ممنونم از همه دوستای خوبم که به من لطف داشتن و همدردی کردن.ان شاءالله خدا رفتگان همه رو بیامرزه .
امروز بعد از دو روز تعطیلی به سختی از خواب بیدار شدم این دو شبه رو خونه ددی اینام خوابیدم چونکه مامانم رفته بود ولایت و خونه داداشش بود منم شده بودم مامان خونه بابا و عسل آقا رو تنها گذاشته بودم دیشب همهش مي گفت خوب تو بموني خونه بابا كه چي بشه بيا خونه من تنهام اما نمي شد برم چونكه آبجي كوچولو تنها مي موند و آباجي دلش از عسلم نازكتره .....
شب عاشورا يكي از فاميل حليم داشت من و گل باخي رفتيم اونجا حليم هم زديم امسال مامانم عليرغم هر سال حليم باز نذاشت هر سال حليم داشتيم امسال به اميد خدا اربعين خواهيم داشت.انگار طرز نوشتنم عوض شده لفظ قلم شدم
روز پنجشنبه رو مسنجر بودم همين طور الكي آن بودم و كاري به كارش نداشتم كه ديدم يكي از همدوره اي هاي دانشگاهيم داره منو اَد مي كنه منم سر بزنگاه گرفتمش و براش پيغام دادم واي نمي دوني چه جالب بود بعد از ۴ سال از فارغ التحصيلي با يكي از همكلاسيات چت كني .از اول وقت با هم چتيديم تااااااا آخر وقت البته بصورت منفصل نه يكسره ...ايران نبود الان چينه داره دوره دكتراي رشته صرفه جويي در مصرف انرژي مي خونه ترم ۳ هست تو چين واسه تحقيقات رفته بود ولي دانشجوي بورسيه تايلنده و مي گفت اينجا رو به ا ي ر ا ن ترجيح ميدم چونكه اينجا آزادي بيشتره يعني مي گفت تا اونجا بودم نمي دونستم بيرون چطوريه ولي الان كه اومدم پشيمون نيستم البته اون پسره ومسلما بيرون از كشور خيلي راحته اما اگه من مي رفتم حتما پشيمون مي شدم.مممممم اصلا دوست ندارم برم خارج از كشور زندگي كنم .....
خوب تا اينترنته باز قاطي نكرده برم سري به دوستام بزنم ببينم اوضاع از چه قراره و اين دو روزه كي كجاست و داره چيكار ميكنه؟؟؟!!!!!!
همون روز سه شنبه تاریخ ۲۳/۱۰/۸۶ مادربزرگم به رحمت خدا رفت یه ساعت بعد از اینکه پست گذاشتم دادشم زنگ زد و گفت بیا بیمارستان .....
از اون روز تا امروز همه ش گریه دیدم و عزاداری ... خدا رحمتش کنه آخرین جدم بود یعنی پدر و مادر بابام رو اصلا ندیدم پدر مادرم هم سال ۷۰ رفت و امسال هم مادر مادرم .....
دیروز هم نیومدم سر کار ...
درمورد عنوان هرچی فکرکردم چیزی به ذهنم نرسید حالا خوبه من فیلمساز یا کارگردان نشدم وگرنه نمی دونستم واسه فیلمهام چه اسمی بذارم
دیروز هم این اینترنت مسخره وصل نبود خیر سرش اي دي اس ال مي باشد و بايد سرعتش خيلي بالا باشه .به هر حال مي خواستم بگم كه تو شهر ما ۵۰ سانت برف اومد كه تو چند سال گذشته اينقد نباريده بود صبح روز يكشنبه كه باز هم با يه ساعت تاخير اومديم سركار اينجانب بعد از طي مسافت ۱۰۰ متر فكر كردم ديگه زمين نمي خورم و ميتونم راحت قدم بذارم كه يهو كله پا شدم و خوردم زمين جلو چند نفر كه اون نزديكيا شاهد ماجرا بودن چقد خجالت كشيدم البته با كمال خونسري در كمترين زمان ممكن پا شدم و ادامه دادم انگار نه انگار.... ولي ديروز صبح كه پا شدم كتفم درد مي كرد چون وقتي افتادم دستمو تكيه گاهم كردم و بهش فشار اومد
مادربزرگم حالش خوب نيست تو بيمارستان بستريه ديروز زنگ زدم خونهمون از خواهرم پرسيدم چه خبره كه گفت جوابش كردن منم آخر وقت يه ساعت مرخصي گرفتم و رفتم خونه يه دل سيييييير گريه كردم خيلي دلم براش مي سوزه. البته هيچوقت دوست نداشتم تو وبلاگم چيزاي ناراحت كننده بنويسم ولي گفتم اينو بنويسم تا بعدا كه مي خونمش بدونم چه وقتي بوده...(خودمم نفهميدم چي نوشتم)
راستي اگه از حال عسل مي پرسين كه بايد بگم حالش خوب خوبه ممنون پريشب از ساعت ۸ شب نشستيم با هم دو تا فيلم خيلي جالب و ديدني نگاه كرديم بعد از دومي من ديگه كم آوردم و خوابيدم اما عسل آقا يه فيلم ديگه هم نشست ديد سه فيلم پشت سر هم
تازه روز بعدشم كه من عصر رفتم خونه بابامينا بازم دو تا فيلم ديگه ديده بود
من و عسل در تقلای خریدن خونه هستیم اما نمیدونم با کدوم پول یه ۶ تومنی داریم که نمی دونیم چیکارش کنیم البته یه پراید هم داریم اما ... عسل می گه رو سقف خونه باباش خونه بسازیم من می گم یه واحد آپارتمان بخریم ولی خوب پولمون به واحد خریدن نمی رسه اخه تو این شهر عزیز ما خونه خیلی گرونه با وجود اینکه شهر کوچیکی هم هست اما نمی دونم چرا اینقد گرونه... متری حداقل ۵۰۰ تومنه حداقلش ها از این بیشتر خیلی هست خدایا نمی دونیم چیکار کنیم از طرف اداره هم که هر کاری کردم بهمون خونه ندادن خدا لعنتشون کنه![]()
تا میرم واسه دوستان وبلاگی نظر بدم قطع میشه عجب بدبختییه ها
امروز مابا يه ساعت تاخير اومديم سر كار چونكه ديروز از شب پيشش يعني از پنجشنبه شب دائم برف اومد تااااااااااااااا ديشب يعني حدود ۲۴ يا ۲۵ ساعت اوه اوه چه برفي هم بود حالا همه خيابونا يه زده اين استاندار گرامي هم كه دلش نيومد ما بدبخت بيچاره ها رو تعطيل كنه يكي نبود بگه مگه كارمندا جون ندارن يا اينكه جان سختن؟هااااااان؟
با هر مكافاتي بود خودمو رسوندم اداره چونكه ماشين عسل جون چرخاش كهنه شده و آقا دلش نمياد ۲۰۰ تومن بده براش نو بگيره حالا بايد تو اين يخ بندون پياده بيايم بيرون امان از دست اين عسل....
ديروز صبح يه كله پاچه آرام پزي خيلي خيليي خوشمزه خورديم جاي همه خالي بسيار چسبيد صبح روز تعطيل بشيني با آقاي همسرت يه صبحانه كامل بخوري ممممممممم .... تا عصر خونه بوديم ديگه حوصلهمون سررفته بود تو اون برف بسيار تند و زياد زديم بيرون كلي پياده روي كرديم عسل يه بار خورد زمين اما طوريش نشد ولي خنده دار بود .همين طور راه رفتيم تاااااااااا رسيديم خونه خواهر عسل جون وقتي درو باز كردن تعجبيده بودن كه آيا ما دو تا عاقليم كه تواين برف و بوران زديم بيرون؟؟؟!!!!
شامو انداختيم اونجا و سير خورديم بعدشم پا شديم اومديم خونهمون
و لالا كرديم
راستي مدتيه هر كي به من ميرسه ميگه حامله نيستي نمي دونم چه خوابي برامون ديدن به هر كي ميگم نه هنوز زوده بچه ميخوايم چيكار ميگه اي بابا بچه به خونهتون گرما ميده شادي ميده و هزار تا خوبي ديگه..... كم كم دارم وسوسه ميشيم كه دست به كار بشيم ولي نه به اين زوديا ...بعداً.....
پ.ن: این اینترنت من مث اینکه هنوزم حالش کامل خوب نشده همه ش قطع و وصل می شه.کمکککککککککککککککک
خوب الان چون خیلی خوشحالم که اینترنت وصل شده و از طرفی دلم می خواد زودتر به همه سر بزنم نمی تونم ادامه بدم برم به دوستا یه سرکی بزنم و بیام
فعلا بای![]()
![]()
![]()
![]()
من با عرض شرمندگي بايد بگم كه آبروم رفت جلو عسل:
پنجشنبه كه در حالت ناراحتي و دل شكستگي داشتم مي رفتم خونه هوا هم خيلي سرد بود وسط راه ديدم عسل اومده دنبالم سوار كه شدم گفت ۱۰ دقيقه جلو در اداره منتظر شدم نيومدي رفتم تا خونه ديدم اونجام نيستي دوباره برگشتم كه برسونمت سردت نشه
تو دلم گفتم چه همسر مهرباني دارم و ذوقيدم اما حيف امروز يادش نيست و ناراحتيدم.رسيديم خونه با خودم گفتم الانه كه ميگه عزيزم امروزو بهت تبريك ميگم اما نگفت
گرفت خوابيد.... منم ناراحت و غمزده ناهارمو خوردم و كنارش دراز كشيدم گل باخي زنگ زد و بهم تبريك گفت پرسيد جشن گرفتين گفتم نه
عسل يادش رفته .... عسل كه بيدار شد گفت اِ؟؟؟!!! امروز ۲۹مه مليكا يادت نبود تو؟؟ گفتم خسته نباشيد چقد زود يادت افتاد
البته يه طوري گفت كه مي خواست بدونه من يادم بوده يا نه خودش معلوم بود يادش بوده .بعدش كار داشت و از خونه زد بيرون .منم ديگه هر كاري كردم خوابم نمي برد به سرم زد يه كيك درست كنم و شام هم عسلو دعوت كنم بيرون و رينگش رو هم بهش بدم يعني هديه بدم .پا شدم كيكو درست كردم يه آهنگ گذاشتم و خودمو خفه كردم اينقد كه تنهايي ورجه وورجه كردم يعني ر ق ص ي د م خواهر عسل زنگيد گفت شام سمبوسه درست كرديم بيايم اونجا با خودم گفتم خوب بهتر شام هم بيرون نميريم دعوتيم ديگه... تا ........ شب شد و عسل اومد ديدم چند كيلو ميوه گرفته و يه كادو و يه كارت پستال بزرگ خوشكللللللل واي اينقد ذوق كردم كه داشتم ذوق مرگ مي شدم واقعا غافلگير شدم آخه فكر نمي كردم بخواد اين چيزا رو بخره از يه طرفم اون سورپرايز شد چون كيكو درست كرده بودم و يه شمع گذاشته بودم روش و آهنگ گذاشته بودمو آرايش كرده بودم و خلاصه كلي به همديگه حال داده بوديم.... با عسل هم دوباره كلي ورجينگ وورجينگ كرديم مجدداً.خيلي خوش گذشت چند تا عکس هم گرفتیم..
دیروز هم که عید بود و عید همه مبارک باشه.شب واسه یلدا قرار بود بریم خونه بابای عسل اما من ته دلم خیلی دوست داشتم بریم خونه بابای خودم ولی چیزی به روم نیاوردم وقتیکه راه افتادیم اخمام تو هم بود نمی دونم چرا بعضی وقتا بداخلاق میشم دست خودمم نیست ها ولی اینجوریم دیگه فکر کنم مال اینه که متولد خردادم و اخلاق ثابتی ندارم... خلاصهههههه توراه که می رفتیم عسل شیرینی و آجیل و تخمه خرید و رفتیم طرف خونه شون دم در خونه باباش که بودیم عسل یهو گفت اِ فيلم نياورديم امشب با هم ببينيم. بريم از كلوپ دوستم يه فيلم بيارم و دوباره مسيرشو عوض كرد رفت رفت رفت تا.... خيابون بابامينا گفتم عسل جون دوستت اينجا مغازه داره؟
تو نگو مي خواد منو ببره خونه بابام كلك بچه بددددددد![]()
![]()
نمي دونين چقدددددد خوشحال شدم دلم مي خواست همونجا بغ لش كنم اما نمي شد.اون چيزا رو هم واسه خونه باباي من خريده بود و چيزي نگفته بود.بابامينا هم خيلي خوشحال شدن كه رفتيم بهشون سر زديم .آخر شب هم رفتيم خونه باباي عسل و بدين ترتيب عسل جون دو روز پشت سر هم بنده را شرمنده و سورپرايز فرمودن.
ممنونم عسل خان جون كاش منم اندازه تو مهربون بودم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ديروز يعني ديشب به دوست عزيزم مريم جون زنگ زدم داشتيم احوالپرسي مي كرديم كه يهو ناغافل گفت امشب بله برونمه
اصلا باورم نمي شد آخه خيلي يهويي گفت ولي واقعا خوشحال شدم بهترين دوستمه اميدوارم خوشبخت بشه خيلي دختر خوبيه لياقتشو داره ![]()
