تبليغاتX
ترش و شيرين
ماجراهاي من و آقاي خونه شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 10:34
با عرض سلام

امروز دلم مي خواد يه پست طويل بذارم نمي دونم تا چه حد موفق خواهم شد
اول كه بگم نه از اين گلي خبريه نه از اين گلي خدا به خير بگذرونه!!!
بعد اينكه فردا قراره ماموريت دو تا شهرستان رو با هم برم . فكر كنم تا عصر نتونم بيام خونه .. هر كدوم از همكارا بودن قبول نمي كردن تو يه روز دو تا شهرستان رو برن ولي من از اونجاييكه ميزان وجدان كاري خون و بدنم خيلي بالاست!!!! هر دو را با هم ميرم ولي در عوض روز بعدش يعني دوشنبه هم سر كار نميام

پنجشنبه: شب جهت صرف شام به همراه فاتحه رفتيم خونه پدرشوهر عزيز ... سر شام كه بوديم آزي خواهر آخر آقاي خونه كه همسن آبجي خودمه گفت كه عسل( البته اونا نمي گن عسل ولي خوب من كه ميگم ... مگه چيه؟؟!!!) يه نفر همه‌ش مزاحمم ميشه .به موبايلم زنگ ميزنه و حرفاي چرت و پرت ميزنه هر كاري ميكنم ول كن نيست اگه زنگ زد خودت باهاش حرف مي زني؟
عسل هم گفت باشه هر وقت زنگ زد بده خودم پدرشو در بيارم

آزي رفته بود تو آشپزخونه كه يدفعه صداي زنگ موبايلش بلند شد .... اومد تندي دادش دست آقاي خونه ولي صداش رو اسپيكر بود ما هم مي شنيديم . نفسها در سينه حبس بود تا شايد صدا رو بشناسيم و حدس بزنيم فاميله يا غريبه. من كه فكر مي كردم يكي از پسرهاي فاميله داره اذيت مي كنه و داشتم به دقت گوش ميدادم كه بشناسمش....
الو
بفرماييد
خوبي؟
ممنونم بفرماييد!!!
گوشي روبده دست صاحبش!!!!
شما؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟
خجالت نمي كشي گوشي يكي ديگه رو برميداري؟
خودت خجالت بكش عوضي!!!! كثافت!!!! مادر...!!!! بي ... !!!! .....
چي بگم براتون كه آقاي خونه گوشي رو دو دستي چسبونده بود به دهنش و هر چي از دهنش در اومد داشت به يارو مي گفت...كه... ديدم دو تا خواهراي عسل دارن از خنده غش و ضعف ميرن و رو زمين تلو تلو مي خورن. ديگه دوزاريم افتاد و داد زدم عسسسسسسسسسسسل سر كاريه . يهو آقاي خونه كه دقيقا تا همون لحظه داشت انواع فحشهاي آبدار رو خرج ميكرد و سرخ سرخ شده بود.... ساكت شد و مبهوت....
يدفه زد زير خنده ....
وااااااااااااااااي اينقدر خنديدم اينقدر خنديدم كه اشك از چشام سرازير شده بود . هيچوقت آقاي خونه رو اينقدر عصباني نديده بودم....حسابي غيرتي شده بود
آره ديگه...
آخر شب براي فردا بيرون رفتن قرار گذاشتيم و برگشتيم . براي مامانم قرص د يا بت برديم و رفتيم خونه‌مون...
آخرين روزهاييه كه تو اين خونه ناز عزيز كلبه شروع عشقمون زندگي مي كنيم . همون شب هم قبل از اينكه بريم خونه باباي عسل يه نفر اومد خونه رو ديد كه بعد از ما اجاره‌ش كنن...

صبح جمعه:
ساعت هشت و نيم بيدار شديم اما... 9 با تلفن خونه باباي عسل پا شديم صبحونه خورديم و زديم به دل طبيعت . رفتيم يه امامزاده تو يكي از شهرستانها و برگشتيم اتراق كرديم.

يه جاي دنج و بكر و قشنگ بود واقعا...
ما بوديم و داداش و باباي آقاي خونه و داييش به همراه خونواده‌ها.
تو راه رفتن يه جا وايساديم و چاي درست كرديم وقتيكه خواستيم راه بيفتيم يه نوار كاست رو زمين ديدم به خيال اينكه مال خودمون بوده كه افتاده زمين ورش داشتم دادم به عسل ... گذاشتش تو پخش ماشين و دي دي ري ديديدن... همه‌ش عربي بود و بزن بكوب . من خودم خل ، آزي هم كنارم نشسته بود ، خل، كلي مسخره بازي درآورديم...
ديگه اونجا هم به روال عادي و معمولي طي شد ....
فقط آخراش آقاي خونه داشت رو آتيش البته رو زغال ، نون گرم مي كرد و ميداد بقيه بخورن من دقيقا بالاسرش وايساده بودم و در دايره ديدش نبودم . به همه نون تعارف كرد الي من مامان و زن داييش تعارف كردن هااااااااا ... اما مي دونين كه... همسر آدم با همه فرق داره . منم نمي خوردم ولي خوب ....
وقتي تموم نونها خورده شد ... گفتم: به زنت تعارف كردي؟ كلي معذرت خواهي كرد كه باور كن نديدمت يادم نبودي .....
اينو داشته باشين تا اينجا....
شب هم رفتيم خونه و مقداري همفكري كرديم كه شام درست كنيم يا نه؟ چي درست كنيم؟

چند تا مرغ داشتيم، نشستيم با هم تيكه‌شون كرديم و شستمشون و آقاي خونه رفت حموم.. منم يه چيزي درست كردم و بعد از اون رفتم حموم
تو حموم كه بودم گفت : خواهرش زنگ زده بايد بره يه جايي ، برم برسونمش شام نخوري ها . گفتم باشه برو عزيزم به سلامت.
اومدم بيرون ... يكي از دوستاش زنگ زد با يه شماره ناشناس ... گفت آقاي ... هست؟ گفتم نه شما؟
گفت يكي از دوستاشم!!! ميخواست خودشو لو نده اما كم آورد بلد نبود نقش بازي كنه ... اون يكي دوستشون گوشي رو ازش گرفت احوالپرسي كرد و گفت فلانيه.. روش نشده احوالپرسي كنه ... الكي هاااا مي خواستن من نشناسمشون.
بعد گفت آقاتون خونه‌ست . گفتم نه . خداحافظي كرد
بعد از 10 دقيقه آقامون زنگ زد و گفت من بايد برم تا خونه "س" ، زنگ زده گفته بيا كارت دارم. ديگه خودم تا تهشو خوندم
ساعت 10 و نيم بود كه زنگ زد .و .... تا 12 نيومد وقتيكه اومد من هنوز نخوابيده بودم يعني خوابم نبرد داشتم با موبايلم ور مي رفتم و عكساي اون روز رو كه تو طبيعت گرفته بوديم نگاه مي كردم .
عسل شام خورد ، مسواك زد و اومد روبروم گير داده بود كه بابا حداقل يه فحش بده كه منم شاكي شم....
اما من ساكت ساكت بودم نمي تونستم حرف بزنم چون بغض كرده بودم اينقدر گير داد تا اشكهام سرازير شد ...
كلي عذاب وجدان گرفته بود و داشت دائم منو ب و س ميكرد و معذرت خواهي پشت معذرت خواهي .. يه كم كه گريه كردم آروم شدم و دهنم ديگه باز شد هر چي دلم خواست به اون دوست نفهمش گفتم كه چرا نصف شبي زنگ زده تو رو دعوت كرده . نميگه تو زنت تو خونه تنهاست خودش زنش اينجا نيست ديگه خوش خوشانشه فكر كس ديگه‌اي هم نيست . خيلي الاغه خيلي نفهمه. عسل هم همه‌ش ميگفت عه؟ بهش فحش نده خيلي هم پسر خوبيه . گفتم نخير !!! باور كن اگه به اين دوستت "س" خان بگن يا زن وبچه‌ت يا دوستا و قليون و ورقهات دومي رو انتخاب مي كنه .. اون از امروزت كه نون بهم تعارف نكردي اينم از الانت ....

خلاصه اينقدر زر زدم وگفتم تا خالي خالي شدم ...

جالب اينجا بود كه مي گفت خوشم مياد ساده‌اي زود باورت ميشه !!!! روش نشد بگه خيلي خري !!!!
پ.ن: رم موبايلم رو فرمت كردم الان هيچي تو شيكمش نيست!
پ.ن2: يه بار همه رو نوشتم ثبت موقت زدم نشد ... از نو نوشتم
پ.ن3: خيلي نوشتم عيبي نداره در عوض فردا و پس فردا نيستم


نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

مامان جان من! پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 9:35
اول سلام
امروز حس آپ كردن نمياد

چون در همون بدو ورود وبلاگ گلي و اون گلي رو خوندم كلي حالم گرفته شد

تازه امروز هم دم صبح يه خواب بد ديدم در مورد مامانم بود ... اونم بماند

آقا اين آقاي خونه ما هميشه اعتراض مي كنه ميگه تو خواب منو از رو تشك ميندازي پايين .و من هميشه دراين مورد عذاب وجدان داشتم هرچند خوابم و دست خودم نيست اما امروز صبح ساعت 6 كه به علت همون خواب بدي كه گفتم بيدار شدم، ديدم من اين طرف تشك در منتهي اليه‌ش هستم و آقاي همسر جان هم در منتهي اليه اون طرفش حتي از رو تشك هم رفته بيرون. و فهميدم كه تقصير من نيست كه ميفته، خودش عادت داره بره لبه پرتگاه قرار بگيره. صبح هم بهش گفتم ديگه به من بدبخت مظلوم بيچاره تهمت نزن.

ديروز نزديكياي خونه بودم كه ديدم عسل جون داره با رخش سفيدش به طرف اداره مياد كه منو برسونه ...منو كه ديد دور زد و سوارم كرد. دير اومده بود كاش يه 5 دقيقه زودتر ميومد.

رفتيم خونه آقا نماز خوند و برفتا دنبال دو لقمه نون حلال. خواهر جان از دانشگاه اومد و ناهار اونجا بود كلي حرف زديم دوباره رفت كلاس و باز هم برگشت اما...هنوز از آقاي خونه خبري نشده بود . جالب توجه مي باشد كه تلفنمون هم به لطف الهي يكطرفه شده . موبايل هم دست آقاي خونه  بود. گوشي خواهرجون هم شارژش تموم شد و خاموشيد. و ما هيچ كانال ارتباطي با دنيا نداشتيم .

راستي من يه خط ايرانسل گرفتم كه دست خودم باشه و طي يك عمليات فداكارانه مي خوام خط خودم رو بدم دست آقاي خونه باشه . ديشب مي گفت نه من ايرانسلو بر ميدارم گفتم نه مگه ميشه؟؟؟؟ تو خط منو بردار
چيكاركنيم ديگه يه پا فردين هستم واسه خودم.
آخر شب هم رفتيم خونه ددي جهت رساندن يك دانه خواهر . كه ديدم اوه اوه چقدر تنها و ساكت نشسته بودن . بابام و مامانم و داداش كوچيكم كه البته كوچيك نيست داداش آخره ولي از خواهر بزرگتره. خيلي ساكت و مظلومانه نشسته بودن . يه لحظه دلم سوخت خيلي بده خونه هايي كه هميشه شلوغ و پر سر و صدا هستن بعد از ازدواج بچه ها و رفتنشون ساكت و بي سرصدا ميشن.

تو راه برگشت عسل مي گفت مادرت خيلي زن خوبيه يه فرشته‌ست هيچ دخالتي تو زندگي شما نمي كنه ... مامانم ساكت و كم حرفه مگه وقتيكه ناراحتي داشته باشه البته بسيار بسيار زود رنجه و فكر مي كنم اين خصلت بد رو به من و خواهرم هم منتقل كرده . اما داداشهام چند وقت يه بار ناراحتش مي كنن . يا ازش گله مي كنن كه مثلا به فلان دخترت ( كه البته فقط منم) يا فلان پسرت بيشتر توجه داري يا بهش سر مي زني يا ميري خونه‌ش... اصلا دوست ندارم به مادرم حرفي بزنن هر كدومشون هم حتي اگه به شوخي چيزي بهش بگن ميرم تو ذوقشون. من جاي مامانم بودم اين گله ها برام اهميتي نداشت بابا به جهنم كه فلان پسر از دستت ناراحته خودش بعد از چند روز يادش ميره يا اگه هم تحويلشون نگيره ديگه براي بار بعدي خودشونو اينقد لوس نمي كنن ... هرچي به مامانم اين چيزا رو ميگم تو كتش نميره كه نميره.

خلاصه اينكه آره ديشب هم از دست يكي از پسرهاش ناراحت بود كه چرا گفته مامانم دختر ودامادش رو بيشتر از من تحويل ميگيره!!!!!!!!!!!



نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

دلتنگي هاي الكي چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 8:33

خوب سلام عليكم
مي ترسم تند تند تايپ كنم آخه اين همكارم و حتي رئيس اداره‌مون اساسي گير دادن كه تو چرا اينقدر تايپ مي كني؟ رئيسم كه ديروز به شوخي مي گفت نكنه داري عليه ما شكايت مي كني؟
بابا ما رو چه به شكايت كردن
ديروز يه بارون بهاري ناز و ماماني باريد هر چند كم بود اما خوب بود خدا رو شكر. تو اين تحريم و بدبختي كه كشورمون قرار داره ف خدا هم قربونش برم داره تحريممون مي كنه . خوب لابد يه گناهي خطايي ازمون سر زده .مگه نه؟
ديروز رفتم خونه الكي حالم بد بود افتاده بودم روي موج بد...
آقاي خونه خواب بود ناهارم كه تموم شد بيدار شد ... نگام ميكرد ميگفت تو فكري چيزي شده؟
مي گفتم :نه!!
قيافه من خيلي تابلو ميشه وقتي حالم خوب نباشه .اَه بايد از ميزان خل بازيم كم كنم كه وقتي حالم خوش نيست عسل نفهمه
بازم يه مقدار ديوونه بازي درآورديم وكمي بهتر شدم .
با اجازه‌تون از 4 خوابيدم تا 6 . تلفن هم دوبار زنگ زد كه يكيش شماره خونه باباي عسل بود اما جواب ندادم. تازه خوابم برده بود نمي تونستم پاشم و جواب بدم
شب هم رفتيم خونه پدرشوهر جان . دو شب كه نميريم ميگن چرا دير به دير سر مي زنين؟
از بس كه ما دوتا خوبيم و نااااااااااااااااااز همه‌ش دوست دارن پيششون باشيم
نمي دونم قبلا گفتم يا نه ؟ آخر اين ماه قراردادمون تموم ميشه ... آره يادم اومد قبلا گفتم خيلي تو فكرشم. احساس مي كنم سخته . همه‌ش خدا خدا مي كنم زودتر خونه خودمون ساخته شه بريم بالا. احساس ميكنم تو خونه‌شون راحت نيستم نمي تونم با آقاي خودم دم به دقيقه شوخي كنم و مسخره بازي دربيارم
خدا كنه زودتر بريم بالا...

پي نوشط:
آغا ما مي خوايم يح پصط دومنزورح بظاريم وااااااااااي چغد سخطه بخواي اشطباح طايپ كني . امتهان كنين خيلي صختح:
مي خوايم در هاليكه اشطباح طايپ مي كنم خاتره ديروظ حم بنويصم:
ديشب كح اظ خونح باباي اصل(!!!!!!!!!!) برگشطيم باض حم شروع كرديم بح كشطي گيري . من روي شكم اصل(!!!!!!!!!!!!!!) و رو بح پاحاش نشصطه بودم و صفت گرفتح بودمش كه يهو گلاب بح روتون شلوارم جر خورد
آغاي خونه كه حمونجا بيحوش شد از بص خنديد . فكراي بد بد كردح بود گفطم زكي خيال خام كردي اظيظم!!!! خيالت راهت باشح اون فكري كح كردي نيصط فداط شم. شلوارم بود كح پارح شد.... دوبارح پا شد و شروع كرد به اظيط و آضار اينجانب
باظ حم سداي شلوارم در اومد و بيشطر پارح شد .... و باظ حم اصل ريصه رفت اما اينبار ديگح فكر بد نكردح بود فغت خنده‌اش گرفتح بود.....

همين كافيه يا يه پست كامل اينجوري بذارم؟


نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

ماوقع... سه شنبه بیستم فروردین 1387 9:5
باز هم سلام باز هم حالتون چطوره؟
اگه بخوام راست گم بايد بگم هنوز هم به اداره عادت نكردم و صبحها به سختي بيدار مي شم خوب بابا ساعت 6ونيم همون 5 و نيم خودمونه بايد هم خوابم بياد
ديروز كه رفتم خونه تصميميده بودم حتما يك خواب چند ساعته به خودم تزريق كنم تا حالم بياد سر جاش . اما...

رفتم خونه . آقاي خونه از اونجاييكه ناهار نداشتيم از خونه باباش واسه‌م غذا آورده بود و ما رو شرمنده نمودندي

ناهارو خورديم و رفتيم لالا .ايشون خونه باباش خوابيده بود و اون لحظه ديگه نيازي به خوابيدن نداشت اما براي اينكه منو بخوابونه و بره بيرون دنبال كار و باراش كنارم دراز كشيد
ولي هر كاري كردم خوابم نبرد كه نبرد يعني يه چرت ميزدم و باز بيدار مي شدم نمي دونم چرا من هميشه تا سرم رو ميذارم خوابم ميبره ديروز غيرعادي بودم شايد چون مي دونستم آقاي خونه نمي خوابه منم خوابم نمي برد.

هيچي ديگه تا ساعت 5 وول خورديم البته از ابتدا كه دراز كشيديم خيلي شيطوني كردم و آقا رو آزار دادم خدا منو ببخشه خيلي اين بنده خدا رو اذيت ميكنم آخرش ديگه وجدان درد گرفتم و گفتم اي بابا شايد دلش نخواد اينقدر اذيتش كنم بنده خدا گناه داره ولش كن !!!!!!

بعد كه رفت منم پا شدم مقداري تا قسمتي تميزي نموديم و مقدار زيادي لباش و ملافه انداختم تو ماشين لباسشويي كه اون وسطها شستمانش هنگ كرد و چند تا بوق خوشكل زد .فك كردم از بس ريختم توش اينطوري شده نگو بيچاره آب نداره ... آب قطع شده بود و شسشتو نيمه تمام موند حالا همه لباسها خيس و كثيف تو سطل لباس مي باشند و منتظرن من برگردم خونه و دوباره بندازمشون تو ماشين.

شوهر دخترعمويمان زنگ زد و گفت چرا نيومدين؟
كجا؟
خونه ما؟؟
خونه شما واسه چي؟
عه؟ واسه شام ديگه
كي گفته ؟
من به آقاتون گفتم . گفت ميايم
آقامون خونه نيست اصلا . عصر زده بيرون هنوز نيومده
اي بابا اون كه گفته ميايم
والله من بي خبرم بذار يه زنگي بهش بزنم
باشه حتما بيايين ها منتظريم
از تعجب مونده بودم ... زنگ زدم به آقاي خونه ازش پرسيدم گفتش نگفتم ميايم فقط بهش گفتم ببينيم چي ميشه نخواستم بريم واسه همين بهت نگفتم . گفتم حالا چرا نمياي خونه ديگه ؟گفت الان ميام بازم سيمام داشت قاطي ميكرد واخمهام ميرفت تو هم كه به خودم نهيب زدم گفتم اون كه دير مياد چه تو عصبي بشي چه نشي و هيچ كاري هم از پيش نمي بري پس بيخيال....
با فراغت بال داشتم موهامو شونه مي كردم و لباس اتو مي كردم كه زنگ زد گفت نزديك خونه‌م حاضر شو بريم دوباره زنگ زدن نميشه نريم. بدو زود باش...
آقا ما هم به سرعت برق و باد حاضر شديم و رفتيم
اونجا هم شاميديم و مقداري حرف زديم و برگشتيم
هاي دخترعمو چرا اينقد چاق شدي داري ميتركي ها !!!!! مواظب خودت باش. از من گفتن بود نگي نگفتي


ميگم بياين يكي يه پست بذارين پر از غلط املايي مثل: ثلام دوصطاي خوبم هالتون چتورح؟ از امروض حمه اين كارو انجام بدين و در باذي ما شريك باشين....


نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

بي حالي دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 8:29
سلام سلام همگي سلام اي زندگي سلام اي زندگي سلاااااااااااااااااااااااااااام (مرحومه مغفوره هايده)

اينقد به اينو اون گفتم پست بذارين تحريم نكنين قهر نكنين كه ديگه براي خودم دل و دماغ پست گذاشتن نمونده
نمي دونم شايد به خاطر تعطيلات بوده كه زياد پست مست نذاشتم الان ديگه رو مد نميام

اداره هنوز هم در حالت رخوت و سستي به سر مي بره و كامل راه نيفتاده باور كنين حوصله ارباب رجوع رو هم ندارم

از جمعه كه رفتييم باغ پسرعموم همون روزي كه بعدش قرار بود دعوا بشه اما نشد تا الان دچار يك حالت بيحالي و كوفتگي بدن شده ام

ديروز هم اداره به همين منوال گذشت . باز هم عينكم رو نياورده بودم يه ساعت مرخصي گرفتم رفتم خونه و آوردمش
بعد هم نشستيم به چت كردن الكي ولكي با اين بچه هايي كه الان ميان تو چت اونوقتا همه همسن و سالمون بودن اما الان ديگه واسه ما بچه هستن

ناهار يه لوبيا پلوي مشت درست كرده بودم تا من رسيدم خونه ، آقاي خونه اجاق گاز رو روشن كرده بود و خوابيده بود تا غذامون دم بكشه
وقتيكه خورديده‌اش كرديم كلي چسبيد جاتون خالي به به به به

بعدشم رفتم آرا يشگاه و صفايي داديم و بعد از اون با خواهرجونمون رفتيم بيرون كه عكس بگيره
رو در يه مغازه زده بودن تايپيست مي خوان رفتيم خواهرمون رو قالب كرديم بهشون كه يه كم مشغول بشه و از بيكاري و ويلاني در بياد البته دانشجوئه اما وقت آزاد زياد داره  قراره از امروز بره

قرارداد خونه‌مون آخر اين ماه تموم ميشه و بايد بريم خونه پدرشوهر يكي دو ماهي اونجا باشيم تا خونه خودمون ساخته بشه واااااااااااااي خدا فكرش رو كه مي كنم خونه ساختن خيلي دردسر داره چند ماه همه‌‌ش تو گل و خاكيم

سيمانش رو كه خريديم بقيه‌شون رو هم بايد كم كم بگيريم
داداشهام هم قول همكاري دارن

به آقاي خونه پيشنهاد دادم كه اين مدت من خونه باباي خودم باشم اونهم خونه باباي خودش. بعد كه خونه رو ساخت برم پيشش . اولش گفت حاضري اين كارو بكنيم؟؟؟ گفتم البته!!!!! تو چي حاضري؟؟!!! گفت نه نمي تونم منم اعتراف كردم كه نمي تونم و اين حرفها همه‌ش شعار تو خاليه

ديشب خواب ديدم رفتم يه جلسه روخواني قرآن و بايد به نوبت از روش مي خونديم مثلا مي گفت سوره x آيه y  و ما بايد فورا سوره رو پيدا مي كرديم و مي خونديم حالا تو اين خواب من تميز نبودم.از يه طرف روم نمي شد بگم از يه طرف گناه بود دست به قرآن بزنم آخرشم نوبت به من نرسيد و موبايلم زنگ بيدارباش زد

سيستم خوابم به هم ريخته صبحها به سختي بيدار مي شم ظهرها خوابم مياد و ميرم خونه 2 ساعت مي خوابم بعد شب خوابم نمياد دوباره صبح به سختي بيدار مي شم و .... اين سيكل ادامه دارد
 



دزدكي نوشت: مي خوام برم پيش يه دكتر زنان برام برنامه بده براي .... ني ني... اما به كسي نگين هااااااا



نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

ديروز ... دعوا شنبه هفدهم فروردین 1387 8:12
سلام عليكم جميعا
امروز براي اولين بار در طول زندگانيم خودم تهنا ماشين رو آوردم اداره آخخخخخخخخخ جون. ولي خودمونيم هاااااااااا تنهايي رانندگي چه كيفي ميده
آقا پنجشنبه غروب داشتيم مي رفتيم خونه باباي عسل واسه شام كه يدفعه تصميممون عوض شد كه بريم ديدن خانوم دوست آقاي خونه كه اين ديگه آخرينشون بود و همون پنجشنبه سزا رين كرده بود . اول رفتيم براش گل بخريم ، كف گلفروشي يه پله مسخره بود كه بايد مواظبش مي بودم كه نبودم . يه پامو گذاشتم كه برم گل رزي كه روي پيشخونش بود رو ببينم كه يهو لنگ در هوا و معلق شدم . آقاي خونه كه در جوارم ايستاده بود فقط نگاهم كرد و بعد از چند ثانيه كه من داشتم بال بال مي زدم فهميده بود كه نه بابا اوضاع غيرعاديه و دستش رو به طرفم دراز كرد فروشنده و چند تا مشتريش همين طور برو بر زل زده بودن ببينن من كي مي خورم زمين . كم مونده بود چند تا از گلدوناشم با خودم ببرم و خورد كنم . خدا رحم كرد نه خودم زمين خوردم نه گلدون شكستم

رفتيم ديدنش تو بيما رستا ن بود . هنوز ورم داشت بچه‌ش هم دختر بود

ديروز جمعه قرار بود با خانوادگان آقاي خونه بريم بيرون اما كنسل شد و كسي نيومد خواهرجانمان زنگ زد گفت مي خوان برن باغ پسرعموم  ما هم باهاشون رفتيم

باغ هلو داره درختاش تازه سبز شدن . خيلي جاي باصفاييه ما بوديم دوتا از داداشهام و مامانمينا . دو تا پسرعموم و اهل خونه هاشون و عموم.
بعد از ناهار يك لحظه ننشستيم ، شروع كرديم به واليبال و وسطي و رق صيدن و .... ديگه نفسم در نميومد . من و آقاي خونه وسطي هم بازي كرديم
كلي هم رق ص محلي از خودمون منتشر كرديم جاي همگي خالي خيلي خوش گذشت ولي حسابي بريديم
تو راه برگشت ديدم ماشين داداش بزرگتر كنار جاده وايساده ماشين يكي از پسرعموهامم پشت سرش. خودشون هم پياده شدن و با چند نفر دست به يقه شدن . ما هم فورا وايساديم و پياده شديم . چند تا ماشين غريبه هم وايساده بودن و طرف داداشم اينا بودن . كم مونده بود با همديگه در گير بشن و دعوا راه بيفته . انگار يكي از ماشينهاي اونها از داداش سبقت ناجور گرفته بود حالا هم پياده شده بودن كه با هم دعوا كنن . منم مث اين زنهاي مسن رفته بودم اون وسط و ميانجي گري مي كردم
اين داداشو مي گرفتيم اون يكي در مي رفت. اونو مي گرفتيم اون يكي مي رفت . مگه كوتاه ميومدن هر چي مي گفتيم بابا خوبه خدا رو شكر اتفاقي تصادفي نشده ديگه چرا كشش ميدين ؟ مگه حاليشون بود تازه اون يكي داداشم جلوتر رانندگي مي كرد بعد كه فهميده بود همه وايسادن برگشته بود و اومد . هنوز نمي دونست چه خبره و كي به كيه كه در رفت يقه يارو رو چسبيد . بعد از اينكه اونا رفتن تازه پرسيد كه چي شده .

خلاصه با هر مكافاتي بود اونا در رفتن و نموندن ما هم كم كم راه افتاديم بعدش به خودم خنده‌م
گرفته بود كه چطور رفتم اون وسط مسطا شدم سربزرگ محل




نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

حرفهاي عجيب غريب پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 8:45
سلام

فعلا جمعي از دوستان آفتابي نشدن و در تعطيلات به سر ميبرن

ديروز همه‌ش بشين پاشو بوديم يكي ميومد تبريك مي گفت مي رفت نفر بعد ميومد...

به سختي وقت رو به سر برديم روزهاي اولش سخته هنوز رو فرم نيستيم

بعد از اداره رفتم خونه جاتون خالي با آقاي خونه ناهارمان را كه ديزي بود به رگ مبارك زديم و بعد هم عسل منو رسوند خونه بابام جهت امر مقدس موكت و پتوشويي . تو چادر كه بودن تمام بساطي كه همراه برده بودن خاكي شده .آقاي خونه منو دم در گذاشت و رفت .
منو گل باخي خواهر شستيم و روفتيم و سابيديم تا نزديكاي غروب .شام هم آقامون اومد و اونجا خورديم بعد هم زديم به خيابون و با ماشينمون كلي پياده روي و شهرگردي كرديم حدود يه ساعت همين طوري چرخيديم
آقاي خونه يه حرفاي جديدي زد ...
بگم؟
..
..
..
از خونه بابام كه اومديم ناراحت بود مي گفت زندگي به درد نمي خوره زندگي بده خدا واسه چي ما رو خلق كرده ؟ اصلا هدفش از اين كار چيه؟ يه مدت زندگي كنيم حرص بخوريم خودمونو واسه چندرغاز خفه كنيم و بعد بميريم .كه چي بشه؟
گفتم عسل چته چرا اينقدر ناراحتي تو؟ مي گفت همين طوري هيچيم نيست ... ساكت كه شد دوباره ازش پرسيدم ... گفت مليكا تو اگه صبر ميكردي به شوهر بهتر گيرت ميومد و الان بهترين زندگي رو داشتي
_ اين چه حرفيه مي زني تو از همه براي من عزيزتري . من تورو با دنيا عوض نمي كنم
- نه تو مي تونستي يه شوهر خيلي پولدار داشته باشي كه نيازي به حقوق تو نداشته باشه و تو همه‌ش رو ميدادي بابات اينا...
_ تو رو خدا اين چيزا رو نگو تو همين كه سالمي واسه من با ارزش ترين چيزه .مال دنيا هيچ ارزشي نداره
- خيلي از پسرا سالمن
_ نخير از هر 100 پسر تو اين دوره زمونه يكيش سالمه
عسللللللللللللل من تو رو خيلي دوست دارم ما با هم خوشبختيم و دلمون شاده... مهم همينه
-
آقاي خونه نمي دونه كه من اين چيزا اصلا برام اهميتي نداره براي من پول و اين چيزا اصلا مهم نيست خوب زندگي همه جوونها اول زندگي همين طوريه .اكثرشون از صفر شروع مي كنن . لزومي نداره آدم از اول همه چيز داشته باشه . من اعتقاد دارم هر كسي تو جووني پول زيادي داشته باشه يا از راه غير اسلامي اونو بدست آورده و يا بهش ارث رسيده
در نتيجه هيچوقت توقع نداشتم يه شوهر پولدار داشته باشم
خلاصه كلي با هم گشتيم وهمه جا رو سرك كشيديم
بعدشم رفتيم خونه و جيش بوس لالا....

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

مختصر و مفيد از تعطيلات عيد چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 7:54
سلام
سال نو شروع شده و همه ديگه بايد برگردن سر وبلاگهاشون
اين مدت مث ادارات، وبلاگها هم خلوت بود و كسي زياد آپ نمي كرد منم كه ميديدم بقيه اين جوري هستن دل و دماغ نداشتم
والله از تعطيلات هم اگه بخوام بگم:
هر روز رو رفتيم يه جا بيرون و به شب رسونديم چادر بابام اينا هم ميرفتيم امسال خيلي بهشون خوش گذشت تعدادشون زياد بود و شبها با هم دور آتيش مي نشستن يا حرف ميزدن يا ميزدن و ميرقصيدن يا مسخره بازي در مياوردن
يه شب ما هم اونجا مونديم ... به آقاي خونه خيلي خوش گذشته بود
اولين تعطيلات طولانيي بود كه با هم بوديم واقعا چسبيد دوست نداشتم تموم بشه وقتيكه صبحها بي خيال دير شدن ساعت 10 ، 11 و يا 12 (البته 12 نداشتيم) از خواب بيدار مي شديم و بعدش هم ميزديم بيرون كلي حال ميداد.

داداشم و دو تا خواهرشوهرم هم از شهرستانهاي ديگه اومده بودن .يه شب داداشم و يه شب هم خواهرشوهران رو به شام دعوت كرديم و من كلي زحمت زده شدم دقيقا هر دو روز كه من بشدت كار داشتم آقاي خونه در خونه تشريف نداشتن و دنبال كار وبار خودشون بودن و هر دو روز هم من بشدت از دستش ناراحت شدم اما وقتي ميومد و دليل مياورد محكوم مي شدم
يكي از اين شبهايي كه گذشت دم صبحش دست مامانمو عقرب نيش زده بود اما خوشبختانه طوريش نشد
ديروز هم با خونواده همسر و داييهاش زديم به دل طبيعت و 13 رو به در برديم جاي خوبي بود و بسي خوش گذشت اما هيچ جا و هيچ كس مثل خونواده خود آدم نميشه
راستي اين وسط مسطا آقامون آنفولانزا گرفت و دو سه روزش رو زمينگير شد دعا كردم كه مريضيش بياد واسه من اما نيومد رفت واسه خواهر كوچيكش. يه روز عصر كه خواب بود دست زدم بهش خيس عرق بود كلي دلم براش سوخت و ناخودآگاه اشكهام سرازير شد آخه هيچوقت عسلم عرق نمي كنه مگه اينكه مث اون روز مريض باشه
مامان عسل مي خواد بگه آنفولانزا ميگه آغلامرضا نمي تونه درست تلفظش كنه

حرف دل: عسل جون خودم نمي دونم چرا ولي خيلي بيشتر تر تر عاشقت شدم و دوست دارم .اين چند روز تعطيلي خيلي بهت نزديك تر شدم وقتي مي بينم تو جمع هميشه حواست به من هست هميشه دزدكي منو مي پايي و از هر چيزي كه مي خوري به منم تعارف مي كني دلم ضعف ميره( خيلي چاكريم)

پ.ن: گلي جون مي خواستم عكس برات بذارم از چادرهاي بابام اينا اما موبايلم تا كابل رو بهش وصل كردم قفل شد نمي دونم چرا؟
پ.ن2: مث اينكه شد:

http://www.picturetrail.com/gallery.fcgi?p=12&gid=19394355

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

اولين پست سال نو دوشنبه پنجم فروردین 1387 8:6
السلام عليك و رحمه الله و بركاته
صبح همه دوستاي خوب و نازم به خير
و سال نو همگي رو بسي تبريك عرض مي كنم اميدوارم تا اين لحظه به همه خوش گذشته باشه و بقيه‌ش هم بيشتر تر خوش بگذره
از اونجاييكه مرخصي نگرفته بودم امروز مجيور شدم بيام سركار ولي خيلي سخته بعد از چند روز تعطيلي و تا لنگ ظهر خوابيدن......
خواب از سر و صورتم ميباره
امسال اولين نوروزي بود كه تو تعطيلات اومدم سر كار هر سال كامل مرخصي مي گرفتم اما امسال كه جايي نرفتيم مرخصي هم نگرفتم ولي ممكنه چهارشنبه و پنجشنبه بگيرم
اين چند روزه همه‌ش بيرون بوديم صبح رفتيم عصر برگشتيم ولي طبيعت مث هر سال سرسبز نشده چونكه امسال زياد بارندگي نبود
امروز هم آقاي خونه و خونواده‌ش قراره برن بيرون اما من نتونستم برم هم اينكه بايد ميومدم سر كار هم اينكه شام داداشم و خونواده‌ش رو دعوت كردم
نوشتنم نمياد همين كافيه خيلي خوابم مياااااااااااااااااااااااااااااااد كاشكي ظهر تعطيل كنن و برن خونه

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |