايين بردنش بيمارستان ... گفته بودم نورگير و بالكن رو ورداشتيم و الان هر دو بي سقف هستن و اگه كسي مثل كارگر ديروزي ندونه ، مي افته پايين ...
خدا رو شكر اتفاق خاصي براش نيفتاده بود فقط سرش چند تا بخيه خورده ... واقعا از خداي خوبم ممنونم كه هميشه هواي ما رو داره ... افتاده بود پايين يه بشكه هم روش بعد هم چند تا آجر كه اگه بشكهه نبود ميخورد تو سرش و خدايي نكرده اتفاق بدي براش ميفتاد ... بشكهه مانع شده بود
خدايا ازت خيلي ممنونم خيلي خيلي دوست دارم
ديروز از 10 صبح كه اين اتفاق افتاده بود تا 6 عصر آقاي خونه بيمارستان بود ... شب هم بابا مامان هردومون رفتن خونهشون ... آخه ممكنه آدم بدجنسي باشه سواستفاده كنه و شكايت كنه ... مي تونه
خيلي گرسنمه ... نه ميشه هر روز بيسكويت بخورم نه ميشه ساندويچ بخورم ... عجب وضعيتيه
همين الان نوشت: ميگم خدا هوامو داره ميگين نه همين الان خواهرجونم زنگ زد گفت ناهار ديزي (آخ جون) داريم بياين اينجا.... ساعت 1 آقاي خونه عزيز و نازم مياد ميريم ديزي خورون ... جاي همگي خالي جات
اول بگم كه امروز خيلي خوابم مياد من از روزهاي شنبه خيلي بدم مياد...
پريروز عصر من و دوتا خواهرشوهرام خونه بوديم داشتيم سالاد درست ميكرديم كه در زدن. خواهر شوهر كوچيك رفت دور باز كرد ديديم يكي از اين آقايون سيد فالگيره و رفته دستشويي ...
خواهر كوچيكه اصرار ميكرد كه بياين فال بگيرين يه كم بخنديم
رفتيم تو حياط ... آقاهه از دستشويي كه اومد نشست تو حياط ما هم اطرافش و شروع كرد به چيزاي خنده دار گفتن
به من نگاه كرد گفت مشكلت برطرف شد يا نه؟!!!!!!!!!!!! گفتم والله من كه مشكلي نداشتم و ندارم
گفت اين خانوم چه نسبتي باهاتون داره ؟؟؟؟؟؟؟ شما دوتا شبيه هستين (به خواهرشوهران) و اين يكي شبيه شما نيست
گفتم همسايهشونم
خلاصه يكم سربه سرش گذاشتيم ... آخراش گفتم خوب يه فال هم براي من بگير ... آقا يه چيزايي گفت يه چيزايي گفت از صد تاش يكيش درست بود اونم شانسكي بود
مي گفت يه بار حامله شدي و سقطش كردي و به كسي نگفتي!!!!!!!!!
بي اجازه شوهرت از خونه نرو بيرون ( كه اصلا نميرم)... با شوهرت خوش اخلاق باش ( بر منكرش ...) .... شوهرت خيلي مشفق و مهربونه(بازم بر منكرش ...) و الي غير...
ديروز هم رفتيم باغ پسرعموم . از شانس بد من امسال ميوه مورد علاقهم هلو جون كم داره .. اما كلي توت فرنگي و سيب خورديم جاتون خالي جات
ديروز خواهرزداه آقاي خونه هم باهامون اومد واااااااااااي تا عصري خستهم كرد بس كه بهونه مامانشو مي گرفت
تازه بعد هم كه برگشتيم فورا لباس عوض كرديم و رفتيم پارك شام خورون
باباي آقاي خونه مي گفت از بين پسرهام از همه بهتر ومهربون تر و پاكدل تر ، وسطيشونه ( يعني همسر بنده)... تو دلم كلي قربون صدقه عسلم رفتم كه اينقدر پسر خوبيه و همه دوستش دارن
امروز براي اولين بار از طريق اينترنت قبض موبايلم رو واريز كردم ... به همين سادگي ... به همين خوشمزگي
واااااااااااي من بدم مياد اينقدر زودرنج و لوسمممممممممممم چيكار كنم خداااااااااااااااااا
ديشب بعد از مدتها خانم بودن مقاديري عسلمان را اذيت زده نموديم ... ياد خونهمون به خير
با عرض سلام و پوزش از وقفه اي كه در پخش احبار بوجود آمد كه بعلت بي برقي، بي اينترنتي، بدي آب و هوا و .................. بود:
امروز هم از صبح تاكنون اينترنت قطع بود
همين چند روز پيش بود كه تو دلم گفتم چه عجب چند روزه اينترنت قطع نشده كه ...
صبح با آقاي خونه قرار مدار گذاشتيم رفتيم بانك و چند جاي ديگه و آخر سر هم رفتيم يه ساندويچ زديم تو اين رگهاي بدبخت خشكيدهمون
آقا من يه پسرعمو دارم مشكل نازايي داره يعني اينكه عقيمه يعني اينكه قدرت بچه دار شدن نداره .. افتاد؟
تا اكنون 4 بار ازدواج كرده و طلاق داده ... چونكه به شدت عصبي و تعصبي است ديشب هم زن پنجم رو عقدوند حالا جالب اينه كه ميره از دهات و روستاها دختراي باكره ترشيده!!!!!! از نظر روستاييها رو ميگيره كه مثلا 25 سال دارن يا 33 سال ...
ديروز من از عصر رفتم خونه بابام چند وقتي بود يه نشست چند ساعته جهت درددل و تبادل اطلاعات و غيبتات با مامان و گل باخي نداشته بودم در نتيجه ديروز ديگه كاسه صبرم لبريز و لبدوز شد و بيخيال خونه سازون ومشغله ها شدم و رفتم اونجا
واسه شام همه دعوت بودن ولي من دوست نداشتم برم از طرفي خونه خواهرشوهر هم دعوت بوديم
يهويي پسرعموي مذكور زنگ زد و گقت گوشي رو بدن به من ... اين پسرعموئه خيلي به من علاقه جات داره نمي دونم چيرا ... تودانشگاه هم كه بودم هروقت ميومدم خونه ميومد يه سري به من ميزد و كلي ابراز ارادت مي كرد حالا ديشب هم كلي گفت خيلي دوست دارم و عين خواهرم و از اين حرفا اما من باهاش راحت نيستم نمي دونم يه جوريه تقريبا ازش مي ترسم
آره گفت كه شماره آقاي خونهتو بده دعوتش كنم گفتم نعععععععع موبايل همراهش نيست خودم بهش ميگم مرسيييي....
چه آدمي هستم هااااااا تو تلفن بهش گفتم ميايم چشم اما بعدش گفتم نه بابا من بيام چيكار ؟؟؟؟؟؟؟ اصلا يه جاي ديگه دعوتيم
خلاصه نرفتم ... عصري نشستم با گلي باخي خونه رو تميز تميز نموديم بعد كه مامان اومد كلي قربون صدقهم رفت منم دم به دقيقه مي گفتم مامي!!!!!!!! دوستم داري؟ هان؟ دوستم داري؟ اون هم بنده خدا دوباره كلي قربانمان ميرفت
خونه سازون هم چند روزه متوقف شده بنا به دليل نبودن كارگران موردنياز جهت ساختن سقف خونه البته اگه خدا بخواد امروز فردا دوباره از سر گرفته ميشه
ولي خونه اساسي ريخته به هم الاخون والاخون شديم رفت ... چونكه بالكن رو زديم كنار ، ورودي هال مسدود شده و راه رفت وآمد از اتاق ما شده چونكه به حياط در داره ... ديروز صبح وقتي مي خواستيم بيايم سركار طبق عادت قبليم در اتاق رو قفل كردم باباي عسل هم روم به ديوار ... دستشويي بود .يه چن متر با آقاي خونه اومده بوديم كه داد زد نرين وايسا!!!!!!!!
واي اينقدر خنديدم كه نگو اگه اومده بوديم در اتاق قفل مي موند و تا ظهر كه برمي گشتيم هيچكس حق تردد نداشت داخل خونه ايها بايد مي موندن داخل و بيرونيها همون بيرون...
از طرفي خواهر بزرگ آقاي خونه از كرج اومده و با شوهر و دخترش اونجان وااااااااااي خيلي شلوغه ... دوست ندارم
اخلاق من هم دور از جون پاچه گيريه اساسي... كافيه يه بهونه دستم باشه مي شم عين...
ديگه خيلي حرف زدم .. اين دو روز مردم از خماري اينترنت ... چه بد درديه!!!
اينترنت امروز و نصف ديروز قطع بود تاااااااااااااااازه برق هم روزي دو سه ساعت قطع ميشههههههههههه
الان ديگه وقت ندارم بايد بروم خانه
من زنده ام نترسييييييييييييييين
فكر مي كردم امروز سرم خلوت باشه ... اما دريغ و افسوس(!!!!!!!) كه از صبح تا حالا كار داشتم
ميگم قبول دارين تو ادارات كمتر كاري مرتبط با تحصيلات و رشته و اين بند و بساطهاست؟
من كه يك اپسيلون كارم به درس خوندن و اين امور مربوط نيست مگر در موارد خيلي خيلي جزئي
سعي كرده بودم ارتباطم رو با رشتهم از طريق اشتراك مجله هاي اختصاصي حفظ كنم كه اشتراكم هم تموم شد و حس تمديدش هم نيست
اين چند روز تعطيلات هم كه به كار وبار گذشت و بيكار نبوديم .. بالكن خونه رو خراب كردن و من هم از كمك كردن بي نصيب نبودم ... نمي تونم تو خونه بشينم وكمك نكنم
چند وقته از آقاي خونه دور شدم اونهم دليلش كاراي خونهست و اينكه هر شب خسته وكوفته مي گيريم ميخوابيم ... مي دونم آقاي خونهم كار داره و مردها هم وقتيكه فكرشون مشغول يه چيزي باشه از دنياي اطراف غافل ميشن
منم چند وقت يه بار كز مي كنم و ميرم تو خودم پريشب اين جوري بودم عسل همم طبق معمول گير داده بود كه چي شده كسي حرفي زده ؟ گفتم نعععع همين طور الكي حالم گرفته اما باورش نشد
ديشب ديگه طاقت نياوردم و بهش گفتم كه دچار كمبود محبت شدم ... چه كار خوبي كردم كه گفتم اگه نمي گفتم همهش با خودم فكراي عجيب غريب مي كردم و دل مي سوزوندم اما ديشب كه اينا رو به آقاي خونه گفتم دچار يك حس شيرين دوست داشتنيي شدم كه نگوووووووووو
كلي ما را نوازش فرمودن و گفتن كه اين مال اين برهه از زمانه كه داريم خونه مي سازيم بعدها كه بريم خونه خودمون دو تا و بازم مثل قديم تنها بشيم مي بيني كه من چقدر دوست دارم ... تو مال خودمي... واي ددم چقدر خوب بود
خدا رو شكر مي كنم كه مال خودمي عسلكم ... چقدر خوبه كه تو شوهرمي .. اگه نبودي من تا حالا تنهايي دق كرده بودم
دو تا دوستاي آقاي خونه كه رفتن مسافرت ديشب درياچه اروميه بودن ... منم مي خواستم
يكيشون هم ديشب اومدن خونهمون يه پسر داره ماشالله ماشالله ناز ناز ناز تا دلت بخواد خيلي دوست داشتني بود دو تا عكس ازش گرفتيم تپلييي
پنجشنبه رفتيم استخر .. نميدونم چرا مي ترسم رو آب بخوابم قبلا تو دانشگاه راحت و بي ترس مي خوابيم هاااا الان نمي دونم چرا مي ترسم
مي دونستين من آدم كم حرف و خيلي آرومي هستم؟اينو اطرافيان ميگن
سلام عليكم و رحمة الله و بركاته
تعطيلات به كام انشالله
دو تن از دوستان آقاي خونه به همراه زنان و فرزندان رفتن شمال ... منم مي خواااااااااااااااااااااااااام ... اما نمي شد داريم خونه مي سازيم مثلا.. نمي شه كه اين وسط بذاريم بريم تفريحات
واي يكيشون دخترش هنوز دو ماهش تموم نشده ... بلا به دور
خونه هم داره ساخته ميشه به حول و قوه الهي
ديوارهامون تموم شده و مي خوايم شناژ كنيم ...
ديروز داداش كبير كه از كرج اومده يه سر اومدن خونه ما و نظرات مهندسيشو اعمال نمود
از يه طرف داداش بزرگ آقاي خونه مهندسمونه و نظر ميده از يه طرف داداشهاي من كه يد طويلي درامر ساخت و ساز دارن.. ما هم مونديم اين وسط به حرف كدوم گوش بديم
آقا من جديدا يه عادتي يافتهام: اندر ميان خواب و بيداري ميرم مي چسبم به آقاي خونه و ولش نمي كنم بعد كه كامل از خواب بيدار ميشم ميگم آٍ؟ من چرا همچين شدم؟
بيچاره آقاي خونه هم فكر مي كنه من بيدارم و دوست دارم اون هم منو بغل كنه ... عجب بساطي داريما
هر روز عصر با آقاي خونه ميرم ديوارها رو آب ميديم... اين چند روز گذشته پاهام به طرز فجاعت باري درد ميكرد بس كه از پله ها ميرم بالا وميام پايين امروز يه مقدار بهترن ...
همين ديگه.. گفتم يه اخباري از خودم بدم نگران نشين...
پ.ن: خاطره خانمي وبلاگت باز نميشه چرا؟
اين يه بازيه
قواعد:
- براي هر كدوم از وبلاگ هايي كه دوست داري شكلك بذار.
- شكلك به كنايه و با شوخي٬ حال و هواي كلي وبلاگ و نويسنده وبلاگ رو نشون ميده (و البته٬ نه نويسنده رو جدا از وبلاگش).
-اگه كسي دوست نداشت شكلكشو بردار.
ـ اونايي رو كه دوست داري به اين بازي دعوت كن.الهه (جون جون و گلم جون):

گلي گل گلي:
توت فرنگي و نخودش:
گلي روزانه :
مستانه:
ساقي:

الهه و دوست جون:
نارنجدونه:
روشن :
مريسام:
مدي:
خاطره:
آزاده:
شيوا:
ستاره :
فري:
اميدوارم كسي ناراحت نشه...
انتخاب خيلي سخت بود ...
عضله ران پام از پشت منقبض شده و درد ميكنه آخه ديروز آجركشون كردم ... آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآي ننه
يه جمله با مرد: عسلم هر روز كه ميگذره بيشتر تر تر دوست دارم ... باورت ميشه حتي يكي دو ساعت نبودنت تو خونه رو نمي تونم تحمل كنم ... نمي خوام زنجيرت كنم اما ... دوست دارم همهش پيش خودم باشي...
آيا در جمله (!!!!) بالا مرد وجود داشت؟
نچ...
صفر...
ديروز رفتم يه ماموريت باحال...
رفتيم يه جايي با معاون اداره و آقاي راننده ... روم به ديوار ... نوار بهداشتي توليد مي كردن ... آي خجالت كشيدم آي خجالت كشيدم ... اگه تنها بودم يا با خانم رفته بودم مشكلي نبود... اينكه با معاون رفته بودم بد بود ... نمي خواستم از ماشين پياده شم ... معاونمون گفت خانم مهندس شما تشريف نمياري؟ محيط زنونهست ...
ديروز يه روز كاري تمام عيار داشتم ... دقيقا روزي كه من تصميم داشتم دو ساعت مرخصي بگيرم و برم به مامان آقاي خونه كمك كنم كلي كار ريخته بود رو سرم ... بازديد و نامه وزارت و ارباب رجوع و هزار تا بدبختي ديگه
ميگم قبول دارين مردم ميرن عروسي همهش به طلاها و زيورآلات و لباس همديگه توجه دارن؟ عجب بساطيه...
اين سوال بالا همين طوري اومد تو ذهنم ... ديروز عروسي نبودم
صبح ماشينو آورده بودم ، از قضا همون خانمه همكارم هست كه تو ماشين نويسي كار ميكنه؟ باهام هم مسير بود و بايد مي رسوندمش ... ميشه خواهر جاريم ديگه
اولين بار بود با من ميومد ... آقا سلامت رسوندمش اما ... دقيقا بعد از اينكه پياده شد ماشينم رو مالوندم به يه ماشين ارتشي بود نمي دونم سپاهي بود چي بود ...
خلاصه كلي آبروريزي شد ... ولي خدارو شكر ماشين ما طوريش نشد ولي اون ارتشيه رنگش ماليده شده ...
از وقتي خونه سازون شده دو شيفتي كار مي كنيم.. صبحها تو اداره .. عصر و شب تو خونه
ديروز مقاديري بنايي انجام شده بود ... دست داداش كوچولوم درد نكنه كه مدام پيش آقاي خونهست وكمكش مي كنه
صورت ململ آقاي خونه سوخته و عرق سوز هم كرده بيچاره ... ديشب خواهرش مي گفت ماسك خيار بذار.. گفتم نه بابا نمي خواد بذار يه كم افتاب سوخته بشه .. مرد نبايد سوسول باشه ...
آخ جون تعطيلات نزديكه... البته ما كه جايي نميريم و مشغول كارمون مي باشيم.
ديشب خواهر كوچك آقاي خونه دزدكي از خواهر بزرگتر فيلم گرفته بود .. گن پوشيده بود و مي خواست لباس بپوشه ... حالا آورد به من نشون داد و تهديدش ميكرد ...مي گفت يا برام خواستگار مياري يا اين فيلمو بلوتوث مي كنم براي همه .. خيلي خنده دار بود
دلم براي يه خونه تنهاي دو نفره من و عسلي عشقولي تنگ شده ... گاهي اوقات تنها (دونفره) بودن بهتره و گاهي اوقات بيشترتر بودن
همه پرسي: دوستان كسي از سمير خبري نداره؟ نكنه اتفاقي براش افتاده باشه ... شماره اي ، آدرسي چيزي ازش ندارين؟
خونه ساختن ما داره پيش ميره خدا خودش مارو ياري كنه و اين چند روزه بارون نفرسته.. باشه خدا جون؟
پنجشنبه ظهر برق قطع شد . فكر كرديم ديگه برق نمياد يه مرخصي ساعتي گرفتم تا خواستم برم بيرون برق رفته ،برگشت
اما من رفتم ساعت 12 ونيم
تازگيها فهميدم اين برگه هاي مرخصي ساعتي رو مسئول كارگزينيمون با هم جمع نمي بنده و دقيق حساب نميكنه همين طور ، الكي ميزنه مثلا سرجمع سه روز يا چهار روز ف خلاصه هر جور دلش خواست مي زنه ... ديگه رو مرخصي ساعتي حساس نيستم و هروقت دلم خواست ميرم
پارسال 23 روز مرخصي روزانه داشتم!!!!!!!!!
زياده؟ آره زياده ... ولي خوب پارسال دليل داشتم ... 5 روزش براي عدم تعطيلات لابلاي ايام عيد بود ، 10 روز هم براي ايام ماه عسل كه البته از چند روز عسل زود برگشتيم و بقيهش رو هم خونه بودم تهناي تهنا... آقاي خونه ميرفت سر كار اما ... من نمي رفتم ... چرا نمي رفتم؟ سخت هم بود خدايي تنها.
بگذريم عصرش رفتم استخر نه بيني بند داشتم نه عينك و نه هيچ وسيله ايمني ديگري... با خواهرشوهر "ميكي" رفتم اين اسم رو من نذاشتم هااااا خواهراي خودش ميگن ميكي
اداره شون سهميه استخر گرفته من نيز مفيوض شدم
آقا خواستم رو آب بخوابم دهن ودماغم پر آب شد اه اه از اين آب كلر كثيف اينقدر خوردم كه تا دو روز صدا و دماغم گرفته بود.
ولي حسابي سرحال اومدم ... من استخر دوست ميدارم...
بعدش هم مقاديري در امر خطير و سرنوشت ساز خونه سازون كمك نموديم وآجر كشيديم... آخي دلم براي آقاي خونه مي سوزه ... از اين كارا نكرده تا حالا .
يه دوش گرفتم و آماده شديم بريم عروسي پسرخاله آقاي خونه
رفتيم و مثل يك فقره خانم متشخص شاغل مهندس!!! نشستيم وپا روي پا انداختيم و نظاره كرديم كه در اين اثنا مادرشوهر محترمه اومد اصرار اصرار كه پاشين برقصين زشته... اونا تو عروسي شما رقصيدن ... ناچار شديم بريم يه نيمچه قري بديم و بيايم ... يه بار خواستم مودبانه بشينم هاااااااااا .
آخرشب هم با جاريمون افتاديم دنبال ماشين عروس كه دوبار سر مسيرها گم شديم و به سختي پيداشون كرديم كلي خنديديم
ديروز هم كه جمعه بود كلا در حال آجركشي و سيمان كشي و اينا بوديم
راستي شما تا حالا بالابر ديده بودين ؟ از اينا كه باهاش مصالح رو مي كشن بالا؟ خيلي باحاله و ترسناك...
آقا من امروز مي خوام ديروز رو كامل تعريف كنم ببخشيد اگه با ريزه كاري گفتم:
ديروز صبح اداره كه بودم آقاي خونه اس ام اس زد كه "تبلدت مبارك" و چند تا گل و كيك و بلبل هم ضميمهش كرده بود
كلي خوشحال زده شدم گفتم خوب خدا رو شكر يادش بوده
بعد از اداره كه رفتم خونه فقط تونستم يه ناهار بخورم و زود برم آرايشگاه با خواهرها ومامان عسل...
آقامون هم خواب بود چشمش هم درد مي كرد ... روز قبلش رفته بود با دوستش آهن بريده بود با سنگ فرز كه يه براده آهن رفته بود تو چشمش ... بميرم
يه لحظه بيدار شد منو كه ديد بازم كلي عذرخواهي كرد كه نتونسته بياد منو برسونه خونه ... ازش خواستم ديگه نياد، سختشه ، يه مسير تقريبا طولاني رو بايد بياد دم اداره و برگرده ... خوب خودم تاكسي مي گيرم ميام ديگه ...
گفت اه؟ مليييييييييي!!!
گفتم چيه؟؟؟؟؟
ـ كجا مي خواي بري؟؟؟
ـ برم آرايشگاه بعدشم برم كتم رو بگيرم از خياطي
ـ پس كي بريم خريد؟
ـ واسه چي؟؟؟؟!!!
ـ اه ؟ واسه تبلدت ديگه ... بايد بريم يه چيزي برات بگيرم..
ـ نمي خوام عسل جون تو اين روزها گرفتاري سرت شلوغه همين كه يادت بوده كافيه عسيسم.
ـ اه؟ خوب باشه
بعد از اين ملاقات كوتاه رسوندمون دم آرايشگاه و رفت.
پس از امر خطير تميزكاري و اصلاحات صورت و زيباسازي با خواهرجونم رفتيم خياطي .. داشتيم مي رفتيم كه يك عدد رخش سفيد كنارم ترمز كرد و يك عدد عسل با يك عدد عينك دودي پشت فرمان داشت مي درخشيد ( عسل هم يه موجود درخشانه ديگه!!!)
رسوندمون خياطي و منتظر شد كارم تموم شه كتم خوشكل شده ...بعد هم گل باخي رو رسونديم خونه و منو هم رسوند خونه خودمون و رفت دنبال كاراي خونه سازون...چقدر خونه خونه بارون شد
راستي قابل توجه خانم گلي باجي: چند روزه كه اصلا ظهرها نمي خوابم هااااااااااااا
تا غروب خونه بوديم شوهرخواهر بزرگ عسل اومده بود اونجا شام مهمون بود كباب كوبيده براش درست كردن كنار منقل بوديم من و عسل ، كه يهو باز گفت: واااااااااااي باز يادم رفت... و رفت بيرون
مي دونستم ميره كيك يا گل بگيره ... اما ديروز واقعا برام زياد مهم نبود چون سرش شلوغه وهمين كه اينقدر به خودش فشار مياورد كه عليرغم خصلت فراموشكاريش ، تولد منو يادش باشه برام كلي ارزش داشت
رفت وبا يه عالمه ميوه و يه كيك خوشكل و شمع برگشت ... وقتي اومد من نماز ميخوندم .بعد از نمازم رفتم دم در اتاق و با نگاه و يه لبخند عشقولي ازش تشكر كردم آخه باباش تو حياط داشت سيخ كباب مي گرفت.
با اشاره گفت كه مي خواسته گل هم بگيره اما چون خودم بهش زنگ زدم گفتم بياد كمك باباش ، وقت نشده بود
بعد از شام شوهر خواهرش تا ساعت حدود 11 ونيم موند و ما هم منتظر شديم بره و بعد هپي برثدي بگيريم
آخر شب هم كيك رو گذاشتيم و شمع هم روش و خونواده عسل هم اومدن اتاق ما ... چند تا عكس گرفتيم و شمع فوتتينگ كرديم و كف زني نموديم و اينا ...
خواهر بزرگه عسل گفت : عسسسسسسسل كادوت كو پس؟
گفت : وقت نكردم يادم رفت
خواهرش: واقعا زشته چطور روت ميشه براش كادو نگرفتيِييييييييييييييي؟
اومدم نذارم غرور عسلم جريحه دار بشه گفتم نه نياز نيست بابا !! ما كه هميشه با هميم و پولمون هم با همه ديگه كادو خريدن نياز نيست ، عسل هم اين روزا سرش خيلي شلوغه من كه ازش انتظاري نداشتم
آقا ديدم يهو تو اين هيرو وير خواهر كوچيكه عسل يه كادو طرفم گرفته ميگه از طرف من و مامان!!!!!
گفتم اه؟ شما كادو گرفتين؟؟ بازش كه كردم ديدم يه كيف خيلي خوشكل و گروووووووووووووووووون توشه
مي خواستم تشكر كنم كه گفت نعععععععع ما نخريديم ، آقاتون برات گرفته ... منو نمي گي سرگيجه گرفتم يه لحظه قاطي پاطي شدم
عسل هم داشت يه لبخند شيطوني ميزد كم مونده بود جلو بابا و بقيه بپرم بغلش ...
حالا مي گفت : ههه ها ها !!حتما با خودت فكر كردي هيچي برات نگرفتم ها؟ تو دلت گفتي عجب آدم بي فكريه آره؟
گفتم نخير همه شاهدن من ازت دفاع هم كردم جيگركم حالا كي خريدي اينو كلك؟ صبح خريده بود و داده بود خواهرش تو اتقش مخفي كنه تا شب... اي شيطونك خودم
خلاصه مراسم به خير و خوشي تموم شد و ميوه ها خوره شد
ديشبم كلي قربونينگش رفتم شپولي خودم
شپولي اسم جديد عسلمه هاااااا
آقا ديروز شنيدين؟ تايد شده دونه اي 500!!!!! ماشيني هم شده 700!!!!!!!!!!! يارانهشو برداشتن و بيچاره شديم رفت!
لا ري جاني هم شد رئيس مج لس به به !!!
ديشب خواب مادربزرگ مرحومم رو ديدم كه همه خاله هامم بودن بجز مامانم ...
بعد خواب ديدم كنكور ارشد دارم و 1ساعت و نيم وقت دارم خودمو برسونم تهران
يه جا هم نمي دونم چه خوابي ديدم كه تو خواب گريه كردم بيدار شدم ... گريه نكرده بودم اما سرم به شدت درد گرفته بود
ديشب به داداشم زنگ زدم به شدت تمام از من ومامانينا دلخور بود كه چرا اصلا بهش زنگ نمي زنيم و حالشو نمي پرسيم ساقي راست ميگه آدم از خونواده دور باشه دلش خيلي نازك ميشه واحساس بي كسي و تنهايي مي كنه
40 دقيقه باهاش حرف زدم تا رفع ناراحتي بشه ، به سختي راضيش كردم كه بخدا من منظوري نداشتم ...
ديروز اومدن پشت بام رو تخليه كردن الان داره نم نم بارون ميباره . دوست ندارم بباره آخه ممكنه خونه چكه كنه (اين جمله آخرم ، آخر همه كلماتش "ه" داشت)
آقاي خونه دست تنهاست ديروز صبح اعصابش ريخته بود به هم... گفتم عسلكم از همين الان اين طوري باشي تا آخر مي خواي چيكار كني؟خدا رو شكر بعدازظهر داداشش اومد اونجا
ديروز از اداره خودم رفتم اداره آقاي خونه. مونده بود تا ساعت 3 .منم 2و نيم كه تعطيل شدم رفتم اونجا ... اولين بار بود مي رفتم اونجا غريبي مي كردم...
اونجا گفت وااااااااااااااااي ملي من بايد تولد تو يادم بمونه حتما .... هشتم... اينقدر خنديدم كه نگو .. گفتم حالا بايد جلو روم بگي ؟؟؟ باشه خودم يادت ميندازم...
عصر هم با خواهران شوهر رفتيم يه جنس حرير گرفتم براي كت لباسم و برديم داديم به خياط كه تا فردا برام آمادهش كنه . كلي ناز كرد كه نه وقت ندارم .
امروز هم يه ماموريت كوتاه رفتم و برگشتم... با ماشين ارباب رجوع رفتيم ... راننده پررو در حضور ما سيگار كشيد .در معيت رئيسم رفته بودم كه دمش گرم بهش تذكر داد و اونم از شيشه بيرونش انداخت. پررو...
امروز داداشم يه اس ام اس ناراحت كن برام فرستاده: تولد آن خواهر كوچكي كه روي شكم تابش ميدادم نه آني كه بزرگ شده مبارك.ببخشيد آدرسي ازش نداشتم مزاحم شما شدم....
همون داداشمه كه كرج زندگي مي كنه و دل نازك شده اساسي. داداش ارشدمونه و خيلي با هم خوبيم اما از بعد عيد بهش زنگ نزدم چه خواهر بدي هستم من.
خوب ديگه مزاحم اوقات شريفتان نمي گرديــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم.
باي
آهان:
يه جمله با قلب: قلب من خانه توست اي ... مرد من...عشق من ... وجود من... هستي من... نفس من.
دي ديري ديرييييييييييين
ما از امروز صبح به حول و قوه الهي ، كار خونهمون رو شروع كرديم ... صبح چند نفر اومدن آسفالت و ايزوگام پشت بام رو بردارن.
ديروز عصري يهو به آقاي خونه گفتم ميدوني امروز تولدم بود؟؟؟؟
چشماش گرد شد و گفت ننهههههههههههههه امروز پنجمه تو تولدت هشتمه ... كلي خنديدم .
گفتم پس اشتب زدم يه مقاديري يادش هست
امروز تولد همون دوستمه كه خرم آباده و رفتيم خونهشون يادم باشه بهش يه اس ام اس بزنم
راستي همين دوستم گفت يكي از بچه هاي هم دورهمون كه مهندسي كامپيوتر مي خوند الان داره دكترا مي خونه و با يه هم كلاسيش هم ازدواج كرده ماشالله ماشالله به اين پشتكار و علاقه...
ديروز رفتم خياطي پيراهنم رو گرفتم خيلي خوشكل شده ده تومن داده بودم پارچهش ، ده تومن هم دوختنش ، دو تومن هم آسترش و يه لباس مجلسي خوشكل تحويل گرفتم آخه پنجشنبه عروسي پسرخاله آقاي خونه است و لباسمون هم فراهميده شد.
پيراهنم دكلتهست و لختي ... منم حسسسسسسساسسس .. حالا نمي دونم براش يه جليقه كوتاه بدوزم يا اينكه يه بلوز چسب زيرش بپوشم ... شما چي مي گين؟البته نزديكان كه ميگن زشته زيرش بلوز بپوشي ...
يه جمله با آقاي خونه: ديروز با آقاي خونه عالمي داشتيم... حسابي تحويلمان مي گيرد و حسابي خوش گذشت. داره قلق رفتارش دستم ميفته...
ديشب بهش ميگم : فداش بشم ... ميگه اينو از ته دل ميگي؟ گفتم پس چي؟؟؟؟ ميگه نع فكر نكنم ... گفتم عزيز دلم من هر روز تو دلم قربون صدقهت ميرم اونوقت تو اينو مي گي؟؟؟؟؟؟؟
فداش بشم...
با سلام و وقت بخير و آرزوي خوشي و شادي وخرمي و خوشبختي و نيك روزي و ... ايـــــــــــــــــــنا
ديروز ساعت 2 و نيم با همكارم كه هم مسير هستيم از اداره زديم بيرون و به اميد اومدن آقاي خونه به روال روزهاي گذشته ، دعوت تمام همكاران رو مبني بر رسوندنمون رد نموديم و قدم زنان راه افتاديم اما هر چي جلوتر رفتيم ديديم نه بابا خبري از آقاي خونه محترم نيست...
زنگ زدم ديدم بعله آقاي خونه عزيزم خواب مونده و با صداي زنگ تازه از خواب بيدار شده ... گفت يه قسمت از مسير رو تاكسي بگيرم بقيه رو مياد دنبالم گفتم باشه .. اما يهو يادم افتاد هيچي پول ندارم داد زدم نهههه عسل يه قرون پول همرام نيست .... بيچاره مجبور شد بياد تا دم اداره
وقتي اومد كلي معذرت خواهي كرد ... اما من بيشتر خجالت كشيدم كه بنده خدا رو هر روز سر ساعت خوابش مي كشونم اداره ... گفتم عسل از اين به بعد نيا دنبالم منم مث بقيه تاكسي مي گيرم ميام ديگه ، گفت نععع من وجدانم قبول نمي كنه تو خونه بخوابم و تو در اين گرما وايسي تاكسي بياد...
صبح كلي اين ور اون ور رفته بود ، ديگه گوش شيطون كر مي خوايم شروع كنيم ساخت و ساز خونهمون رو...
بعد از ظهر هم رفت دنبال بيل و فرغون و ... خريدن .منم مشغول شستن لباساي مسافرت و قبلش شدم اونم با دست و لب شير آب تو حياط...
غروب بود و من كماكان داشتم كوزتي مي كردم تو نگو آقاي خونه دلش برام ميسوزه .. آخه تا حالا نديده بود من بشينم يخ حوض بشكنم و لباس بشورم
اومد باهام لباسارو رو بند انداخت و كلي برام دل سوزوند
بعد هم كه رفتيم داخل خونه سه تا خواهراش بودن و بابا مامان كه بازم آقاي خونه شروع كرد به تعريف از اينجانب و من همهش قند تو دلم آب مي شد ... اينقدر مكيوف شديم كه بيا و ببين...
بعد شام هم گفت بريم خونه بابات؟ منم يك عدد لبخند بر لب نشاندم كه حاكي از رضايت قلبيم بود اونجا هم كلي حرف زدم و از مسافرتمون و از ديدار دوستان و از لطف عسل كه منو برد و الي غير تعريفيدم.
تو راه برگشت هم گفت كه خانمي صبح برات كلي آّبميوه و شير گرفتم تو يخچاله فقط مال خودت ... گفتم نه مگه ميشه ؟؟!!! براي هر دوتامونه...
امروز صبح هم عسلكم رفته ماموريت
يه جمله ( نه، يه پاراگراف) با شوهر: خدايا خودت اين يه دونه شوهر رو به ما روا داشته باش و هميشه سايهش رو بالاي سرم نگه دار البته هميشه تو قلبشم باشم هاااااااااا نه اينكه فقط سايه خشك و خاليش بالا سرم باشه...
راستي تولدم بسي نزديك است نمي دونم ياد آقاي خونه بندازم يا نه ... مي دونم خودش يادش نيست فكرش مشغول وسيله خريدن وكارگر گرفتن و ايناست ميگم اگه يادش نندازم بعدش ازش دلخورميشم كه چرا يادش نبوده اگه يادش بندازم خوب ديگه مزه نداره ... چيكار كنم دوستون؟
بعدا نوشت: امروز خواستم گوگل ارت رو آپديت كنم نشد.... كشور ما اجازه نداره ... خيلي بهم برخورد عجبا مگه ما گناه كرديم كه ايراني هستيم؟
سلام و
وقت همگي به خير
روزخوبيه
پنجشنبه بعد از ظهر راه افتاديم طرف خرم آباد گفتيم
اگه صبح بريم و ظهر برسيم اونجا چيكاركنيم؟تو اون ساعت جايي هم نيست بريم پس بهتر
كه ديرتر راه بيفتيم
از اون طرف دوست عزيز كرمانشاهي قرار بود بياد اون يه
مراسم عقد دعوت بودن وديرتر راه افتادن ولي ما تقريبا عصر رسيديم يه كم تو خيابونا
چرخ زديم و بعد آدرس پرسيديم و رفتيم خونه دوست جان . آقاي شوهرش خيلي مرد خوبي
بود ... دوست ما هم كه تازه باردار شده بود
تو راه كه مي رفتيم آقاي خونه همهش مي گفت من كه اينا
رو نمي شناسم بشينيم با هم چي بگيم گفتم عسل خان جون هر سه تا تو يه شرايط مشابه
هستين و هيچ كدوم همديگه رو قبلا نديدين پس نگران نباش هر كاري اونها انجام دادن
تو هم همونو انجام بده
بعد از نيم ساعت دوست سوم هم اومد و كلي كيفور شديم
مگه از همدگيه جدا مي شديم؟؟؟ چاي و پذيرايي هم هر بار با تشر همسر ميزبان انجام
مي شد آخه ما يادمون مي رفت بايد پذيرايي هم بكنيم
سر شام بوديم كه مامان و باباي دوستمون هم اومدن ...
مامانش تو دانشگاه من و اون يكي دوست رو ديده بود و خيلي به ما علاقه مند بود...
اون شب هم اومد و از ما ديدن فرمود... بعد كه رفتن مردا رو فرستاديم بيرون يه كم
بگردن (كه خودمون راحت تر باشيم ) وكلي گفتيم و خنديديدم ...
بعد كه اومد تو هال براشون جا انداختيم و خودمون هم
رفتيم تو اتاق خواب و حرف زديم حرف زديم تا جاييكه ديگه چشامون نمي تونست باز
بمونه... آخه دو تامون از راه رسيده بوديم و خستينگ بوديم
ساعت 2 ونيم خوابيديم و صبح ساعت 8 ونيم بيداريديم
صبحانه كه خورديم برنامه رفتن به بيرون ريختيم ...
گوشت كوبيده هم برديم و مابقي وسايل مورد نياز ...
رفتيم پارك جنگلي و بساطمون رو پهن كرديم
هيچ كدوم بلد نبوديم سيخ كباب بگيريم... آخرش هم افتاد
پاي خانمها... من كه تا حالا نگرفته بودم اون دو تا هم همين طور ... اينقدر
خنديديم ... دوست ك(ك=كرمانشاهي)كه به هر سيخ يك كيلو گوشت مي چسبوند
دورشون نخ پيچونديم كه نيفتن تو آتيش
خلاصه به هر جون كندني بود تمومش كرديم و ناهارو
خورديم
بعد هم كه ميوه وچايي...
كلي از خاطرات دانشگاه رو مرور كرديم كلي هم درمورد هم
دروهايها تبادل اطلاعات كرديم
اكثر بچه هاي هم دورهمون ادامه تحصيل دادن ، اكثرا
ازدواج كردن و چند تاشون رفتن خارج از كشور با همسرانشون...
عكسهاي عروسيمون هم برده بوديم وبه هم نشون داديم
همينا ديگه
ساعت حدوداي 5 عصر هم با ناراحتي از هم جدا شديم و
راهي خونه هامون
تصميم بر اين شد كه بعدها هر وقت تونستيم به همديگه سر
بزنيم آخه آقايون هم از همديگه خوششون اومده بود
آقاي خونه كه چپ و راست ازشون تعريف مي كرد به دوست
ميزبان گفتم كه وقتي ميومديم آقاي خونه مي گفته نكنه همسران اونها زودجوش نباشن و
معذب بشم ... مي گفت شوهر منم همين حرفارو زده گفته من كه نمي شناسمشون چي بگم
باهاشون... خدا رو شكر با هم زود دوست شدن كلي هم به ما سه تا گير دادن
تو راه برگشت يه مقدار ترسيده زده شدم يه قسمت از مسير
پر ماشين سنگين بود جاده هم زياد خوب نبود هر سبقتي كه عسل مي گرفت من جونم بالا
ميومد خدا رو شكر سالم رسيديم خونه
قصه ما به سر رسيد ........ كلاغه كجا بود ؟ آهان تو
راه مونده پشت ترافيك
خلاصه خيلي خوش گذشت و خيلي از خاطراتمون تازه شد دست
آقاي خونه درد نكنه كه بخاطر من اين همه رانندگي كرد و اومد جاييكه هيچ كدوم رو
نمي شناخت
يه جمله با آقا: آقاي خونه ؛ آي لاو يو!!!!
امروز هم اومدم سر كار اما زود ميرم
قرار شد ظهر حركت كنيم به اميد خدا
ديروز به اون يكي دوستمون كه از كرمانشاه مياد زنگ زدم گفت هر چي عكس و مكس و فيلم داري با خودت بيار اونجا ببينيمشون
فكر كنم امشب نخواهيم خوابيد ... تو خوابگاه كه همهش پيش هم بوديم اينقدر تو راهروها با هم بوديم و حرف مي زديم كه همه ما رو مي شناختن واي به حال الان كه چند ساله همديگه رو نديديدم تااااااااااااازه هر سه ازدواج هم كرديم و ديگه سوژه هم براي حرافي فراوان
ديروز كتاب شازده كوچولو رو دانلود كردم دارم ميخونم اه چيه اين كتاب؟؟ شوخي كردم ... كتاب خوبيه
ديشب ساعت 10 ونيم رفتيم خونه دوست آقاي خونه ،س، كلي با خانمهاشون حرفيديم و حرفيديم ... سر كوهي رسيديم ...
آره كلي حرف زديم . يكيشون مي گفت امروز تو خيابون دو تا پسر دوچرخه سوار دعواشون ميشه يه مردي از ماشينش پياده ميشه بره ببينه چه خبره... كه بنده خدا يه پرايد مياد و زيرش ميگيره و مي ميره... مي گفت داداشش ناظر بوده ديده كه زنش همين طور مات ومبهوت فقط تونسته نگاه كنه كه چطور شوهرش رفته زير ماشين و جون داده ...
واقعا سخته
واقعا فاصله مرگ و زندگي خيلي كمه ... از كجا معلوم من فردا زنده باشم؟ از كجا معلوم همين يكي دو ساعت ديگه ما هم نميريم؟ خيلي به اين موضوع فكر مي كنم ... كه هر لحظه مرگ در كمين انسانه ...
ديشب در مورد چند تا از دوستاني كه به همراه خانمهاشون غايب بودن صحبت كرديم مي گفتن جمعه گذشته رفته بودن بيرون كه يكيشون با خانمش دعواش ميشه ...
خانمه هم همونجا تو جمع كلي ليچار بار شوهره ميكنه و هر چي از دهنش درمياد بهش ميگه به بچه تازه بدنيا اومدهشونم كلي فحش پدرانه ( يعني خطاب به باباش) ميده
جالب اينجاست كه اين زن وشوهر با عشق و بدبختي و سختي به هم رسيدن
پسره اصليتش عربه و شناسنامه ايراني نداره يعني در واقع هويت نداره به خاطر همين موضوع خونواده دختر راضي نبودن اما با سماجت و سختي ازدواج كردن حالا هم اين طوري...
گفتم خدا رو شكر ... براي آقاي خونه خودم و خودم كه هر چقدر هم از همديگه ناراحت باشيم اصلا به همديگه حرف زشتي نمي زنيم حتي يه زهرمار هم تا حالا از زبون آقاي خونه نشنيدم چه برسه به اينكه تو جمع به سر و كول همديگه بپريم
خدا كنه هميشه همين طور احترام همديگه رو نگه داريم و مواظب رفتارمون باشيم احترام اجتماعي به نظر من خيلي مهمه ...
يه اس ام اس با پخ: پخخخخخخخخ !!!! مي خواستم يه چيز مهم برات بگم؛خيلي مي دوستمت!!!!
فردا ممكنه نيام سر كار ممكن هم هست صبح بيام و بعد برم
قراره بريم سفر ،خرم آباد، خونه يكي از دوستاي خيلي نزديك دوران دانشجويي ... آهان قبلا مفصل توضيح داده بودم ديگه توضيح نميدم
ديروز با كفش پاشنه بلند تا خونه رانندگي كردم خيلي سخت بود حس ميكردم دارم كمپرسي مي رونم
وقتي رفتم آقاي خونه رفته بود ماموريت منم بعد ناهار گرفتم خوابيدم تااااااااااا عصر كه با صداي زنگ موبايلم بيدار شدم دخترعموم بود مي خواستن بيان خونهمون
ساعت 10 اومدن و 12 رفتن ... كلي تبادل اطلاعات كرديم در مورد فقر آهن در بدن
وقتيكه مي خواستيم بخوابيم گفتم عسل... هوم... چرا مث خونه خودمون عشقولانه نيستي، مث مرداي سنتي شدي... بده؟... اوهوم.... اينجا زشته خونه بابامه نميشه... باشه، شب بخير...
نمي دونم اون يكي دوست جانمون مياد خرم آباد يا نه هنوز نتيجه رو بهمون نداده كاش بياد
يه جمله با عسل: من عاشق عسل هستم !!!!
كاش آقاي خونه مي تونست وبلاگ منو بخونه ... حتما يه كامپيوتر خواهيم خريد...
راستي امروز اول خرداده من اين ماه رو دوست ميدارم
