ترش و شيرين
مي ترسم!!!!
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 8:24
ديروز رفتيم جواب آزمايش
مامان رو داديم دكتر ديد ... گفت خانوم مصرف گوشت قرمزتون بالاست و تري گليسيرين و
اوره خونت رو بالا برده
با منشي دكتر دعوام شد چون دوباره پول ويزيت خواست گفتم آخه همين پريروز اومديم حق ويزيت داديم فقط واسه اينكه نوشت عكس و آزمايش ... خلاصه كلي عصباني شدم و غرغر كردم آخرشم پول رو داديم آي حرص خوردم آي حرص خوردم
وقتي رفتيم پيش آقاي دكتر بهش گفتم كه سر حق ويزيت با منشيش دعوام شده ... گفت كه قانون اين رو ميگه اگه بعد از دو روز از ويزيت اول عكس رو آورده باشي بايد دوباره ويزيت بدي اما ما جهت رعايت حال بيماران نصفش رو پس ميديم زنگ زد به منشيش گفت بايد نصف بگيري منم كلي خوش خوشانم شد آي ذوق كردم آي ذوق كردم صرفا به جهت رو كم كني منشي گرامي البته...
بعد هم رفتم آزمايش خودم رو به دكتر خودم نشون دادم يعني خودم نوبت نداشتم فقط دادم منشيش برد نشونش داد بعد كه برگشت گفت بايد قرص آهن و فوليك اسيد بخوري ... تالاسمي نداري؟؟؟؟!!!!! گفتم نههههههههههه !!!!! (البته الكي گفتم ، نميدونم از كجا بايد بدونم دارم يا نه... )
الان هم مي ترسم.... نمي دونم ... تو فاميلمون هيچكي تالاسمي نداره اصلا نمي دونم چي هست ... روز آزمايش عقدمون هم از عسل كه خون گرفتن و مشكلي نداشت ديگه از من نگرفتن ... حالا من چيكار كنم ... واسه باردار شدن مشكل دارم آيا؟؟؟؟؟ من احتمالا فقط كم خوني دارم با دارو برطرف ميشه؟
يادم رفت بگم : يه جمله با همسر: خدا محافظ همه همسر هاي خوب ما باشه...
پست امروز توتي خيلي ناراحتم كرد خيلي... خدا كنه زودتر همه چي خوب بشه ...
با منشي دكتر دعوام شد چون دوباره پول ويزيت خواست گفتم آخه همين پريروز اومديم حق ويزيت داديم فقط واسه اينكه نوشت عكس و آزمايش ... خلاصه كلي عصباني شدم و غرغر كردم آخرشم پول رو داديم آي حرص خوردم آي حرص خوردم
وقتي رفتيم پيش آقاي دكتر بهش گفتم كه سر حق ويزيت با منشيش دعوام شده ... گفت كه قانون اين رو ميگه اگه بعد از دو روز از ويزيت اول عكس رو آورده باشي بايد دوباره ويزيت بدي اما ما جهت رعايت حال بيماران نصفش رو پس ميديم زنگ زد به منشيش گفت بايد نصف بگيري منم كلي خوش خوشانم شد آي ذوق كردم آي ذوق كردم صرفا به جهت رو كم كني منشي گرامي البته...
بعد هم رفتم آزمايش خودم رو به دكتر خودم نشون دادم يعني خودم نوبت نداشتم فقط دادم منشيش برد نشونش داد بعد كه برگشت گفت بايد قرص آهن و فوليك اسيد بخوري ... تالاسمي نداري؟؟؟؟!!!!! گفتم نههههههههههه !!!!! (البته الكي گفتم ، نميدونم از كجا بايد بدونم دارم يا نه... )
الان هم مي ترسم.... نمي دونم ... تو فاميلمون هيچكي تالاسمي نداره اصلا نمي دونم چي هست ... روز آزمايش عقدمون هم از عسل كه خون گرفتن و مشكلي نداشت ديگه از من نگرفتن ... حالا من چيكار كنم ... واسه باردار شدن مشكل دارم آيا؟؟؟؟؟ من احتمالا فقط كم خوني دارم با دارو برطرف ميشه؟
يادم رفت بگم : يه جمله با همسر: خدا محافظ همه همسر هاي خوب ما باشه...
پست امروز توتي خيلي ناراحتم كرد خيلي... خدا كنه زودتر همه چي خوب بشه ...
نوشته شده توسط ملي
| لینک ثابت |
مختصر و مفيد
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 9:14
ديروز هم يه روز معمولي بود
مي خوام من بعد كمتر بنويسم... يعني پست بذارم اما حجمش پايين تر باشه
دلم ميخواد برم كلاس شنا ، موسيقي ، زبان و بدنسازي
ديروز با مامان رفتم عكس گرفت تازه همين ديروز فهميدم كه مامان مي تونه براي آزمايش ديابتش بره بيمارستان و يا آزمايشگاه دولتي و هزينه كمتري بده...
امروز هم نتيجه آزمايش و عكسش رو مي بريم يا مي بره دكتر نشون بده خدا كنه چيز مهمي نباشه
بعد كه برگشتم خونه با مرد خونه رفتيم پياده روي با ماشين دوتا بستني سالار هم به پيشنهاد من خريديم كه مرد خونه خوشش اومد خوشمزه بود
شب با خواهرا و مامانش رفتيم نمايشگاه صنايع دستي از همه شهرها بودن:تبريز ، كرمان ،سنندج، اصفهان،زنجان و بقيه ...
يه جمله با مرد: من مرد خونهم رو خيلي خيلي دوست دارم
ديشب برنامه چراغ خاموش اعصابم رو بهم ريخت ...
ساعت 1 ميرم ماموريت ساعتي ...
مي خوام من بعد كمتر بنويسم... يعني پست بذارم اما حجمش پايين تر باشه
دلم ميخواد برم كلاس شنا ، موسيقي ، زبان و بدنسازي
ديروز با مامان رفتم عكس گرفت تازه همين ديروز فهميدم كه مامان مي تونه براي آزمايش ديابتش بره بيمارستان و يا آزمايشگاه دولتي و هزينه كمتري بده...
امروز هم نتيجه آزمايش و عكسش رو مي بريم يا مي بره دكتر نشون بده خدا كنه چيز مهمي نباشه
بعد كه برگشتم خونه با مرد خونه رفتيم پياده روي با ماشين دوتا بستني سالار هم به پيشنهاد من خريديم كه مرد خونه خوشش اومد خوشمزه بود
شب با خواهرا و مامانش رفتيم نمايشگاه صنايع دستي از همه شهرها بودن:تبريز ، كرمان ،سنندج، اصفهان،زنجان و بقيه ...
يه جمله با مرد: من مرد خونهم رو خيلي خيلي دوست دارم
ديشب برنامه چراغ خاموش اعصابم رو بهم ريخت ...
ساعت 1 ميرم ماموريت ساعتي ...
نوشته شده توسط ملي
| لینک ثابت |
انشاي ديروز
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 8:1
ديروز روز خوبي بود
از اداره رفتم خونه ناهار و نماز و استراحت ... راستي چرا من هميشه بايد اول ناهار بخورم بعد نماز بخونم ؟ عجب مسلموني هستم
مي خواستم بخوابم آقاي خونه بالاي سرم نشسته بود و پشت سر هم صداي موبايل چرتم رو پاره مي كرد مي خواست آهنگ گوش كنه...
آخرش خوابيدم
آقاي خونه رفته بود جواب چكاپم رو گرفته بود كم خوني جزئي دارم ...جل الخالق اصلا فكر نمي كردم كم خون باشم . من؟ كم خون؟
همين ديگه بقيهش خوب بود خدا رو شكر...
با مامان رفتم دكتر ارتوپد يك ساعت و 15 دقيقه معطل شدم كلي اعصابم خورد و خاك شير شد
يه پسره بود دستش پانسمان بود معتاد بود از قيافهش معلوم بود دلم سوخت
يه پسري هم اومده بود سني نداشت رگشو زده بود كلي خون ازش رفته بود اما زنده بود اومده بود دكتر با يه پسر ديگه
همونجا از ته دل دعا كردم : خدايا اگه قراره يه بچه ناصالح كه بلاي جونمون بشه بهمون بدي ، ندي بهتره
براي مامان عكس و آزمايش خون نوشت گفت نبايد گوشت قرمز مصرف كني . مامان گفت آقاي دكتر نمي تونم نخورم دكتره كلي دعواش كرد نه كه دعوا كنه ولي گفت چرا نميشه هستن كساني كه اصلا گوشت قرمز نمي خورن و ازمن و شما هم سالمترن....
شب حالم گرفته بود كدر بود با آقاي خونه بعد از مدتها يه كشتي جانانه گرفتم ... خوب شدم... شارژ شارژ
ميگه من قدرت بدني بالايي دارم ...
امروز ماهگرد تولد عقدمونه شد هفده ماه ... مباركه
از اداره رفتم خونه ناهار و نماز و استراحت ... راستي چرا من هميشه بايد اول ناهار بخورم بعد نماز بخونم ؟ عجب مسلموني هستم
مي خواستم بخوابم آقاي خونه بالاي سرم نشسته بود و پشت سر هم صداي موبايل چرتم رو پاره مي كرد مي خواست آهنگ گوش كنه...
آخرش خوابيدم
آقاي خونه رفته بود جواب چكاپم رو گرفته بود كم خوني جزئي دارم ...جل الخالق اصلا فكر نمي كردم كم خون باشم . من؟ كم خون؟
همين ديگه بقيهش خوب بود خدا رو شكر...
با مامان رفتم دكتر ارتوپد يك ساعت و 15 دقيقه معطل شدم كلي اعصابم خورد و خاك شير شد
يه پسره بود دستش پانسمان بود معتاد بود از قيافهش معلوم بود دلم سوخت
يه پسري هم اومده بود سني نداشت رگشو زده بود كلي خون ازش رفته بود اما زنده بود اومده بود دكتر با يه پسر ديگه
همونجا از ته دل دعا كردم : خدايا اگه قراره يه بچه ناصالح كه بلاي جونمون بشه بهمون بدي ، ندي بهتره
براي مامان عكس و آزمايش خون نوشت گفت نبايد گوشت قرمز مصرف كني . مامان گفت آقاي دكتر نمي تونم نخورم دكتره كلي دعواش كرد نه كه دعوا كنه ولي گفت چرا نميشه هستن كساني كه اصلا گوشت قرمز نمي خورن و ازمن و شما هم سالمترن....
شب حالم گرفته بود كدر بود با آقاي خونه بعد از مدتها يه كشتي جانانه گرفتم ... خوب شدم... شارژ شارژ
ميگه من قدرت بدني بالايي دارم ...
امروز ماهگرد تولد عقدمونه شد هفده ماه ... مباركه
نوشته شده توسط ملي
| لینک ثابت |
مسافرت كوتاه
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 7:53
سلام و صبح بخير
حالتون چطوره؟
من واقعا معذرت مي خوام پنجشنبه قرار بود صبح بيام سر كار بعد زود برم مي خواستيم با خواهر شوهرهام و مادر شوهر و شوهر خواهرشوهر بريم كرمانشاه
اما عصر چهارشنبه يهو تصميم گرفتيم كه اصلا نريم سر كارهامون و همون صبح زود راه افتاديم
بهر حال پوزش اينجانبه رو پذيرا باشين
در زمينه كمبود محبت و مسائل محبتي كه بعععععععععله يه مدت همهش براي خودمان دل سوزونديم و گفتم اين آقاي خونه ديگه منو نمي بينه و من براش هيچ گونه اهميتي ندارم
اما طي يك سري گله ها از جانب اينجانب و يك سري دفاعيات از جانب اونجانب يعني آقاي خونه به اين نتيجه رسيدم كه آقاي خونه كما في السابق اينجانبه رو دوست داره و من زندگي اون (!!!!!!) هستم خودش اينو گفت هاااا يه وقت نگين دارم خودمو الكي تحويل مي گيرم
البته عامل اصلي اين تفرقه ها بازي هاي كامپيوتري بودن كه وقتي آقاي خونه شروع مي كرد ديگه نه منو مي ديد نه ساعتو نه وقت رو و نه هيچ چيز ديگه ... كاملا مي رفت تو بازي و از جون و دل تيراندازي مي كرد
منم وقتي مي ديديم منو تحويل نمي گيره مي دونستم مردها همين جوري هستن تك قطبي، اما ته دلم مي گفتم نعععععع اون ديگه منو دوست نداره
آخرش هم كه ديد من خيلي به اين بازيها آلرژي دارم و پس از هر بار بازي ايشون من بداخلاق و بدعنق مي شم ترك كرد!!!!!! بازيها رو هم حذف كرد!!!!!!!!
آهان از پنجشنبه بگم:
آقا صبح ساعت حدود 8ونيم با همونايي كه گفتم راه افتاديم طرف كرمانشاه ... از مسافرت تو ماشين بدم مياد خسته ميشم بعد هم كه ميرسيم سرگيجه مي گيرم نمي دونم چيرا اينگونه هستم
آره رسيديم اونجا . منو خواهرشوهر كوچيكه كاري اونجا نداشتيم فقط جهت ول گشتن در خيابونا و گزاستريت رفته بوديم
همينكه رسيديم ما دو تا رو پياده كردن وخودشون رفتن پي كار و بار دكتريشون
چرخيديم چرخيديم تا ......... ظهر كه زنگ زدن و با هم تو يه پارك قرار گذاشتيم واسه ناهارخورون
بعد از ناهار ونماز خوندون ( بر وزن ناهار خورون) يه كم استراحت نموده و ساعت 3 ونيم باز رهسپار بازار شديم
اين بار خواهر و مادر شوهر هم باهامون اومدن رفتيم بازار .من يه مانتو و يه جفت كفش ، يه شلوار راحتي براي خودم و يه تاپ هم براي خواهركم خريدم يه قاب هم براي موبايلم خريدم و عصر هم برگشتيم
ديروز هم كه جمعه بود تا لنگ ظهر يعني ساعت 10 و نيم در جوار همسرجانمان خوابيديم
چقدر دوست داشتم اين آقاي عسل هم ميومد با هم مي رفتيم اما نيومد يعني جا نبود البته. پسر بد!!!!
يه اتفاق جالب هم افتاده تو دنياي نت نتمون: با يكي از اقوام دوستان ،هم وطن يعني هم دانشگاهي از آب دراومديم خيلي از اين بابت خوشحالم!!!!!
پ.ن: من امروز كفش پاشنه دار پوشيدم روم نميشه تو راهرو راه برم تق و توق صدا ميدهد!!!!
پ.ن2: پاشنه پاي مامانم درد ميكنه زير قوزك پاش هم ورم كرده هرچي هم بهش اصرار مي كنم دكتر نميره به نظر شما متخصصين مشكلش چيه از اطرافيانتون كسي تا حالا اين جوري شده؟
حالتون چطوره؟
من واقعا معذرت مي خوام پنجشنبه قرار بود صبح بيام سر كار بعد زود برم مي خواستيم با خواهر شوهرهام و مادر شوهر و شوهر خواهرشوهر بريم كرمانشاه
اما عصر چهارشنبه يهو تصميم گرفتيم كه اصلا نريم سر كارهامون و همون صبح زود راه افتاديم
بهر حال پوزش اينجانبه رو پذيرا باشين
در زمينه كمبود محبت و مسائل محبتي كه بعععععععععله يه مدت همهش براي خودمان دل سوزونديم و گفتم اين آقاي خونه ديگه منو نمي بينه و من براش هيچ گونه اهميتي ندارم
اما طي يك سري گله ها از جانب اينجانب و يك سري دفاعيات از جانب اونجانب يعني آقاي خونه به اين نتيجه رسيدم كه آقاي خونه كما في السابق اينجانبه رو دوست داره و من زندگي اون (!!!!!!) هستم خودش اينو گفت هاااا يه وقت نگين دارم خودمو الكي تحويل مي گيرم
البته عامل اصلي اين تفرقه ها بازي هاي كامپيوتري بودن كه وقتي آقاي خونه شروع مي كرد ديگه نه منو مي ديد نه ساعتو نه وقت رو و نه هيچ چيز ديگه ... كاملا مي رفت تو بازي و از جون و دل تيراندازي مي كرد
منم وقتي مي ديديم منو تحويل نمي گيره مي دونستم مردها همين جوري هستن تك قطبي، اما ته دلم مي گفتم نعععععع اون ديگه منو دوست نداره
آخرش هم كه ديد من خيلي به اين بازيها آلرژي دارم و پس از هر بار بازي ايشون من بداخلاق و بدعنق مي شم ترك كرد!!!!!! بازيها رو هم حذف كرد!!!!!!!!
آهان از پنجشنبه بگم:
آقا صبح ساعت حدود 8ونيم با همونايي كه گفتم راه افتاديم طرف كرمانشاه ... از مسافرت تو ماشين بدم مياد خسته ميشم بعد هم كه ميرسيم سرگيجه مي گيرم نمي دونم چيرا اينگونه هستم
آره رسيديم اونجا . منو خواهرشوهر كوچيكه كاري اونجا نداشتيم فقط جهت ول گشتن در خيابونا و گزاستريت رفته بوديم
همينكه رسيديم ما دو تا رو پياده كردن وخودشون رفتن پي كار و بار دكتريشون
چرخيديم چرخيديم تا ......... ظهر كه زنگ زدن و با هم تو يه پارك قرار گذاشتيم واسه ناهارخورون
بعد از ناهار ونماز خوندون ( بر وزن ناهار خورون) يه كم استراحت نموده و ساعت 3 ونيم باز رهسپار بازار شديم
اين بار خواهر و مادر شوهر هم باهامون اومدن رفتيم بازار .من يه مانتو و يه جفت كفش ، يه شلوار راحتي براي خودم و يه تاپ هم براي خواهركم خريدم يه قاب هم براي موبايلم خريدم و عصر هم برگشتيم
ديروز هم كه جمعه بود تا لنگ ظهر يعني ساعت 10 و نيم در جوار همسرجانمان خوابيديم
چقدر دوست داشتم اين آقاي عسل هم ميومد با هم مي رفتيم اما نيومد يعني جا نبود البته. پسر بد!!!!
يه اتفاق جالب هم افتاده تو دنياي نت نتمون: با يكي از اقوام دوستان ،هم وطن يعني هم دانشگاهي از آب دراومديم خيلي از اين بابت خوشحالم!!!!!
پ.ن: من امروز كفش پاشنه دار پوشيدم روم نميشه تو راهرو راه برم تق و توق صدا ميدهد!!!!
پ.ن2: پاشنه پاي مامانم درد ميكنه زير قوزك پاش هم ورم كرده هرچي هم بهش اصرار مي كنم دكتر نميره به نظر شما متخصصين مشكلش چيه از اطرافيانتون كسي تا حالا اين جوري شده؟
نوشته شده توسط ملي
| لینک ثابت |
سلام و وقت همگي به خير
به سلامتي وميمنت همين الان اينترنت مسخره و درپيتي اداره وصل شد
الان هم نمي دونم اول چيكار كنم
پست بذارم يا بيام وبلاگ شما رو بخونم
تازه كار فله اي هم دارم انجام بدم تو اداره
حالا چيكار كنم؟
به سلامتي وميمنت همين الان اينترنت مسخره و درپيتي اداره وصل شد
الان هم نمي دونم اول چيكار كنم
پست بذارم يا بيام وبلاگ شما رو بخونم
تازه كار فله اي هم دارم انجام بدم تو اداره
حالا چيكار كنم؟
نوشته شده توسط ملي
| لینک ثابت |
همين جوري
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 8:33
........................
.
.
.
.
.
.
.
.
پ.ن: با عرض پوزش ... من از جانب آقاي خونه دچار كمبود توجه و محبت شدم
خواستم اينجا يه كم جلب توجه كرده باشم
ببخشيد...
.
.
.
.
.
.
.
.
پ.ن: با عرض پوزش ... من از جانب آقاي خونه دچار كمبود توجه و محبت شدم
خواستم اينجا يه كم جلب توجه كرده باشم
ببخشيد...
نوشته شده توسط ملي
| لینک ثابت |
يه مقدار غيبت... دستبند
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 8:42
سلام و وقت بخير
اومدم يه عكس بذارم جهت امتحان هر كاري كردم نشد
ديروز هم طبق روال معمول رفتيم بيرون با خونواده عسل و خودم رفتيم باغ پسر عمو كلي هم شيطون بازي و ورجينگ وورجينگ كرديم
نمي دونم قبلا گفتم براتون يانه يه دخترعمو دارم البته نه دختر عموي راستكي دختر پسرعموم يه سال از من بزرگتره ايام نوجواني و تحصيلات هميشه با هم بوديم با اين دختر عموم و خواهرش كه همسن بوديم خيلي دوست بوديم تا اينكه من رفتم اصفهان دانشگاه و دخترعموي بزرگتر پيام نور شهر خودمون قبول شد يك سال هم قبل از من كنكور داده بود كه رد شده بود خلاصه از جانب من هميشه دچار مشكل بودن
آخه به شكل نامحسوسي رقيب بوديم و من هميشه از هر دو جلو بودم
يعني اونيكه يه سال از من بزرگتر بود با من دانشگاه قبول شد و اونيكه همسنم بود سال بعدش قبول شد
ظاهرا با هم دوست بوديم اما از لحاظ معدل و درس و اين جور چيزا رقيب هم بوديم
دخترعموي بزرگتر تو همون دوران دانشجويي ازدواج كرد و الان يه پسر تقريبا پنج ساله داره چند ساله ارشد شركت مي كنه تا اينكه پارسال قبول شد ... دانشگاه آزاد اهواز... رشتهش هم اقليم شناسيه (يه گرايش از جغرافيا)
ديروز اونجا با هم بوديم ...
اين دخترعموي من خيلي اهل كلاس گذاشتن و پز دادنه با وجود اينكه دخترعمومه اما هميشه از اين عادتش بدم اومده احساس مي كنم جز ضعف و كمبود هيچي نيست اما نمي دونم به چه زبوني بهش بگم
ديروز جلو خواهراي عسل هم داشت كلاس ميومد من از اين طرف داشتم خجالت مي كشيدم آخه يكي از خواهراي آقاي خونه خودش ارشد داره شوهرش دكترا داره همهشونم تحصيل كرده هستن ديگه زشته جلو كسي كه براش اين چيزا عاديه كلاس بذاري
براي من كه تعريف ميكرد كه آره ارشدم رو بگيرم دكترا هم مي گيرم . گفتم من اگه اراده كنم و بخونم مطوئنم قبول مي شم مخصوصا با اين دانشگاهاي جور وا جور و راحتي كه باز شده ديگه مدرك گرفتن كار شاقي نيست اما نمي خوام بخونم آخه برم دو سال و نيم خودمو شوهرمو زجر بدم كه چي آخرش فوقش 20 تومن بره رو حقوقم اصلا ارزش نداره
شب هم كه رفتيم خونه خواهر آقاي خونه مستقيم بهم گفت كه اين دخترعموت خيلي كلاس ميذاره گفتم آره از اولش همين طوري بوده مي گفت هر چي اون خواسته كلاس بذاره من يه چيزي جواب دادم كم آورده ميگفت بهش گفتم تو الان مهمترين وظيفهت تربيت پسرته اگه اون بد بار بياد تو مدرك دكترا و پروفسوري هم داشته باشي هيچ ارزشي نداره الان تو اينو ول ميكني ميري اهواز درس بخوني كه چي ؟؟؟
راستي حرف پروفسوري زدم يه چيزي يادم اومد چند روز پيش يه ايميل برام اومده بود كه گفته بود جوانترين پروفسور جهان يه دختر 19 سالهست كه يه سرش ايراني و يه سرش امريكاييه اسمش هم تو كتاب گينس ثبت شده قبلا اين عنوان مال اسحاق نيوتن بوده آي كف كرديم آي كف كرديم
خلاصه اين هم در احوالات دخترعموي ما ...
ديروز عصر تو باغ من و آقاي خونه وداداشم و پسر عموي بزرگم (باباي دخترعمو كه ذكر خيرش رفت) داشتيم بحث خونه ساختن ميكرديم من از اين بحثاي مردونه خيلي بيشتر خوشم مياد تا بحثاي زنونه ... يهو متوجه شده دستبندم دستم نيست گفتم آهاي كمك دستبندم گم شده
در نظر بگيرين تو اون همه علف و گياه و بدبختي يه دستبند طلا رو چطوري ميشه پيدا كرد...
همه بسيج شدن واسه گشتن ....
سر همگي پايين بود و داشتن راه ميرفتن آقاي خونه كه قربونش برم خيلي ريلكس مي گفت بابا زشته ملت رو مجبور كردي دنبال يه ذره طلا بگردن ... گفتم يه ذره نيست كه!!!!! حداقلش 200 تومن ميارزه ... مي گفت بابا فداي سرت زشته بگو ديگه نگردن امكان نداره پيدا بشه ...
اما نااميد نشديم
كم كم همه كنار كشيدن جز من ،مامانم ،مامان آقاي خونه و داداش كوچيكم
ديگه داشت هوا تاريك مي شد گفتم فردا هم بعد از اداره ميرم ميگردم
مامانم يه دبه آب رو با نااميدي ورداشت شايد اونجا باشه يدفه ديدم آخخخخخخخخ جوننننننننننننننن يك عدد دستبند اون زيره
كلي ذوق زده شدم
راستش شايد ارزش پوليش كم بود اما از گم كردن چيزي بشدت حالم گرفته ميشه بدم مياد .
از طرفي اعتقاد دارم پول حلال تلف نميشه واسه همينم ته دلم مطمئن بودم پيدا ميشه كه شد
مامان خودم وعسل و خود عسل كلي بدهكار شدن به امامزاده ها ... اما خودم نعع.
اومدم يه عكس بذارم جهت امتحان هر كاري كردم نشد
ديروز هم طبق روال معمول رفتيم بيرون با خونواده عسل و خودم رفتيم باغ پسر عمو كلي هم شيطون بازي و ورجينگ وورجينگ كرديم
نمي دونم قبلا گفتم براتون يانه يه دخترعمو دارم البته نه دختر عموي راستكي دختر پسرعموم يه سال از من بزرگتره ايام نوجواني و تحصيلات هميشه با هم بوديم با اين دختر عموم و خواهرش كه همسن بوديم خيلي دوست بوديم تا اينكه من رفتم اصفهان دانشگاه و دخترعموي بزرگتر پيام نور شهر خودمون قبول شد يك سال هم قبل از من كنكور داده بود كه رد شده بود خلاصه از جانب من هميشه دچار مشكل بودن
آخه به شكل نامحسوسي رقيب بوديم و من هميشه از هر دو جلو بودم
يعني اونيكه يه سال از من بزرگتر بود با من دانشگاه قبول شد و اونيكه همسنم بود سال بعدش قبول شد
ظاهرا با هم دوست بوديم اما از لحاظ معدل و درس و اين جور چيزا رقيب هم بوديم
دخترعموي بزرگتر تو همون دوران دانشجويي ازدواج كرد و الان يه پسر تقريبا پنج ساله داره چند ساله ارشد شركت مي كنه تا اينكه پارسال قبول شد ... دانشگاه آزاد اهواز... رشتهش هم اقليم شناسيه (يه گرايش از جغرافيا)
ديروز اونجا با هم بوديم ...
اين دخترعموي من خيلي اهل كلاس گذاشتن و پز دادنه با وجود اينكه دخترعمومه اما هميشه از اين عادتش بدم اومده احساس مي كنم جز ضعف و كمبود هيچي نيست اما نمي دونم به چه زبوني بهش بگم
ديروز جلو خواهراي عسل هم داشت كلاس ميومد من از اين طرف داشتم خجالت مي كشيدم آخه يكي از خواهراي آقاي خونه خودش ارشد داره شوهرش دكترا داره همهشونم تحصيل كرده هستن ديگه زشته جلو كسي كه براش اين چيزا عاديه كلاس بذاري
براي من كه تعريف ميكرد كه آره ارشدم رو بگيرم دكترا هم مي گيرم . گفتم من اگه اراده كنم و بخونم مطوئنم قبول مي شم مخصوصا با اين دانشگاهاي جور وا جور و راحتي كه باز شده ديگه مدرك گرفتن كار شاقي نيست اما نمي خوام بخونم آخه برم دو سال و نيم خودمو شوهرمو زجر بدم كه چي آخرش فوقش 20 تومن بره رو حقوقم اصلا ارزش نداره
شب هم كه رفتيم خونه خواهر آقاي خونه مستقيم بهم گفت كه اين دخترعموت خيلي كلاس ميذاره گفتم آره از اولش همين طوري بوده مي گفت هر چي اون خواسته كلاس بذاره من يه چيزي جواب دادم كم آورده ميگفت بهش گفتم تو الان مهمترين وظيفهت تربيت پسرته اگه اون بد بار بياد تو مدرك دكترا و پروفسوري هم داشته باشي هيچ ارزشي نداره الان تو اينو ول ميكني ميري اهواز درس بخوني كه چي ؟؟؟
راستي حرف پروفسوري زدم يه چيزي يادم اومد چند روز پيش يه ايميل برام اومده بود كه گفته بود جوانترين پروفسور جهان يه دختر 19 سالهست كه يه سرش ايراني و يه سرش امريكاييه اسمش هم تو كتاب گينس ثبت شده قبلا اين عنوان مال اسحاق نيوتن بوده آي كف كرديم آي كف كرديم
خلاصه اين هم در احوالات دخترعموي ما ...
ديروز عصر تو باغ من و آقاي خونه وداداشم و پسر عموي بزرگم (باباي دخترعمو كه ذكر خيرش رفت) داشتيم بحث خونه ساختن ميكرديم من از اين بحثاي مردونه خيلي بيشتر خوشم مياد تا بحثاي زنونه ... يهو متوجه شده دستبندم دستم نيست گفتم آهاي كمك دستبندم گم شده
در نظر بگيرين تو اون همه علف و گياه و بدبختي يه دستبند طلا رو چطوري ميشه پيدا كرد...
همه بسيج شدن واسه گشتن ....
سر همگي پايين بود و داشتن راه ميرفتن آقاي خونه كه قربونش برم خيلي ريلكس مي گفت بابا زشته ملت رو مجبور كردي دنبال يه ذره طلا بگردن ... گفتم يه ذره نيست كه!!!!! حداقلش 200 تومن ميارزه ... مي گفت بابا فداي سرت زشته بگو ديگه نگردن امكان نداره پيدا بشه ...
اما نااميد نشديم
كم كم همه كنار كشيدن جز من ،مامانم ،مامان آقاي خونه و داداش كوچيكم
ديگه داشت هوا تاريك مي شد گفتم فردا هم بعد از اداره ميرم ميگردم
مامانم يه دبه آب رو با نااميدي ورداشت شايد اونجا باشه يدفه ديدم آخخخخخخخخ جوننننننننننننننن يك عدد دستبند اون زيره
كلي ذوق زده شدم
راستش شايد ارزش پوليش كم بود اما از گم كردن چيزي بشدت حالم گرفته ميشه بدم مياد .
از طرفي اعتقاد دارم پول حلال تلف نميشه واسه همينم ته دلم مطمئن بودم پيدا ميشه كه شد
مامان خودم وعسل و خود عسل كلي بدهكار شدن به امامزاده ها ... اما خودم نعع.
نوشته شده توسط ملي
| لینک ثابت |
دانشگاه...
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 10:7
سلام و وقت همگي به خير
حال و احوال خوبه الحمدلله؟
خدا روشكر
ما هم بد نيستيم اييييييييي مي گذره
چند روزيه دچار كمبود محبت از ناحيه آقاي خونه شدم يعني من اين طوري احساس مي كنمااااا خودش كه ميگه نه اشتباه مي كني ميگه اگه كم حرف ميزنه بخاطر مشغول بودن ذهن و فكرش به موضوع ساخت و ساز
به عبارتي رفته تو غار درونش
كاش ميشد ما ته اون غار هميشه نشسته بوديم و هر وقت همسران گرامي ميومدن اونجا براشون چايي مي ريختيم و مشغول حرف زدن مي شديم. نه؟
البته منم زياد باهاش كاري ندارم و اذيتش نمي كنم ميرم پيش خواهراش و با اونها حرف مي زنم خدايي هميشه يه همجنس شنونده بهتريه براي آدم .بعضي حرفا كه واسه مردا خنده داره براي دختر جذابيت داره مثل حرف زدن از يه جنس پارچه از يه جفت كفش تو ويترين فلان مغازه ...نميدونم از تيپ يه نفر و از اين قبيل...
ولي اخلاق خودم نسبت به اون اوايل خيلي بهتر شده كمتر مي رنجم و ناراحت ميشم اگه عسل چيزي بگه يا كم محبتي نثارم كنه فوقش يه گله مختصر آميخته به شوخي ازش بكنم وگرنه مث قديما ناز و نوز و قهر نمي كنم
هر چه بيشتر مي گذره عمق دوست داشتنم بيشتر و جاافتاده تر ميشه
اداره مون هم از بعد تعطيلات بشدت خلوت شده و همهمون اغلب بيكاريم
اين چند روزه تصميم گرفتيم يه مسافرت يكي دو روزه بريم قبل از اينكه ماشينمون رو براي خونه ساختن بفروشيم. قراره بريم خرم آباد ...
يكي از دوستاي صميمي دوران دانشجوييم اهل اونجاست چند ماه قبل از من ازدواج كرده و الان يه ماهه كه باردار شده
خيلي دختر ماهيه
مدتها بود باهاش تماس نداشتم يعني از وقتيكه عروسي كرده بهش زنگ نزده بودم
ديشب به يكي ديگه از دوستاي صميميم كه ساكن كرمانشاهه زنگ زدم و گفتم ميخوايم بريم خرم آباد اون هم خيلي خوشش اومده بود و گفت به شوهرش ميگه اونا هم بيان اين دوستم هم در دوران عقد به سر ميبره
ما سه تا همه يه اسم داريم يعني اسم كوچيكمون يكيه تو دانشگاه همكلاس بوديم و هميشه هر جا ميرفتيم با هم بوديم تو خوابگاه و يا بيرون مارو به اسم كوچيك اصلا صدا نميزدن يعني همه عادت كرده بودن حتما فاميليمونو هم بگن
سالهاي آخر متوجه شديم بعضي از آقايون همكلاس ما رو دالتونها صدا ميزنن
قرار گذاشته بوديم هركدوم ازدواج كرد حتما بريم مراسمش اما تا الان كه دو تامون عروسي هم كرديم محقق نشده شايد اين آخري رو بتونيم بريم عروسيش شركت كنيم
حالا اگه هر سه بريم خونه يكيمون خيلي مي چسبه كلي تجديد خاطرات وتبادل اطلاعات مي كنيم
قرارمون رو براي پنجشنبه آينده گذاشتيم اما امروز صبح دوست كرمانشاهي زنگ زد گفت دقيقا همون پنجشنبه شب عقد دخترعموي شوهرشه . شانس رو مي بيني تو رو خدا
بعد از سالها قرار بود همديگه رو ببينيم
شايد ما پنجشنبه رفتيم و اونها صبح جمعه بيان شايدم انداختيم يه پنجشنبه جمعه ديگه
شوهر هر دو رو نديدم دلم ميخواست ببينمشون
ازوقتي اين برنامه پيش اومده هر شب خواب دانشگاه رو مي بينم مي بينم تو خوابگاهم و زار زار گريه مي كنم ميگم من دلم خوابگاه ميخواد من مي خوام برگردم اون دوران
واقعا دوران منحصر به فردي بود مخصوصا براي من كه خوابگاهي بودم و اولين تجربه هاي استقلال و تنهايي و دور از خونواده بودن الان كه فكرشو مي كنم ميگم خوب تونستيم گليممونو از آب بكشيم با اون سن و سال كم آخه 18 سال كه چيز زيادي نيست واسه يه دختر غربت نديده ماماني!!!!!!!!
حال و احوال خوبه الحمدلله؟
خدا روشكر
ما هم بد نيستيم اييييييييي مي گذره
چند روزيه دچار كمبود محبت از ناحيه آقاي خونه شدم يعني من اين طوري احساس مي كنمااااا خودش كه ميگه نه اشتباه مي كني ميگه اگه كم حرف ميزنه بخاطر مشغول بودن ذهن و فكرش به موضوع ساخت و ساز
به عبارتي رفته تو غار درونش
كاش ميشد ما ته اون غار هميشه نشسته بوديم و هر وقت همسران گرامي ميومدن اونجا براشون چايي مي ريختيم و مشغول حرف زدن مي شديم. نه؟
البته منم زياد باهاش كاري ندارم و اذيتش نمي كنم ميرم پيش خواهراش و با اونها حرف مي زنم خدايي هميشه يه همجنس شنونده بهتريه براي آدم .بعضي حرفا كه واسه مردا خنده داره براي دختر جذابيت داره مثل حرف زدن از يه جنس پارچه از يه جفت كفش تو ويترين فلان مغازه ...نميدونم از تيپ يه نفر و از اين قبيل...
ولي اخلاق خودم نسبت به اون اوايل خيلي بهتر شده كمتر مي رنجم و ناراحت ميشم اگه عسل چيزي بگه يا كم محبتي نثارم كنه فوقش يه گله مختصر آميخته به شوخي ازش بكنم وگرنه مث قديما ناز و نوز و قهر نمي كنم
هر چه بيشتر مي گذره عمق دوست داشتنم بيشتر و جاافتاده تر ميشه
اداره مون هم از بعد تعطيلات بشدت خلوت شده و همهمون اغلب بيكاريم
اين چند روزه تصميم گرفتيم يه مسافرت يكي دو روزه بريم قبل از اينكه ماشينمون رو براي خونه ساختن بفروشيم. قراره بريم خرم آباد ...
يكي از دوستاي صميمي دوران دانشجوييم اهل اونجاست چند ماه قبل از من ازدواج كرده و الان يه ماهه كه باردار شده
خيلي دختر ماهيه
مدتها بود باهاش تماس نداشتم يعني از وقتيكه عروسي كرده بهش زنگ نزده بودم
ديشب به يكي ديگه از دوستاي صميميم كه ساكن كرمانشاهه زنگ زدم و گفتم ميخوايم بريم خرم آباد اون هم خيلي خوشش اومده بود و گفت به شوهرش ميگه اونا هم بيان اين دوستم هم در دوران عقد به سر ميبره
ما سه تا همه يه اسم داريم يعني اسم كوچيكمون يكيه تو دانشگاه همكلاس بوديم و هميشه هر جا ميرفتيم با هم بوديم تو خوابگاه و يا بيرون مارو به اسم كوچيك اصلا صدا نميزدن يعني همه عادت كرده بودن حتما فاميليمونو هم بگن
سالهاي آخر متوجه شديم بعضي از آقايون همكلاس ما رو دالتونها صدا ميزنن
قرار گذاشته بوديم هركدوم ازدواج كرد حتما بريم مراسمش اما تا الان كه دو تامون عروسي هم كرديم محقق نشده شايد اين آخري رو بتونيم بريم عروسيش شركت كنيم
حالا اگه هر سه بريم خونه يكيمون خيلي مي چسبه كلي تجديد خاطرات وتبادل اطلاعات مي كنيم
قرارمون رو براي پنجشنبه آينده گذاشتيم اما امروز صبح دوست كرمانشاهي زنگ زد گفت دقيقا همون پنجشنبه شب عقد دخترعموي شوهرشه . شانس رو مي بيني تو رو خدا
بعد از سالها قرار بود همديگه رو ببينيم
شايد ما پنجشنبه رفتيم و اونها صبح جمعه بيان شايدم انداختيم يه پنجشنبه جمعه ديگه
شوهر هر دو رو نديدم دلم ميخواست ببينمشون
ازوقتي اين برنامه پيش اومده هر شب خواب دانشگاه رو مي بينم مي بينم تو خوابگاهم و زار زار گريه مي كنم ميگم من دلم خوابگاه ميخواد من مي خوام برگردم اون دوران
واقعا دوران منحصر به فردي بود مخصوصا براي من كه خوابگاهي بودم و اولين تجربه هاي استقلال و تنهايي و دور از خونواده بودن الان كه فكرشو مي كنم ميگم خوب تونستيم گليممونو از آب بكشيم با اون سن و سال كم آخه 18 سال كه چيز زيادي نيست واسه يه دختر غربت نديده ماماني!!!!!!!!
نوشته شده توسط ملي
| لینک ثابت |
بچه ...
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 8:51
سلام
ديروز به علت يك فقره ماموريت برون شهري به اداره مشرف نشده بودم
رفتيم ماموريت و از بس كه راننده بسرعت رانندگي ميكرد ساعت 12 و نيم خونه بوديم
راستي براتون نگفتم
روز سالگردمون كه يادتونه گفتم آقاي خونه برام كادو نخريده بود ....
روز بعدش صبح رفتيم با هم چند جا كار داشتيم يكيش اين بود كه من چونكه دوران جنگ تو سنگر آب سماور ريخته رو سرم و سوختم رفتيم امور مجروحين ببينيم پرونده دارم يا نه . كه آقاي مسئول از همون اولش آب پاكي رو ريخت رو دستمون و گفت اين چيزا جانبازي نميشه . حيف شد دلم ميخواست جانباز بشم بعد نيام سر كار و ماهي 400 تومن بگيرم و به رتق و فتق امور منزل و شوهر و بچه ها برسم ( الكي گفتم بابا من كي مي تونم تو خونه بشينم بچه و شوهرداري كنم؟)
رفتيم چند تا بنگاه هم سر زديم واسه اينكه بدونيم ميشه با 30 الي 35 تومن يه آپارتمان مناسب در يك محله مناسب پيدا كنيم ؟
كه نشد ...
امان از قيمت منزل و ساختمان و زمين در اين شهر كوچيك ومحروم ما . قيمتهاش با قيمت خونه تو كرج رقابت ميكنه يه خونه 60 متري تو يه جاي تقريبا پرت حدود 40 تومن بود
خلاصه پيدا نكرديم و باز اومديم سراغ افكار قبليمون و خونه ساختن رو با مشورت چند عدد انسان خبره و اقتصادي ترجيح داديم.
تو همين رفت و آمدها دو تا خانم رو ديديدم كه هر كدوم يه دسته گل خوشكل دستشون بود . آقاي خونه گفت ديدي چه گلهاي خوشكلي دستشون بود گفتم آره . گفت امروز برات از همينا ميگيرم ...
گذشت و به كارهامون رسيديم و بعد هم رفتيم سر كارامون .
عصر هم آقاي خونه رفت ماموريت و تا دم غروب نيومد
بعد هم نشست به بازي با كامپيوتر خواهرش ... آقا من چيكار كنم اين عسل خان ما خيلي بازي كامپيوتري دوست داره ؟؟؟؟!!!!!!
هرچي باهاش حرف زدم حواسش تو كامپيوتر بود و نمي شنيد منم قهر كردم و اومدم تو اتاق نمازمو خوندم ورفتم تو هال
داشتيم شام مي خورديم كه آقا مشرف شد و اومد.... هر چي ناز كشي كرد تحويل نگرفتيم
بعد شام رفتيم تو اتاق مي گفت چرا ناراحتي من كه كاري نكردم گفتم اگه كاري نكردي الان چرا داري ناز مي خري؟
گل خريدي برام؟؟؟؟
آقا نمي دونين چه حالي شد اينقدر خجالت كشيد نمي دونست چيكار كنه ... آخه ديروزش هم كه يادتونه برام كادو نخريده بود
پا شد لباس بپوشه بره بخره گفتم عسل جون نه ديگه الان ارزشي نداره گل زوركي نمي خوام اصلا هم ديگه دوست ندارم بخري فقط خواستم يادت بيارم كه بهم چه قولي دادي . از اون اصرار از من انكار آخرشم رفت و خريد ... ديگه كوتاه اومدم خوب يادش رفته بود اصولا آقاي خونه من خيلي فراموشكاره .از مجردي به گفته اطرافيان همينطور بوده
ديروز هم كه مستحضريد رفته بودم ماموريت . من بودم ، راننده و يه آقاي كارشناس ديگه . اينقدر غيبت كردن تا اونجا و تو برگشت .... كه خندهم گرفته بود با خودم فكر كردم مي بيني تو رو خدا ميگن زنها خاله زنك بازي در ميارن و پشت سر بقيه حرف در ميارن . از 90 در صد همكارا گفتن و مسخره كردن و خنديدن . گفتم حالا اگه منم اينجا نبودم ذكر خير منم مي رفت.
جالب اينه كه من دوست دارم ازم غيبت بشه اما به گوشم نرسه چون از گويندهش بشدت ناراحت ميشم . ولي خوب اگه پشت سرم بگن احساس مي كنم گناه من كم ميشه و به نفعمه تا اينكه بشينن از خوبيم بگن هر چند دومي خوشايندتره!!!!
ديروز يه كتاب مي خوندم در مورد تربيت كودكان و نوجوانان از همين كتابها كه به ادارات دادن
گفته بود ميشه جنسيت بچه رو تا حدي تعيين كرد جالب بود ... من راستش نمي دونم چه جنسي خوشم مياد دختر دوست دارم اما به خاطر سختيهايي كه هميشه جنس مونث متحمل ميشن خوشم نمياد من معتقدم زنها از مردها هميشه بيشتر زجر مي كشن از سيكل ماهانه و دردهاش گرفته تا درد زايمان و 9 ماه حاملگي و خانه داري و آشپزي و ... هزار مشكل ديگه كه نمي تونيم ازشون فرار كنيم چون زن هستيم . تا كي مي تونيم بچه دار نشيم تا كي مي تونيم آشپزي نكنيم تا كي ميتونيم از زير بار مسئوليت تربيت بچه و بچه دار شدن شونه خالي كنيم
البته از بحث بالا هدفم ايجاد تنش و تحميل نظرم به كسي نيست فقط دلم خواست عقيدهم رو بنويسم
اگه بچه پسر باشه اون هم سختي خودش رو داره . من از آينده و تربيت پسر بيشتر مي ترسم تا دختر . دختر بيشتر تحت كنترله چون بيشتر از محيط خونه تاثير ميگيره اما پسر بيشتر بيرون از خونهست و از دوستاش هم تاثير ميگيره پس تربيتش سخت تره .
نمي دونم كدوم جنس بچه بهتره . به هر صورت دلم يه بچه سالم و صالح و مودب و متين و درسخون و باهوش و دوست داشتني و معتقد و اجتماعي و خوش برخورد و ... مي خواد . كسي نداره يدونه هم به من بده؟
ديروز به علت يك فقره ماموريت برون شهري به اداره مشرف نشده بودم
رفتيم ماموريت و از بس كه راننده بسرعت رانندگي ميكرد ساعت 12 و نيم خونه بوديم
راستي براتون نگفتم
روز سالگردمون كه يادتونه گفتم آقاي خونه برام كادو نخريده بود ....
روز بعدش صبح رفتيم با هم چند جا كار داشتيم يكيش اين بود كه من چونكه دوران جنگ تو سنگر آب سماور ريخته رو سرم و سوختم رفتيم امور مجروحين ببينيم پرونده دارم يا نه . كه آقاي مسئول از همون اولش آب پاكي رو ريخت رو دستمون و گفت اين چيزا جانبازي نميشه . حيف شد دلم ميخواست جانباز بشم بعد نيام سر كار و ماهي 400 تومن بگيرم و به رتق و فتق امور منزل و شوهر و بچه ها برسم ( الكي گفتم بابا من كي مي تونم تو خونه بشينم بچه و شوهرداري كنم؟)
رفتيم چند تا بنگاه هم سر زديم واسه اينكه بدونيم ميشه با 30 الي 35 تومن يه آپارتمان مناسب در يك محله مناسب پيدا كنيم ؟
كه نشد ...
امان از قيمت منزل و ساختمان و زمين در اين شهر كوچيك ومحروم ما . قيمتهاش با قيمت خونه تو كرج رقابت ميكنه يه خونه 60 متري تو يه جاي تقريبا پرت حدود 40 تومن بود
خلاصه پيدا نكرديم و باز اومديم سراغ افكار قبليمون و خونه ساختن رو با مشورت چند عدد انسان خبره و اقتصادي ترجيح داديم.
تو همين رفت و آمدها دو تا خانم رو ديديدم كه هر كدوم يه دسته گل خوشكل دستشون بود . آقاي خونه گفت ديدي چه گلهاي خوشكلي دستشون بود گفتم آره . گفت امروز برات از همينا ميگيرم ...
گذشت و به كارهامون رسيديم و بعد هم رفتيم سر كارامون .
عصر هم آقاي خونه رفت ماموريت و تا دم غروب نيومد
بعد هم نشست به بازي با كامپيوتر خواهرش ... آقا من چيكار كنم اين عسل خان ما خيلي بازي كامپيوتري دوست داره ؟؟؟؟!!!!!!
هرچي باهاش حرف زدم حواسش تو كامپيوتر بود و نمي شنيد منم قهر كردم و اومدم تو اتاق نمازمو خوندم ورفتم تو هال
داشتيم شام مي خورديم كه آقا مشرف شد و اومد.... هر چي ناز كشي كرد تحويل نگرفتيم
بعد شام رفتيم تو اتاق مي گفت چرا ناراحتي من كه كاري نكردم گفتم اگه كاري نكردي الان چرا داري ناز مي خري؟
گل خريدي برام؟؟؟؟
آقا نمي دونين چه حالي شد اينقدر خجالت كشيد نمي دونست چيكار كنه ... آخه ديروزش هم كه يادتونه برام كادو نخريده بود
پا شد لباس بپوشه بره بخره گفتم عسل جون نه ديگه الان ارزشي نداره گل زوركي نمي خوام اصلا هم ديگه دوست ندارم بخري فقط خواستم يادت بيارم كه بهم چه قولي دادي . از اون اصرار از من انكار آخرشم رفت و خريد ... ديگه كوتاه اومدم خوب يادش رفته بود اصولا آقاي خونه من خيلي فراموشكاره .از مجردي به گفته اطرافيان همينطور بوده
ديروز هم كه مستحضريد رفته بودم ماموريت . من بودم ، راننده و يه آقاي كارشناس ديگه . اينقدر غيبت كردن تا اونجا و تو برگشت .... كه خندهم گرفته بود با خودم فكر كردم مي بيني تو رو خدا ميگن زنها خاله زنك بازي در ميارن و پشت سر بقيه حرف در ميارن . از 90 در صد همكارا گفتن و مسخره كردن و خنديدن . گفتم حالا اگه منم اينجا نبودم ذكر خير منم مي رفت.
جالب اينه كه من دوست دارم ازم غيبت بشه اما به گوشم نرسه چون از گويندهش بشدت ناراحت ميشم . ولي خوب اگه پشت سرم بگن احساس مي كنم گناه من كم ميشه و به نفعمه تا اينكه بشينن از خوبيم بگن هر چند دومي خوشايندتره!!!!
ديروز يه كتاب مي خوندم در مورد تربيت كودكان و نوجوانان از همين كتابها كه به ادارات دادن
گفته بود ميشه جنسيت بچه رو تا حدي تعيين كرد جالب بود ... من راستش نمي دونم چه جنسي خوشم مياد دختر دوست دارم اما به خاطر سختيهايي كه هميشه جنس مونث متحمل ميشن خوشم نمياد من معتقدم زنها از مردها هميشه بيشتر زجر مي كشن از سيكل ماهانه و دردهاش گرفته تا درد زايمان و 9 ماه حاملگي و خانه داري و آشپزي و ... هزار مشكل ديگه كه نمي تونيم ازشون فرار كنيم چون زن هستيم . تا كي مي تونيم بچه دار نشيم تا كي مي تونيم آشپزي نكنيم تا كي ميتونيم از زير بار مسئوليت تربيت بچه و بچه دار شدن شونه خالي كنيم
البته از بحث بالا هدفم ايجاد تنش و تحميل نظرم به كسي نيست فقط دلم خواست عقيدهم رو بنويسم
اگه بچه پسر باشه اون هم سختي خودش رو داره . من از آينده و تربيت پسر بيشتر مي ترسم تا دختر . دختر بيشتر تحت كنترله چون بيشتر از محيط خونه تاثير ميگيره اما پسر بيشتر بيرون از خونهست و از دوستاش هم تاثير ميگيره پس تربيتش سخت تره .
نمي دونم كدوم جنس بچه بهتره . به هر صورت دلم يه بچه سالم و صالح و مودب و متين و درسخون و باهوش و دوست داشتني و معتقد و اجتماعي و خوش برخورد و ... مي خواد . كسي نداره يدونه هم به من بده؟
نوشته شده توسط ملي
| لینک ثابت |
هم اكنون نيازمند ياري سبزتان هستيم
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 7:28
سلام
من امروز ميخوام نرم افزار نصب پرينتر سامسونگ رو دانلود كنم كسي ادرسي مادرسي سراغ نداره به من بده؟
پلييييييييييييييييييز
من امروز ميخوام نرم افزار نصب پرينتر سامسونگ رو دانلود كنم كسي ادرسي مادرسي سراغ نداره به من بده؟
پلييييييييييييييييييز
نوشته شده توسط ملي
| لینک ثابت |
جشن سالگرد
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 9:8
سلام پانزدهم ارديبهشتتون به خير وخوشي
ديروز بعد از اداره ، خودم رفتم خونه يعني ماشينو من آورده بودم ( مي بينيد تو رو خدا؟؟؟ مني كه واسه گرفتن گواهينامه كلي ترس و لرز داشتم حالا دم از رانندگي و ماشين آوردن ميزنم !!! جل الخالق و المخلوق)
رفتيم يك ناهاري خورده كرديم و به اتاق جهت امر شريف خواب نيمروز مشرف شديم البته من قصد خوابيدن نداشتم اما به پيشنهاد آقاي خونه و به منظور يادآوري خاطرات پارسال همين وقتا، منم درازيده شدم كنار آقاي خونه...
مقداري صحبت و بعد لالاييديم
بيدار كه شديم من وخواهر آقاي خونه مشغول پختن كيك شديم دو تا پودر كيك موزي و كاكائويي گرفته بوديم هر دو رو جدا اماده كرديم اما رو هم ريختيم و گذاشتيم تو كيك پز
وقتي آماده شد پف نكرده بود نمي دونم دليلش چي بود وسط پخت هم اصلا درشو باز نكرده بوديم تخم مرغها رو هم كامل هم زديم
باري به هر حال تا كيكمون حاضر بشه شامي خورديم و مقداري با خواهرشوهران عزيز صحبت كرديم و مقداري هم غيبت خواهر شوهر خواهر شوهر رو شنيديم كه البته من چون از نزديك نمي شناسمش مهم نبود حالا خواهرشوهر خودم مي گفت : نكنه تو هم پشت سر ما بگي گفتم نه بابا من نه از زن داداش غيبت مي كنم نه از خواهرشوهر چون خودم هردوش هستم در نتيجه اگه من غيبت كنم اونهاهم غيبت منو مي كنن!!
بعد از شام هم طبق قول داده شده از قبل توسط من و آقاي خونه ، خونواده رو به صرف آيس پك كه تاكنون نخورده بوديم دعوت كرديم البته از اين بابت نخورده بوديم كه تازگيها نمايندگيش اينجا باز شده واز قبل نبوده.
به نظر همهمون زياد خوشمزه نبود و ارزش نداشت براي هر كدوم 1500 تومن هدر بديم ولي خوب همين يه بار ميشه كلي تجربه بعد هر كي گفت ميگيم آره خورديم
برگشتيم خونه و ...
كادوي آقاي خونه رو گذاشته بودم رو ميز توالت اما متوجهش نشده بود ...
صداش زدم گفتم عسسسسسسسسل بيا كارت دارم
اومد و كادو رو گرفتم جلوش
آخييييييييي عسيسم اينقدر خجالت كشيد كه نگوووووو ! يادش رفته بود برام كادو بگيره اما نميدونم چرا اصلا ازش دلخور نشدم گفتم حق داري سرت شلوغ بوده يادت رفته جالب اينجا بود كه از چند روز پيش يادش بود كه سالگردمون نزديكه وكيك و بستني واينا بگيريم اما كادوي منو يادش رفته بود مي گفت بايد همين الان برم برات كادو بگيرم منم گفتم نه عزيزم تولدم نزديكه همون موقع برام بگير .... حالا هم اگه خيلي ناراحتي فردا بريم بيرون هر چي خواستم برام بگير باشه؟
اونم قبول كرد
ديشب هم باز من شده بودم همون ملي قبلي... شيطون واذيت كن
نصفه شبي احساس كردم يه بمب تو شكمم كار گذاشته شده نميدونم فيلم زن*دان كامپيوتري رو ديدين يا نه . تو شكم زندونيا يه چيزايي كار ميذارن كه اگه طرف خلافي فراري چيزي مرتكب شد منفجرش كنن . ديشب بين خواب وبيداري احساس ميكردم يكي از اونا تو شكمم گذاشتن و داره درد مي كنه كه منفجر بشه . اين فيلم رو چندين سال پيش ديدم ديشب ياد اون افتاده بودم
وقتيكه كامل از خواب بيدار شدم ديدم نه بابا از اون خبرا نيست ... گلاب به روتون اسهال گرفته بودم خفن ...
نمي دونم از كيك پف نكرده بود يا از زياد بودن حجم آيس پك مصرف شده
مث ني ني ها مي ترسيدم برم بيرون ، آقاي خونه رو از خواب بيدار كردم گفت چي شده؟ گفتم بايد برم دستشويي. گفت خوب برو !!!! منم دست از لنگ درازتر رفتم ...
آخ كه چه دل دردي داشتم !!!!
پ.ن1: براي خونه ساختن و نساختنش يه شرايط جديدي برامون پيش اومده اگه درست شد بهتون خبر ميدم فعلا نميشه گفت چون حتمي نيست
پ.ن2: هوس كردم پست رنگ رنگي بذارم هميشه
پ.ن3: منم دلم ماسوله ميخواد گلي!
پ.ن4: من آقاي خونهم رو خيلي دوست دارم!
ديروز بعد از اداره ، خودم رفتم خونه يعني ماشينو من آورده بودم ( مي بينيد تو رو خدا؟؟؟ مني كه واسه گرفتن گواهينامه كلي ترس و لرز داشتم حالا دم از رانندگي و ماشين آوردن ميزنم !!! جل الخالق و المخلوق)
رفتيم يك ناهاري خورده كرديم و به اتاق جهت امر شريف خواب نيمروز مشرف شديم البته من قصد خوابيدن نداشتم اما به پيشنهاد آقاي خونه و به منظور يادآوري خاطرات پارسال همين وقتا، منم درازيده شدم كنار آقاي خونه...
مقداري صحبت و بعد لالاييديم
بيدار كه شديم من وخواهر آقاي خونه مشغول پختن كيك شديم دو تا پودر كيك موزي و كاكائويي گرفته بوديم هر دو رو جدا اماده كرديم اما رو هم ريختيم و گذاشتيم تو كيك پز
وقتي آماده شد پف نكرده بود نمي دونم دليلش چي بود وسط پخت هم اصلا درشو باز نكرده بوديم تخم مرغها رو هم كامل هم زديم
باري به هر حال تا كيكمون حاضر بشه شامي خورديم و مقداري با خواهرشوهران عزيز صحبت كرديم و مقداري هم غيبت خواهر شوهر خواهر شوهر رو شنيديم كه البته من چون از نزديك نمي شناسمش مهم نبود حالا خواهرشوهر خودم مي گفت : نكنه تو هم پشت سر ما بگي گفتم نه بابا من نه از زن داداش غيبت مي كنم نه از خواهرشوهر چون خودم هردوش هستم در نتيجه اگه من غيبت كنم اونهاهم غيبت منو مي كنن!!
بعد از شام هم طبق قول داده شده از قبل توسط من و آقاي خونه ، خونواده رو به صرف آيس پك كه تاكنون نخورده بوديم دعوت كرديم البته از اين بابت نخورده بوديم كه تازگيها نمايندگيش اينجا باز شده واز قبل نبوده.
به نظر همهمون زياد خوشمزه نبود و ارزش نداشت براي هر كدوم 1500 تومن هدر بديم ولي خوب همين يه بار ميشه كلي تجربه بعد هر كي گفت ميگيم آره خورديم
برگشتيم خونه و ...
كادوي آقاي خونه رو گذاشته بودم رو ميز توالت اما متوجهش نشده بود ...
صداش زدم گفتم عسسسسسسسسل بيا كارت دارم
اومد و كادو رو گرفتم جلوش
آخييييييييي عسيسم اينقدر خجالت كشيد كه نگوووووو ! يادش رفته بود برام كادو بگيره اما نميدونم چرا اصلا ازش دلخور نشدم گفتم حق داري سرت شلوغ بوده يادت رفته جالب اينجا بود كه از چند روز پيش يادش بود كه سالگردمون نزديكه وكيك و بستني واينا بگيريم اما كادوي منو يادش رفته بود مي گفت بايد همين الان برم برات كادو بگيرم منم گفتم نه عزيزم تولدم نزديكه همون موقع برام بگير .... حالا هم اگه خيلي ناراحتي فردا بريم بيرون هر چي خواستم برام بگير باشه؟
اونم قبول كرد
ديشب هم باز من شده بودم همون ملي قبلي... شيطون واذيت كن
نصفه شبي احساس كردم يه بمب تو شكمم كار گذاشته شده نميدونم فيلم زن*دان كامپيوتري رو ديدين يا نه . تو شكم زندونيا يه چيزايي كار ميذارن كه اگه طرف خلافي فراري چيزي مرتكب شد منفجرش كنن . ديشب بين خواب وبيداري احساس ميكردم يكي از اونا تو شكمم گذاشتن و داره درد مي كنه كه منفجر بشه . اين فيلم رو چندين سال پيش ديدم ديشب ياد اون افتاده بودم
وقتيكه كامل از خواب بيدار شدم ديدم نه بابا از اون خبرا نيست ... گلاب به روتون اسهال گرفته بودم خفن ...
نمي دونم از كيك پف نكرده بود يا از زياد بودن حجم آيس پك مصرف شده
مث ني ني ها مي ترسيدم برم بيرون ، آقاي خونه رو از خواب بيدار كردم گفت چي شده؟ گفتم بايد برم دستشويي. گفت خوب برو !!!! منم دست از لنگ درازتر رفتم ...
آخ كه چه دل دردي داشتم !!!!
پ.ن1: براي خونه ساختن و نساختنش يه شرايط جديدي برامون پيش اومده اگه درست شد بهتون خبر ميدم فعلا نميشه گفت چون حتمي نيست
پ.ن2: هوس كردم پست رنگ رنگي بذارم هميشه
پ.ن3: منم دلم ماسوله ميخواد گلي!
پ.ن4: من آقاي خونهم رو خيلي دوست دارم!
نوشته شده توسط ملي
| لینک ثابت |
يكسالگيمون مبارك...
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 7:55

يه همچين روزي من و تو .. ما .. شديم
يه همچين روزي من و تو همخونه شديم
يه همچين روزي رسما و عرفا و شرعا زن وشوهر شديم ...نه!!
نه نه هنوز نشديم ....
امشب ساعت 8 تا 10 مراسم عروسي ماست تو تالار پرديس ...
جمعه بود ... الان اما شنبهست
فرداش كه ميشد شنبه پانزدهم ازديبهشت قرار بود بريم ماه عسل بريم كرمانشاه و همدان ...
فردا صبح ميريم ...
دل تو دل هردومون نبود استرس داشتيم خوشحال بوديم مي ترسيديم ... من بيشتر...
خدا كنه مراسم عالي عالي برگزار بشه ... يه وقت دعوا نشه ... چيزي كم نياد ... همه خوشحال و شاد باشن ...
از قبل همديگه رو نمي شناختيم اما تو همون چهارماه ونيم عقدمون كلي به هم وابسته شده بوديم و كلي ... عاشق... هم شده بوديم...
يادته همون شب مراسم ، دزدكي با همون لباسهاي عروس دامادي رفتيم خونه خودمون ... با اون موهاي تافت خورده و جينگيلي فينگيلي...
هنوز خيال هر دومون راحت راحت نبود... انتخابمون درست بوده ؟؟!!!
اما ...
حالا بعد از يكسال مي خوام داد بزنم درست بود .... آي مردم انتخابم درست درست بود ... من اشتباه نكردم ... عسل من تكه ... عسل من بهترينه...
حالا بعد از يكسال اينقدر به هم وابسته شديم كه تحمل چند لحظه دوري همديگه رو نداريم ...
اين چند روز يه كم از هم دور شديم اون هم دليلش مي دوني چيه خوب ... آخه جلوي خونوادهت كه نمي تونيم مث خونه خودمون خل و چل بازي دربياريم ديگه ... چرا چپ و راست ازم مي پرسي چمه چرا سرسنگين شدم ؟ خوب به همين دليله ديگه ...
سعيد جان عزيز دلم ...
هرچند اينجا رو مي دونم كه نمي خوني چون به اينترنت دسترسي نداري اما ...سالگرد ازدواجمون رو از همين جا بهت تبريك ميگم و از خداي بزرگ و مهربون كه موهبت داشتن تو رو نصيبم كرده مي خوام كه هميشه سايهت بالاي سرم باشه و تا هستيم با هم باشيم ... تا هستيم مثل همين روزها براي هم زندگي كنيم و جسم و روحمون مال هم باشه....
خدايا ازت مي خوام ما رو لايق اين زندگي شيرين و خوشبخت بدوني و هميشه حواست به من و آقاي خونهم باشه ..
خدايا دلم ميخواد من براي همسرم و اون براي من هميشه بهترين باشيم كمك كن بتونيم از پسش بربيايم...
يه همچين روزي من و تو همخونه شديم
يه همچين روزي رسما و عرفا و شرعا زن وشوهر شديم ...نه!!
نه نه هنوز نشديم ....
امشب ساعت 8 تا 10 مراسم عروسي ماست تو تالار پرديس ...
جمعه بود ... الان اما شنبهست
فرداش كه ميشد شنبه پانزدهم ازديبهشت قرار بود بريم ماه عسل بريم كرمانشاه و همدان ...
فردا صبح ميريم ...
دل تو دل هردومون نبود استرس داشتيم خوشحال بوديم مي ترسيديم ... من بيشتر...
خدا كنه مراسم عالي عالي برگزار بشه ... يه وقت دعوا نشه ... چيزي كم نياد ... همه خوشحال و شاد باشن ...
از قبل همديگه رو نمي شناختيم اما تو همون چهارماه ونيم عقدمون كلي به هم وابسته شده بوديم و كلي ... عاشق... هم شده بوديم...
يادته همون شب مراسم ، دزدكي با همون لباسهاي عروس دامادي رفتيم خونه خودمون ... با اون موهاي تافت خورده و جينگيلي فينگيلي...
هنوز خيال هر دومون راحت راحت نبود... انتخابمون درست بوده ؟؟!!!
اما ...
حالا بعد از يكسال مي خوام داد بزنم درست بود .... آي مردم انتخابم درست درست بود ... من اشتباه نكردم ... عسل من تكه ... عسل من بهترينه...
حالا بعد از يكسال اينقدر به هم وابسته شديم كه تحمل چند لحظه دوري همديگه رو نداريم ...
اين چند روز يه كم از هم دور شديم اون هم دليلش مي دوني چيه خوب ... آخه جلوي خونوادهت كه نمي تونيم مث خونه خودمون خل و چل بازي دربياريم ديگه ... چرا چپ و راست ازم مي پرسي چمه چرا سرسنگين شدم ؟ خوب به همين دليله ديگه ...
سعيد جان عزيز دلم ...
هرچند اينجا رو مي دونم كه نمي خوني چون به اينترنت دسترسي نداري اما ...سالگرد ازدواجمون رو از همين جا بهت تبريك ميگم و از خداي بزرگ و مهربون كه موهبت داشتن تو رو نصيبم كرده مي خوام كه هميشه سايهت بالاي سرم باشه و تا هستيم با هم باشيم ... تا هستيم مثل همين روزها براي هم زندگي كنيم و جسم و روحمون مال هم باشه....
خدايا ازت مي خوام ما رو لايق اين زندگي شيرين و خوشبخت بدوني و هميشه حواست به من و آقاي خونهم باشه ..
خدايا دلم ميخواد من براي همسرم و اون براي من هميشه بهترين باشيم كمك كن بتونيم از پسش بربيايم...

نوشته شده توسط ملي
| لینک ثابت |
ديشب
پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 10:27
سلام
يه مقدار از روزمرگي بودن وبلاگم خسته شدم
خوب بعضي روزها واقعا آدم حرفي براي گفتن نداره مگه نه؟
ديروز اينجا يه باروني باريد اينقد خوب بود تموم گرد وخاك هوا رو با خودش شست و آورد رو زمين تو كوچه خيابونا ريخت
با آقاي خونه رفتيم بيرون يه چند تا سكه داشتيم بفروشيم و پولشو بريزيم به حساب واسه خونه سازون آخه طلا داره ارزون ميشه ترسيديم خيلي بياد پايين
حالا خوبه گرون بشه يدفه... سكته خواهم كرد
تو خيابونا كه بوديم يهو بارون شروع شد كلي خوش گذشت خيس خيس شديم عسل مي گفت چتر بخريم خيس نشيم گفتم تو رو خدا حيف نيست بعد چند ماه بارون بياد اونوقت خيس نشيم ؟؟؟
خلاصه خيلي خوش خوشانمان شد
قرار بود من كفش بخرم چند تا مغازه رفتيم خوشم نيومد بعد يهو تصميم گرفتم جنس بخرم براي لباس دوختن . اونم رفتم ديدم اما نپسنديدم
عسل خان بدش اومد يعني خسته شد مي گفت تو بايد چيز يكه تو ذهنته نقاشي كني بدي برات بسازن منم الكي قهر كردم و گفتم عسل جون اينطوري نيست خريد خانمها همين طوريه تو قبلا زن نداشتي كه اين چيزا رو بدوني
خدايي شما خانمهاي عزيز خواننده كدومتون تو اولين مغازه كه ميرين خريد مي كنين؟
شب هم قرار بود بريم خونه دوستش آخرين ديدن نوزاد بود
6 تا زوج بوديم 5 تاشون بچه دار شدن اونهم همه دختر گذاشتيمشون كنار هم و ازشون عكس گرفتيم خيلي باحال بود
يكي از خانوما حرفاش خيلي منحرفه خيلي خنده داره من و اون وقتي با هميم همهش مي خنديم ومسخره بازي در مياريم ديشب هم كلي خنديديم
يه مقدار از روزمرگي بودن وبلاگم خسته شدم
خوب بعضي روزها واقعا آدم حرفي براي گفتن نداره مگه نه؟
ديروز اينجا يه باروني باريد اينقد خوب بود تموم گرد وخاك هوا رو با خودش شست و آورد رو زمين تو كوچه خيابونا ريخت
با آقاي خونه رفتيم بيرون يه چند تا سكه داشتيم بفروشيم و پولشو بريزيم به حساب واسه خونه سازون آخه طلا داره ارزون ميشه ترسيديم خيلي بياد پايين
حالا خوبه گرون بشه يدفه... سكته خواهم كرد
تو خيابونا كه بوديم يهو بارون شروع شد كلي خوش گذشت خيس خيس شديم عسل مي گفت چتر بخريم خيس نشيم گفتم تو رو خدا حيف نيست بعد چند ماه بارون بياد اونوقت خيس نشيم ؟؟؟
خلاصه خيلي خوش خوشانمان شد
قرار بود من كفش بخرم چند تا مغازه رفتيم خوشم نيومد بعد يهو تصميم گرفتم جنس بخرم براي لباس دوختن . اونم رفتم ديدم اما نپسنديدم
عسل خان بدش اومد يعني خسته شد مي گفت تو بايد چيز يكه تو ذهنته نقاشي كني بدي برات بسازن منم الكي قهر كردم و گفتم عسل جون اينطوري نيست خريد خانمها همين طوريه تو قبلا زن نداشتي كه اين چيزا رو بدوني
خدايي شما خانمهاي عزيز خواننده كدومتون تو اولين مغازه كه ميرين خريد مي كنين؟
شب هم قرار بود بريم خونه دوستش آخرين ديدن نوزاد بود
6 تا زوج بوديم 5 تاشون بچه دار شدن اونهم همه دختر گذاشتيمشون كنار هم و ازشون عكس گرفتيم خيلي باحال بود
يكي از خانوما حرفاش خيلي منحرفه خيلي خنده داره من و اون وقتي با هميم همهش مي خنديم ومسخره بازي در مياريم ديشب هم كلي خنديديم
نوشته شده توسط ملي
| لینک ثابت |
اتفاقات بد 2
دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 9:14
سلام عليكم
ديروز آقاي خونه كماكان حالش خوب نبود و افكار پريشوني داشت قشنگ مي شد از قيافهش فهميد كه تو دلش آشوبه . مي گفت همكارش گفته كه اين آقا مسافرم بوده و هيچ گناهي نداشته فقط كارت گواهينامه عسل رو نگه داشته بودن . حالا بايد براي اينكه بره كارتش رو بگيره بايد ازش آزمايش مي گرفتن و از اين بابت ناراحت بود
مي گفت اگه ديشب همكارم اين حرفارو نمي زد منم بازداشت مي كردن و آبروم مي رفت مي گفت چقدر من بدشانسم. گفتم عزيز دل من اتفاقا خدا تو رو دوست داره كه اين بلا رو سر راهت قرار داد كه ديگه مواظب باشي بدوني با كي ميري و چي همراهته . براي اينكه بيشتر دقت كني خوب بود . اصلا هم بدشانس نيستي اگه بودي ديشب نگهت ميداشتن.
منم ديروز تو اداره حالم خوب نبود . بابام كارم داشت باهاش رفتم بيرون ديد خيلي حالم خوب نيست مي گفت چيه چرا اينقدر پكري؟ به شوخي مي گفت شوهرت كتكت زده؟ گفتم آره ديشب يه پرس اساسي خودش و خونوادهش كتكم زدن....
عصر هم خيلي خوابش ميومد جاتون خالي دلي از خواب در آورديم 3 ساعت خوابيديم بعدش بيدار شديم و رفتيم خونه ددي بنده
چند روز پيش آقاي خونه ما جلوي مامان من ميگه از فلان غذاي محلي همراه با نون خونگي خيلي خوشم مياد مامانم هم ديروز كلي زحمت كشيد وما رو شرمنده كرد و عين خواستههاي آقاي خونه رو براش تهيه كرده بود .
آقاي خونه خجالت مي كشيد كه اين طور تو زحمت افتادن گفتم يادت باشه ديگه پيش مامان باباي من چيزي هوس نكني !!!!
شب با همكارش رفته بودن پيگير كاراشون بشن ومن خونه بابام بودم. وقتي برگشت ديدم حال و احوالش بهتر شده گفت تو پرونده اصلا اسمي از من برده نشده ... خدا رو شكر به خير گذشت...
عسل مي گفت اين دو روزه خيلي براي من هم ناراحت بوده تصميم گرفته ديگه قليون هم نكشه تا خيال من راحت راحت بشه .
منم بابت اينكه بهم اعتماد كرده و همه چيز رو بهم گفته ازش تشكر كردم و معذرت خواهي كردم كه با اون همه خستگي بهش گير داده بودم.
خلاصه ... اين هم از قصه آش نخورده و دهن سوخته آقاي خونه ما...
راستي دارم فو لي ك اسيد مي خورم كه بعد از چند ماه اقدام به امر خطير ني ني دار شدن نماييم
ديشب با خواهرم تو خونه بازي " من" رو ادامه داديم .البته اين بار بازي " تو " بود يعني من از ديد خواهر و اون از ديد من. اينقدر گفتيم كه فك و دهن هر دومون خشك وخسته و پياده شد
مي گفت من آدمي هستم كه هر كسي نمي تونه باهام راحت و صميمي بشه و حرمتم رو بشكنه . مي گفت خيلي با ارباب رجوعام خشك رفتار مي كنم ... خيلي صبورم ... بين بر و بچس فاميل ابهت واحترام خاصي دارم ( جل الخالق) مي گفت تا كسي باهات صميمي نشه نميدونه چه ادم با نمك و شوخي هستي!!!!!
ديشب هم از اونجاييكه عصرش از نظر خواب اشباعيده بودم تا ديروقت خوابم نبرد و امروز مقداري سردرد خفيف و خواب آلودگي را به همراه ميدارم.
ديروز آقاي خونه كماكان حالش خوب نبود و افكار پريشوني داشت قشنگ مي شد از قيافهش فهميد كه تو دلش آشوبه . مي گفت همكارش گفته كه اين آقا مسافرم بوده و هيچ گناهي نداشته فقط كارت گواهينامه عسل رو نگه داشته بودن . حالا بايد براي اينكه بره كارتش رو بگيره بايد ازش آزمايش مي گرفتن و از اين بابت ناراحت بود
مي گفت اگه ديشب همكارم اين حرفارو نمي زد منم بازداشت مي كردن و آبروم مي رفت مي گفت چقدر من بدشانسم. گفتم عزيز دل من اتفاقا خدا تو رو دوست داره كه اين بلا رو سر راهت قرار داد كه ديگه مواظب باشي بدوني با كي ميري و چي همراهته . براي اينكه بيشتر دقت كني خوب بود . اصلا هم بدشانس نيستي اگه بودي ديشب نگهت ميداشتن.
منم ديروز تو اداره حالم خوب نبود . بابام كارم داشت باهاش رفتم بيرون ديد خيلي حالم خوب نيست مي گفت چيه چرا اينقدر پكري؟ به شوخي مي گفت شوهرت كتكت زده؟ گفتم آره ديشب يه پرس اساسي خودش و خونوادهش كتكم زدن....
عصر هم خيلي خوابش ميومد جاتون خالي دلي از خواب در آورديم 3 ساعت خوابيديم بعدش بيدار شديم و رفتيم خونه ددي بنده
چند روز پيش آقاي خونه ما جلوي مامان من ميگه از فلان غذاي محلي همراه با نون خونگي خيلي خوشم مياد مامانم هم ديروز كلي زحمت كشيد وما رو شرمنده كرد و عين خواستههاي آقاي خونه رو براش تهيه كرده بود .
آقاي خونه خجالت مي كشيد كه اين طور تو زحمت افتادن گفتم يادت باشه ديگه پيش مامان باباي من چيزي هوس نكني !!!!
شب با همكارش رفته بودن پيگير كاراشون بشن ومن خونه بابام بودم. وقتي برگشت ديدم حال و احوالش بهتر شده گفت تو پرونده اصلا اسمي از من برده نشده ... خدا رو شكر به خير گذشت...
عسل مي گفت اين دو روزه خيلي براي من هم ناراحت بوده تصميم گرفته ديگه قليون هم نكشه تا خيال من راحت راحت بشه .
منم بابت اينكه بهم اعتماد كرده و همه چيز رو بهم گفته ازش تشكر كردم و معذرت خواهي كردم كه با اون همه خستگي بهش گير داده بودم.
خلاصه ... اين هم از قصه آش نخورده و دهن سوخته آقاي خونه ما...
راستي دارم فو لي ك اسيد مي خورم كه بعد از چند ماه اقدام به امر خطير ني ني دار شدن نماييم
ديشب با خواهرم تو خونه بازي " من" رو ادامه داديم .البته اين بار بازي " تو " بود يعني من از ديد خواهر و اون از ديد من. اينقدر گفتيم كه فك و دهن هر دومون خشك وخسته و پياده شد
مي گفت من آدمي هستم كه هر كسي نمي تونه باهام راحت و صميمي بشه و حرمتم رو بشكنه . مي گفت خيلي با ارباب رجوعام خشك رفتار مي كنم ... خيلي صبورم ... بين بر و بچس فاميل ابهت واحترام خاصي دارم ( جل الخالق) مي گفت تا كسي باهات صميمي نشه نميدونه چه ادم با نمك و شوخي هستي!!!!!
ديشب هم از اونجاييكه عصرش از نظر خواب اشباعيده بودم تا ديروقت خوابم نبرد و امروز مقداري سردرد خفيف و خواب آلودگي را به همراه ميدارم.
نوشته شده توسط ملي
| لینک ثابت |
اتفاقات بد
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 8:42
سلامي گرم و پرمهر
ديروز از صبح نشستم به فتوشاپ بازي و سرچهاي بيخود تو گ و گل و پاك يادم رفت پست بذارم امروز بايد جريان اين چند روزه رو بگم
واسه جمعه قرار گذاشته بوديم با خونواده منو و آقاي خونه بريم بيرون
رفتيم و داداش چهارم من هم بود .مامان آقاي خونه خمير درست كرده بود واسه نون پختن . آتيش روشن كرديم و شروع كرد به پختن وسطاش خسته شد بقيهش رو داد مامان من پخت بعد هم پسرعموهايم اومدن و جمعمون جمع شد . عصري دخترا آب مي ريختن رو پسرها ، پسرها آب مي ريختن رو دخترا بعد كشيد به آب گل آلود و زغال آلود و هر چي دم دستشون بود مي ريختن تو ليوانهاي آب و به هم مي پاشيدن يه بار من قرار بود مورد ترور آبي قرار بگيرم كه فهميدم و رفتم وسط مامان خودم و عسل نشستم !!!! ديگه جرات نداشتن نزديك بشن اينقده باحال بود
كلي خوش گذشت . موبايل منو ورداشتيم با خواهر و دخترعموم شروع كرديم به عكس اندازون . هزار تا فيگور اجق وجقي گرفتيم خنده دار يود
آقاي خونه هم كه رفته بود پاي يه درختي لالا كرده بود كاري هم به كار هم نداشتيم
هنوز خونه ساختن رو شروع نكرديم خيلي استرس دارم دوست دارم زودتر شروع كنيم و بريم وسط گود اما آقاي خونه تو شروع كار خيلي دير مي جنبه وبه عبارتي ريلكسه . البته نه كه بي خيال باشه ها اما تو انجام كاراش خونسرده ولي من و كلا خونواده من اينجوري نيستيم برعكس ، پدر و داداشاي من به شدت تو كاراشون عجولن و مهلت نميدن
امروز بايد يه ماموريت كوتاه برم
ديروز عسل رفته بود ماموريت خارج از شهر و تا ديروقت نيومد ديروز روز بدي بود ...
با همكارش رفته بود كه وقتي بر ميگردن پليس راه بهشون گير ميده و ماشينشون رو مي گرده از بدشانسي آقاي خونه تو ماشين همكارش، ت ر ي ا ك پيدا مي كنن و نگهشون ميدارن . اما من كه زنگ مي زدم مي گفتم چرا اينقدر دير كردين مي گفت ماشينمون خراب شده ...
با همين حرفها تا ساعت 11 نيومد وقتي اومد خونه ديدم خيلي آشفتهست مي دونستم اتفاقي افتاده . گفت ملي بيا يه چيزي برات بگم ولي تو به كسي نگو گفتم بگو چي شده
جريان رو گفت و گفت كه به من گفتن تو برو بعد بيا يه آزمايش بده ... فورا چشمام پر اشك شد گفتم يعني تو كشيدي؟؟؟!!!!!
گفت نه و كلي قسم خورد گفت اگه مي كشيدم كه نميذاشتن بيام بيرون منم نگه مي داشتن تو بازداشتگاه ...
يه كم خيالم راحت شد اما ته دلم قرص نبود گفتم خدايا من هميشه شاكرت بودم كه عسل من اهل اين چيزا نيست پس چي شد نكنه....
عسل گفت بايد برم يه چيزي ضمانت بذارم كه همكارش رو ول كنن ولي خودشم خيلي ترسيده بود خيلي دلم براش سوخت
بيدار موندم تا نزديكاي ساعت 1 كه برگشت به باباش اينا گفتيم ميره ماشين همكارش رو درست كنن
وقتي برگشت باوجود اينكه خيلي خسته بود گفت ملي چته ناراحتي؟
گفتم عسل مي ترسم ... مي ترسم تو هم ...
بيچاره كلي برام دليل و برهان آورد كه بابا به من چه تو ماشين اون پيدا كردن تو كي ديدي من رفتار مشكوكي داشته باشم تو كي ديدي ....
گفتم بايد قسم بخوري ...
گفت به ارواح داداشم ( بالاترين قسمشه) به قرآن به هر چي تو بگي قسم مي خورم من اهل اين چيزا نيستم . مي گفت حاضرم بميرم اما تو به من شك نداشته باشي اگه بگي ديگه قليان هم نمي كشم كه خيالت راحت بشه
خيلي دلم براش سوخت ... ديگه اذيتش نكردم چون خيلي خسته بود باهام كه حرف ميزد پلكهاش داشت رو هم مي افتاد
امروز هم رفته كه همكارش رو آزاد كنه . مي گفت فلاني مردي كرده وگرنه مي تونست بندازه گردن من بگه مال من نيست مال اين آقاست بعد منو مي بردن بازداشتگاه ... بايد يه شب اونجا مي موندم
من هميشه به عسل مي گفتم اين همكارت مشكوكه احساس مي كنم مع تا ده مي گفت نه بابا اين چه حرفيه حالا ديروز اعتراف كرد كه آره هست!!!! مع تا د كه نه اما هر ازگاهي مي كشه.
بايد يه مرخصي برم و بيام فعلا باي
ديروز از صبح نشستم به فتوشاپ بازي و سرچهاي بيخود تو گ و گل و پاك يادم رفت پست بذارم امروز بايد جريان اين چند روزه رو بگم
واسه جمعه قرار گذاشته بوديم با خونواده منو و آقاي خونه بريم بيرون
رفتيم و داداش چهارم من هم بود .مامان آقاي خونه خمير درست كرده بود واسه نون پختن . آتيش روشن كرديم و شروع كرد به پختن وسطاش خسته شد بقيهش رو داد مامان من پخت بعد هم پسرعموهايم اومدن و جمعمون جمع شد . عصري دخترا آب مي ريختن رو پسرها ، پسرها آب مي ريختن رو دخترا بعد كشيد به آب گل آلود و زغال آلود و هر چي دم دستشون بود مي ريختن تو ليوانهاي آب و به هم مي پاشيدن يه بار من قرار بود مورد ترور آبي قرار بگيرم كه فهميدم و رفتم وسط مامان خودم و عسل نشستم !!!! ديگه جرات نداشتن نزديك بشن اينقده باحال بود
كلي خوش گذشت . موبايل منو ورداشتيم با خواهر و دخترعموم شروع كرديم به عكس اندازون . هزار تا فيگور اجق وجقي گرفتيم خنده دار يود
آقاي خونه هم كه رفته بود پاي يه درختي لالا كرده بود كاري هم به كار هم نداشتيم
هنوز خونه ساختن رو شروع نكرديم خيلي استرس دارم دوست دارم زودتر شروع كنيم و بريم وسط گود اما آقاي خونه تو شروع كار خيلي دير مي جنبه وبه عبارتي ريلكسه . البته نه كه بي خيال باشه ها اما تو انجام كاراش خونسرده ولي من و كلا خونواده من اينجوري نيستيم برعكس ، پدر و داداشاي من به شدت تو كاراشون عجولن و مهلت نميدن
امروز بايد يه ماموريت كوتاه برم
ديروز عسل رفته بود ماموريت خارج از شهر و تا ديروقت نيومد ديروز روز بدي بود ...
با همكارش رفته بود كه وقتي بر ميگردن پليس راه بهشون گير ميده و ماشينشون رو مي گرده از بدشانسي آقاي خونه تو ماشين همكارش، ت ر ي ا ك پيدا مي كنن و نگهشون ميدارن . اما من كه زنگ مي زدم مي گفتم چرا اينقدر دير كردين مي گفت ماشينمون خراب شده ...
با همين حرفها تا ساعت 11 نيومد وقتي اومد خونه ديدم خيلي آشفتهست مي دونستم اتفاقي افتاده . گفت ملي بيا يه چيزي برات بگم ولي تو به كسي نگو گفتم بگو چي شده
جريان رو گفت و گفت كه به من گفتن تو برو بعد بيا يه آزمايش بده ... فورا چشمام پر اشك شد گفتم يعني تو كشيدي؟؟؟!!!!!
گفت نه و كلي قسم خورد گفت اگه مي كشيدم كه نميذاشتن بيام بيرون منم نگه مي داشتن تو بازداشتگاه ...
يه كم خيالم راحت شد اما ته دلم قرص نبود گفتم خدايا من هميشه شاكرت بودم كه عسل من اهل اين چيزا نيست پس چي شد نكنه....
عسل گفت بايد برم يه چيزي ضمانت بذارم كه همكارش رو ول كنن ولي خودشم خيلي ترسيده بود خيلي دلم براش سوخت
بيدار موندم تا نزديكاي ساعت 1 كه برگشت به باباش اينا گفتيم ميره ماشين همكارش رو درست كنن
وقتي برگشت باوجود اينكه خيلي خسته بود گفت ملي چته ناراحتي؟
گفتم عسل مي ترسم ... مي ترسم تو هم ...
بيچاره كلي برام دليل و برهان آورد كه بابا به من چه تو ماشين اون پيدا كردن تو كي ديدي من رفتار مشكوكي داشته باشم تو كي ديدي ....
گفتم بايد قسم بخوري ...
گفت به ارواح داداشم ( بالاترين قسمشه) به قرآن به هر چي تو بگي قسم مي خورم من اهل اين چيزا نيستم . مي گفت حاضرم بميرم اما تو به من شك نداشته باشي اگه بگي ديگه قليان هم نمي كشم كه خيالت راحت بشه
خيلي دلم براش سوخت ... ديگه اذيتش نكردم چون خيلي خسته بود باهام كه حرف ميزد پلكهاش داشت رو هم مي افتاد
امروز هم رفته كه همكارش رو آزاد كنه . مي گفت فلاني مردي كرده وگرنه مي تونست بندازه گردن من بگه مال من نيست مال اين آقاست بعد منو مي بردن بازداشتگاه ... بايد يه شب اونجا مي موندم
من هميشه به عسل مي گفتم اين همكارت مشكوكه احساس مي كنم مع تا ده مي گفت نه بابا اين چه حرفيه حالا ديروز اعتراف كرد كه آره هست!!!! مع تا د كه نه اما هر ازگاهي مي كشه.
بايد يه مرخصي برم و بيام فعلا باي
نوشته شده توسط ملي
| لینک ثابت |
من!
پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 12:28
من هم در بازي گلي خانوم با عنوان فوق الذكر شركت ميجويم باشد كه مقبول افتد
من قيافه مظلومي دارم ! من زياد جر و بحث نمي كنم سر هيچ مساله اي! من اصلا دوست ندارم عقايدم رو به كسي تحميل كنم به همين دليل سر هيچ موضوعي بحث نمي كنم چه سياسي چه اجتماعي و چه ديگر مسائل!
من به شدت زودرنج هستم! من خيلي از حرفها ومتلك ها رو مي فهمم اما به روي مباركم نميارم به همين دليل بعضيا كه منو خوب نمي شناسن ميگن ساده هستم اما خواهرم ميگه من خيلي آدم نكته بين و خطرناكي هستم!من خيلي دير با كسي صميمي مي شم و به اون اطمينان مي كنم! من هوشم خوبه و مي تونم مسائل رو تجزيه تحليل كنم! من به كارهاي فني و مردانه علاقه دارم! من در مقابل افراد مغرور مغرورم و در مقابل افراد متواضع متواضعم! از غرور بيجا به شدت متنفرم! معتقدم هر كسي هر چيزي داره براي خودش داره و ودليلي نداره به ديگران فخرفروشي كنه !من از وابسته بودن به كسي و به عبارتي زالو بودن متنفرم! من از آدمهاي دورو و منافق بدم مياد! از كسي كه الكي كلاس بذاره و خودشو بزرگ جلوه بده بدم مياد! من از خودم و خونوادهم تعريف نمي كنم مگر اينكه نياز باشه و جهت رو كم كني باشه! من خيلي به فكر خانواده پدرم هستم و همهشون رو دوست دارم مخصوصا مادرم رو كه برام يه موجود استثناييه اما اكثرشون فكر مي كنن من آدم بي احساسي هستم و بهشون فكر نمي كنم! من همسرم رو بي نهايت دوست دارم و اگه يه روز كسي بهش توهين كنه و يا بي احترامي آتيش خواهم گرفت! از بي احترامي و همون پسر خاله شدن خيلي خيلي بدم مياد! من به بزرگترها احترام ميذارم ! من هرگز شوخيي نمي كنم كه احتمال بدم به طرف بربخوره و ناراحت بشه! من از اينكه كسي رو ناراحت كنم بدم مياد و هميشه سعي مي كنم اين كار رو انجام ندم! من به حجاب و مسائل اسلامي اهميت ميدم! من از چشم هم چشمي خيلي گريزانم و خودم رو با هيچ كس مقايسه نمي كنم! من به مسائل مادي اهميت نميدم و دل خوش برام خيلي مهم تره! من مي تونم خودم رو با شرايط زندگي وفق بدم! من از طلا و جواهر آلات زياد خوشم نمياد! از زندگي براي مردم بدم مياد! من از اينكه كارمندم خيلي خوشحالم و از اينكه تو يه شركت خصوصي كار كنم و هميشه به خاطر مسائل مختلف بازخواست بشم بدم مياد! اطرافيان معتقدند من خوش شانسم اماخودم به شانس اعتقادي ندارم اصلا و ابدا! من به همسرم خيلي وابسته هستم و دوريشو نمي تونم تحمل كنم.
ادامه:
ادم ترسويي نبودم از موش و فيلم و تنهايي و كوه رفتن و اين چيزا نمي ترسم اما از بعد از ازدواجم از تند رفتن آقاي خونه (ماشين) و از يه سري چيزها مي ترسم . از سوسول و ناز نازي بودن دخترا بدم مياد
دلم ميخواد هيچ جا از مردا كم نيارم و پا به پاشون هر جا كه ميرن و هركاري كه انجام ميدن منم انجام بدم. آقاي خونه ميگه من قدرت بدني خيلي خوبي دارم نسبت به دختر بودنم و دوست داره بچه مون از اين لحاظ و از لحاظ هوشي به مامانش بره ( نيشخند بزنيييييد)
معمولا مي خندم و خيلي كم بداخلاق ميشم .از اينكه كسي پشت سرم حرف بزنه و به گوشم برسه خيلي بدم ميادهمين طور برعكسش يعني تا از طرفم مطمئن نباشم پيش كسي غيبت نمي كنم كه بعد به گوش شخص برسه ( فقط با خواهرم از ديگران غيبت مي كنيم) كلا از غيبت كردن بدم مياد اما نتونستم به طور كامل از خودم دورش كنم
به خواسته هاي ديگران اهميت ميدم و دوست دارم اطرافيانم از من راضي باشن خيلي سعي مي كنم كسي ازم دلخور نشه اما اگه بدون دليل كسي از من دلگير بشه اصلا اهميتي برام نداره و براي رفع كدورتش هيچ كاري نمي كنم
منم مثل مستانه چند تا چهره دارم گاهي وقتا شادم گاهي وقتا الكي ناراحتم گاهي وقتا با همه شوخي مي كنم و گاهي وقتا مثل يخ ميشم
آدم خيلي خيلي خونسردي هستم و مسائل خيلي كمي وجود داره كه منو به شدت عصباني كنه اما اگه عصباني بشم بدجور عصباني ميشم.
از ديدن صحنه هاي قتل و تزريق مواد مخدر و اين جور چيزا خيلي ناراحت ميشم و گريه ميكنم .
از بي محبتي بدم مياد هروقت احساس كنم عسل بهم كم محلي مي كنه منم خودمو ازش دور مي كنم و دلمو به حال خودم مي سوزونم. گرفتين چي شد؟
از تعارف الكي واقعا بدم مياد و كم تعارف مي كنم . معمولا ساكت هستم و كم سرصدا مگر در جمع هاي خيلي خودماني و بي تعارف.
با همكارام سعي مي كنم زياد صميمي نشم
آقاي خونه اعتقاد داره من خيلي خيلي دختر خوبي هستم و تنها بدي من زودرنج بودنمه !
من قيافه مظلومي دارم ! من زياد جر و بحث نمي كنم سر هيچ مساله اي! من اصلا دوست ندارم عقايدم رو به كسي تحميل كنم به همين دليل سر هيچ موضوعي بحث نمي كنم چه سياسي چه اجتماعي و چه ديگر مسائل!
من به شدت زودرنج هستم! من خيلي از حرفها ومتلك ها رو مي فهمم اما به روي مباركم نميارم به همين دليل بعضيا كه منو خوب نمي شناسن ميگن ساده هستم اما خواهرم ميگه من خيلي آدم نكته بين و خطرناكي هستم!من خيلي دير با كسي صميمي مي شم و به اون اطمينان مي كنم! من هوشم خوبه و مي تونم مسائل رو تجزيه تحليل كنم! من به كارهاي فني و مردانه علاقه دارم! من در مقابل افراد مغرور مغرورم و در مقابل افراد متواضع متواضعم! از غرور بيجا به شدت متنفرم! معتقدم هر كسي هر چيزي داره براي خودش داره و ودليلي نداره به ديگران فخرفروشي كنه !من از وابسته بودن به كسي و به عبارتي زالو بودن متنفرم! من از آدمهاي دورو و منافق بدم مياد! از كسي كه الكي كلاس بذاره و خودشو بزرگ جلوه بده بدم مياد! من از خودم و خونوادهم تعريف نمي كنم مگر اينكه نياز باشه و جهت رو كم كني باشه! من خيلي به فكر خانواده پدرم هستم و همهشون رو دوست دارم مخصوصا مادرم رو كه برام يه موجود استثناييه اما اكثرشون فكر مي كنن من آدم بي احساسي هستم و بهشون فكر نمي كنم! من همسرم رو بي نهايت دوست دارم و اگه يه روز كسي بهش توهين كنه و يا بي احترامي آتيش خواهم گرفت! از بي احترامي و همون پسر خاله شدن خيلي خيلي بدم مياد! من به بزرگترها احترام ميذارم ! من هرگز شوخيي نمي كنم كه احتمال بدم به طرف بربخوره و ناراحت بشه! من از اينكه كسي رو ناراحت كنم بدم مياد و هميشه سعي مي كنم اين كار رو انجام ندم! من به حجاب و مسائل اسلامي اهميت ميدم! من از چشم هم چشمي خيلي گريزانم و خودم رو با هيچ كس مقايسه نمي كنم! من به مسائل مادي اهميت نميدم و دل خوش برام خيلي مهم تره! من مي تونم خودم رو با شرايط زندگي وفق بدم! من از طلا و جواهر آلات زياد خوشم نمياد! از زندگي براي مردم بدم مياد! من از اينكه كارمندم خيلي خوشحالم و از اينكه تو يه شركت خصوصي كار كنم و هميشه به خاطر مسائل مختلف بازخواست بشم بدم مياد! اطرافيان معتقدند من خوش شانسم اماخودم به شانس اعتقادي ندارم اصلا و ابدا! من به همسرم خيلي وابسته هستم و دوريشو نمي تونم تحمل كنم.
ادامه:
ادم ترسويي نبودم از موش و فيلم و تنهايي و كوه رفتن و اين چيزا نمي ترسم اما از بعد از ازدواجم از تند رفتن آقاي خونه (ماشين) و از يه سري چيزها مي ترسم . از سوسول و ناز نازي بودن دخترا بدم مياد
دلم ميخواد هيچ جا از مردا كم نيارم و پا به پاشون هر جا كه ميرن و هركاري كه انجام ميدن منم انجام بدم. آقاي خونه ميگه من قدرت بدني خيلي خوبي دارم نسبت به دختر بودنم و دوست داره بچه مون از اين لحاظ و از لحاظ هوشي به مامانش بره ( نيشخند بزنيييييد)
معمولا مي خندم و خيلي كم بداخلاق ميشم .از اينكه كسي پشت سرم حرف بزنه و به گوشم برسه خيلي بدم ميادهمين طور برعكسش يعني تا از طرفم مطمئن نباشم پيش كسي غيبت نمي كنم كه بعد به گوش شخص برسه ( فقط با خواهرم از ديگران غيبت مي كنيم) كلا از غيبت كردن بدم مياد اما نتونستم به طور كامل از خودم دورش كنم
به خواسته هاي ديگران اهميت ميدم و دوست دارم اطرافيانم از من راضي باشن خيلي سعي مي كنم كسي ازم دلخور نشه اما اگه بدون دليل كسي از من دلگير بشه اصلا اهميتي برام نداره و براي رفع كدورتش هيچ كاري نمي كنم
منم مثل مستانه چند تا چهره دارم گاهي وقتا شادم گاهي وقتا الكي ناراحتم گاهي وقتا با همه شوخي مي كنم و گاهي وقتا مثل يخ ميشم
آدم خيلي خيلي خونسردي هستم و مسائل خيلي كمي وجود داره كه منو به شدت عصباني كنه اما اگه عصباني بشم بدجور عصباني ميشم.
از ديدن صحنه هاي قتل و تزريق مواد مخدر و اين جور چيزا خيلي ناراحت ميشم و گريه ميكنم .
از بي محبتي بدم مياد هروقت احساس كنم عسل بهم كم محلي مي كنه منم خودمو ازش دور مي كنم و دلمو به حال خودم مي سوزونم. گرفتين چي شد؟
از تعارف الكي واقعا بدم مياد و كم تعارف مي كنم . معمولا ساكت هستم و كم سرصدا مگر در جمع هاي خيلي خودماني و بي تعارف.
با همكارام سعي مي كنم زياد صميمي نشم
آقاي خونه اعتقاد داره من خيلي خيلي دختر خوبي هستم و تنها بدي من زودرنج بودنمه !
نوشته شده توسط ملي
| لینک ثابت |
بازم قطع بود
پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 10:39
سلام عليكم
من باز هم غيبت داشتم و باز هم معذرت مي خوام
اينترنت ادارهمون زرت وزرت قطع ميشه فكر كنم اشتراك قبليشون تموم شده بود و قرار هم نبود حالا حالاها وصل بشه اما خوشبختانه طي يك عمليات غافلگيرانه وصل شد
التبه ممكنه شنبه كه بيام باز هم قطع شده باشه الله اعلم
زندگيمون هم خدا رو شكر داره ميگذره اما... يه خورده فرق فوكوله ... ديگه نمي تونيم دم به دقيقه به سر و كول هم بپريم و كشتي بگيريم. حيف شد .. كم كم داشتيم به تيم ملي دعوت مي شديم ها!!!!
خوب از شما چه خبر؟ خوبين ؟ سلاميتن؟ خدا رو شكر..
ديروز كار مفيد انجام دادم: مشترك يه مجله اختصاصي رشته تحصيليم هستم چند ماهه نمي خوندمشون هر كدوم ميومد ميذاشتم رو شماره قبلي و ديگه سراغش نمي رفتم اما ديروز نشستم درست وحسابي خوندوندمشون...
امروز هم سي دي عكسهاي عروسيم رو آورده بودم و داشتم تو فتوشاپ درستشون مي كردم چند تاشو تغيير دادم تا حالا. ولي خوب مي ترسم رو سيستم اداره بذارمشون شايد همكاري كسي اومد ديد .
راستي من قرار بود غذا جدا درست كنم به آقاي خونه گفتم به مامانش بگه خودمون آشپزي مي كنيم اونا هم گفتن باشه. چند روز پيش صبح شروع كردم به آشپزي و چاي درست كردن
عصر كه از سر كار برگشتم آقاي خونه گفت كه مامانش گفته مليكا سختشه آشپزي كنه كاش با ما غذا بخورين من كه فرقي برام نمي كنه خونه هستم و آشپزي مي كنم شما هم بياين با ما هر چي بود بخورين
گفت من جواب دادم نه خودمون درست مي كنيم گفتم عسل!!! چرا اين جوري گفتي مي گفتي باشه خوب!!! گفت عه؟ مگه تو خودت نگفتي جدا باشيم بهتره.
گفتم عسل جون حالا من يه تعارفي كردم و خودمو لوس كردم تو چرا جدي گرفتي عزيز دلم؟؟!!!!!!
آره ديگه بدين ترتيب پس از يك سري مجادلات و مصاحبات با مامان وبابا و خواهران آقاي خونه ، اينجانب به مدت چند ماه يعني تا زمان سكونتمان در خانه پدرشوهر از پخت و پز و آشپزي فارغ مي باشم . حالا حسوديتون شد؟
همين ديگه . خدا كنه باز اينترنت قطع نشه اه اه ....
من باز هم غيبت داشتم و باز هم معذرت مي خوام
اينترنت ادارهمون زرت وزرت قطع ميشه فكر كنم اشتراك قبليشون تموم شده بود و قرار هم نبود حالا حالاها وصل بشه اما خوشبختانه طي يك عمليات غافلگيرانه وصل شد
التبه ممكنه شنبه كه بيام باز هم قطع شده باشه الله اعلم
زندگيمون هم خدا رو شكر داره ميگذره اما... يه خورده فرق فوكوله ... ديگه نمي تونيم دم به دقيقه به سر و كول هم بپريم و كشتي بگيريم. حيف شد .. كم كم داشتيم به تيم ملي دعوت مي شديم ها!!!!
خوب از شما چه خبر؟ خوبين ؟ سلاميتن؟ خدا رو شكر..
ديروز كار مفيد انجام دادم: مشترك يه مجله اختصاصي رشته تحصيليم هستم چند ماهه نمي خوندمشون هر كدوم ميومد ميذاشتم رو شماره قبلي و ديگه سراغش نمي رفتم اما ديروز نشستم درست وحسابي خوندوندمشون...
امروز هم سي دي عكسهاي عروسيم رو آورده بودم و داشتم تو فتوشاپ درستشون مي كردم چند تاشو تغيير دادم تا حالا. ولي خوب مي ترسم رو سيستم اداره بذارمشون شايد همكاري كسي اومد ديد .
راستي من قرار بود غذا جدا درست كنم به آقاي خونه گفتم به مامانش بگه خودمون آشپزي مي كنيم اونا هم گفتن باشه. چند روز پيش صبح شروع كردم به آشپزي و چاي درست كردن
عصر كه از سر كار برگشتم آقاي خونه گفت كه مامانش گفته مليكا سختشه آشپزي كنه كاش با ما غذا بخورين من كه فرقي برام نمي كنه خونه هستم و آشپزي مي كنم شما هم بياين با ما هر چي بود بخورين
گفت من جواب دادم نه خودمون درست مي كنيم گفتم عسل!!! چرا اين جوري گفتي مي گفتي باشه خوب!!! گفت عه؟ مگه تو خودت نگفتي جدا باشيم بهتره.
گفتم عسل جون حالا من يه تعارفي كردم و خودمو لوس كردم تو چرا جدي گرفتي عزيز دلم؟؟!!!!!!
آره ديگه بدين ترتيب پس از يك سري مجادلات و مصاحبات با مامان وبابا و خواهران آقاي خونه ، اينجانب به مدت چند ماه يعني تا زمان سكونتمان در خانه پدرشوهر از پخت و پز و آشپزي فارغ مي باشم . حالا حسوديتون شد؟
همين ديگه . خدا كنه باز اينترنت قطع نشه اه اه ....
نوشته شده توسط ملي
| لینک ثابت |
شرمندهم ... البته اداره شرمندهست
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 7:50
سلام
حال همه خوبه؟
منم خوب خوب خوبم
اينترنت اداره قطع بود از همه معذرت مي خوام
هيچ جا هم نمي شد برم كه خبر بدم آخه در گير و دار اسباب كشي بوديم نمي تونستم عصر برم بيرون تو كافي نت پست بذارم
بازم معذرت مي خوام
خلاصه اينكه بدونيد هر وقت من غيبم ميزنه اينترنت قطع شده البته مث اينكه ساقي حدسيده بود
دوستون دارم
بيام پستهاتون رو بخونم خيلي عقبم وااااااااااااااااااااااااي
اندر وقايع اين چند روز:
راستش دقيقا يادم نيست كه بر ما چي گذشته
يادمه در حال جمع اوري اسباب و وسايل بوديم كه عسل جون خان پيشنهاد داد دوستش رو شام دعوت كنيم هموني كه اخيرا خانمش زايمان كرده . چونكه خانمش اهل اين ديار نيست و براي مدتي رفته ديار مادر پدري خودش و در نتيجه شوهرش مدتيه اينجا تنهاست
آقاي خونه هم كه اند مرام و فردين بازيه گفت گناه داره ...
اين جوري بهم گفت:
مليكا ميگم چطوره يه شب شهرام رو دعوت كنيم واسه شام؟ نه نه نمي خواد ولش كن
عسل!!! ما جمع كرديم مي خوايم اسباب كشي كنيم
پس ولش كن بي خيالش
دوباره بعد از چند ساعت ميگه:
ميگم چيكار كنيم اخرش؟
چي رو ؟
شهرام رو؟
خوب گفتي ولش كن
نه مي گم دعوتش كنيم . گناه داره زنش اينجا نيست
ديدم بنده خدا خيلي دوست داره دعوتش كنيم گفتم باشه
گفت پس سجاد و خانمش هم دعوت كنيم كه تنها نباشه خجالت بكشه
گفتم باشه
خلاصه اينكه مجبور شدم در آن گير و دار وسيله جمع كنون و خونه به هم ريختون مهموني هم بدم اونهم فقط به خاطر گل روي آقاي همسر عزيزتر از جانم
بعله مهموني هم داديم ... به خير و خوشي تموم شد
ديگه بعدش هر روز با رخش خودمون از وسايل كم كمك برديم كه براي روز آخر اذيت نشيم
شنبه شب هم يه نيسان اومد و تموم شد...
نميدونين چه حالي داشتم انگار داشتم از بچه نداشتهم دل مي كندم
دم در تو خيابون تو ماشين نشسته بودم منتظر بودم عسل هم درو ببنده و بياد ... به آپارتمان كوچولومون و پنجره هاش نگاه كردم ... چشام پر اشك شد مي خواستم زار زار گريه كنم ... خيلي بده از خونه اي كه با هم زندگي رو شروع كرديم و از نقطه نقطهش خاطره داشتيم بايد جدا مي شديم
به زور تونستم جلوي اشكهامو بگيرم كه جاري نشن گفتم الانه كه آقاي خونه بياد و كلي مسخرهم كنه
همين طور هم شد اومد تو ماشين فهميد باز من حالي به حولي شدم و دلم گريه مي خواد
يه كم مسخرهم كرد منم خندهم گرفت ديگه. ولي اون هم موافق بود كه دل كندن از اون خونه فسقلي براش سخته ...
از ديروز و پريروز هم كه همهش داريم وسيله جمع و جور مي كنيم رفتيم خونه باباي عسل .... تا خونه خودمون حاضر بشه به اميد خدا
هر روز دارم دنبال دكوراسيون و مدل اتاق خواب و آشپزخونه و هال مي گردم
اتاقي كه الان توش هستيم نسبتا بزرگه 30 متره يه آشپزخونه هم بيرون دارن كه الان مال ماشده
وسط اتاق هم يه پرده زديم كه بشه اتاق خواب و هال جداگونه . جاي بدي نيست اين يكي دو روزه هم كه آشپزي نكردم ولي ميخوام من بعد خودم آشپزي كنم
آقاي خونه هم واقعا كمك كرد خيلي از كارها رو اون انجام داد مامان و خواهرش هم كمك كردن دستشون درد نكنه
راستش فكر مي كردم خوشم نياد برم خونهشون اما اين چند روز خوب بود خدا رو شكر. ببينم چي پيش مياد البته من آدمي هستم كه با شرايط زندگي كنار ميام و خودم رو هميشه وفق دادم خونواده آقاي خونه هم كه خيلي خوبن بحمدلله
راستي از همه ممنونم كه در مورد من تو وبلاگهاشون نوشتن و نگرانم بودن . موتوشكرم
حال همه خوبه؟
منم خوب خوب خوبم
اينترنت اداره قطع بود از همه معذرت مي خوام
هيچ جا هم نمي شد برم كه خبر بدم آخه در گير و دار اسباب كشي بوديم نمي تونستم عصر برم بيرون تو كافي نت پست بذارم
بازم معذرت مي خوام
خلاصه اينكه بدونيد هر وقت من غيبم ميزنه اينترنت قطع شده البته مث اينكه ساقي حدسيده بود
دوستون دارم
بيام پستهاتون رو بخونم خيلي عقبم وااااااااااااااااااااااااي
اندر وقايع اين چند روز:
راستش دقيقا يادم نيست كه بر ما چي گذشته
يادمه در حال جمع اوري اسباب و وسايل بوديم كه عسل جون خان پيشنهاد داد دوستش رو شام دعوت كنيم هموني كه اخيرا خانمش زايمان كرده . چونكه خانمش اهل اين ديار نيست و براي مدتي رفته ديار مادر پدري خودش و در نتيجه شوهرش مدتيه اينجا تنهاست
آقاي خونه هم كه اند مرام و فردين بازيه گفت گناه داره ...
اين جوري بهم گفت:
مليكا ميگم چطوره يه شب شهرام رو دعوت كنيم واسه شام؟ نه نه نمي خواد ولش كن
عسل!!! ما جمع كرديم مي خوايم اسباب كشي كنيم
پس ولش كن بي خيالش
دوباره بعد از چند ساعت ميگه:
ميگم چيكار كنيم اخرش؟
چي رو ؟
شهرام رو؟
خوب گفتي ولش كن
نه مي گم دعوتش كنيم . گناه داره زنش اينجا نيست
ديدم بنده خدا خيلي دوست داره دعوتش كنيم گفتم باشه
گفت پس سجاد و خانمش هم دعوت كنيم كه تنها نباشه خجالت بكشه
گفتم باشه
خلاصه اينكه مجبور شدم در آن گير و دار وسيله جمع كنون و خونه به هم ريختون مهموني هم بدم اونهم فقط به خاطر گل روي آقاي همسر عزيزتر از جانم
بعله مهموني هم داديم ... به خير و خوشي تموم شد
ديگه بعدش هر روز با رخش خودمون از وسايل كم كمك برديم كه براي روز آخر اذيت نشيم
شنبه شب هم يه نيسان اومد و تموم شد...
نميدونين چه حالي داشتم انگار داشتم از بچه نداشتهم دل مي كندم
دم در تو خيابون تو ماشين نشسته بودم منتظر بودم عسل هم درو ببنده و بياد ... به آپارتمان كوچولومون و پنجره هاش نگاه كردم ... چشام پر اشك شد مي خواستم زار زار گريه كنم ... خيلي بده از خونه اي كه با هم زندگي رو شروع كرديم و از نقطه نقطهش خاطره داشتيم بايد جدا مي شديم
به زور تونستم جلوي اشكهامو بگيرم كه جاري نشن گفتم الانه كه آقاي خونه بياد و كلي مسخرهم كنه
همين طور هم شد اومد تو ماشين فهميد باز من حالي به حولي شدم و دلم گريه مي خواد
يه كم مسخرهم كرد منم خندهم گرفت ديگه. ولي اون هم موافق بود كه دل كندن از اون خونه فسقلي براش سخته ...
از ديروز و پريروز هم كه همهش داريم وسيله جمع و جور مي كنيم رفتيم خونه باباي عسل .... تا خونه خودمون حاضر بشه به اميد خدا
هر روز دارم دنبال دكوراسيون و مدل اتاق خواب و آشپزخونه و هال مي گردم
اتاقي كه الان توش هستيم نسبتا بزرگه 30 متره يه آشپزخونه هم بيرون دارن كه الان مال ماشده
وسط اتاق هم يه پرده زديم كه بشه اتاق خواب و هال جداگونه . جاي بدي نيست اين يكي دو روزه هم كه آشپزي نكردم ولي ميخوام من بعد خودم آشپزي كنم
آقاي خونه هم واقعا كمك كرد خيلي از كارها رو اون انجام داد مامان و خواهرش هم كمك كردن دستشون درد نكنه
راستش فكر مي كردم خوشم نياد برم خونهشون اما اين چند روز خوب بود خدا رو شكر. ببينم چي پيش مياد البته من آدمي هستم كه با شرايط زندگي كنار ميام و خودم رو هميشه وفق دادم خونواده آقاي خونه هم كه خيلي خوبن بحمدلله
راستي از همه ممنونم كه در مورد من تو وبلاگهاشون نوشتن و نگرانم بودن . موتوشكرم
نوشته شده توسط ملي
| لینک ثابت |
