
امروز آخرين پست سال 86 رو در خدمتتون هستم
يه ماهي خريديم كه ازديشب مريض شده نمي دونم چش شده يه وري معلقه تو آب اما زندهست
بابامينا و داداشهام امروز ديگه مي خوان به اميد خدا برن يه جا تو جنگلهاي اطراف انتخاب كنن و برن چادراشونو برپا كنن
ديشب مي گفتم آآآآآآآآي من دلم براشون تنگ ميشه منم مي خواااااااااااااااااااااااام آقاي خونه مي گفت اگه خيلي دلت مي خواد تو هم باهاشون برو چشمام گرد شد... گفتم تو واقعا اينو از ته دل مي گي گفت خوب خودت دوست داري مي گم دل تنگي نكني گفتم تو دلت مياد؟
گفت نه منم تنهايي سختمه ولي به خاطر خودت ميگم( فردينه ديگه چيكارش كنم) گفتم نههههههههه من بدون تو چطور مي تونم اونجا بمونم در حاليكه دلم پيش توئه عسسسسيسسسسسسسسم...
عدسهام در هر 2 سانتيمتر يه دونه رشد كرده و طولش شده 10 سانت خيلي خنده داره به يه سر كم مو و متمايل به تاس شبيهه.
اين مدت دوستاي زيادي پيدا كردم و از پيدا كردن دوستاي خوبي مثل شما خيلي خوشحالم
آروز مي كنم همهمون به آرزوهاي معقولي كه داريم و به خيرمونه برسيم
آرزو مي كنم در پناه حق راه سعادت رو پيش رو بگيريم
و آرزو مي كنم خداوند سال 86 رو براي همهمون سال عاقبت به خيري سال عافيت و سلامتي و سالي پر از خاطرات خوب و شيرين قرار بده
خدايا به حق فاطمه زهرا ما رو به حال خودمون ول نكن و هميشه هوامونو داشته باش
خدايا برادر خواهرامونو به راه راست هدايت كن
خدايا به خونواده هامون و مخصوصا به پدر مادرامون عمر با عزت و سلامتي با سعادت بده
خديا همسرم رو برام حفظ كن و سايهاش رو بالاي سرم نگهدار
و خدايا چيزاي ديگه اي كه تو دل من و دل همهست.... خودت مي دوني و نياز به گفتنشون نيست
هر كدوم كه به نفعه و مي دوني آخرش خيره برامون به واقعيت تبديل كن
اميدوارم تعطيلات خوبي داشته باشين وهمه با خاطرات خوب خوب خوب برگردين سر وبلاگاتون

يا مقلب القلوب و الابصار
يا مدبر الليل و النهار
يا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الي احسن الحال




خدانگهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدار
بوي باران بوي سبزه بوي خاك شاخه هاي شسته باران خورده پاي
(بقيهشو يادم نيست)
سال نوي 86 اولين سال تاهلم بود سر سفره هفت سين مامانم بودم اما دلم پيش همسرم بود نوروزش بد بود ما با خونواده رفته بوديم يه جايي چادر زده بوديم كه موبايل آنتن نميداد هر روز كلافه تر از ديروز مي شدم آقاي خونه ميومد سر ميزد اما روش نمي شد زياد بمونه يا با هم تنها باشيم خيلي سخت گذشت و خيلي خوشحالم كه امسال ديگه نميرم تو چادر
بعدشم كه افتاديم تو تب و تاب عروسي و ارديبهشت ماه زندگي مشتركمون شروع شد اولين شب رو يادمه ... بعد ازمراسم عروسي قرار بود يه شب اونجا بمونيم و روز بعد بريم ماه عسل . اون شبو مامانم اينا تحريم كردن كه حق ندارم پيش عسل بخوابم منم گفتم باشه چشم خونه باباش مي خوابيم نميريم خونه خودمون ( حتما)
بعد از اينكه بابامينا منو سپردن به خونواده آقا و رفتن ... ما با همون لباسهاي عروس دومادي خسته و كوفته رهسپار خونه مون شديم .مادوتا ايام عقد اصلا شب با هم نبوديم ( خونواده من نميذاشتن) اون شب اولين شبي بود كه با هم بوديم تو خونه خودمون خونه من و عسلكم ... رسيديم ... عسل از خستگي فورا رفت بخوابه گفتم عسل جون !!!من با اين موهام بخوابم؟؟؟ عسسسيسسسسم، هنوز ياد نگرفته بود كه با خانومش بايد چگونه رفتار كنه . پا شد و شروع كرد به بيرون كشيدن كش و گيرهاي سرم با همون موهاي تافت زده خوابيديم چه شب خوبي بود...
روز بعد هم رفتيم ماه عسل كه بهترين سفر زندگيم بود هر چند پر از استرس و ترس و نگراني بود اما خوب بود ... اولين سفرم با همسرم بود
بعد از اون روز تمام لحظات سال 86 رو دوست دارم دوريها و نگرانيهام براي آقاي خونه زياد بوده چند بار تنهاش گذاشتم ورفتم مسافرت دو بار تهران رفتم به خاطرماموريت اداري يكيش تو ايام عقد بود يكي هم بعد از عروسي. يه بار هم با مامانم و خواهرم رفتيم مشهد كه به آقاي خونه مرخصي ندادن بياد البته خودشم تلاش نكرد شايد امام رضا نطلبيد
حتي ياد قهر كردنهام هم مي افتم خوشم مياد قهر كردن هم مزه ميده هاااااا...
ماه رمضون رو خيلي دوست داشتم شبايي كه دوتايي پا مي شديم و سحري مي خورديم وقتاي اذان مغرب كه بازم دوتايي افطاري مي خورديم و آقاي خونهم دعا و زيارت و قرآن مي خوند و من به خاطر داشتنش از ته دل خدا رو شكر مي كردم
در مجموع سال 86 يكي از بهترين سالهاي زندگيم بوده ...
در مورد وبلاگم "قابل ذكرترين خاطره وبلاگيم" بايد بگم از آغاز نوشتن وبلاگم تا الان خاطره تاپي برام اتفاق نيفتاده ولي در مجموع نوشتن خاطراتم و ثبت اونا رو دوست دارم و از اينكه از طريق وبلاگم تونستم چند تا دوست خوب پيدا كنم كه تو مشكلاتم مي تونم ازشون نظر بخوام خوشحالم
بدترينش مدتي بود كه نميتونستم وبلاگ بنويسم يا براي دوستام كامنت بذارم يادتونه كه؟
ديروز با آقاي خونه رفتيم بانك من تا پول واريزي رو برداشت كنم چك همراهم نبود مي خواستم با كارتم بگيرم رئيس شعبه گفت نميشه خانوم بايد با خودپرداز برداشت كني روزي 240 تومن گفتم من بيشتر مي خوام گفت نعععع نميشه منم دست از لنگ درازتر برگشتم تو ماشين
آقاي خونه از اين بي قانونيها بشدت بدش مياد ميخواست بره تو بانك دعوا راه بندازه گفتم نههههههههههه چونكه من چك دارم با كارت نميدن(الكي هااا واسه اينكه نره) ره افتاديم رفتيم خونه چكمو برداشتم و رفتيم يه شعبه ديگه پول رو گرفتيم اونجا از يكي پرسيدم با كارت پول ميدين گفت بله
اينو كه به آقاي خونه گفتم ديگه قابل كنترل نبود همونجا شماره سرپرستيشونو گرفت و زنگ زد شكايت كرد طرف معذرت خواهي كرد . عسل مي گفت آقا اين همه شعار ميدين ما تكريم ارباب رجوع داريم ما مشتري مدار هستيم ما ال هستيم ما بل هستيم پس كو؟ چرا اينجوري جواب مشتري رو ميدين من كارم لنگ يه تومنه شعبه فلان گفته نميدم يعني چه ؟ در اين مورد بخشنامه دارين يا رئيس شعبه الكي گفته؟
طرف هم كلي عذرخواهي كرده بود اما عسل كوتاه نميومد گفت بياين سرپرستي شكايت بنويسين كتبي...
داشت با سرعت برق و باد مي رفت طرف سرپرستي ... گفت بريم به نام تو يه شكايت بنويسيم با مظلوميت تمام گفتم عسل جون اگه اينكارو بكني من وجههم (!!!!) تو بانك خراب ميشه ، طرف حساب ادارهس بعد فردا اگه بخوام وامي چيزي ازشون بگيرم بهم نميدن ... كه انگار آب بود روي آتيش خيلي ريلكسسسسسسسس دور زد و برگشتيم فكر كردم بدش اومده كه گفتم مي ترسم و ناراحت شده تو نگو خودشم فك كرده اگه اينكارو بكنيم براي من بد ميشه
خلاصه با بدبختي نجات يافتيم
پ.ن: كلي نوشتم هاااا همهش پريد اگه ديگه نوشتم بلاگفاي بدجنس
اولا كه اخرين شعرو يادم رفته بود بذارم:
Uncle chain Knitter:
Yes.
Have you knit my chain? Yes.
Did you throw it
behind the mountain? Yes.
Father has just arrived....
What does
he bring?...... !
Chickpea and Raisin!
Eat them and come on!
With which sound?!
Hen!
Cow!
Rat!
و اما:
روز جمعه رفتم پاي صندوق راي از 7 صبح تا 4 صبح روز شنبه اونجا بوديم پدرمون در اومد خدايي
داشتم مي مردم عمرا اگه دوباره برم پاي صندوق بشينم واي واي مردم
ولي متاسفانه به دور دوم كشيد دوباره بايد برم.
كمي تا قسمتي سرما خوردم ميگن دليل سرماخوردگي كمبود محبته يعني من كمبود محبت دارم آيا؟
مشروح اخبار:
جمعه كه به دورن مسجد بودن وراي گرفتن از همشهريان گرامي گذشت آخر شب كه كامل بريديم و داشتيم نفله مي شديم
قرار بود زنگ بزنم به آقاي خونه و ازخواب ناز بيدارش كنم بياد منو ببره خونه
در حاليكه داشتم زنگ مي زدم واز خواب بيدارش كردم يكي از افراد اونجا به همراه خانومش گفت مسيرشون به من مي خوره و منو مي رسونن ديگه عسل كه گوشي رو برداشت فقط گفتم ببخشيد بيدارت كردم با يه نفر ديگه ميام تو نيا دنبالم فكر كنم اصلا نفهميد چي گفتم خواب خواب بود
ساعت حدود 4 خونه بودم ذوق مرگ شدم وقتي رسيدم خونه چقدر خونهمون و عسلمون رو دوست داشتم اون لحظه...
آقاي خونه خواب بود اما وقتي رفتم بخوابم بيدار شد يه خسته نباشي خواب آلود گفت و بعدش كامل بيدار شد گرسنهش بود نصفه شبي . رفت يه بيسكويت تو كيفم بود خورد و برگشت مقداري تبادل اطلاعات كرديم ولالا ...
با خودم از قبل قرار گذاشته بودم روز شنبه مث يك كدبانوي خووووووب واسه همسرمون يه ناهار مشت درست كنم ...
همون لحظه كه خوابم برد انگار مردم . با صداي بسته شدن در خونه از خواب بيدار شدم فكر مي كردم ساعت حدوداي 8 يا 9 باشه اما نه .... ساعت 12 ظهر بود
از ناهار هم خبري نبود
عسل جون اومده بود يه بسته گوشت چرخ كرده گذاشته بود رو شوفاژ كه باز بشه و آشپزي كنه جل الخالق عسل و آشپزي؟؟؟!!!! خودم پا شدم و يه چيزي درست كردم وخورديم
قابل توجه : ديروز كامممل خونه بودم و جايي نرفتم!!!!
بعدش يه مقدار لالا كرديم شام هم درست كردم و شب خونه مونديم

خوابيديم و بيدار شديم و اومديم سر كار ...
همين ديگه...
باي
ديروز رفتم آرايشگاه واسه موهام واي واي واي واي واي وااااااااااااااااااااااااي كه پدر پدر پدرم در اومد (جدم) از بس كه اونجا نشستم
از صبح كه اومدم اداره سردرد داشتم بعدشم كه رفتم اونجا از ساعت 2 تا ساعت 9 رو صندلي نشسته بودم مردم ديگه ولي آخرش مشم قشنگ شد زيتوني زدم
خوب چونكه ديروز وقتم صرف اونجا شد ديگه اتفاق خاصي نيفتاد
يكي از دوستاي آقاي خونه زنگ زد مي خواست بگه امشب بياين خونه ما خوشبختانه چون آقا در دسترس نبود به من هم نگفت وقتي برگشتم به عسل گفتم فلاني زنگ زده گفت ولش كن حتما ميگهامشب بياين خونه ما . گفتم عسل جان دارم از خستگي مي ميرم نميتونم بيام . نرفتيم ديگه
از آرايشگاه كه فارغ شديم با خواهرشوهر كه با هم بوديم رفتيم خونه باباشون شام رو اونجا خورديم و اومديم خونه .مثلا ديشب خيلي خسته بودم و حتي ناي دوش گرفتن هم نداشتم با اين وجود ساعت 12 خوابيديم
امروز هم بعد از اداره بايد بريم سر مزار برادر آقاي خونه آخه آخرين پنجشنبه جمعه ساله . پس امروز هم نمي تونم مث آدم استراحت كنم
فردا هم صبح زود بايد بريم پاي صندوق راي گيري اماااااااااااااااااااا شنبه نميام سر كار اوكي... حله .... شنبه سرم استراحت تزريق مي كنم در درون رگ و پي و استخوانهايم آخ جووووووووووووووووون
امروز عسل جون يه آزمون استخدامي داره خدا كنه قبول بشه
ديگه چي بگم؟ اوممممممممممممممممممممممممممممم
دارم دنبال مدل لباس تقريبا راحت واسه خونه مي گردم اون جنسايي كه خريدم هنوز براشون مدل ندارم مستانه جان سفارش قبول نمي كني؟
اگه سايتي واسه لباس و دامن دارين بهم معرفي كنيد لوطفا
امروز مي خواستم يه مقدار كلاس بذارم و آپ نكنم اما نشد يعني نميشه
يكي از دوستان نزديكم گلي خانوم وبلاگ نويسي رو ترك كرده و مي خواد ننويسه يا كمتر بنويسه به نظر من وبلاگ نويسي شايد يكسري معايب داشته باشه اما مزاياش بيشتره البته تنها عيب بزرگش اينه كه اگه يكي از بازديد كننده ها خود شخص رو از نزديك بشناسه و از فاميلش باشه خوب نيست خوب آدم مي خواد تو وبلاگش درد دل كنه از شوهرش گله كنه و در مجموع هر چيزي كه ذهنش رو مشغول مي كنه بنويسه جالب نيست كه آشناها بخونن و سوء تعبير كنن شايد معايب ديگه اي هم داشته باشه كه به نظر من مهمترينش همينه
ولي مزيتهاش: سرعت تايپ رو به شدت بالا مي بره - با زندگي چند نفر آشنا ميشي و مي توني از زندگي هر كدوم نكات مثبتش رو برداشت كني و تو زندگي خودت با روش خودت بكار بگيري - مي توني حرفايي كه اذيتت مي كنه رو يه جايي بنويسي تا سبك شي و چند نفر هم باهات همدردي كنن - مي توني لحظات شيرين زندگيتو ثبت كني- حتي مي توني لحظات غمگينت رو هم ثبت كني - از بيكاري و بيخودي گشتن و رفتن به اتاق همكارا و خاله زنك بازي جلوگيري مي كنه - حتي از سرچهاي بيخودي تو گوگل هم راحت ميشي و ....
ديروز خواهرشوهر موهامو كوتاه كرد مرتب شده امروز هم ساعت 1ونيم بايد برم آرايشگاه نوبت دارم با خواستگارش تلفني صحبت كرده و به توافق رسيده بودن اما استخاره انداخته بود خوب نيومده بود من كه نميدونستم چي بگم به استخاره اعتقاد دارم اما به نظرم وقتيكه به عينه مي بينه كه طرف آدم خوبيه نبايد به خاطر استخاره خرابش كنه
ميگفت زمانيكه آقاي خونه اومده بوده خواستگاري من استخاره كردن صددر صد خوب اومده و داستان خواستگاري حضرت موسي تو سوره (نمي دونم كدوم سوره بوده) باز شده . يعني پيوند ما در آسمانها نيز بسته شده بوده است
ديروز هم با اجازه همگي اصلا خونه نبوديم تا آخر شب
ديروز با خواهراي عسل و مامانش رفتيم پيش يه خانومي بود پارچه مي فروخت تو خونهش پارچه هاش خوشكل بودن من كه صرفا براي ديدن رفته بودم سه قواره ازش گرفتم يكي براي مامانم و دو تا براي خودم.
و اما بازي ساقي جون كه منو هم دعوت كرده : از ديد ديگران چطوري هستم و در موردم چي ميگن( عنوانش درسته؟)
تو محيط خونه بابام از اونجاييكه من اولين دختر هستم بعد از چهار پسر ، روحياتم پسرانه بود و خشك يادمه يه مدت داداش بزرگم بهم مي گفت خشايار بقيه هم مي گفتن آرش اعتقاد داشتن رفتارهام پسرونهست ولي ازوقتيكه رفتم دانشگاه و از محيط خونه دور شدم ديگه نگفتن احتمالا ديگه دختر شده بودم اما هنوز هم ميگن من خيلي آدم خونسرد و سنگدلي هستم
البته خونسرد كه هستم يعني خيلي خيلي دير عصباني مي شم ولي وقتيكه عصباني بشم خطرناك ميشم(مواظب خودتون باشيد)
اما سنگدل نيستم اصلا هم نيستم چون با ديدن يه صحنه كمي ناراحت كننده كه شايد براي بقيه طبيعي باشه من اشكم درمياد نميدونم چرا همچين نظري درموردم دارن شايد چونكه اصلا جلوي كسي گريه نكردم اما الان مي تونم پيش آقاي خونه گريه كنم
عسل كه چنين اعتقادي نداره ( كه من سنگدل باشم) فقط تنها ايرادي كه از من ميگيره زود رنج بودنمه ميگه خيلي حساسي بايد همهشمواظب باشم باهات شوخي نكنم يه روز از شوخيهام ناراحت ميشي يه روز مي خندي و تو هم اذيت مي كني هر چي بهش ميگم بابا اين به خاطر اين ماه تولدمه دست خودم نيست ميگه اين حرفا يعني چي؟ دست خودته الكي ميگي. عجب گيري افتاديمااااا اين وسط
همكارهام هم اعتقاد دارن آدم كم حرف و ساكتي هستم البته يه كم هم شيطون خيلي سعي مي كنم تو اداره رسمي و ساكت باشم اما بعضي وقتا خصلتهاي شيطنتيم گل مي كنن و منو لو ميدن
همين ديگه
نظر دوستاي وبلاگي هم در مورد خودم بدونم جاي بسي خوشحالي داره !!!!
اوضاع و احوال همه خوب است؟
وضع پوليمون خراب و داغونه مي خواستم اگه يه پولي بدن قسمتيشو بدم مامانمينا واسه عيد و يه كم هم به داداش كوچكتر قرض بدم كه فعلا خبري نيست
اينجا هوا كمي ابريه خوب نيست گرفتهست
ديروز بعد از اداره رفتم خونه ددي مامان و گل باخي داشتن فرش مي شستن گفتم چرا ندادين بيرون بشورن؟ گفتن خوشمان نميايد منم تو شستن يكيش كمك كردم يكي هم قبل از رفتن من شسته بودن بقيه هم موندن يه روز ديگه
به خواهر گفتم آشپزخونه رو هم تميزكاري كنيم كه تنبليش شد و انجام نداديم منم از بيكاري دراز كشيدم خوابم رفته بود يه چرتكي زدم و پا شدم
تو هال نمد انداخته بودن اينقده باحال بود
بعدش هم آقاي خونه(!!!!!) اومد و با بابام يك مقدار حرفيد و گفت حاجي واسه انتخابات هر وقت فرمودين در خدمتيم اگه جايي جلسه اي ستادي خواستين برين منم هستم خندهم گرفته بود مي خواد خودي نشون بده عسسسسسيسسسسسم
ساعت 10 هم رهسپار منزل كوچكمان گشتيم
عسل مي خواست با رانش فرمان ماشين رو تا خونه كنترل كنه باهاش شرط بندي كردم كه دم در ورودي مجتمع نميتونه فرمان رو با پاهاش بپيچونه گفت مي تونم مي خواست سر پول شرط بندي كنيم من قبول نكردم گفتم سر يك عدد كيس (ب و س )
شرط رو بردم نتونست
رفتيم خونه بهش گير داده بودم كه هم بايد كولي بدي هم كييييييس ( كولي رو از تو ياد گرفتم ساقي !!)
كولي كه نداد هر چي روش سوار شدم بلند نشد آخرش يهويي بلند شد و من افتادينگ
حالا گير داده بودم كه بايد منو بكيسي مي گفت نچ
با هر بدبختي بود زوركي و به زشتي شرطشو ادا كرد
آره خلاصه يه كم ديگه ديوونه بازي در آورديم و خوابيديم
امروز مي خوام برم پيش همون خواهرشوهرم كه خواستگارون داره كه موهامو يه ذره كوتاه كنه گرد بزنه الان ليره .چون مي خوام فردا برم واسه مش مشون راستي كسي نميدونه چه رنگي مده؟ صدفي؟ من صورتم سبزهست چه رنگي بهم مياد؟سبز كاهي؟ استخواني؟ كاهي؟ هان؟ نشنيدم هااااااااااااا؟
راستي شنيدين سال ديگه اضافه كار مي خوان ندن؟ نميدونم واقعيت داره يا نه . حقوق هم گفتن 6 درصد اضافه ميشه
فك كنم سال آينده بايد همگي استعفا بديم بريم شغل آزاد پيدا كنيم تاكسيي موتوري چيزي بخريم ومسافركشي كنيم دستفروشي هم خوبه كم دردسره
الان همكارم نيست دلم ميخواد همهش تايپ كنم اما چيزي به ذهنم نميرسه.
من بعد عنوان شد ترش و شيرين و اسم عسل هم در بعضي موارد ميشه آقاي خونه
اين همكارمون حس كنجكاوي اندر فضوليش به شدت عود كرده و ميگه چرا اينقدر تق و توق تايپ ميكني و هيچ نامه اي ديده نميشه (فكر ميكنه از صبح كه ميام نامه هاي عقب افتادهم رو جواب ميدم)
حالا با يه حالت بي صدايي دارم تايپ مي كنم كه خيلي سخته خوبه ايشون رئيسم نيست وگرنه ميومد مي نشست اينجا ببينه من چيكار ميكنم
ديروز خيلي بدنم كوفته بود انگار يكي نشسته بود با گوشتكوب لت و پارم كرده بود رفتم خونه ناهار جاتون خالي پلو با ماهي داشتيم خيلي خوشمزه بود بعدش خودمو واسه عسل(آقاي خونه) لوس كردم و گفتم يه كم ماساژم بده اونم قبوليد و رديفمون كرد
بعدش رفت بيرون
يه دونه اتاقمون همانند دوران جنگ تحميلي بمب زده بود و به هم ريخته چون موكتش رو درآورده بودم و فرشش جابجا شده بود .حالا بر سر دوراهي بودم كه بخوابم يا اتاق رو جمع وجور كنم آخرش از خير خوابيدن گذشتم رفتم اتاق رو مرتب كردم بعدش باز وقتم زياد بود گرفتم خوابيدم تا وقتيكه آقاي خونه اومد
افتاديم به جون هم اينقدر با هم كشتي گرفتيم كه نفس من بند اومد اين عسل بدجنس كه بيست دفعه ضربه فني و فتيله پيچ و بارانداز و نمي دونم پل و خيمه و هزار تا بلاي ديگه سرم آورد تا اينكه من تسليم شدم و پرچم سفيد نشون دادم
شام هم نخورديم رفتيم خونه دايي آقاي خونه ( هنوز به اين اسم عادت نكردم سخته) آخه بعد از اينكه اونا ما رو به قول يارو گفتني پاگشا كردن ديگه نرفته بوديم خونهشون
با دو تا خواهراي عسل رفتيم
تو راه از خواهرشوهر پرسيدم چيكار كرده با خواستگارش تقريبا راضيه اما مي ترسه بيشتر از حرف مردم اي خدا كه هر چي مي كشيم از حرف مردمه
آقاي ما هم راضيه ديشب مي گفت خواهرش سنش رفته بالا نبايد تو زندگيش اينقدر سخت مي گرفت الان هم اين آقاهه موقعيت خوبيه پسر خوبيه كارمنده پاكه ...
راستي واسه خونهمون مي خوايم تير آهن بخريم اما دايي عسل كه خودش فروشنده ست ميگه بعد عيد ارزون ترميشه الان نخرين نمي دونم اعتماد كنيم يا نه. مي ترسم بعد عيد كم كه نشه هيچي دوبله بشه
ديشب ساعت حدود 4 صبح يه خواب بد ديدم تو خواب كه بودم باخودم گفتم خوابه نترس واقعيت نيست و چشمامو باز كردم خدا رو شكر خوابها اگه واقعيت باشن خيلي بده . بيدار شدم خودمو چسبوندم به عسل يدفه متوجه شدم يه چيزي داره رو اعصابم يورتمه ميره .شير آب ظرفشويي بود كه چكه ميكرد رفتم اونم بستم فك كردم عسل هم بيدار شده كه چرخيد و بغلم كرد اما صبح گفت نه من خواب بودم اصلا متوجه نشدم
گفتم حالا خوبه من كنارت دراز كشيدم اگه كسي ديگه هم بود در عالم خواب بغلش مي كردي
واسه عيد سبزه عدس ريختم هنوز زياد رشد نكرده مي ترسم نرسه
هفت سين هم نخريدم هنوز
عيدي هم مي خوام وجه نقد بدم به اطرافيان به مامان خودم وآقا و خواهر كوچيكه آقا و خودم و برادرزادگان بايد عيدي بدم
(به خود آقاي خونه هم بايد عيدي داد ديگه فراموش نشه)
عيد هم احتمالا جايي نريم ماشينمون زياد رو به راه نيست
پ.ن1: با توجه به نظرات ارائه شده در سطل كامنت نتيجه مي گيريم كه بجز گلي جان و خانم ستاره دوست جديدمون كسي با عسل مشكل نداره پس همون عسل رو ميذاريم شما هم بايد كنار بياين ولي خوب در پاره اي موارد از واژه " آقاي خونه" بنا به پيشنهاد خانم مستانه جان استفاده خواهيم كرد
پ.ن2: عنوان رو هنوز به نتيجه نرسيدم همين رو بذارم؟ چند تا كانديدا داريم:
من وعسلم
ترش و شيرين(چون گلي ميگه تلخش بده)
خاطرات من
دفترچه خاطرات
زندگي دو نفره
حالا يا از اينا انتخاب كنين يا پيشنهاد جديد بدين پليييييييييييييييييييييييز
اوووووووه انگار يه هفتهست حرف نزدم پنجشنبه كه زود رفتم سر يه كلاس بعدشم كه با انجمن همكاران همراه جيم شديم و رفتيم خونه دو روز هم كه تعطيل بوده
راستش پنجشنبه يادم نمونده كه چي شده .
آهان عسل چند تا از دوستاش هنوز مجردن و تهنا
پنجشنبه شب من دنبال يه بهونه مي گشتم كه برم خونه بابام بخوابم وچون مي دونم آقامون اونجا راحت نيست (از بابام خجالت مي كشه) اصرار هم نمي كنم بياد . دلم مي خواست برم ولي هنوز چيزي به عسل نگفته بودم
عصر اومد خونه و گفت مليكا سعيد(يكي از دوستاي مجردش) گفته فلاني تو از وقتي زن گرفتي كم پيدا شدي تحويل نمي گيري گفته امشب بيايم خونهتون با هم باشيم( حالا مي دونم خودش فردين شده و گفته امشب بياين خونه ما) خوشحال شدم كه مث اون يكي دوستش كه به زنش نگفته بود مهمون مياره خونه و زنش مچش رو گرفته بود عسل هم به من نارو نزد و راستش رو بهم گفت منم گفتم چه ايرادي داره من امشب ميرم خونه بابام(بهش نگفتم از خدام بود) فردا صبح هم موكتهاي خودمون رو مي شوريم و براي اونا هم خونه تكوني مي كنيم
رفتم اونجا .اما صبح جمعه تا ساعت 10 خواب بودم وقتيكه بيدار شدم بيچاره مامانم ،اون موكت هاي منو شسته بود كلي خجالت كشيدم بعدشم كه ديگه ظهر شد داداش چهارمي اومد گفت امروز هوا خوبه بريم بيرون؟
منم به عسل زنگ زدم اونم اومد ناهار اونجا بوديم بعد رفتيم بيرون تا نزديكاي غروب مونديم بعدشم برگشتيم خونه تكوني مامان هم بي خونه تكوني
رفتيم خونه داداش سوم كه پسرش مريض بود به اون هم يه سر زديم و بعد رفتيم خونه باباي عسل ساعت 10 و نيم بود خوابيده بودن اما ما رفتيم بيدارشون كرديم تا 11 و نيم اونجا نشستيم و بعد رفتيم خونهمون
نمي دونم چه حكمتيه كه آدم تا ازدواج نكرده آرام ترين خونه براش خونه باباشه اما همين كه پرواز كرد (به امر ازدواج زين پس مي گوييم : پرواز كردن) ديگه بهترين مكان براش خونه كوچولوي خودش و همسرشه
شب عسل افتاده بود رو دنده مهربوني و ازم تعريف ميكرد
مي گفت خدايي تكي !!!! با دنيا عوضت نمي كنم!!!! آخه كدوم زنه كه وقتي شوهرش بهش بگه دوستام مي خوان بيان خونهمون راحت قبول كنه؟!!!! گفتم عسل خوبم چون بهت اطمينان دارم راحت قبول مي كنم وگرنه يه لحظه هم تنهات نميذارم
خلاصه كلي قربون صدقه هم رفتيم و دل و قلوه رد و بدل كرديم و ايناااا....
صبح قرار بود زود بيدار شيم بريم كمك مامان عسل مي خواست سمنو درست كنه 8 بيدار شديم ديگه نشد مث هفته هاي ديگه يه ساعت وقت تلف كنيم و وول بخوريم تا عسل داشت تهنايي وول ميخورد من رفتم دوش گرفتم بعد هم عسل رفت صبحانه خورديم و رفتيم
خاله ها و زن دايي هم بودن من وخواهر عسل و مامانش هم بوديم من چند بار همش زدم وااااااي چقد سخته الان كه در خدمتتون هستم پهلو و كتفم درد مي كنه بس كه ديروز پهلوون بازي درآوردم و محكم هم زدم
خواهر عسل الان 31 سالشه و مجرده خواهر كوچيكتره كه همسن منه ازدواج كرده ولي اين مونده قيافهش خوبه خيلي هم دختر خوب و خوش اخلاقيه روابط عموميشم خيلييييييي بالاست اما نميدونم چرا تاالان ازدوج نكرده شايد هم دليلش توقع بالاي خودش بوده
ديروز گفت يه خواستگار داره 2 سال از خودش بزرگتره كارمند بانكه خيلي هم پسر خوبيه اما.... يه مشكل داره ... قبلا ازدواج كرده و يه بچه داره و از زنش جدا شده الان هم زن اولش مجدد ازدواج كرده مي گفت حالا موندم چيكار كنم اولش من گفتم به نظر من مشكلي نيست اگه پسره سالم باشه داشتن يه زن و ازدواج ناموفق دليل بر بد بودنش نميشه فقط بايد دليل طلاقش رو بدوني شايد مرده مشكل جديي داشته. اما بعدش كه فكر كرديم و صحبتيديم ديدم نه داشتن بچه خيلي مشكل زاست ممكنه بزرگ بشه تو روش وايسه و هزارتا مشكل ديگه... نمي دونم از خدا مي خوام هر چه زودتر يه شوهر خوب واسه اين خواهر شوهر ما پيدابشه حيفه...
و اما بازي گلي خانوم " از چي مي ترسي"
من از حيوانات اعم از خزنده جهنده رونده گزنده و بقيه از همه بيشتر از ملخ مي ترسم همونا كه پاهاي درازي دارن و مي پرن وووووووووووي همهش مي ترسم يكيشون رو سرم سوار بشه اونوقت چيكار كنم
از مارمولك هم كمي تا قسمتي ابري مي ترسم
از موش نمي ترسم از گربه و ساير حيوانات كه بزرگتر از موش هستن هم نمي ترسم يعني بيشتر از حيوانات كوچكتر از موش مي ترسم مثل سوسكجات و حشره جات
اه اه الان كه يادشون مي افتم چندشم ميشه از تابستونا هم به خاطر اين حيوانات بدم مياد البته تو خونه الانمون كه زمستون تابستون نداره ولي خونه بابام چونكه شباي تابستون بيرون تو حياط مي خوابن و تا صبح هزارتا جك و جونور از رو آدم رد ميشن بدم مياد
از مرگ نزديكانم مي ترسم از ديدن صحنه هاي اعدام و آدم كشي واقعي(نه تو فيلما) مي ترسم وگريه مي كنم يادمه بچه تر كه بودم بعضي وقتا به بابام خيره مي شدم وقتيكه خواب بود ببينم شكمش تكون مي خوره كه مطمئن شم نفس مي كشه
ديگه ... قبلا از اينكه شوهر آيندهم اهل مواد مخدر باشه مي ترسيدم كه خدا رو شكر به خير گذشته از بابام وقتيكه عصباني بشه مي ترسم
ديگه الان چيزي يادم نمياد اگه بازم موردي به ذهنم شرفياب شد اضافه مي كنم
ديروز تو اداره خيلي حالم بد بود اعصاب مصاب نداشتم
نزديكاي ظهر هم يكي از همكاراي عسل زنگيد گفت همسرتو پيدا نمي كنم بهش بگو بايد عصري بريم كرمانشاه حتما يه خبري بهم بده .منم هر جايي زنگ زدم پيداش نكردم راستي فهميدم دليل عدم علاقه عسل به موبايل چيه نمي خواد وقتي سر كار نيست رديابي بشه.
آره منم خونه خودمون وخونه باباش زنگ زدم اما پيداش نكردم نمي دونم كجا رفته بود كه هر كاري كردم پيداش نكردم
وقتيكه رفتم اداره ماشينش تو پاركينگ بود گفتم حتما الان بازم كنار شوفاژ گرفته خوابيده مونده بودم رفتم تو خونه چطوري باهاش برخورد كنم
باور كنين اصلا چيز مهمي هم نبودااااااا آقا بذار براتون تعريف كنم قضيه چي بود
پريروز كه عسل شبش اومد خونه حال نداشتم بشينم يه غذاي سنگين درست كنم پوره سيب زميني درست كردم
عسل هم گفت ببين مليكا جون مي دونم اعتقاد داري هر شوخيي 50 درصدش جديه اما الان جدي دارم ميگم( جدي اميخته به شوخي ، اين جور چيزي بود) تو چند وقته يه غذاي درست حسابي به ما ندادي ؟ گفتم عسل جون خوب همين چند وقت مال اينه كه شبا ميريم خونه دوستاي سركار عالي و دير ميايم خونه نه شب ميشه چيزي درست كرد نه صبح روز بعدش چون نمي تونم زود بيدار شم خوابم مياد .
حالا بدبختي اينجاست كه عسل چون مي دونه من بسيار بسيار حساس هستم بعضي وقتا ميفته رو دنده حال گيري و برام فيلم بازي مي كنه اون روز هم همين طوري بود مي گفت ببين من اين معده درد رو به خاطر غذاهاي تو گرفتم(در حاليكه همه خونوادهش معدهشون حساسه!!!!!!) وقتي پيش مامانم بودم معده م هيچ مشكلي نداشت(در حاليكه اين طور نبوده!!!!) منم كم نياوردم گفتم خوب از اين به بعد هم برو پيش مامانت غذا بخور اصلامن چه گناهي كردم كه زن شدم خوب يه بار هم تو آشپزي كن گفت عجب ها من آشپزي كنم؟
گفتم مگه چيه؟
گفت بيخود نيستا ميگن زن كارمند گرفتن مساويه با غذاي بيرون
گفتم پس چييييييييي اين همه خوبي داره زن كارمند اين يه كمبود اصلا به چشم نمياد
خلاصه جونم براتون بگه كه همين طور الكي الكي داشتيم حرف بار همديگه مي كرديم
بعدش من يه كم خودمو لوس كردم و گفتم شام نمي خورم ( بازم الكي ها من به هيچ عنوان از غذا خوردن قهر نمي كنم) عسلم گفت نخور مگه چي ميشه فك كردي ميگم نه تو رو خدا بيا بخور؟
گفتم نياز به تعارف تو نيست خودم مي خورم از هر چي قهركنم از معده خودم كه قهر نمي كنم!!!!
بعدش هم كه رفتيم ديدن همون بچه هه كه گفتم تازه بدنيا اومده بود
بعد كه برگشتيم داشتم براي عسل از حرفاي يكي ازخانوما حرف مي زدم كه يهو عسل غيب شد بنده خدا خيلي دستشويي داشته بود رفته بود دبليو سي و بدين ترتيب من قهر كردم چونكه عسل وسط حرفام رفته بود دبليو سي
بعد كه خيلي اصرار كرد كه مليكا چت شده باز ؟تو كه تا يه دقيقه پيش مي خنديدي هر چي خواستم نگم نذاشت .آخرش مجبورشدم بگم البته مي دونم خيلي بيخود ناراحت شده بودم ولي خوب چيكاركنم دست خودم نيست كه...
اونم قهر كردو گرفت خوابيد مي گفت آخه اينم چيزيه كه توازش ناراحت بشي تو هنوز خيلي بچه اي
خلاصه ديروز كه از اداره رفتم درو كه باز كردم ديدم عسل تو خونه نيست گفتم حتما بي خبر گذاشته رفته كرمانشاه حتي يه زنگ هم به من نزده خبربده داشتم باز هم قاطي مي كردم كه ديدم يه گل رز خوشششششششكل رو اپن آشپزخونهست گذاشته بود رو همون برگه اي كه خودم صبح براش كامنت(!!!!!!) گذاشته بودم
من رو برگه نوشته بودم كه مي دونم از مسخره بازيهاي من خسته شدي معذرت مي خوام التبه من كه نمي خواستم تو بدوني چمه خودت اصرار كردي و ...
اونم پايينش برام كامنت داده بود كه چرا ناراحت شدي من كه كاري نكرده بودم ناراحتت كنم اگرم وقتيكه ناراحتي ازت مي پرسم براي اينكه ميخوام بدونم مشكلت چيه شايد بتونم حلش كنم وقتي تو ناراحتي منم بيشتر از تو ناراحت مي شم و آخرش هم نوشته بود كه منم ازت معذرت مي خوام و اين گل رز رو با تمام احساس به تو كه خيلي دوست دارم تقديم مي كنم
خوندمش گريهم گرفت كلي در تهنايي الكي گريسته كردم
پستم خيلي طولاني شد بازم بنويسم؟ عه؟ عيب نداره؟
واسه شام هم سوپ جو درست كردم و نخوابيدم خيلي كمبود خواب داشتم شب پيشش 4 ساعت ونيم خوابيده بودم آخرش تسليم شدم و ساعت 6 ونيم خوابيدم تا سوپ هم جا بيفته كه بعد نيم ساعت خواهر جان عزيز زنگ زد و ازخواب پريدينگگگگگ
بعدشم عسل اومد و يه پوزخندي بهم زد .ديشب عسل هر كاري ميكرد مي گفت آه ناراحت نشدي ؟عه قهر نكردي؟ خلاصه كلي اذيتمون كرد
شب هم يكي از كاند يد اهاي مج ل س به بابام زنگيده بود كه بيان خونهمون واسه راي جمع كردن به ما هم زنگ زدن گفتن بياين . ما هم بعد شام رفتيم خونه ددي
صبح هم مث يك عدد كدبانو زود بيدار شدم و واسه عسل جون جون ناهار درست كردم
بايد برم يه كلاس چرت و پرت اه اه
كم كم داريم به عيد نزديك مي شيم مي خوام سفره هفت سين داشته باشيم قبلا نمي خواستم چون فكر مي كردم سال تحويل ساعت 6 صبحه و سخته بيدار بشيم اما انگار ساعت 9 صبحه و وقت براي سفره انداختن هست
مي گن سبزه عدس قشنگ تر ميشه مي خوام عدس بذارم
ديشب هم رفتيم خونه اون يكي دوست عسل كه فقط با فاصله يك شبانه روز از اون يكي دوستش ،بچهش بدنيا اومد
بازم تا ديروقت نشستن ...
ساعت 1 اومديم خونه به عسل گفتم واقعا دوستات شعور ندارن .نميتونن درك كنن اين زن 10 روزه بچه دار شده بايد زود بخوابه بايد استراحت كنه؟
ساعت 1 اومديم اما من تا 2 خوابم نبرد
صبح هم به سختي تونستم بيدار شم
امروز هم اصلا حالم خوب نيست باز از اون موجهاي بد اومده سراغم
جمعه شنبه مي خوام يه كم خونه تكوني بكنم خدا كنه بارون نياد اون دو روز
ديروز از اين همكارم آقاي الف خيلي ناراحت شدم يه دقيقه كه از اتاق ميرم بيرون اگه تلفن داشته باشم مياد هر جا باشم پيدام مي كنه بيام جواب بدم بعدشم غر مي زنه كه چرا اتاق نمي موني بگو خوب بابا اگه كسي زنگ زد با من كار داشت بگو نيست تو اتاق بگو رفته بيرون 10 دقيقه ديگه تماس بگيرين اين كه ديگه دعوا و غر زدن نداره كه...
من كه در روز 100 تا تلفن دارم نمي تونم كه 7 ساعت كامل بشينم تو اتاق آقا شايد دبليو سي داشتم عجب گيري كرديما!!!!
ديروز ناهار نداشتيم چونكه شب قبلش رفته بوديم ديدن اون يكي بچه و دير برگشتيم
عسل اومد دم اداره دنبالم و رفتيم خونه تو راه گفتم عسل برو از اون طرف دو تا ساندويچ بگيريم گفت نه ميريم خونه يه چيزي درست مي كنيم
اومديم خونه گفت من خونه بابام ناهار خوردم برم برات تخم مرغ بگيرم؟
داشت اخمام مي رفت تو هم .با خودم فك كردم چه آدم خودخواهي نمي گه ديشب دير اومديم خونه هيچي هم نداريم بخوريم واسه خودش رفته پيش مامانش ناهار خورده و اومده به فكر منم نبوده حالا خوبه چيزي به زبون نياوردم
داشتم غذاي ديشبو كه يه كم ازش مونده بود گرم مي كردم كه ديدم يه ساندويچ گنده مخصوص گرفت جلو صورتم...
گفتم اينو از كجا آورده بودي؟
مي دونسته دارم كم كم ناراحت ميشم هاااا بدجنس!!!! تازه مي گفت مي خواستم بذارم سفره رو بندازي و غذا رو گرم كني يه كم هم غر بزني بعد برات بيارمش. خدا رو شكر چيزي نگفته بودم
اما...
ديشب با هم قهر كرديم صبح هم عسل خداحافظي نكرد و رفت سر كارش...
براش يادداشت گذاشتم...
امروز مي خواستم يه شعر ديگه بذارم اون يكي كه بجز ساقي هيچكي نگفت چه شعريه حداقل اين يكيو بگين ديگه:
How's Hassan's Cow?
She doesn't have
neither milk nor tits.
They took her milk to India .
Marry a Kurdish
Woman.
Name her Amghezy...
Around her hat
reddish.
Aachin and Vaachin
!
اينا رو براي اين نوشتم كه امروز يه نامه دادن دستم كه ساعت 10 بريم جلسه براي انتخابات چون من واسه پاي صندوق بودن اسم نوشتم خوبه يه جاي نزديك افتادم تو يه مسجد حالا خوبه اون روز چيز باشم نتونم برم تو مسجد ...
خوب حالتون چطوره ؟ خوب وخوشين؟
ديروز خيلليييي خوابم ميومد با عسل رفيتم خونه و ناهار خورديم يعني عسل خونه باباش ناهار خورده بود براي منم آورده بود منم خوردم عسل رفت و من به سختي نماز خوندم و خوابيدم قرار بود ساعت 5 بيدار شم كه نشدم 5و نيم كه بيدار شدم به ساعت خيره شدم فك كردم هنوز 4 ونيمه گفتم نه هنوز زوده نيم ساعته كه خوابم برده دوباره گرفتم خوابيدم تا مثلا 5 كه در واقع 6 بود بيداريديم و كمي تميزي و نظافت من الايمان انجام داديم و عسل نيز از استخر برگشت شامي هم خورديم و رفتيم ملاقات اميررضا برادرزادهم ناززييييييييي سرماي شديد خورده بود تو بيمارستان بستريش كردن بمييييييييييرم
بعد هم رفتيم خونه يكي از دوستاي عسل كه تازه بچه دار شده ميزبان كه تازه بچه دار شده، ما بوديمو سه زوج ديگه كه اونا هم يكيشون دخترش يكساله است يكيشون دخترش 5 ماههست و يكيشون هم يه ماه ديگه دخترش مياد . خود ميزبان هم ناگفته نماند دختردار شده بود
واااااااااااااااي از لحظه رفتن همهش بحث بچه بود و ز ا ي م ا ن و از اين حرفا تاااااااااا ساعت 1 كلافه شدم ديگه
نه كه همه در حال بچه دار شدن هستن و يا اينكه دارن فقط اين وسط من حرفي براي گفتن نداشتم
ديگه ميخوام كمتر حرف بزنم بهتره نه؟
اگه گفتين ايني كه اين پايين گذاشتم چيه؟
It's red, white, blue.
When I hit it
against the ground, goes to sky!
You have no idea how far it goes.
I didn't have this
ball.
I did my homeworks well.
My dad gave me a Eid
gift.
چرا يه نمه مي تونم بحرفم
ديروز رفتم خونه عسل جون هم زود برگشت و نذاشت من نگران بشم فقط يه سوتي دادم ديروز .زنگ زدم به يكي از همكاراش ببينم رسيدن يا نه كه گفت آره همين الان از هم جدا شديم وآقاتون داره مياد خونه .بعد واسه نيومدنش تو مراسم فاتحه مادربزرگم هم معذرت خواهي كرد و تسليت گفت منم گفتم ممنونم رفتگان شما !!!! اونكه نگفته بود خدا بيامرزه ، تسليت گفت ...
عسل اومد ناهار با هم خورديم خيلي كم پيش مياد ناهار با هم باشيم
خواهر جانمان سرما خورده بود با ايشون هم ديروز از طريق مسنجر قرار گذاشتيم كه عصر بريم دكتر . رفتيم و در برگشتن من به اون مي گفتم تو بيا خونه ما . اون مي گفت تو بيا خونه ما .مي دونين كه من قرار بود كمتر برم خونه بابام و باباي عسل اما اين خواهر ما نذاشت و منو مجبور كرد باز هم برم خونه بابام و شام اونجا باشم . زنگيدم به عسل ديدم اي بابا از وقتيكه من از خونه اومدم واونو در خواب جا گذاشتم تاااااااااااا الان خواب بوده . خوش به حالش چقد خوابيد ديروز .
بعد شام عسل هم اومد و با هم رفتيم خونه داداش بزرگم البته داداش دوممه ولي چون داداش كبير الان اينجا زندگي نمي كنه و كرج هستن اين داداش در حال داداش بزرگ بودنه (دور از جون داداش بزرگم خدا حفظش كنه)
اونجا هم كلي با عسل بحث خونه سازي داشتن . داداش بزرگه عسل همون كه ذكر خيرش رو قبلا گفته بودم برامون نقشه خونه رو كشيده بود زنگيد گفت بيا ببرش عسل هم رفت نقشه رو آورد و باز هم نشستن به تجزيه تحليل
داداشش گفته بود كه من برم بهش ياد بدم چطور عكس از طريق ايميل بفرسته براي يكي از همكاراش . مجبور شديم آخر شب بريم اونجا در حاليكه خيلي خوابم ميومد اما خوب نميشد نريم. آقا رفتيم ...
هر كاري كردم مگه اين اينترنت بي معرفت آبروداري كرد؟ نفرستاد كه نفرستاد تا ساعت 11 و نيم گفتم فردا مي برم اداره برات سندش مي كنم و پا شديم اومديم خونه هامون . آخ كه چقد خوابم ميومد
با بدبختي مسواك زدم و رفتيم كه لالا كنيم . پشت به عسل دراز كشيدم و چشمامو بستم اما خوابم نمي برد برگشتم آروم گفتم عسسسسل گفت بله گفتم به نظرت قبل از عيد مصالح بخريم يا بعد عيد؟ خندهش گرفت گفت تو مگه خوابت نميومد؟
ولي فكرم مشغول بود خوابم نمي برد باز شروع كرديم به حرف زدن و اذيت كردن همديگه گفت فردا عكسارو مي فرستي؟ گفتم چششششم حتما اول صبح. گفت مليكا من به توافتخار مي كنم گفتم چرا؟ چونكه اينترنت بلدم؟ گفت نه چون خيلي خوبي من هميشه خدا رو واسه داشتن تو شكر مي كنم بسي مشعوف شديم و از خودمان شادي متصاعد كرديم (متصاعد املاش درسته؟)
امروز حس شكلك گذاشتن نداشتم وگرنه خيلي لازم بود
خلاصه با لب خندون خوابمون برد
امروز هم اولين كاري كه كردم عكسارو كه 30 تا مي شد فرستادم
توجه داشته باشيد امروز حرف زدنم نميومد . فك كنم اين سيستم هم خواهر دوم من باشه چون با اين هم خيلي حرف مي زنم البته نه ، مي نويسم...
ادامه مطلب ، در ساعت 11 و 40 دقيقه اضافه شده است:
ديروز ساقي خواسته بود كه همه لينكيهاش ازآهنگ مورد علاقهشون بگن منم قرار بود امروز بگما اما صبح از اونجاييكه حرف زدنم نميومد يادم نبود
من آهنگاي هايده رو به شدت دوست دارم مخصوصا آهنگ شانه هايت را.... وقتي مياي صداي پات از همه جاده ها مياد كه ديوونهم ميكنه اينو اولين بار تو دانشگاه گوش دادم و يادمه خيلي سعي كردم آهنگشو دقيقا ياد بگيرم و تو راهروهاي خوابگاه بخونم
يادتون كه نرفته گفتم من تو دانشگاه گروه كر بودم يه بار، بچه ها مي گفتن از صداي خوبي برخوردارم واسه همين هر وقت تو خوابگاه جمع مي شديم مي گفتن براشون بخونم حتي زمان فارغ التحصيلي تو اون شباي آخر كه داشتيم ميومديم خونههامون آهنگ تومكه عشقي و من عاشق رو قبلهتم (معين ) رو خوندم و صدامو ضبط كردن( خدا ما رو ببخشه انشالله)
ديگه از هايده آهنگ بزن تار، عسل چشم ،وقتي تو نيستي قلبمو واسه كي تكرار بكنم و خلاصه اكثر آهنگهاشو عاشقانه دوست دارم نه اينكه اون وقتا عاشق بوده باشماااا نه به جان خودم اما صداش يه حالي بهم ميده كه دوست دارم گريه كنم حتي الان هم كه پيش عسلم هستم باز با صداش بغض مي كنم
از آهنگاي معين هم بعضياشونو دوست دارم
از اين خواننده هاي جديد و قرطي از صداي بلك كتس خوشم مياد چون متن شعراشون از مريم حيدرزاده و قشنگن
از اندي و كامبيز و شراره و .... خيلياي ديگه بدم مياد
از صداي سپيده هم خوشم مياد
از آهنگاي جديد آهاي خوشكل عاشق، مريم پاييزي من (چون پارسال تو پاييز كه عقد كرديم عسل قبل از دوران عقدمون اين آهنگ رو تو ماشينش هميشه ميذاشت) ، دلم مي خواد تا دووم بيارم رو درد دوريش مرهم بذارم، و خيلي هاي ديگه رو دوست دارم البته هر كدوم رو بصورت مقطعي و براي يه مدت خوشم مياد گوش بدم ولي سلطان آهنگاي مورد علاقهم فقط هايدهست
ديگه الان چيزي به ذهنم نميرسه اگه باز يادم اومد مي نويسم
خرافس
فهميدين ديروز زودتر رفتم؟ متوجه نشدين؟
ديروز آخر وقت عسل جون زنگ زد رفته بود دنبال سيمان يافتن جهت خونه ساختن .چونكه اينجا قحطي سيمانه و خيلي سخت گير مياد منم به يكي معرفيش كردم بره بگيره . ديروز زنگ زد گفت با هم بريم بهتره منم شال و كلاه كردم و رفتيم دنبال سيمان گرفتن .موفق هم شديم و يه سهميه بهمون دادن
بعدش عسل مهربون گفت دوسه روزه نرفتيم خونه بابات بريم. منم از خدا خواسته رفتيم اونجا ناهاري و چرتي و عسل رفت دنبال كاراش من موندم تا خواهر جان از خونه داداش جان برگرده و صحبتاتي با هم بكنيم . فكر كنم بيشترين آمار حرف زدن بين خواهرا رخ ميده .ما كه اين طوري هستيم من با هيچكس اينقدر حرف نمي زنم كه با خواهرم حتي با عسل.آخه مردا يه سري از حرفايي كه براي زنها اهميت داره رو بدون اهميت به حساب ميارن.
في الجمله مونديم تاااااااااااا شب و عسل و داداشامون هم اومدن و شام هم مامان آبگوشت درست كرده بود جاي همه خالي اونهم زديم تو معده . ساعت 9ونيم بود هوس تجديد شب نشيني به سرمون زد با عسل رفتيم خونه يكي از همكاراش تا ساعت 11 و نيم اونجا بوديم و برگشتيم آقامون هم كه قرار بود با همون همكارش امروز صبح برن ماموريت و بايد زودتر ازمن بيدار مي شد
اما ديشب من بازم شيطونيم گرفته بود و نمي ذاشتم بخوابه يه كم كه اذيتش كردم دلم براش سوخت و گذاشتم بخوابه
از بس خوابم سنگين و شيرين بود صبح صداي زنگ رو نشنيده بودم عسل بيدار شده بود صبحانه هم خورده بود چاي هم روش و من هنوز خواب بودم و بالاخره با گرماي لبهاش روي لپم بيدار شدم .
عسل جون رفت ماموريت و موبايل هم طبق معمول همراش نيست ومن موندم اگه دير برسه چيكار كنم و به كجا زنگ بزنم ديشب بهش گفتم گوشي منو بردار ها اما صبح يادش رفته بود خدايا خودت مواظب اين يه دونه شوهر عزيز و دوست داشتني ما باش
خدايا خودت ميدوني ازت چي مي خوام آرزومو برآورده كن .مربوط به خودم كه نيست پس مي توني كمكم كني.مرسي خدا جون بوس بوس
خونه بابا كه بوديم عصر دو تا زن داداشهام اومدن اونجا اميررضا نزديك يك سالشه و عليرضا بچه اون يكي داداشم 5 ماه داره ديروز هر دو سرما خورده بودن . يه بار اين يكي گريه ميكرد يه بار اون يكي . واااااااااي عليرضا كه ديگه لج كرده بود هر كاري مي كرديم من و بابا و مامان من ومامان خودشو خواهرم نتونستيم آرومش كنيم اينقدر گريه كرد كه گلوش گرفت . بيچاره مامانش اونهم آخرش گريه ش گرفت .نميدونم چطوري ساكتش كرد بالاخره. نه شير مي خورد نه با چيزي مشغول ميشد نه تو بغل كسي مي موند . گفتم خدايا آدم اين جور بچه اي رو بايد چيكار كنه واااي ...
ديشب خونه همكار آقا كه بوديم با عسل رفتن شركتشون كارداشتن منو خانومش مونديم تو خونه يه دختر 8 ساله داره در حاليكه خانومه دو سال از من بزرگتره .زياد باهم رفت و آمد نداريم ها اما شروع كرد به درددل كردن و از مادر شوهرش گفتن. تازه خاله خودشم هست ولي خيلي از دستش مي ناليد الله اعلم . اما يه چيزايي مي گفت شاخ رو سر آدم سبز مي شد من تودلم همهش خدا رو شكر مي كردم كه مادر شوهر من اين جور زني نيست بنده خدا هيچ كاري به من نداره نه خودش نه دختراش.
البته رابطه من با زن داداشهاي خودم از قبل خوب بوده يعني هيچ وقت خواهر شوهر بازي در نياوردم يادمه هميشه بهم مي گفتن تو آخرش ميري تو يه خونواده خوب كه كاري بهت ندارن چون تو خودت كاري به كسي نداري و تو زندگي كسي دخالت نمي كني. وااااااااي خدا دچار خودشيفتگي شدم يه لحظه!!!
پ.ن: ديروز اصلا نماز نخوندم خدا منو ببخشه ...

بعد از دو روز تعطيلي سخته سر كار اومدن اما از اونجايي كه دلم براي وبلاگم و دوستاي توش تنگ شده بود ديگه سخت نيست تازه خيلي هم خوبه.
عجب چرا حس و حال سال نو به من دست نميده؟

مي خوام پرده ها ، موكتها و پادري ها رو بشورم پتومون رو هم مي خوام بشورم اما يه جوري كه پرزهاش خراب نشه كسي مي دونه چطور بايد شسته بشه؟ گلبافت سفيد و مشكيه .تازه يه لكه رژ هم روشه اون هم نميدونم چطور پاك كنم
راستي اينجا پودر لباسشويي خيلي كميابه .نميدونم همه جاي ايرانه يا فقط شهر كوچيك ما اينجوريه
نمي دونم تا نزديكاي عيد نرم آرايشگاه يا يه بار برم نمي دونم
خونه ساختنمون شد يه تصميم جدي انشاا... از ارديبهشت يا خرداد شروع ميكنيم هر روز من و عسل حساب كتاب مي كنيم كه چقدر هزينه داره چقدر پول مي خوايم وام بگيريم يا نگيريم تا اون موقع حدود 13 يا 14 تومن داريم من ميگم يه 4 تومن هم وام بگيريم يا خرج خونه مي كنيم يا اگه لازم نبود يه ماشين باهاش مي خريم اما عسل مي ترسه از قسط زياد .ميگه نمي خوايم لازم نداريم درش رو هم جداگانه مي كشيم تو كوچه يعني ميشه يه خونه مستقل
اين چيزايي كه نوشتم مشغوليات ذهني منه با چند تا چيزديگه حالا كه نوشتم و بهشون نگاه مي كنم مي بينم عجب چيزاي بي ارزشي ذهن منو مشغول كرده واه واه اه اه


پنجشنبه ظهر براي اولين بار لازانيا درست كردم خودم زياد از مزهاش خوشم نيومد اما عسل خوشش اومد .
بعدش با خونواده عسل رفتيم سر مزار داداشش و فاتحه خونديم
اونجا داداش بزرگه عسل يه حرفي زد كه بهم خيلي برخورد به خودم نه ها به داداشم .خيلي ناراحت شدم همونجا هم يه چيزي جوابشو دادم كه بفهمه بهم برخورده . دلم خنك شد .تموم خونواده عسل ماهن همهشون خوبن الا اين داداش بزرگه كه انگار آسمون سوراخ شده ازش افتاده پايين هيچكس رو آدم حساب نمي كنه. اينا رو به خود عسل هم گفتم . بعد از اونجا رفتيم خونه باباش و شام هم اونجا بوديم عسل كه فداش بشم تا يه كم ناراحتي داشته باشم يا دلخور باشم زود مي فهمه . از همون اول فهميده بود بهم برخورده اما نمي شد چيزي بگه نمي تونست باهام حرف بزنه چون دور و برمون شلوغ بود . تا اينكه شام خورديم و رفتيم خونه .
وقتيكه مي خواستيم بخوابيم ازم پرسيد مليكا چيه ازچي ناراحتي؟
اولش ناز كردم و گفتم هيچي اما عسل ول كن نبود اينقد گير داد تا مجبور شدم بگم در حاليكه مي دونستم عسل خودش از همون لحظه اول فهميده بود گفتم عسل!!!
داداشت حق نداره به داداش من توهين كنه چشماش گرد شد ...
گفت مگه توهين كرد؟ اون كه توهين نبود يه شوخي بود داداش من با خود داداشات هم قبلا كه همكلام شده رو در رو اين حرفا رو زده بوده .گفتم به من ربطي نداره اونا با هم چي ميگن ولي پيش من نبايد اين حرفا رو بزنه . خلاصه هر كاري مي كرد من قبول نكردم و سر حرفم بودم مي گفت پس چرا فلان روز فلان داداش تو پيش من گفته كه داداشت اين جوريه اما من اصلا ناراحت نشدم؟گفتم من كاري ندارم اون حق نداره به داداش من حرف بزنه خيلي بهم برخورده . خلاصه براتون بگم كه ناز كردن زيادي هم بده آخرش عسل ديگه روشو برگردوند اونطرف و گفت خوب چيكار كنم بهت برخورده كه خورده منم گفتم خوب از اول نپرس كه چته آخرشم اين جوري جوابمو نده و برگشتم اين طرف پسر بدددددددد

خوابمون برده بود ...
اما صبح...
چون روز تعطيل بود بازم دير بيدار شدن بود و وول وول خوردن و اينا.... البته مي خواستيم با خونوادهش بريم بيرون ساعت رو 9 گذاشته بوديم.مجبور شديم زودتر بيدار شيم ولي خوب يادمون رفته بود ديشب با هم قهر كرديم انگار نه انگار . اينقد خوب بوووووووووووود
رفتيم كوه و برگشتيم . ديشب هم مث يك عدد زوج مودب نشستيم خونهمون و جايي نرفتيم اما خيلي با همديگه خوش گذرونديم ...
پ.ن: يه سوال آشپزي دارم: ميشه تو آرام پز يا پلوپز كيك درست كرد؟ به جاي فر از اينا ميشه استفاده كرد؟
پ.ن: دلم مي خواست ميشد همه چيزو اينجا نوشت اما نميشه بي ادبي ميشه وبلاگم رو مي بندن

آهان يه چيزي بگم: بلاگفا با من لجه و منو آپ نشون نميده نمي دونم چه هيزم تري بهش فروختم كه اين جوري مي كنه اما به هر حال شما بدونيد و منتظر نباشين بلاگفا منو آپ نشون بده

ديروز رفتم خونه ديدم بوي اسفناج مياد و عسل هم تو آشپزخونه مشغوله رفتم گفتم عسسسسسسل تو داري آشپزي مي كني كي بهت ياد داد چطوري درستش كني؟ حتما از مامانت پرسيدي؟

اونم الكي توي قابلمه رو هم ميزد و مي گفت اين جوري مي كني اون جوري مي كني منم ساده و حساسسسس باورم شد .زد زير خنده گفت نه بابا مامانم درستش كرده من فقط الان گذاشتم گرم بشه

تا غذاي عسل آقا حاضر بشه يكي دو ساعت خواب ناز رو سپرونديم و بعدش ناهار خورديم . عسل رفت بيرون و برگشت .تصميم داشتيم يه شب هم كه شده خونه بمونيم ولي حوصلهمون سر رفت سريال امپراطور كه تموم شد يه نگاه من به عسل مي نداختم يه نگاه اون به من . نمي دونستيم چيكار كنيم
گفتم عسل جون حالا كه بيكاريم خوابمون هم كه نمياد جايي هم نمي خوايم بريم مهمون هم قرار نيست بياد .خوب بيا بريم بيرون پياده روي عشقولانه از خودمون ساطع كنيم ...
اونهم استقبال كرد.شال و كلاه كرديم و راه افتاديم هوا ابري بود .سرد هم نبود بهاري بود صد متر كه از خونه دور شديم شوهر زهره دخترعموم زنگ زد و گفت ما تنهايي حوصلهمون سر رفته يا بياين اينجا يا ما بيايم اونجا . ساعت 10 و نيم بود گفتيم ما ميايم
برگشتيم سوار ماشين شديم و رفتيم
ديشب زهره يه چيزايي گفت كه كلي حالم گرفته شد .
زهره الان تو يه شركتي كار مي كنه كه من خودم قبل از استخدام اونجا بودم به همين خاطر اغلب پرسنلش رو مي شناسم ديشب در مورد يكيشون كه يه آقاي مظلوم و بي سر زبونه حرف پيش اومد مي گفت يكي از خانوماي شركتشون با خانوم اين آقا دوست شده و با هم رفت و آمد دارن
مي گفت گفته زن فلاني خيلي مشكوكه وقتايي كه ميرم خونهشون با موبايلش خيلي مكالمه طولاني ومشكوك داره . مي گفت حتي چند بار ازم خواسته كه هر وقت شوهرش مرخصي گرفت يا به هر دليل از شركت رفت بيرون بهش خبر بدم و يه چزياي ديگه هم گفت كه نشون ميداد اين خانوم با چند نفر ارتباط داره نه يه نفر ها چند نفر....
دلم واقعا سوخت ... زهره مي گفت اصلا رابطهش با خانومش خوب نيست خيلي با هم بدن نه مرده زنش رو دوست داره نه زنه مردش رو. گفتم خوب اين چه زندگييه؟ ازهم جدا بشن . مي گفت اتفاقا منم به آقاهه گفتم از هم جدا بشين وقتيكه از همديگه خوشتون نمياد بچه دار هم كه نمي توني بشي(مشكل از مرده) پس چرا همديگه رو به زور تحمل مي كنين؟ مرده گفته كه زنم پدر مادر نداره گناه داره اگه طلاقش بدم جايي رو نداره بره ... اين در حاليه كه ميدونه زنش با مرد ديگه اي مراوده داره و يكي دو بار هم پيشش لو رفته
وقتي برگشتيم خونه واسه عسل تعريف كردم البته عسل هيچكدومشون رو نمي شناسه . عسل مي گفت اينا همهش از بي دينيه از بي اعتقاديه اگه آدم به روز آخرت و حساب پس دادن اعتقاد داشته باشه هيچوقت به شريك زندگيش خيانت نمي كنه .
با خودم فكركردم چقدر خوبه كه تو زندگي مشترك به همسرت شك نداشته باشي و خيالت راحت باشه ... و اينو يه عسل گفتم .
عسلم دوست دارم....

ديشب خونه بابام جا گذاشتم

يه پست نوشتم زدم رو ثبت مطلب ، پريد
گفتم كه :ديروز مي خواستم ساعت 1 مرخصي بگيرم برم خونه ددي واسه حليم پزون اما دريغ از يه قرون پول كه تو كيفم باشه مجبور شدم منتظر عسل جان بمونم اونم كه ماموريت بود و دير برگشت . منم رفتم خونه خودمون بعد عسل هم اومد ناهاريديمو رفتيم خونه بابام . آخراي پختن حليم بود كه رسيديم .مامانم بود و خواهرم و سه تا زن داداشام كه هر كدوم يه بچه شيش هفت ماهه دارن هر سه تاشونم پسرن خيلي خنده داره .
من يه عادت بدي دارم بچه اي كه دوستش نداشته باشم رو زياد بغل نمي گيرم حتي اگه برادرزادهم باشه اونا هم طبيعتا بهشون بر ميخوره كه مثلا من اميررضا تپلي رو بغل كنم و ببوسم اما ماهان رو كه ريزتره و سن و سالش هم كمتره بغل نگيرم خوب چيكار كنم دست خودم نيست . ناراحت هم بشن مهم نيست چون دست خودم نيست.
داداشام هيچ كدوم نبودن عسل هم روش نشد تهنا بمونه اونم پا شد رفت خونه باباش بعدشم رفت استخر . عشق استخره بچهم
ديروز كسل بودم بيحال بودم نمي دونم عوارض "پ"ست يا به خاطر مريضيمه به هر حال من دارم از دست ميرم دوستان .
تا شب اونجا بوديم و بعدش رفتيم خونه باباي عسل . به نظر شما ما زياد خونه باباهامون نميريم؟ اصلا خونه نمي مونيم
خونه باباش كه بوديم داشتم از خستگي و شدت خواب ولو مي شدم
عسل جان هم كه مشغول كامپيوتر بازي بود و اصلا حواسش نبود . آخرش كه چشماي منو ديد گفت پاشو بريم زنم از دست رفت .
ساعت 10 اومديم خونه اما طبق معمول تا 12 بيدار بوديم ....
ناهار هم واسه امروز درست نكردم . چيه خوب ؟ خسته بودم البته مي خواستم درست كنماااااااا اما عسل نذاشت گفتش كه از غذاهاي گوشتي خسته شده و دلش اسفناج مي خواد
منم گقتم الان نصفه شبه اسفناجمون كجا بود . گفت فردا مي خرم ميدم مامانم برامون درست كنه منم از خدا خواسته قبول كردم
دلم عيد مي خواد دلم تعطيلات مي خواد ...

الان نوشت: گروه امداد و نجات شامل خواهر و دختر عموم در يك حركت آكروباتيك عينكم رو آوردن و من الان شادينگا و خوشحالينگا
وبلاگ همه دوستا بوي عيد ميده و طراوت ازشون ميباره اما من هر كاري مي كنم حسش نمياد هنوز زمستونه واسه من
يكي از دلايلش نبودن حال و هواي عيد تو ادارهست. آخه هر سال اين وقتا ديگه كم كم ديون رو مي پرداختن و هر روز يه پول مولي بهمون مي دادن اما امسال به خاطر كسري بودجه فعلا هييييييييييييييچ خبري نيست حتي 7 ماه طلب اضافه كاريمون هم دود ميشه ميره هوا چون پول ندارن بدن و از بين ميره
اصلا نمي تونم به خونه دست بزنم ولي خوب مي خوام يه كم تميز كاري بكنم آشپزخونه و حمام و دستشويي رو بايد يه دستي بزنيم.
ديروز رفتم خونه يه كم سرم گيج ميرفت چند روزيه يه كم البته بصورت جزئي جلو چشام سياهي ميره فكركنم از عوارض همون اسهاله كه آب بدنم رو گرفته .ديروز عسل گفت فايده نداره بايد به زور ببرمت دكتر زنگ زد برام نوبت هم گرفت اما نرفتيم: عصر كه رفت بيرون من خوابيدم وااااااااي مگه اين زنگ تلفن ميذاره آدم بخوابه 5 دفه زنگ زد منم عمدا گوشي رو برنداشتم
بعد كه بيدار شدم ديدم عسل هنوز نيومده افتادم به جون آشپزخونه وسطاش بودم كه عسل اومد گفت شام بريم خونه بابام منم گفتم باشه داشتيم حاضر مي شديم كه داداشش زنگيد گفت جشنه واسه روز مهندس شما هم بياين . از طرف نظام مهندسي برگزار شده بود ... ما هم رفتيم خوش گذشت برنامه هاي خوبي داشتن .اين خواننده جوونه كه تو ميوه ممنوعه مي خوند احسان خواجه اميري ... اونم چند تا آهنگ اجرا كرد در مجموع برنامه هاشون خوب بود بعدشم كه شام دادن و رفتيم رستوران .
خلاصه كلي مشغول شديم و يادمون رفت يه نوبت دكتر داشتيم اما امروز ديگه حتما حتما ميرمممممممممممم
امروز مامانم حليم بار ميذاره بايد بعد از اداره برم اونجا
ديگه ديگه .... ديگه رو گازه
چند وقت پيشا گفتم خانوم دوستاي عسل اكثرا حامله هستن ، حالا تازگيها دو تاشون به دنيا اومدن هر دو دخترن . يكيشون هم بعد از عيد بدنيا مياد كه اونهم دختره . دو تاي ديگه هم كه قبلا بچه دار شدن يكيش دختره يكيش پسره خلاصه اينكه همهشون بچه دار شدن و تنها زوج بي بچه من و عسليم.آخ جون ديگه مهمونيهاشون يه مدت تعطيل ميشه . البته از اينا بعيد نيست با وجود اين همه وق وق و بچه باز هم جمع بشن
منم از بس اين چند روزه ترسيده بودم و اينا رو هم مي شنوم هر شب خواب مي بينم حامله هستم اه اه از دوران حاملگي بدم مياد
تو اداره ما هنوز هيچ كدوم از همكارا شيكمشون بالا نيومده واسه همينم من ازهمين حالا كه خبري نيست دارم خجالت مي كشم.
بعضي وقتا دلم مي خواد نازا باشم
ولي خوب اينم بده به درد نمي خوره .آخه چرا مردا بچه نميارن فقط ما زنان بخبختتتتتت بايد اين همه بدبختي بكشيم؟
مدتيه تو زندگيم هيچ برنامه خاصي ندارم واسه اوقات فراغتم راستش دوست دارم حداقل بعد از ظهرا خونه باشم و به كارام برسم اما نميشه بايد يه كلاسي ورزشي چيزي دست و پا كنم
خواهر كوچيكه عسل سال اول دانشگاهه .واسه حج عمره ثبت نام كرده انتخاب شده مي خواد بعد از عيد بره خوش به حالش . ولي من دوست ندارم تو اين سن برم يعني نه تو اين سن ، تو اين موقعيت اجتماعي .به قول همكارم آقاي الف تا وقتيكه تو اداره هستيم و خواسته و نخواسته حق مردم رو پايمال ميكنيم و پارتي بازي مي كنيم چطور حج رفتنمون قبول و منطقيه؟ راست ميگه
بايد به اطلاع عموم برسونم من ديروز بيخودي نگران بودم مشكلي نيست بحمدالله و ني ني در كار نيست.


ديروز عصر رفتيم خريد با عسل جون .من يه مشكلي دارم و اونم اينه كه بدم مياد پول زيادي بدم لباس و پارچه و پوشاك بخرم هميشه اينقدر مي چرخم كه يه جاي ارزون پيدا كنم

برعكس عسل اينطور نيست خيلي خوشش مياد لباس شيك و گرون بپوشه يه روز نشست اينقدر حرف بارم كرد كه منم تصميم گرفتم ولخرج بشم به همين خاطر ديروز كه رفتيم گفت بريم مغازه فلاني گفتم وااااااااااي اون خيلي گرون ميده گفت باشه خوب مگه چيه در عوض يه مانتوي خوشكل مي خري منم گفتم باشه چشششششم هر چي شما بگي.
رفتيم و يه مانتو 30 تومني زديم تو رگ سعي كردم بازم از ارزوناش بردارم.(دزدكي)رفتيم يه جفت كفش هم خردينگ كرديم .البته فكر نكنين من بچه شدم ودارم واسه عيدم خريد مي كنم اصلا اين طور نيست من بدم مياد آدم براي عيد مث كوچولوها بره خريد چند سال هم هست اين كارو نكردم حتي پارسال كه عقد بوديم هم خريد عيد نداشتيم اما الان به يه چيزايي نياز داشتم بايد مي خريدم
خلاصه اينقد بيرون بوديم تا شب شد و شام هم نداشتيم عسل زنگ زد خونه شون گفت ما شام ميايم اونجا هر چند من زياد از تلپ بودن خوشم نمياد ولي عسل ميگه خونه باباي من زشت نيست هر چقدر بريم خونه باباي تو زشته چون داداشهات رفت و آمد دارن خوب نيست ما زياد اونجا خراب شيم .
رفتيم اونجا شام هم خورديم و يه ساعتي نشستيم بعد هم رفتيم خونه باباي خودم ديدم تودلم يه خبراييه و قيلي ويلي ميره گفتم خود نامردشه .... اونجا جلو تي وي سريال پر عقاب خوابم برد عسل هم دلش برام سوخت و 10 ديقه مونده بود تموم بشه پا شديم رفتيم . خونه كه رسيدم دلم درديد .
خودمو چسبوندم به شوفاژ تا يه كم بهتر بشه . عسل اومد كنارم دراز كشيد و دلمو ماساژ داد اينقد خوووب بوووووووووووووووووود آرامش يافتم در جوار همسر .... همين طوري رفتم تو خلسه وخوابم برد تا صبح هم اصلا بيدار نشدم عسلي دستت درد نكنه خيلي خوب بود عاااالي بود حالمو خوب كردي .اي لاو يو وري وري ماچ. بعضي وقتا به عسل مي گم آي لاو يو ميگه منم آي لاو يو هرچي ميگم عسل جان تودر جواب بگو مي تو ميگه نه خوب
همون آي لاو يو بهترتره.

صبح هم كه خواب مونديم و 7و ربع بيدار شديم .موندم و ناهارو درون آرام پز ريختم و با يه ساعت تاخير اومدم ... الان هم در خدمت هستم
پ.ن: يه مشكل ديگه دارم مدتيه اسهال دارم . فكر كنم يه عفونت توپ داخلي دارم . عسل ميگه بريم يه متخصص داخلي ولي خوب بايد تا يه هفته صبر كنم تو اين شرايط دوست ندارم برم دكتر.
پ.ن2: ميگم اين جريان دانشگاه ساقي داره به جاهاي حساس ميرسه ها.....
پ.ن3: چرا امروز همهش يادم ميره روز مهندسه؟ دوستان روزتون مبارك روزمون مبارك


سلام
چند روزيه زياد حال و احوالم خوب نيست خيلي تو فكرم خيلي هم
پكرم. علتش رو
هم مي دونم اما كاري از دستم بر نمياد فقط منتظرم ببينم خدا
چيكار مي كنه
همه چيز رو سپردم دست خودش هر چي خدا بخواد
چون فاصله خطهام كم شده مجبورم
اول توي وورد بنويسم بعد كپيش كنم تو بلاگفا .
امروز همكارارمون از اردوي ورزشي
كه تو شمال برگزار شده بود بدون اينكه مقامي بيارن برگشتن اما ميگن خيلي بهشون خوش
گذشته هوا عالي بوده منم كمي تا قسمتي دلم شمال مي خواد ويلاهاي ادارهمون خيلي
خوبن قبلا يه بار با مامان و گل باخي وخونواده داداش بزرگم رفتيم اونجا .يادمه
داداش مي گفت سال ديگه با شوهر خودت مياي و ديگه به كسي هم پيشنهاد همسفري
نميدي.منم ميگفتم اوا؟ كي گفته من سال ديگه شوهر مي كنم من هيچوقت شوهر نمي
كنم.نمي دونستم سال بعدش دقيقا همون موقع من ازدواجيدهام و حدس اخوي درست ازآب
درمياد.
خونه تكوني هم به هيچ وجه نمي
تونم انجام بدم آخه آخر برج يك قراردادمون تموم ميشه و از اين خونه ميريم. ولي
خدايي خيلي خونهمون رو دوست دارم كوچولوئه اما خيلي دنج و گرم و نرمه .عسل زياد
ازش خوشش نمياد اما من شديد بهش عادت كردم و دوستش دارم.
نميدونين چه تقشه هايي واسه خونه
جديدمون دارم خوب خودمون مي سازيمش و هر نقش و نگاري كه دلمون خواست ميزنيم خيلي
باحاله يوهوووووووووووو
وورد اسمايلي نداره ديگه
پنجشنبه عصرر فتيم چهلم
مادربزرگم اينقد گريه كردم كه چشمام كاملا پف كرد البته راستش روبگم براي
مادربزرگم نبود مرگ اون برام عادي شده ديگه روزاي اول فقط و فقط براي خودش گريه
كردم ولي اين بار دل خودم پر بود ....
شبش خونه ددي بوديم واسه شام.
همونجا از عسل قول گرفتن فردا ظهرش هم بريم اونجا ناهار .آخه عسل دوست نداره زياد
بريم اونجا واسه ناهار يا شام .
جمعه ناهار اونجا بوديم . عصرش هم
رفتيم خونه باباي عسل كه ماشينمون رو بشوريم و تميز كنيم . بعد با اونا رفتيم خونه
داداش عسل اونا هم واسه شام اصرار كردن .شام رو هم اونجا بوديم .
خلاصه اينكه از پنجشنبه تا حالا
دست به آشپزي نزدم . ولي ديروز ناهار منو عسل داشتيم كباب درست ميكرديم عسل سيخها
رو بلند كرد به من گفت زغالها رو جابجا كن كه يدفه
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخخخخخخخخخخخخ يه قطره از چربي گوشتها ريخت رو دستم و سوخت
الانم يه خال هندوي زيبا رو به اندازه يه دايره با قطر يك سانتيمتر روي دستم دارم
.
مي خوام برم پشتيباني ببينيم
واسه شمال بهمون ويلا ميدن يا نه!!!!!
راستي شما كه شمالي هستين : اونجا عيد بارندگي زياد داره؟
پ.ن: چند روزه كه از.... شدنم ميگذره اما نشدم ... مي ترسم ناخواسته ني ني دار بشيم
پ.ن: از اونجاييكه قالبم يه مقداري مشكلات داشت و همچنين جهت عوض شدن روحيه، تغيير قالب داديم باشد كه مقبول افتد (چطوره؟)
سلام صبح بخير
دلم مي خواد هر روز صبح همه دوستام آپ كرده باشن چرا دير به دير
آپ مي كنين؟ تا الان كه ساعت 8 و نيمه هيچكس آپ نكرده
امروز چهلم مادربزرگمه مامان و گل باخي ديشب رفتن من و عسل هم
امروز عصر
ميريم ولايت.البته مادربزرگم هم ساكن همين جا بود ولي چون فاميلاش
اكثرا ولايت بودن و پدربزرگم هم اونجا دفن شده بردنش اونجا.
مجبورم بينشون همهش اينتر بزنم شايد يه كم بهتر بشه؟
چند وقت پيش كه گفتم رفته بوديم مسابقات ورزشي تهران يادتونه؟
فاكتور لباس
ورزشي گرفتيم به قيمت 25 هزار تومن البته لباسايي كه خريديم
قيمتش اينقد
نبود حالا امروز امور مالي زنگ زده ميگه مي خوام پول
لباسهارو در قالب ماموريت بهتون بدم . احساس مي كنم حلال نيست
نمي دونم چيكاركنم البته نميشه بگم نمي گيرم اون چند تا همكارم كه با
هم بوديم پوستمو مي كنن . مي خوام پولش رو بدم به خواهرم واسه عيدش خريد كنه
.به نظرتون حلاله ؟ از يه طرف البته امسال اداره خيلي بهمون حقوق كم داد
و خيلي از حق منم پيش اوناست.
ديروز
با عسل بالاخره رفتيم بن هامون رو نقد كرديم و كلي خريدينگ
كرديم.همونجا
يه بلوز مرتب و محجب هم گرفتم روزقبلش اين همه تو خيابونا با
گل باخي گشتم
ها !چيزي پيدا نكردم اما ديروز سه سوته خريدم چون عسل همراهم
بود و مي شد
نظرشو همونجا بپرسم.
ديگه براي امروز كافيه زياد حس نوشتن ندارم شايد بعدا بيشتر حسش بياد
مي خواستم يه سوال بپرسم يادم رفت
راستي اين اسمايلي هايم نيستن مال شما هست؟
پ.ن: آهان يادم افتاد سوالم چي بود: تو ايميلم يه آيدي تبليغاتي هست همهش ميل ميزنه روزي چند تا مي فرسته خسته شدم ني دونين چطور ميشه بلوكهش كنم يه جوري كه ديگه هيچ ايميلي ازش به من نرسه؟
امروز به حول و قوه الهي حالم مقداري تا قسمتي بهتره . امروز سابقه كاريم شد دقيقا دو سال . اول اسفند 84 من اومدم سر كارم و الان براي خودم كلي سابقه دار شدم.
ديروز عصري با مامان و گل باخي رفتيم بيرون .مامان نوبت دكتر داشت براي ديابتش.بعدش كه رفتيم دكتر راهيش كرديم بره خونه و من و گل باخي رفتيم ولگردي.دو سه ساعت گشتيم اما دريغ از يه قلم خريد. دنبال مانتو و بلوز مناسب گشتم كه هر دو رو پيدا نكردم البته يه چيزايي رو مد نظرم دارم ولي گفتم با عسل بريم كه اونم نظر بده بعدش نگه من از اين خوشم نمياد
احساس مي كنم فاصله بين خطها كم شده و نوشته هام به هم نزديكن.نه؟
امروز هم كه آقاي الف هم اتاقيم رفته ماموريت و من تنهام
ديروز بعد از گشتن رفتيم خونه ددي.عسل رفته بود ماموريت .رفتم اونجا شام خورديم، داداشان اومدن ،فيلم ديدن ، خسته شدن، رفتن ،اما.... خبري از عسل نبود آخ كه اگه موبايل داشتي من اينقدر دلواپس و نگرانت نمي شدم عسل!!!!

آقا ساعت 11 اومد سراغم . بنده خدا باز هم گرفتار بوده بود.(درسته؟!!!) هفته پيش كه رفته بود استخر يكي كفشهاشو برميداره مي بره .اين هفته كه دوشنبه شب رفته بود مسئول استخره گفته بود كفشاتون پيدا شده فردا بيا ببرشون الان خونه خودمون هستن
عسل هم ميگه چرا خونه شما؟!!! ميگه كه ديروز كفش نداشتم با كفش شما رفتم.
جل الخالق !!! عسل كه ميگفت احتمالا خودش برشون داشته بعد پشيمون شده مي خواد برام بياره.ديشب هم خواسته قبل از اينكه بياد دنبال من همون ساعتاي 8 و 9، يادش ميفته بره كفشاشو بگيره . بنزينش هم خيلي كم بوده ميگه ميرم و تو برگشت بنزين مي زنم اما افسوس كه بنزينه بهش رحم نكرده وتموم ميشه.
خلاصه زنگ مي زنه به داداش كوچيكهش كه گروه امداد و نجات رو گسيل كنن .اونم با دوستش ميره براش بنزين فراهم ميكنه . خواستن بريزن تو باكش وسيله اي نداشته مياد از تو ماشين از توي اوراقش كه توي يه كلاسوره يه برگ در مياره و مثل قيف ميذاره در باك و بنزين ميريزه اما .... يادش ميره كه كلاسور رو از روي جعبه پشت ماشين برداره و با خيال راحت گاز ميده و راه ميفته...
بعد از اينكه كاملا دور ميشه و كفشاشو مياره و بر ميگرده تازه يادش ميفته كه يه چيزي اتفاق افتاده و يادش ميفته كه وااااااااااااااااي .... تمام مدارك شركتشون و كلي بند و بساطش گم شده بر ميگرده .ميگرده اما چيزي پيدا نمي كنه ... آخرشم دست از پا درازتر مياد دنبال من!
چند روزه خيلي كسري خواب دارم دلم ميخواد يه شب زود بخوابم يا يه روز كه ميرم خونه يه دل سيييييييييير بخوابم اما امروز هم نميشه ،بهم بن دادن بايد امروز ديگه بريم خريد كنيم.
اداره رنگ و بوي عيد گرفته نزديكاي عيد تعداد ارباب رجوعامون كم ميشه و خيلي خلوته .زياد خوشم نمياد از خلوتي.
اما هوا بيرون خيلي بده گرد وخاك شديديه طوريكه شبيه مه شده .ميگن مال خاك عراقه كه اومده ايران نمي دونم راست مي گن يا نه.به هر حال خيلي بده دل آدم مي گيره انگار خفه ميشي.
راستي گوشي 3250 گرفتم كارش خوبه .نمي خواستم گرون بگيرم ولي عسل جون وقتي اين گوشي رو ديد گفت بابا بي خيال بيا همينو بخر . ما هم گفتيم چششششم .كيه كه از همسرش اطاعت نكنه اصلا مگه من جرات دارم رو حرف شما حرفي بزنم

قراره امروز با عسل بريم پولمون رو از بانك مسكن برداشت كنيم بريزم تو حساب بسيجيان مي گن اونجا زودتر وام ميده . واي واي هي داريم قسطهامونو بيشتر مي كنيم ولي خوب نهايتا تا سال 91 يا 92 قسط ميديم چيزي نيست كه.به قول شاعر:اندكي صبر سحر نزديك است....
اقتباس :به قول سمير : TI AMO
سمييييير چطوره؟
