امروز خيلي ناراحتم خيلي خيلي دلم گرفته نه از دست عسلم نه ! از دست يكي ديگه .نه اينكه كسي منو اذيت كرده باشه نه! داره به خودش ضرر مي رسونه .خدايا ... خدايا تو هميشه كنارم بودي هميشه به التماسهام جواب دادي هميشه هر وقت چيزي رو از ته دل ازت خواستم نه نگفتي پس بازم به حرفاي دلم گوش بده و اون چيزي كه ازت خواستم رو برام انجام بده تو به همه چيز قادري تو همه كاري مي توني بكني . پس عاجزانه ازت مي خوام كمكم كن ....
از ديشب علاقه و محبتم به عسل بيشترتر شده خدا رو بابت داشتنش شكر ميكنم ديشب داشت كتاب رهنماي گمشدگان (فكر كنم) رو مي خوند منم خيلي خوابم ميومد اما دوست نداشتم تنهايي برم بخوابم كنارش دراز كشيدم و چرت مي زدم هر جاي كتاب كه براش جالب بود برام بلند مي خوند كتاب در مورد دعاها و سوره هاي قرآنه كه چه حسن هايي دارن مثلا اگه فلان وقت فلان سوره يا فلان دعا رو بخوني چه خوبيي داره.
داشتم تو دلم براش ضعف مي رفتم
هميشه مي ترسيدم نكنه مرد زندگيم آدم بي ديني باشه يا اينكه اهل سيگار يا هر دودي باشه .مطمئن بودم اگه اهل دم ودود هم بود من تا بعد از عقد نمي فهميدم و بعد از عقد هم كاري نمي تونستم بكنم اگه مي رفتم طلاق بگيرم مي گفتم چون شوهرم سيگار مي كشه؟ نه نمي شد... خدايا باز هم شكرت به خاطر عسلم به خاطر اينكه كسي رو سر راهم قرار دادي كه به وجودش افتحار مي كنم .من لياقت اين نعمت رو نداشتم ولي تو از اين چيزا خيلي بزرگتري تو اصلا يه چيز ديگه هستي خدايا به خودت قسم پاچه خواري نمي كنم خيلي دوست دارم .عسلم رو هم خيلي دوست دارم
عسلم! امروز خيلي بيشتر از روزاي ديگه احساس كردم كه چقدر دوست دارم حتي با اين حال كه صبح منتظرت بودم بياي منو برسوني سر كار اما نيومدي و دير رسيدم !!!!! تو عزيز دلمي
پ.ن: چرا به من سر نمي زنيد؟ من ديگه مشكلي ندارم هااااااااااااااااا

سلام عليكم خوب هستيد؟
بالاخره بعد از چند روز تونستم بفهمم مشكل سيستم اينجانب چي بوده .
مرورگر اينترنتم مشكل داره الان كه دارم از يه مرورگر ديگه استفاده مي كنم خيلي خوبه ومشكلي ندارم خدا رو شكر البته امروز كه خوبه خدا كنه ديگه خراب نشه خيلي بده اه اه .دعا مي كنم اين مشكل براي هيچ كدومتون پيش نياد حال آدمو اساسي مي گيره.

ديروز:
باز هم من بد شده بودم و بد اخلاق البته تا عصر خوب بودم اتفاقا خيلي هم سرحال بودم كلي تميز كاري كردم خودمو خوشكل موشكل كردم لباساي عسلو اتو كردم .اما ديدم اي بابا خبري از عسل آقا نيست كجاست پس اين آقا؟ اتفاقي براش نيفتاده باشه آخه اونكه هر وقت دير مياد زنگ مي زنه مي گه كار داره دير مياد.امروز چرا زنگ نزد؟
ساعت 6 اومد خونه منم كه دست خودم نيست يعني اگه حالم خوب نباشه نمي تونم حفظ ظاهر كنم و زود لو ميدم.گفتم به به اومدي .خدا رو شكر.فكر نمي كني من نگرانت مي شم؟
تو نگو بيچاره رفته خون داده حالشم خوب نيست سرش گيجي ويجي ميره امامگه من اين چيزا حاليم بود؟

اخمام رفته بود تو هم خيلي هم بداخلاق بودم از بس وقتاييكه حالم خوبه و سرحالم، خل بازي در ميارم و شيطوني مي كنم تا يه كم ناراحت مي شم و بدخلاق عسل فورا مي فهمه و چونكه قبلا بهش گفتم وقتيكه من ناراحتم نپرس چته چرا ناراحتي خودم خوب مي شم، عسل جون هم ديگه نمي پرسه فقط اونم بداخلاق ميشه .ديشب دوستاشم زنگ زدن گفتن بياين خونه ما شب نشيني!!!! دوستاي عسل عادت دارن خودشون زنگ مي زنن مهمون دعوت مي كنن .ما هم ناچارا رفتيم تو ماشين عسل ديگه خسته شد .گفت مليكااااااااااااااااااااااااا چته؟ گفتم آخه چرا دير اومدي نمي گي من نگران ميشم نمي گي فكرم هزار راه ميره ؟؟ هزار جا زنگ زدم نبودي خوب من تنهايي چه خاكي بريزم تو سرم هااااااااااااااااااان؟؟ البته مكالمه ما حالت دعوايي نداشت آميخته به شوخي حرفامونو زديم. مي دونستم اونم حق داره خوب بيچاره موبايل نداره گوشيش كماكان قطعه ولي منم از خر شيطون پياده نمي شدم اما شوخي شوخي منو توجيه كرد و من هم كيفور شدم .
بعضي وقتا خودم هم از دست اين زودرنجيام از خودم بدم مياد .خيلي خيلي نازك نارنجي و لوس و ننر هستم .ديروز رفته بودم جلو آينه مي گفتم اين مسخره بازيا چيه خجالت نمي كشي ؟ تو ديگه 26 سالته زشته ديوونه .ولي باز هم بي فايده بود .خدا شفام بده.
البته اين وبلاگ ديگه تعطيل است
نه ديگه تعطيل نيست من برگشتم!!!
دوستان دوستاننننننننننننننننننننن
مشكل از بلاگفاي بيچاره بدبخت فلك زده نبود از خود سيستم درب و داغون منه از سيستم ادارهست
الان دارم از سيستم همكارم استفاده مي نمايم.
راستي از خاطراتم بگم:
ولنتاين مبارك ببخشيد با تاخير گفتم آخه مي دونين كه مشكلات داشتم.
روز ولنتاين من وعسل تا شب كاري نكرديم راستش خودم زياد اعتقاد ندارم چونكه مربوط به خودمون نميشه و مال خوارجه اما با اين حال شبش رفتيم بيرون و من هوس گل نرگس كردم رفتيم يه گلفروشي .از شانس بد گل نرگساش تموم شده بود عسل برام يه گل مريم و يه رز گرفت خيلي خوشكلن .مريمه كامل باز شده و شكوفا خيلي نازه. گذاشتمشون تو آب بعد از يكي دو روز هم سرو ته آويزونش مي كنم كه با همون حالت خشك بشه و پژمرده نشه.
ديروز هم قرار بود با دخترعموم و شوهرش بريم بيرون
ما
اصولا زياد ميريم بيرون .شب قبلش زنگيدم به دخترعمو و گفتم كه چيزي نيارن
به دعوت ما به صرف كباب زغالي .به به تو كوه مي چسبه ها.
صبح جمعه كه عادت داريم تا لنگ ظهر بخوابيم و بوس بوس و وول وول كنيم
ناچاراَ ساعت 8 بيدار شدم عسل كه يه چشمش خواب بود يكي بيدار گفت بگير
بخواب بارون مياد كجا بريم منم دوباره از خدا خواسته ولو شدم .اما خوابم
نبرد مي گفتم نكنه اونها پا شن حاضر بشن زشته ما بخوابيم و بيخيال شيم
خلاصه به سختي بيدار شديم و صبحانه خورديم.زنگ زدم به آقاي دخترعمو ديدم
آقا تازه از خواب بيدار شده اونم با صداي زنگ تلفن من!!!!!! گفتش كه
بريم!!!!!!!!!!!! گفتم بارونه هااااااااااا گفت چه ايرادي داره اينجوري
كيفش بيشتره تنوعه
ميريم چادر كمپي مي زنيم .ما هم گفتيم باشه آقا ميريم.
وسايلو با عسل جون مهربون جمع كرديم و راه افتاديم.
اونارو هم برديم و زديم به جاده.بارون مثل سيل مي باريد .استان ما يه
جوريه كه هر شهرستانش يه آب و هوا داره مجبور شديم بريم طرف جنوب استان كه
هوا اونجا گرمتره گفتيم شايد اونجا هوا بهتر باشه تو راهمون يه امامزاده
بود اونجا رفتيم زيارت و ساعت 11 و نيم اينجانب نماز ظهر و عصر خوندم يعني
قبل از اذان از بس كه من زرنگم
واي اينجا پر شكلكه.
آره ديگه رفتيم تا رسيديم يه جاي خوب و خوش آب وهوا .يه درخت هم بود با كمي چمن رفتيم اونجا چادر رو هم برپا كرديم و كباب كنون راه انداختيم .جاي همه خالي خيلي مزه داد اينقد خورديم كه معده من قاط زد ديگه.
از خوش شانسي ما 5 ،6 ساعتي كه اونجا بوديم اصلا بارون نيومد اما تو راه كه برمي گشتييم بارون شروع شد دوباره.تا رسيديم خونه من وعسل دوش گرفتيم .لباسامون انداختم تو ماشين. ظرفها رو هم عسل جون زحمت كشيد و شست .آخه همه چيزمون بوي دود گرفته بود ادم دودي شده بوديم
اينم از اين جمعه ما
پ.ن: از سيستم خودم تو پارسي بلاگ مي تونم پست بذارم كامنت هم ميشه بذارم اما كامنت شما رو با تاخير ميگيرم فكركنم اصلا نمي گيرم ... زنگ زدم بيان درستش كنه مسئولش رفته ماموريت تا يه هفته ديگه.
باورتون میشه؟انگار دارم خفه میشم اعصابم قاطی پاتی شده
الان فهمیدم مشکل از سیستم اداره است .دارم از سیستم همکارم سواستفاده می کنم امروز رفته ماموریت منم اومدم اینجا نشستم دارم پست میذارم.باید بدم درستش کنن
یعنی نمی دونم بگم چشه بگم نمی تونم پست بذارم؟خوب میگن مگه تو بیکاری که پست بذاری؟![]()
حالا که می تونم بنویسم همه حرفام یادم رفته یعنی هول شدم کمی تا قسمتی البته یه وبلاگ جدید هم توی پارسی بلاگ ساختم اونم وضعش بهتر از اینجا نیست چون سیستمم مشکل داره یعنی اکانتم مشکل داره چک کار کنم؟
بهتون که سر می زنم .نمی دونم کامنتهام میرسه یا نه؟
اما برای هر پست دوستام فقط یه بار می تونم نظر بدم جالبه .نه؟ تا حالا این جوریشو دیده بودین؟
سلام
این هفته مث هر هفته نبود
زیاد بهم خوش نگذشت یه جوری بود.
پنجشنبه شب رفتیم خونه داداش
چهارم با بابامینا قرار گذاشتیم واسه جمعه بریم بیرون بابام چند تا کندو داره قرار
شد بریم اونجا ...
جمعه صبح کله سحر ساعت ۸ یکی
در زد عسل خواب بود منم حس نداشتم برم درو باز کنم بعدش تلفن زنگ زد و شماره داداش
عسل رو خوند .که باز هم نتونستم برم جواب بدم آخرش که نه ونیم بیدار شدیم به آقای
خونه گفتم داداشت صبح زنگ زده.بهش که زنگ زد گفته بود واسه تون حلیم آورده بودم در
زدم باز نکردین زنگ هم زدم جواب ندادین.حیف شد یه صبحانه خوشمزه رو از دست
دادیم.
ساعتهای ۱۰ و نیم بود که از
خونه بابای عسل زنگ زدن. خواهرزاده ش بود که با مامانش از کرج اومده بودن .دیگه
قرار شد بریم اونجا بهشون یه سر بزنیم پاک یادمون رفته بود قرار بوده بریم درو
دشت.
رفتیم اونجا خواهرعسل (یا
همون خواهرشوهر) خواب بود آباجی منم زنگ زده بود اونجا سراغ ما رو گرفته بود .بهش
زنگ زدم گفت بابا کجایین مگه قرار نبود بریم بیرون؟بعدشم دیگه راه افتادیم رفتیم
خونه ددی خودم /دیدم اصلا حاضر نشدن و من وعسل الکی اینقدر عجله کرده بودیم کلی
حالمون گرفت.اومدیم تو ماشینو عسل جون هم کلی غر زد که اینا که هنوز آماده نیستن
.گفتم اگه دوست نداری نریم خوب.این یکی.صبح هم که من رانندگی کردم یه غر دیگه هم
زد که تو چرا بلد نیستی پارک کنی آخه .اینم دوتا.اون وسطها هم از دست داداش کوچیکه
یعنی داداش پنجم عصبانی شده بودم.این سه تا.خلاصه همه دست به دست هم داده بودن که
الان که تو ماشین با عسل بودم و داشتیم می رفتیم خونه تا کارت سوخت رو بیاریم باعث
شدن قیافه من این ریختی بشه:
و خودم هم خبر نداشتم دم در خونه خودمون
که رسیدیم عسل نگاهم کرد که بپرسه میری یا برم که قیافه ش این جوری شد:
تو رو خدا ببین چه شکلی شده؟گفتم چی شده؟ گفت
انگار میخوای منفجر بشی.از دست من ناراحتی؟گفتم نه از یه چیز دیگه اعصابم بهم
ریخته.از دست اخوی ناراحتم .عسل هم قبول کرد البته از دست همه ناراحت بودم از
داداش از عسل از خواهر قسمتی هم الکی بود همین طوری.
به هر صورت راه افتادیم
رفتیم که تو راه بارون شروع شد قشنگ بود هر چند مجبور شدیم چادر مسافرتی برپا کنیم
اما خوش گذشت .برای شام هم خونه دخترعموم دعوت بودیم دستش درد نکنه اونجا هم خوب
بود اما من ته دلم غمگین بودم.
پ.ن:احساس می کنم آدم حسودی
هستم البته همه میگن نیستی ولی من ته دلم احساس حسادت به بعضی چیزا دارم .ازاین
خصلت خودم بدم میاد.و نمی خوام این جوری باشم
امروز پنجشنبه است روزیه که همه فکر کنم بهش علاقه داشته باشن آخه فرداش تعطیله آآآآآآخ جون
دیروز عصری که رفتم خونه یعنی عسل منو برد خونه می خواستیم بخوابیم اما نخوابیدیم عسلی پا شد رفت موهاشو کوتاه کنه منم دیگه خوابم نبرد پا شدم رفتم حموم تو حموم افتادم به فکر اینکه واسه خونه خریدن یا ساختن چه گلی بگیریم سرمون... از بس فکر کردم داشتم میفتادم زمین حمومم که تموم شد با همون حوله حموم شروع کردم به راه رفتن توی هال. از این سر می رفتم اون سر دوباره بر می گشتم و مث کسی که داره درس می خونه با خودم حرف می زدم داشتم بلند بلند فکر می کردم
خوب بود عسل خونه نبود وگرنه می گفت زنم دیوونه شده
خودم خنده م گرفته بود گفتم این چه وضعیه رفتم مث آدم نشستم یه گوشه و باز هم فکر کردم...
چهار تا راه حل داشتیم كه همه رو روي كاغذ نوشتم:
۱- مقدار زیادی وام بگیریم و یه آپارتمان بخریم آخه ما که اول زندگيمونه هنوز خودمون مایه تیله نداریم که .بااااااااید وام بگیریم
نتیجه:وام زیاد گرفتن در ابتدای زندگی باعث ایجاد استرس و فشار خواهد شد. پس فعلا عاقلانه نيست.
۲- منتظر بشيم كه اين تعاوني مسكن ها واقعيت پيدا كنه :خوب اين چونكه زمينهاش تو يكي از مناطق زياد خوب شهر نيست راهكار زياد جالبي نيست.
۳- امسال هم بريم مستاجري و رهن كامل بگيريم:باعث ميشه حداقل ۵ يا ۶ تومنمون بخوابه و هيچ سودي برامون نداره دوباره سال بعد همين وضعو داريم تازه اون اخر هم ممكنه صابخونه پولمون رو به موقع نتونه بده اونوقت خر بيارو باقالي باركن
۴- بريم رو خونه باباي عسلي خونه بسازيم و من آيندهمون رو فداي خودخواهي خودم نكنم و با ديد مثبت و اقتصادي به اين قضيه نگاه كنم كه اين آخري از همه بهتر بود چونكه شرايطش عين تعاوني مسكن هاست يعني زمينش مفته و ما فقط بايد پول ساختمون سازي بديم با اين فرق كه خونه بابا وسط شهر و آباديه ...
فوق فوقش اگه اونجا اذيت شدم مي تونيم اجارهش بديم خدا رو شكر ميدونم اگه عسل ببينه من اونجا راحت نيستم يه فكري برام مي كنه ولي خدايي خونوادهش خيلي خوبن و تو اين مدت هيچ بديي ازشون نديدم
پس احتمالش خيلي ضعيفه اذيت بشم آخه خودشون دختر شوهر دادن ميدونن كه چي به چيه...
آخ جون از اين اسمايلي ها دارم آخ جوننننن
خب آره داشتم مي گفتم همه رو بررسي كردم به اين نتيجه رسيدم كه خونه باباي عسل بهترين راه حله.
عسل كه اومد بهش گفتم
اونم تأييد كرد گفت همين كارو مي كنيم انشالله از سال آينده شروع مي كنيم البته قبلش بايد چند ماه بريم خونه باباي عسلي زندگاني بنماييم كه هم نزديك باشيم واسه كاراي خونه سازي هم اينكه چند ماه كرايه الكي نديم.ناگفته نماند عسل از اولشم این فکر تو ذهنش بودبنده خدا ولی به خاطر من روش پافشاری نکرده بود اینو دیشب بهم گفت منم گفتم این چه حرفیه قربان شما آقای خونه هستی هر تصمیمی بگیری منم قبول دارم تو که بد منو نمی خوای قمبولت برم.دیگه تصمیم گرفتیم واسه عید هم سعی کنیم مسافرت نریم که بیشتر پس انداز کنیم
ديشب هم يه مشاوره از داداش عسل كه مهندس عمرانه و دستي بر آتش دارد گرفتيم گفت كه اين جوري بسازين و اين جوري... آخي تو روياهام يه خونه زيبا رو تصور كردم ...چه ميشه !!! همون خانه رويايي گلي بود فك كنم ... دريم هوس
ديگه چيزي به ذهنم نمي رسه برم چند تا دكور ببينم تو اينترنت
آهان رسيد به ذهنم :ديروز در يك حركت آكروباتيك گوشيمو فروختم به يكي ازهمكارام حالا گوشي ندارم
به نظرتون چه گوشيي بگيرم؟در حد ۱۰۰ تومن باشه نه بيشتر
خوب از دیروز بگم:
روزه بودم از اداره که رفتم عسل نیومد دنبالم رسیدم خونه دیدم نیست ماشین هم نبود ساعت ۴ گرفتم خوابیدم ۵ بیدار شدم دیدم عسل هنوز نیومده موبایل هم همراهش نبود نگران شدم آخه همیشه خبر می داد که کجاست اما دیروز زنگ نزده بود...
بعد از چند دقیقه کلید انداخت و اومد تو ... خیالم راحت شد دو دقیقه که دیر می کنه یا خبری ازش نباشه نگران میشم.گفت رفته ماشینو تعمیر کنه
هیچی دیگه بعدش اذان گفتن و منم یه چیزی خوردم . دیشب خونه بودیم اکثرا شبا خونه نیستیم یا خونه بابای خودمیم یا خونه بابای عسل و یا یه جای دیگه به هر حال زیاد خونه نمی مونیم
دیشب باز هم به عسلم گفتم خیلی دوستش دارم و مث یه تکیه گاه محکم بهش وابسته شدم... اگه عسل رو نداشتم چیکار باید می کردم شاید از تنهایی دق می کردم
صبحها ساعتو می ذاریم روی ۶ و نیم و جالب اینجاست که ۱۰ دقیقه بعدش یعنی ۶ و ۴۰ دقیقه پا می شیم امروز صبح باید آشپزی می کردم مجبور شدم همون ۶ونیم پا شم و آب بذارم رو اجاق گاز...دوباره اومدم بخل عسل دراز کشیدم یدفه به فکرم رسید اگه من بخوابم و تو خواب سکته کنم بعد از خواب بیدار شم ببینم رو سر مردم دارم راه میرم و کسی منو نمی بینه وهمه دارن برام گریه میکنن چقد اون وقت دلم برای خودم می سوزه که دیگه زنده نیستم....چشامو باز کردم و زل زدم به عسلم نکنه یوقت بمیرم و از دیدنش سیر نشده باشم...
پ.ن:عکسو عوض کردم اما تو سیتم خودم هنوز عکس قبلیه.
دلم میخواد قالبم رو هم عوض کنم![]()
اما امروز دیگه می خوام بگم:
اون روز که عسل و داداشش اومده بودن اداره دنبال دختر میگشتن من از جلوشون رد شدم و همکارم از پشت صدام زد خانوم... برگشتم ...گفت این آقای ... خواهر شوهرمه و داداشش .میخوان درمورد... ازت سوال کنن(سوال کاری داشتن مثلا)منم خیلی ریلکس گفتم که متاسفانه امروز دارم میرم بازدید فردا تشریف بیارین یا اینکه از همکارام سوال کنین... و رفتم بازدید
فرداش عسل دیگه تنها اومده بود اداره.اومد دم تایپ/ از قضا باز من اونجا بودم اون وقتا خیلی می رفتم تایپ همه ش اونجا بودم سراغ منو گرفت که همکارم گفت اتفاقا اینجاست... رفتم اتاقم عسل هم پشت سر من ...خیلی جالبه اون موقع من چه می دونستم این همون عسل خودمه مرد زندگی منه
رفتیم تو اتاق گفتم آقا برید چند تا فرم هست از نگهبانی دم در بگیرین تا راهنماییتون کنم اونم بجای اینکه بره دم در رفته بود تایپ گفته بود که من گفتم برو از نگهبانی فرم بگیر همکارم هم گفته بود برو بگو نگهبانی کسی توش نیست... برگشت گفت خانم... نگهبانی تعطیله بعدا میام میگیرم...ممنونم و رفت منم کاری باهاش نداشتم فقط یه لحظه توذهن ناخوآگاهم از تیپ و قیافه این ارباب رجوعه خوشم اومده بود ولی خوب توجهی نکردم زیاد برام مهم نبود....
چند روز بعد تو اتاق تنها بودم که یه خانم اومد تو.و شروع کرد به پرسو جو از معیارهای من در مورد ازدواج. کلی جا خوردم هر کاری می کردم نمی تونستم جدی بشم و جواب سوالاشو بدم به نظرم خنده دار میومد تو اداره ازت خواستگاری کنن همه ش می گفتم فرقی نمی کنه فقط پسر خوبی باشه.![]()
بعد از اینکه چند تا چرتو پرت گفتم گفت که من یه داداش دارم این جوریه این تیپیه این سنیه این سوادیه خونواده مون این جوریه و ...حالا نظرت چیه؟
در این اثنا یکی از همکارام اومد تو اتاق و ما مجبور شدیم بریم تو راهرو .
من از وقتی که یادم میاد از اینکه یه پسر قبل از اینکه دختر رو ببینه کسی رو بفرسته براش زن بگیرن به روش سنتی بدم میومد به همین دلیل گفتم خانم شما از کجا میدونی داداش شما از من خوشش بیاد اونکه منو ندیده گفتش که چرا دیده و پسندیده که منو فرستاده می خواسته که خودش نیاد به شما بگه خدایی نکرده بی ادبی کرده باشه.
رفتم تو فکر که خدایا کی بوده اومده منو دیده و پسندیده و من بی خبر بودم چندتا اسم گفتم از ارباب رجوعای مجردی که داشتم اما هیچکدوم نبود.
رفت و گفت تماس میگیرم امروز اخر وقت یا فردا همدیگه رو ببینین.
بعدش رفتم تایپ و انگار نه انگار اتفاقی افتاده .فقط فکرم مشغول بودکه کی می تونه باشه؟![]()
آخه من خبر نداشتم این برنامه همه ش زیر سر همکار گرامی تایپیست می باشد![]()
البته دیدم وقت خداحافظی خانومه رفت دم تایپ و از اونم خداحافظی کرد.
همکارم گفت چیه تو فکری اتفاقی افتاده گفتم نه
گفت این خانومه کی بود تو راهرو باهات حرف زد ؟گفتم هیچکس بابا عقلش سالم نبود اومده میگه داداشم تو رو دیده ازت خوشش اومده نمیدونم کیه داداشش کیه و منواز کجا پیدا کرده چیز مهمی نیست... دیدم یه خنده شیطانی کرد و گفت اگه بگم من خبر دارم چی میگی؟
گفتم از کجا میدونی کیه این خانومه ؟داداشش منو از جا دیده؟توروخدا بگو
که برام تعریف کرد و گفت به خودشون نگو چون قرار نبوده من به تو چیزی بگم .همون پسره که اون روز اومد.... یادته؟ یدفه از جام پریدم وگفتم اون؟
اون که خیلی پسر خوبی بود من قبولیدم ... دیدم خیلی سوتی دادم آبروی خودمو بردم ![]()
اون روز آخر وقت عسل و خواهرش که اومده بود اداره دم در منتظرم بودن و حالا مونده بودم باهاشون برم یا نرم ...آخرش رفتم سوار شدم و یه طوری وانمود کردم که آره من نمی دونستم این اونه ... گفتم شمایی؟
شما که دنبال یه کار اومده بودین اداره...لبخند زد...
تا نزدیکای خونه منو رسوندن واسه اینکه ادرس ازم نداشته باشن دورتر از خونه پیاده شدم بیچاره ها بعدها کلی دنبال خونه مون گشته بودن
دیگه بعدش اومده بودن تحقیق و پرس و جو .ما هم رفتیم و خلاصه این شد که شد...
یه روز از عسل پرسیدم اون روز که اومدم راحت سوار ماشینتون شدم نگفتی چه دختر ریلکسیه اومد سوار شد؟گفت نه اصلا آخه من که تنها نبودم خواهرم هم بود تازه من خیلی هم خوشم اومد که تو آدم بسته و موذبی نبودی .![]()
اهان ... تو همون اوایل نزدیک بود به خاطر مهریه همه چی بهم بخوره خونواده من می گفتن ۱۰۰۱ سکه ولی خودم مخالف بودم من از مهریه بالا خوشم نمیاد عسل ایناهم چونکه یکی از داداشهاش سر مهریه با خانومش مشکل داشته بود بشدت مخالف بودن و می خواستن به همش بزنن که دیگه قسمت این بود که سر بگیره
البته ما کوتاه اومدیم دو طرف از هم خوشمون اومده بود هم من و عسل هم خونواده ها به همین دلیل منصفانه کمش کردیم تا شد ۴۰۰ تا.
آخی راحت شدم چند وقته این حرفا تو گلوم گیر کرده بود.
اول یه مطلب بگم :چند روزه خیلی عسل رو دوست دارم باز هم نمیدونم چرا اما همه ش نگاهش می کنم و تو دلم قربون صدقه ش میرم واقعا خیلی ماهه یه روز فکر می کردم اگه عسل دوست پسرم بود و بعد از یه مدت ولم میک رد باید چه گلی می ریختم تو سرم پس خدا رو شکر می کنم واسه داشتنش واسه بودنش ... دیروز عصر خونه باباش روضه و نذری داشتن من و مامانم و خواهرمو یه زن داداشم رفتیم خونه شون ...
یکی از خواهرای عسل می گفت من ندید بچه تونو دوست دارم یعنی هنوز بدنیا نیومده و هنوز هیچی به هیچی من دوستش دارم و بعضی وقتا فکر می کنم چی براش بخرم ...یهو دلم قیلی ویلی رفت از فکر اینکه بچه داشته باشیم یعنی خودمونیم ها بعضی وقتا دلم میخواد![]()
وااااااااااااای امروز بیرون خیلی سرد بود اومدم اداره گفتم الانه که گرم بشم اما می بینم که شوفاژها خاموشن دارم قندیل می بندم
قراره که با بچه های اداره واسه اردوی ورزشی بریم ساری (تو این برف و بارون) البته باید ۲۹م بهمن به بعد باشه .سری قبل که رفتیم تهران و بچه ها مقام هم اوردن من اگه گفتین چیکاره تیم بودم:
سرپرست ...یعنی عملا هیچ کاره بودم اما همکارا دوست داشتن باهاشون برم نه که من خیلی باحالم
اما این بار دیگه نمیرم دلم نمیاد عسلم روتهنا بذارم چند بار تنهاش گذاشتم رفتم تهران .. یه بار هم با مامانمینا رفتیم مشهد باز تنهاش گذاشتم اما الان دیگه نمی خوام این کارو بکنم اون تهنایی چیکار کنه سری قبل می گفت وقتی خونه نباشی تنهایی حوصله م سر میره خونه بابام هم مث قدیما زیاد راحت نیستم
در نتیجه منظورش این بود که دلش برام تنگ می شه و نمی تونه دوری منو تحمل کنه![]()
آهان امروز دیگه می خوام ماجرای خودم و عسل رو بصورت خلاصه وار تعریف کنم:
پارسال آبانماه بود من تو اون قسمت اداره مون(می دونین که کجاست .. اون جلو...) کار می کردم یه روز از دم در تایپ رد شدم خانوم همکارم با دو تا آقا وایساده بودن دم در .من که رد شدم
آقایان خانمها من واقعا شرمنده شدم همین الان باید برم یه جلسه
اگه امروز برگشتم ادامه میدم ...
فعلا بای![]()
اول سلام (ببخشید)
آره اگه یادتون باشه پنجشنبه گفتم داره برف میاد .زودتر از وقت یعنی ساعت ۱۱ و نیم از اداره زدم بیرون تو اداره جلسه بود با رئیس و همه رفته بودن سالن بالا منم از فرصت استفاده کردم و اومدم خونه... ناهارو با عسلم که اونم زود اومد خوردیمو فورا گوشت و لوبیا رو بار گذاشتم گفتم زود بپزه و جا بیفته ... عسل هم یکی دو ساعت بعدش واسه خرید سالاد ومیوه و چند تا کار دیگه رفت بیرون منم که همه ش تو آشپزخونه بودمو برنج خیسوندم و مشغول بودم یدفه پرده رو زدم کنار دیدم ای دل غافل داره از آسمون گوله گوله برف میاد برف نبود که بوران بود
به عسل زنگ زدم گفتم هوا خیلی بده جایی گیر نکردی تو جوبی نیفتادی؟ گفت که نه ولی داداش ۴ زنگ زده که ممکنه نتونن بیان ماشیناشون گیر کنه گفتم خوب باشه زنگ می زنم بهشون کنسلش می کنم تو هم چیزی نخر بیا خونه... زنگ زدم به داداش ۴ و ۳ که کنسلید فردا ظهر تشریف بیارین... آخه برنج خیسونده بودم وگوشت هم در حال پختن بود و سبزیشم سرخ کرده بودم ... راستی تو قورمه سبزی رب می زنین یا نه؟.
بعد از یه ساعت دیدم اه اه ؟؟؟ هوا خوب شده آفتاب زده برفها هم آب شده دوباره عسل زنگ زد گفت هوا خوبه گفتم بیان غذاتو درست کن دوباره نشتم به آشپزی و عسلی هم که رسید خونه کلی کمک کرد و میوه شست و چید و تو سالاد درست کردن هم کمکم کرد... جونم برات بگه که آره دیگه اومدن و شام خوردیم و چایی هم روش ... که نمی دونم کدوم یکی پرده رو کنار زد گفت واااااااااااااااااااااااای چه برفی میاد امشب اینجا گیر افتادیم پاشین بریم وگرنه شبو اینجا تلپیم... ما هم که تازه اول زندگیمونه به اندازه همه تشک پتو نداشتیم حقیقتش...
ولی خوب خونه مون گرمه و می شد اونجا بمونن . اما هر سه تا داداشهای یکی یه بچه شیرخوار چند ماهه دارن که اگه هر سه می موندن نمی شد سر بر بالین بنهیم....
ساعت حدود ۸ و نیم بود که پا شدن برن حتی میوه هم نخوردن گفتن شاید زودتر بریم بتونیم برسیم خونه ...
راه افتادن رفتن ... بعد از یه ربع دیدم دست از پا دراز تر برگشتن آخه خونه هر سه نزدیک همه و همه شون تو سربالایی هستن ونتونسته بودن در برن... اینقد بهشون خندیدیم که دل درد گرفتم ...
اومدن میوه خوردن و نشستیم به فیلم دیدن باز ساعت ۱۰ بود که داداش بزرگتره فیلش یاد هندوستان کرد و به چند نفر زنگ زد بیان دنیالشون ولی تو این شب برفی کی حاضر بود ازخونه گرمش بیاد بیرون واسه داداش من ... نهایتا داداش کوچیکتره رو مجبور کرد پا شن برن البته ناگفته نماند که خانومش اصرار داشت برن امان از دست زن داداشها ....![]()
خلاصه گفتم اگه این بار رفتین دیگه این درو به روتون باز نمی کنم که برگردین ... رفتن دیگه یعنی دو تا رفتن و وسطی موند ... شبو اونجا موندن و تا ساعت ۲ نشست فیلم دید فرداش هم که جمعه بود با فراغت بال ساعت ۱۰ بیدار شدیم و صبحانه خوردیم ولی اینم واسه خودش یه خاطره شد ... مامانم زنگ زده بود می گفت این چه وقت مهمون دعوت کردنه آخه.... والله چهارشنبه شب که من دعوتشون کردم هوا خوب بود
من باید برم یه مراسم بانوانه خارج از اداره اما بر می گردم![]()
امروز دنیا امن وامانه و داره برف میباره مهمونی رو جلو کشیدیم بنابر پیشنهاد شیرین عسل ...دیشب تو ماشین بودیم یه آهنگی می خوند:
رنگ چشمات عسل
طعم لبات عسل
اسمت که "شیرینه"
اونم بذار عسل
همه چیزش به عسل خودم می خورد بجز اسمش که تو این ترانه شیرینه و لی عسل من اسمش.... است پس به جای واژه "شیرین" در مطلب فوق گفته و خوانده شد: .... البته رنگ چشمای عسل هم یشمیه خوب ما آنرا عسلی فرض می نماییم...
آهان داشتم می گفتم که آره مهمونی رو به امشب عوض کردیم و می گم خورش سبزی درست کنم ... تهنایی
مث اینکه امروز کسی نیست نمی دونم چرا این احساسو دارم شاید چونکه اداره مون خلوته همچین حسی دارم .. هستین؟؟؟
برای عید بابامینا مث دوران جنگ و به یاد اون روزا هر سال چادر می زنن تو در و دشت .. امسال من دیگه عذر موجه دارم که نرم میگم عسل دوست نداره
در حالیکه خودم هم اصلا دوست ندارم صورتم میشه عین آفریقایی ها ...
می خوایم اگه کسی باهامون باشه بریم طرفهای جنوب اهواز و شیراز و اصفهان ... البته اگه بشه خدا کنه بشه خیلی دوست دارم بریم...
دیروز عصر"..."
خونه كه رسيدم ديدم عسل جون كنار شوفاژ واسه خودش گرفته تخت خوابيده منم كه از شب قبل ناهار درست نكرده بودم خودم هم بسيار بسيار گرسنهم بود رفتم سراغ آشپزخونه ببينم آقا ناهار چي خورده .يه ماهيتابه رو اجاق گاز بود و يه بشقاب رو درش بود... رفتم كنارش زدم ديدم.... الهههههههههيييييييييي بميــــــــــــــــــــــــرم.... گوشت چرخ كرده با سيب زميني سرخ كرده بود و خورده بود واسه منم گذاشته بود.. آخـــــــــــــــي مليكا بميره.... يك عذاب وجدان و وجدان دردي گرفتم كه نگو .. با خودم فكر كردم اگه من ديشب تنبلي نمي كردم و يه چيزي درست مي كردم الان عسلم مجبور نبود ار اين بخوره من چه دختر بديم ... يعني چه زن بديم.... بازم بميرم الهي....![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
راستي از همدردي همگي متشكرم واسه معده عسل جون .ديروز رفتم توصيه هاي همه رو بهش گفتم اما ديروز معدهش خوب بود ديشب بهش گفتم عسل جون فردا به جاي استخر رفتن يه سر برو دكتر ببين اين معدهت چشه شايد گفتن بايد عوضش كني بريم يه معده برات پيدا كنيم.. گفت نه امروز خوبه هيچ مشكلي نداره... خودش مي دونه والله معده خودشه اون درد مي كشه اون اذيت مي شه چيكارش كنم دكتر نميره؟؟؟!!!!
ديشب رفتيم خونه بابام .شام دعوت داداش چهارم بوديم تو خونه بابام جالبه نه؟ آره... تو رفتن من رانندگي كردم سر يه چهارراه مي خواستم بپيچم به چپ تا نصفه رفتم و عدل جلو يه پيكاپ اداري متوقفيدم و نگاش كردم
هر چي عسل مي گفت برو ديگه الان مي زنه بهت همونجا موندم....البته خاومش نشد ها فقط وايسادم... بعدش كه رسيديم و شام خورديم ديدم افسردگي بعد از رانندگي گرفتم![]()
خوب يه سوال كامپيوتري دارم : سيستم خواهرجون ساعتش ثابت شده هركاريش مي كنم تغيير نمي كنه آنتي ويروس هم روش نصب نمي شه... از چند نفر پرسيدم گفتن باطريشو عوض كن چونكه زمانش درست نيست در نتيجه آنتي ويروس هم روش نصب نميشه اما يكي گفت اگه خودت باطريشو عوض كني شارژش تموم ميشه!!!!! نمي دونم منو سر كار گذاشت يا يه چيزي حاليش بود حالا اگه كسي در اين زمينه تجربه يا تبحر داره برام بگه لطفا پلييييييييييييييز![]()
![]()
![]()
راستي گلي جون آره خونوادهم پرجمعيته ۵ تا داداش دارم يه خواهر يه مادر يه پدر
البته يه مامان باباي ديگه هم جديدا پيدا كردم مال عسل![]()
براي جمعه شام ميخوام سه تا داداشامو دعوت كنم موندم چي درست كنم البته حوصله درست كردن دو نوع غذا رو ندارم داداشامم كه غريبه نيستن خوب سختمه نمي تونم يه نفرم دست تهنا ....
امروز منم مي خواستم از ازدواجمون بگم و نحوه آشناييمون اما نشد حرف داشتم بزنم
بعدا ميگم...
ديروز هم صبح اومدم يه پست بذارم ديگه نشد يه ماموريت واسهم پيش اومد از اداره رفتم تا آخر وقت.
ميگم من كه از همه گفتم البته بجز الهه جون كه اون هم چونكه جز لينكهام نبود فراموش شد حالا يكي هم راجع به ما بگه يه كم از ما انتقاد كنه البته اگه از يه كم هم بيشتر شد مشكلي نيست ما مي پذيريم![]()
ديروز از اداره كه رفتم در مجاورت آقاي عسل همسر خوابيدم اولش كه به سختي خوابم برد بعد از يه ۱۵ دقيقه هم كه داداش عسل جون زنگ زد و مشغول صحبت شدن ديگه خواب از سرم پريد و به جاش يه سردرد خفيف گرفتم بعدش هم كه عسل آقا بلند شد رفت استخر و منم تهنا شدم از تنهايي تو خونه خيلي بدم مياد فكراي ماليخوليايي ميان سراغم و حالمو مي گيرن نمي دونم چرا وقتي تنها ميشم افكارم منفي ميشه بد مي شه ...
ديروز براي اينكه از اين افكار نكنم و حال خودمو نگيرم شروع كردم به اتو كشيدن لباساي عسلي بعد هم شام درست كردم و يه كم به خودم رسيدن كردم و صفايي دادم تا از تهنايي در بيام
تا اينكه عسلم برگشت شام هم چيز زيادي نخورد
اين معده عسل خان منو ديوونه كرده هر چي مي خوره معدهش ورم ميكنه و نمي دونم رودل مي كنه و قاطي پاطي مي شه نميدونم بايد چه غذايي درست كنم كه به روحيه حساس و لطيف معده همسرجان برنخوره كسي مي دونه چشه؟؟؟ يكي ميگه دريچه معدهش گشاد شده يكي ميگه اسيد معدهش بالاست ... يكي مي گه عسل كوهي بخوره خوب ميشه يكي ميگه شام هيچي نخوره خوب ميشه ...
نمي دونم والله چيكاركنم واسهش هر شب من عزا دارم كه چي درست كنم معدهش ناراحت نشه...
تو دانشگاه يه سال يعني همون سالهاي اول با چند تا از بچه هاي دانشگاه يه كنسرت كردي برگزار كرديم منم تو گروه كر بودم اما فيلمشو نداشتم تا اينكه چند روز پيش دخترعموم منو با دادن فيلم كنسرتم ذوق زده كرد. از طريق يكي ازدوستاش كه دانشگاه ما درس خونده بود و فيلم رو داشت اونو برام پيدا كرده بود خيلي خوشحال شدم كلي ذوق كردم ... روز بعدش كه با عسل داشتيم نگاش ميكرديم يهو گفتم عسل ميگم خوبه تو دانشگاه از اين فيلم بد بدا بازي نكرده بودم وگرنه بعد از اين همه سال لو مي رفتم دنيا خيلي كوچيكه ها...
(خوبه عسل از اين حرفاي مسخره من بدش نمياد
) البته بعضي وقتا بدش هم مياد مثلا براش تعريف كردم كه آره يه ارباب رجوع داشتم يه روز منو با عينك ديده روز بعد بدون عينك بعد گفته قيافهتون چقد تغيير كرده عينك اصلا بهتون نمياد... عسل يدفعه برگشت گفت تو چرا بهش اجازه دادي همچين حرفي بزنه بهش مي گفتي به تو چه ربطي داره ... آخه نميشه كه آدم با يه ارباب رجوع محترم متشخص اين طوري حرف بزنه ميشه؟؟؟؟
ديشب بابامينا و داداش چهارمي اينا با ني ني شون اومدن خونهمون كلي مشغول شديم تا اخر شب...
به عسل ميگم : چرا اينقد منو تهنا ميذاري تو خونه ؟
- خوب كار دارم نميشه كه همهش بشينم تو خونه بايد برم دنبال كارام
- پس من تهنايي چيكاركنم؟
- خوب يه بچه بدنيا بيار از تنهايي در مياي![]()
- ![]()
![]()
![]()
![]()
اِ؟ حتما اين كارو مي كنم
- اوه اوه تا شيكمت بشه ۱۰ تا شكم.... اَه اَه چقد زشت ميشي اون وقت
-
![]()
![]()
![]()
اول از گلی میگم همون گلی که سنش کمه فکر کنم دانش آموزه و اولین گلی بود که شناختمش از اون پستی شناختمش که درمورد داداش بدجنسش نوشته داداشش که وقتی ازش خوندم چندشم شد گلی جون از من ناراحت نشو داداشت خیلی آدم.... بماند ولی خوب از اون موقع تا حالا بهت سر می زنم و پستاتو دنبال می کنم از مهتابیتم یه کم دلخورم چون تحویلت نمی گیره البته میدونی من کلا با داشتن بی اف موافق نیستم ولی خوب هرکسی نظر شخصی خودش رو داره من نظرم اینه که دخترا تو این جور روابط اکثرا بازنده هستن چون قلبا به طرف دل می بندن ولی پسره بیشتر واسه تنوع و خوش گذرونی با دختره دوست میشه.....به هر حال قلم گیرایی داری و خوب می نویسی...
الهه(عاشقانه های من برای همسرم) که ماشاالله هزار ماشاالله همیشه سرشار از انرژی عاشق آقای همسر و شاد و شنگوله هر روز عشقشو به یه زبون جدید بیان می کنه ... وقتی وبلاگتو میخونم طراوت می گیرم و منم عاشقتر عسلم میشم...
سمیر (دور از تو می نویسم) همسن و سال خودمه واسه همین باهاش احساس نزدیک بودن می کنم دوران عقدش شبیه دوران عقد خودمه مث من داره تو این دوران همه ش غصه می خوره منم اون وقتا زیاد با عسل اجازه راحت بودن و بعبارتی زن و شوهر بودن نداشتم یعنی خونه بابای خودم نمی ذاشتن آخه من ۴ تا داداش و بابا و مامان سخت گیری داشتم که دائم مراقبم بودن حالا نمی دونم سمیر هم به اندازه من اذیت میشه یا نه .. به من که خیلی سخت گذشت ولی باز هم خوب بود باز هم خاطره ش برام مونده و از یادآوریش قند تو دلم آب میشه....
دومین گلی (روزنوشتهای ما)که تا اونجایی که معلومه بعد از یه کشمکش سخت به آقا وحیدش رسیده و خیلی خیلی زود نخود دار شد مبارکت باشه گلی جون ان شا الله قدمش خیر باشه اما... زود اقدام کردی شیطون....
اما گلی سوم(روزانه های ما)که باز هم با خودم همسنه یه دختر درسخون که همه خاطراتش رو خوب یادشه و اونا رو مدام مرور می کنه راستی گلی حالا یادم افتاد تو حتما ترکی حرف می زنی آره؟ کیفین یاخچده؟
خیلی راحت به آقای همسرش ابراز محبت می کنه کاش منم می تونستم راحت به عسلم بگم چقد دوسش دارم البته میگم ها اما احساس می کنم کم می گم ....
مستانه(کلبه عشق) از من ۲ سال کوچیکتره ولی وجه اشتراکش با من خردادی بودنشه الان هم که داره تو دوران غمگینی و بی حوصلگی به سر می بره این از خصلتهای بد خردادیاست که دائم تغییر حالت میدن یه روز الکی شادن یه روز الکی غمگینن ... مستانه جان امیدوارم هرچه زودتر بشی همون مسی شاد و شنگول....
ساقی جان که تازگیا باهاش آشنا شدم فکر کنم ساقی هم همسنم باشه راستش هنوز آرشیوتو نخوندم ساقی جان ولی حتما بعدا می خونم
راستی دلم می خواد از تهنا خواهرم گل باخی جون هم بگم از خودم ۷ سال کوچیکتره دانشجوئه قبلا بچه زرنگی بود اما از وقتی رفته دانشگاه خل و چل شده بیخیال درس شده یه جورایی زیادی دانشجو شده با وجود اختلاف سنی که داریم اما خیلی با هم راحتیم تقریبا همه چیز همدیگه رو می دونیم البته بعضی از مسائل زندگی مشترک رو که نمی شه به کسی گفت ولی خوب مابقیش رو می دونه ... تندمزاج و
تنها کسیه که می تونم راحت پیشش غیبت کنم یعنی حرفامون بین خودمون دو تا می مونه واسه همینم احساس می کنم اگه پیشش از یکی بد بگم همونجا می مونه و کسی نمی دونه پس غیبت محسوب نمیشه
توجیه خوبیه نه؟دیگه زیاد جایی از کسی نمی گم خوشم نمیاد پشت سر کسی صفحه بذارم...
یه حرف کوچولو با عسل:
دیشب وقتی از خونه بابا برگشتیم من نشستم جلو تی وی و ساعت شنی نگاه کردم و ظرفها اندر میان ظرفشویی داشتن غل می خوردن تو چه طور دلت اومد در اون شرایط خیلی ریلکس بری مسواک بزنی و بری کنار شوفاژ واسه خودت دراز بکشی اونوقت من بیچاره کزت صفت دل از ساعت شنی عزیز بکنم و برم ظرفارو بشورم و گوشت بذارم تو آرام پز و برنج رو بخیسونم و مسواک بزنم و بیام بخوابم ؟هان؟ تازه اون وسطاش تو با خونسردی بگی
"فدات بشم نمیای بخوای؟"![]()
![]()
![]()
تازه آخرشم که میگم عسل... بله.... تو منو دوست داری؟؟؟
... بگی نه ... ولی بعدش با انگشتت رو پوستم بنویسی دوست دارم....
با دوستای همکلاسیم بچه های دانشگاهمون همون وقتا یه گروه تو یاهو زدیم و تا کنون ایمیلهای گروهی می فرستیم بعضی وقتا بچه ها چیزای جالبی میذارن یکیش همینه که در ذیل جهت استحضار آمده است(بعضی وقتا وب نویسیم با مکاتبات اداری قاط می زنه
)
پرسش: آيا جهنم اگزوترم (دفعکنندهء گرما) است يا اندوترم (جذبکنندهء گرما)؟
اکثر دانشجويان برای ارائهء پاسخ خود به قانون بويل-ماريوت متوسل شده بودند که میگويد حجم مقدار معينی از هر گاز در دمای ثابت، به طور معکوس با فشاری که بر آن گاز وارد میشود متناسب است. يا به عبارت سادهتر در يک سيستم بسته، حجم و فشار گازها با هم رابطهء مستقيم دارند .
اما يکی از آنها چنين نوشت:
اول بايد بفهميم که حجم جهنم چگونه در اثر گذشت زمان تغيير میکند. برای اين کار احتياج به تعداد ارواحی داريم که به جهنم فرستاده میشوند. گمان کنم همه قبول داشته باشيم که يک روح وقتی وارد جهنم شد، آن را دوباره ترک نمیکند .
پس روشن است که تعداد ارواحی که جهنم را ترک میکنند برابر است با صفر.
برای مشخص کردن تعداد ارواحی که به جهنم فرستاده میشوند، نگاهی به انواع و اقسام اديان رايج در جهان میکنيم. بعضی از اين اديان میگويند اگر کسی از پيروان آنها نباشد، به جهنم میرود. از آن جايی که بيشتر از يک مذهب چنين عقيدهای را ترويج میکند، و هيچکس به بيشتر از يک مذهب باور ندارد، میتوان استنباط کرد که همهء ارواح به جهنم فرستاده میشوند .
با در نظر گرفتن آمار تولد نوزادان و مرگ و مير مردم در جهان متوجه میشويم که تعداد ارواح در جهنم مرتب بيشتر میشود. حالا میتوانيم تغيير حجم در جهنم را بررسی کنيم: طبق قانون بويل-ماريوت بايد تحت فشار و دمای ثابت با ورود هر روح به جهنم حجم آن افزايش بيابد. اينجا دو موقعيت ممکن وجود دارد :
۱) اگر جهنم آهستهتر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدريج بالا خواهند رفت تا جهنم منفجر شود .
۲ ) اگر جهنم سريعتر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدريج پايين خواهند آمد تا جهنم يخ بزند .
اما راهحل نهايی را میتوان در گفتهء همکلاسی من ترزا يافت که میگويد: «مگه جهنم يخ بزنه که با تو ازدواج كنم!» از آن جايی که تا امروز اين افتخار نصيب من نشده است (و احتمالاً هرگز نخواهد شد)، نظريهء شمارهء ۲ اشتباه است: جهنم هرگز يخ نخواهد زد و اگزوترم است .
تنها جوابی که نمرهء کامل را دريافت کرد، همين بود
صبح اینترنتم قطع بود شروع کرده به نوشتن توی ورد اما وسطاش دیدم باز دوباره وصل شده و ول کردم اومدم تو بلاگم نوشتم
روز پنجشنبه از همون موجهایی که مستانه رو گرفته بود منم گرفت فکر کردم همه اینجورین اما نه مستانه هم متولد خرداده من خرداد ۶۰ هستم مستانه جون تو چی ؟فکر کنم ۶۲ باشی به هر حال آره حالم رو به راه نبود الکی بداخلاق شده بودم اه اه از این اخلاقم خودم هم بدم میاد چه برسه به شیرین عسلم ![]()
شام هم که چون پنجشنبه شب بود خونه بابای عسل بودیم چون به خاطر فاتحه داداش عسل که دو سال پیش فوت کرده پنجشنبه شب ها یه غذای خوب درست می کنن و اولاد رو دعوت می کنن ما هم رفتیم اما به صورت بداخلاق و بد عنق البته فکر کنم باز از یه کار عسل ناراحت شده بودم که الان یادم نیست چی بوده اهان یادم افتاد عصری که رفتم خونه دیدم عسل دوستشو آورده خونه که همون شوفاژ کذایی که گفتم تهمت خراب شدنش رو عسل به من زده بود درست کنه بعد که درستش کرد ناهارم اونجا با ما خورد و رفتن یعنی عسل رفت که اونو برسونه قبلش گفت من یه فاتحه هم می رم و زود میام منم منتظر بودم زودی برگرده شروع کردم به تمیزکاری خونه همه جا رو برق انداختم وسطهاشم چند بار زنگیدم به عسلک که می گفت ااااومدم همین الان میام....
خلاصه سه چهار ساعت طول کشید و نیومد منم آخر سر گفتم بابا فایده نداره و رفتم حموم ...تو حموم بودم که تلفن هزار و یه دفعه زنگ زد شماره خونه ددی بود شماره موبایل خودم که دست عسل بود شماره خونه بابای عسل که همه ش رو از تو حموم می شنیدم و می دونستم الان نگران میشن که این دختر کجاست چرا جواب نمیده منم عمدا تو حموم ذوق می کردم و جواب نمی دادم آخرش دیدم نه بابا خیلی دارن نگران میشن رفتم جواب دادم خواهر جان خودم بود گفت کجایی بابا عسلت اینجاست و نگرانته گفتم نخیر هیچکدومتون به فکر من نیستین اگه من اینجا تهنایی بمیرم هیچکی نمی فهمه
همین طور الکی ها می خواستم خودمو لوووووس کنم
۱۰ دقیقه بعدش عسل اومد خونه و ناز ما رو کشید و گفت این حرفا چی بود پشت تلفن گفتی ؟؟؟ گفتم کدوم حرفا من که چیزی یادم نمیاد ....
آره دیگه با این حال رفتیم خونه بابای عسلی واسه شام اونجا که رفتیم حالم خوب شد با خواهرای آقا کلی خندیدیم و مسخره بازی در آوردیم
بعد که اومدیم باز من دختر بدی شدم .... ادامه اون کله پاچه ای که دو هفته پیش خورده بودیم رو گذاشتیم تو آرام پز اما.... نمک یادمون رفت بریزیم توش ...
صبح جمعه کله سحر ساعت ۱۱ و نیم بیدار شده و پس از کلی وول الکی خوردن و اذیت کردن همدیگه پا شدیم دیدم اِ اِ؟؟؟ امروز حالم خیلی خیلی خوبه سر حال بودم و شنگول منگول ناهار و صبحونه رو یکی کردیم و کله پاچه رو صرف کردیم .بعدشم عصر با خونواده عسل رفتیم زیارت یه امامزاده که تو شهرمون معروفه قیامت بود اینقد که شلوغ بود
بعد از چند روز که هوا خوب شده بود همه ریخته بودن اونجا اما منو یکی از خواهران شوهر بیرون موندیم نرفتیم زیارت بدلایلی
یعنی هردومون به یه دلیل بود....
تو ماشین که برمی گشتیم نمی دونم چرا ؟؟!!باز هم الکی الکی از عسل بسیار بسیار خوشمان آمد عاشقانه دوسش داشتم باز هم الکی .مث اینکه من آدم نرمالی نیستم تازه اینو فهمیدم![]()
شب هم داداش بزرگش یا همسر و فرزندان اومدن خونه مون و بعدشم که مسلمه ... رفتن ...
راستی دو تا پست مد نظر دارم بنویسم که نمی دونم کی فرصت می کنم یکی در مورد گلی جون و بقیه دوستای وبیم یکی هم در مورد خودم و عسل و ازدواج و اینا....
آخرین روز هفتهست من همیشه پنجشنبه ها رو دوست دارم چون فرداش تعطیله.دیروز از صبح رفتیم یه کلاس که خارج از اداره برگزار می شد و نتونستم پست بذارم و حتی به دوستام سر بزنم هر جا می شینم از دوستام میگم
امروز هم کلاس داریم نیم ساعت دیگه باید برم ..
پریروز با عسل رفتیم بیرون خرید کردیم حدود صد تومن پیاده شدیم و برگشتیم با یکی دو ساعت گشتن تو خیابونا همه مواد مورد نیازمونو خریدیم یه نشست ميزگردي هم با آقا عسل درمورد خونه داشتیم هنوز هم به نتیجه نرسیدیم که چیکار کنیم آخرش من ریش و قیچی رو دادم دست عسل و گفتم هر کاری می خوای بکن من مخالفتی ندارم
نمی دونم والله اگه بخوایم خونه بخریم که حالا حالاها محاله اگه رهن کنیم که هیچ منفعتی نداره میخوام یه کم از خودگذشتگی کنم و بذارم عسل رو خونه باباش خونه بسازه ![]()
آقا! پریروز خونهمون خیلی گرم بود شوفاژ هال رو کم کردم بعد که خواستیم بیشترش کنیم حالا گرم نمیشه عسل خان جان هم میگه تقصیر منه چرا کمش کردم آخه مگه میشه با یه درجه کم و زیاد کردن شوفاژ خراب بشه عجب گیری کردیما![]()
واقعاً خدا پدر اون كسي كه آرام پز رو اختراع يا ابداع يا كشف يا هر چيز ديگه اي كرد بيامرزه خيلي خوبه صبح همه چي رو مي ريزي توش تا عصر كه ميري غذاي مورد نظر آمادهست نوش جان....
من رفتم کلاس
بای بای![]()
دیروز سر کار که بودم عسل آقا زنگ زد و گفت صبح چت شده بود ملکیا
؟؟؟!!! خواب بد دیده بودی منم گفتم آره یه خواب بد دیدم خواب اجنه دیدم
اونم با کمال خونسردی گفت پس همین بوده اینقد صبح بداخلاق بودی وگرنه من که کاری نکرده بودم تو ناراحت بشی![]()
با خودم فکر کردم خدایا این مرد هنوز نمی دونه من چرا صبح اینجوری بودم چرا از دستش دلخورم؟؟؟؟؟!!!!!![]()
کارم که تموم شد و رفتم خونه دیدم باز کنار شوفاژ یه جای گرم و نرم پیدا کرده وگرفته خوابیده ولی من که رفتم تو از خواب بیدار شد و سلام کرد با سردی جوابشو دادم غذا رو گذاشتم گرم بشه دیدم ناهار نخورده اومدم این طرف تر (این طرف تر که میدونین میشه کجا؟یعنی دور از عسل ) تهنایی نشستم و اصلا بهش توجهی نکردم تهنایی هم دراز کشیدم و کاری به کار عسل جون نداشتم آخرش دلش طاقت نیاورد و اومد پیشم گفت ملیکا جان من چی شده چرا اینجوری شدی؟
با خودم فک کردم اگه بگم هیچی کاری درست نمی شه شروع کردم به زرزر کردن که تو منو تحویل نمی گیری انگار یه جغندر پیشته انگارنه انگار من تو این خونه م اگه برات فرقی نمی کنه چرا پریشب اصرار داشتی بیام خونه و .... از این قبیل حرفها که این جور مواقع زنها استفاده می کنن...
اونم به صورت بسیار مظلومانه عذرخواهی کرد و گفت که من دیشب خیلی خسته بودم باور کن نا نداشتم چشامو باز نگه دارم ولی مگه من کوتاه میومدم گفتم نخیر چرا خسته بودی الکی نگو اینقد گفتم تا اینکه عسل قهر کرد حالا نوبت من بود ناز بکشم
ولی کلا تقصیر من بود که خیلی زود دلگیر شدم و حالا هم هر چی می گفت من رو حرفم بودم ....ناهار آوردم گفتم عسل جون پا شو ناهار بخوریم
-نمی خورم![]()
-عسل عسسسسسسسسسل پاشو دیگه
-من ناهار نمی خورم
- عسل
... منم نمی خورم اصلا تا تو نخوری منم لب نمی زنم![]()
که دیگه پا شد و گفت تو چرا اینقد زود همه چی بهت بر می خوره چرا زود ناراحت میشی مگه ما با هم دوست نیستیم؟چرا قرارمونو به هم می زنی آخه من بیچاره یه هفته س تنهام نمی گی عسل ناهار چی می خوره شام چی می خوره شبا تو خونه تنهاس حالا تازه تو هم دست پیش می گیری و قهر میکنی؟؟؟
که ما نیز علیرغم میل باطنی تسلیم شده و معذرت خواهی کردیم و آشتی آشتی![]()
و دوباره زندگی به روال عادی برگشت...چقدر قهر بودن بده اَه اَه...
دیشب هم عسل جون تو این سرما رفت استخر .از آسمون سنگ هم بباره این آقای ما استخرشو ترک نمی کنه.
بعدشم که زهره و شمامش اومدن خونه مون و با هم فیلم دیدیم...
ديشب تا ساعت 10 خونه ددي بودم يعني عسل دير اومد دنبالم رفتن ملاقات داييشو بعدش اومد منو با خودش برد خونه .خونه بابام /داداش دوميه و زنش بودن و چند تا مهمون ديگه .خانومش منو صداكرد گفت بيا اينجا بشين كارت دارم منم رفتم پيشش با اين حرف شروع كرد كه چرا تو مراسمها لباس خوب نمي پوشي چرا به خودت نمي رسي مردم فكر مي كنن عسل نمي ذاره بخري اما من كه مي دونم تو خودت اهل كلاس گذاشتن نيستي منم كلي از عسل دفاع كردم وگفتم اون خودش همهش به من ميگه اينو بخر اونو بخر که البته خداییش میگه من خودمم كه دلم چيزي نمي خواد خودمم كه از لباساي خوشكل و رنگارنگ خوشم نمياد از چشم هم چشمي بدم مياد و در درد دلم باز شد كه چرا داداشام با من خوب نيستن چرا منو دوست ندارن چرا از من بدشون مياد اونم مي گفت نه كي گفته اونها از تو بدشون مياد و همه حرفهاي دلم رو زدم .....
وقتيكه عسل بعد از دو شب اومد دنبالم خيلي خوشحال بودم دارم برميگردم خونه خودمون فكر مي كردم حتما اونم خيلي خيلي خوشحاله و امشب ازم يه پذيرايي درست وحسابي مي كنه تو نگو اون اصلا عين خيالشم نيست اصلا نمي دونه مليكا كيه .....
رفتيم خونه ... ساعت شني داشت پخش مي شد كنار پشتي دراز كشيده بود منم رفتم خودمو زوركي چسبوندم بهش يعني نمي دونستم زوركيه فكر كردم اونم دلش واسه من تنگ شده ....
هر چي خودمو بهش چسبوندم دريغ از يه نوازش يه محبت كه هميشه تو اين وقتا نثارم مي كرد .بعد از چند دقيقه كه ديگه تحملمو نداشت رفت رختخوابهارو آورد و انداخت گرفت خوابيد منم همونجا تنها موندم باخودم گفتم نه خوابش نمي بره تا من نرم پيشش بخوابم با همين دلخوشي رفتم مسواك زدم و اومدم دراز كشيدم ديدم خوابيده و كاري هم به كارمن نداره خيلي كنف شدم يخ كردم از غصه تا يك ساعت فقط گريه كردم و هق هق ........
صبح زودتر از اون بيدار شدم و شروع كردم به آشپزي ديد كه تحويلش نمي گيرم و باهاش حرف نميزنم ميگه مليكا چته ؟؟!!!! حالت خوبه؟؟؟!!!! و بوس وبوس اما اينها ديگه هيچكدوم فايده نداره من از ديشب ازت دلخورم از ديشب كه انگار يه چغندر پيشت دراز كشيده بود... از ديشب كه فكر مي كردم چون شب قبلش خيلي اصرار داشتي بيام خونه ونيومدم حتما حتما خيلي دلت واسهم تنگ شده......
این پست رو واسه دل خودم گذاشتم بعد از چند ساعت حذفش می کنم
