تبليغاتX
ترش و شيرين
امروز.... پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 8:2
امروز ۲۹مه عسل صبح چیزی به روی خودش نیاورد..........نمی دونم

ادامه مطلب: گلي جون (سومين گلي كه باهاش آشنا شدم) راست ميگه اصلا كاري به عسل ندارم من خودم جشن ميگيرم :مليكا جون سالگرد عقدتون مبارك باشه ان شااله صد سال ديگه زنده باشين و سالگرد بگيرين.آخي يادش بخير پارسال يه همچين روزي يادمه اومدم سر كار البته پارسال ۲۹م چهارشنبه بود من دلم ميخواست روز تولد عسلم عقد كنيم يعني ۲۵م كه پارسال روز شنبه بود اما اطرافيان مي گفتن شنبه شگون نداره حالا نميدونم اين حرف منشا ديني داره يا نه كه بعيد ميدونم من خودم كه اصلا اعتقاد ندارم به اين چيزا ولي خوب نمي شد حرف بزرگترها رو زمين بندازيم به هر حال افتاد چهارشنبه ۲۹ آذر ۸۵ روزي كه من و عسل مال هم شديم .... صبح اومدم سر كار و يه كم زودتر رفتم خونه البته به همكارام نگفتم كجا ميرم كسي خبر نداشت از اداره رفتم آرايشگاه چون تا قبل از اون اصلاح كلي نكرده بودم بعدشم رفتيم محضر .اون روز هم من هم عسل يادمون رفته بود شناسنامه ببريم اونجايي كه من بايد بله رو مي گفتم عسل نميذاشت بشنوم حاج آقاهه چي ميگه همه‌ش مي گفت حالشو بگير جون من تا چهار پنج بار بله رو نگو ..اذيتش كن... آخرشم نمي دونم بار دوم بود اول بود چندم بود كه گفتم بعلههههههه....بعد از اينكه حاج آقا اون متن بلند بالاي عربيشو خوند و همه چيز انجام گرفت اومدن تبريك گويان...گل باخي كه اومد تا خواست باهام روبوسي كنه اشكهاش جاري شد منم پق زدم زير گريه حالا گريه نكن كي گريه كن.... آخه من فقط همين يه خواهرو دارم و فكر مي كرديم اگه من شوهر كنم ديگه باهم خواهر نيستيم شام هم خونه ما همه دعوت بودن من روم نمي شد كنار عسل بشينم نه به حالام كه از سر و كولش بالا ميرم نه به اون وقتام كه خجالت مي كشيدم بهش دست بزنم.يادش به خير عسل جون نقشه داشت كه بعد شام با هم بريم بيرون ولي دريغ وافسوس كه همه‌ش سرابي بود و بس و خاندان اينجانب با اين چيزا مخالف....طفلكي راه افتاد با باباش اينا رفت خونه.روز بعدشم روم نمي شد بيام اداره موندم خونه اما عسل واسه همكارام شيريني اورده بود وهمه خبردار شده بودن .ديگه شنبه كار من راحتتر بود نياز نبود زياد خجالت بكشم.

اينجا برف اومده زمين يخ كرده اگه هوا خوب بود به بهونه خريد مي زدم بيرون و يه دسته گل بزرگ مي خريدم حيف شد..افسوس.....

پ.ن: عسل جون خيلي وقته وبلاگم رو نديدي و نخوندي چون دسترسي نداري ولي هروقت اومدي اينا ور خوندي بدون كه من امروز به تو هم تبريك گفتم:عسلم سالگرد عقدت مبارك باشه


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

فردا........ چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 11:25
امروز هم که این کامنتا باز نمی شه نمی دونم چرا این جوری شده تا حالا سابقه نداشته .از همه عذر می خوام که کامنت نمی ذارم مال هیچکدومو باز نمی کنه فقط صبح چند لحظه خوب بود بعدش قاط زد.

دیشب از خودم خیلی خیلی خیلی خیلیییی بدم میومد نمیدونم چرا همین طور الکی الکی ... چرا .یه کم می دونم شاید به خاطر اینکه دیروز رفتم تو یه سایت بد بعدشم وجدان درد گرفتم.آخر شب هم که با عسل رفتیم بیرون گشت زدیم نمی دونم چه مرگم شده بود انگار بار اول بود نشسته بودم پشت فرمان دو بار دو ترمز وحشتناک کردم و بعدش...خامووووووووووش. اه اه حالم از رانندگیم به هم خورد خدایی این عسل جون خووب منو تحمل میکنه و هیچی نمیگه. خوش به حالش که رانندگی رو خوب خوب بلده. منم می خواااااااااااااااااااااااام

وقتی که می خواستیم لالا کنیم نمیذاشتم عسل بخوابه دم به دیقه می گفتم عسل دلم گرفته می گفت چرا عزیزم؟؟ می گفتم نمی دونم الکی.....

صبح هم که عسلی رفت ماموریت صبح زود رفت و اینجانب تا هفتو ربع خواب موندم و نتونستم غذای نیمه کاملم رو کامل کنم  عیبی نداره از اداره که رفتم درستش می کنم

فردا روز تولد عشقولانه های منو عسلمه منکه واسه هر دومون دو تا رینگ نقره خوششششششششکل خریدم چون دلم نمی خواد عسل حلقه طلاشو بپوشه .واسه نماز خوندنش میگم البته نه بقیه ش. اما اون هنوز کاری نکرده فکر کنم یادش نباشه 

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

مهمونی سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 9:30
دیروز عصر که از اداره رفتم عسل زودتر اومده بود و خوابیده بود یه ناهار خوردم و از اونجایی که خستگی آشپزی و پیاده روی دیروز تو تنم بود خواستم بخوابم رفتم پیش عسل دراز کشیدم که مثلا بخوابم اما مگه این عسل میذاره .همه ش اذیت میکرد حالا تا من می خوام اذیتش کنم میگه: نه نه اذیت نکن نزن نیشگون نگیر وایسا وایسا صب کن!!!!!! ببین من و تو یه بار نشد مث دو تا آدم بزرگ مودب و موقر بشینیم کنار هم صحبت کنیم اما تا من میگم اِ؟؟؟ راست میگی مؤدب می شوییییییییییییییم دوباره سو استفاده می کنه خلاصه به این ترتیب ادامه داشت و آقا عسل که خودش یه پرس کامل خوابیده بود نذاشت ما بخوابیم.شام هم رفتیم خونه باباش تو راه که می رفتیم گفتم عسل من خسته م زود برگردیم خونه؟؟؟ گفت چشم زود میایم خونه ..... دودقیقه بعد دوست جونش زنگ زد و گفت امشب بیایین خونه ما بچه ها همه هستن عسل جون هم که فقط دودیقه قبلش به من قول داده بود زود بریم خونه جواب داد که چششششششششششششم آقا سجاد تو جون بخواه اگه میخوای همین الان میایم عسل بدجنس بدجنس بدجنس مگه تو قبلش به من قول نداده بودی زود بریم خونه و من بخوابم هان؟؟؟ دیگه ناچاراً بعد شام رفتیم اونجا همه دوستاش بودن با ما می شدیم ۶ زوج . که از همون اول مردا میرن تو یه اتاق مشغول ورق بازی میشن تاااااااااا پاسی از شب. اما دیشب خیلی خندیدیم::: موبایل یکی از دوستای عسل مزاحم تلفنی داشت واسه  ش اس ام اس عشقولانه می فرستاد گوشیش پیش خانومش بود .خانومش هم بیچاره داشت از حرص میمرد.بهش زنگ میزد ساکت میموند خود اونم زنگ میزد باز هیچی نمی گفت هر چی می گفتیم بابا حتما از دوستای خودشه داره اذیت می کنه قبول نمی کرد همه ش راه می رفت و نقشه می کشید که جواب اس ام اساشو چی بنویسه.آخر شب ما همه مون دیگه کلافه شدیم گفتیم بیا از خونه اینا زنگ بزنیم ببینیم مرده یا زن.اولش قبول نمی کرد می گفت شوهرم بفهمه ناراحت میشه با هزار خواهش و تمنا راضی شد ... یکی از خانوما زنگ زد و یه اسم الکی گفت ....فهمیدیم طرف مرده داره اذیت میکنه....بعد از چند دقیقه اس ام اس زد که: این کی بود زنگ زد؟؟؟!!!!!! چشمامون از کاسه زد بیرون آخه شماره خونه میزبان رو از کجا میدونست اصلا از کجا حدس زده بود کار صاحب موبایله بوده؟

متاسفانه تا آخر شب نفهمیدیم طرف کی بود و موندیم تو خماری و اومدیم خونه هامون

پ.ن: هر کاری می کنم این کامنت دونی امروز ازدنده چپ پا شده باز نمیشه 

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

تولدت مبارک عسل دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 12:50
دیروز به سختی تونستم نقشه م رو عملی کنم وای وای

صبح که گفتم متاسفانه نتونستم کیک رو بگیرم.حالا مونده بودم عصر با چه ترفندی از خونه بیام بیرون که عسل نفهمه ونگه می رسونمت.... بعد از کلی ای کیو سان بازی گفتم بهترین کار اینه که بگم عصر یه جلسه مهم تو اداره دارم و باید برم تازه واسه شام هم مهمون داشتیم بابامینا و داداش کبیر که از شهرستان اومده بود رو دعوت کرده بودم .از اداره که رفتم اول گوشتارو گذاشتم رو اجاق گاز با شعله کم برنج رو هم خیسوندم و گفتم تو یه همچین روزی که هزارتا کار ریخته سرم اداره هم جلسه گذاشته واسه ما.عسل هم که فکرمی کرد تولدشو یادم نیست با یه حالت پکری گفت که مگه امشب مهمون نداریم؟ گفتم خوب چیکارمیشه کرد حضورمون الزامیه(اینو میگن دروغ مصلحتی) حالا از شانس بد من دقیقا همون ساعت عسل هم می خواست بره بیرون اونم همون مسیری که من می خواستم برم.منم که مثلا جلسه داشتم .... حاضر شدیم با هم رفتیم بیرون تا نزدیک دم در اداره باهام اومد هرچی می گفتم عسل جون تو دیگه برو من خودم میرم می گفت نه عجله ای ندارم خلاصه من بیچاره مجبور شدم فیلمم رو ادامه بدم تا عسل رفت... یه نفس راحت کشیدم و رفتم خرید کیک .با کلی مکافات برگشتم خونه حالا بماند که اتوبوس اشتباهی سوار شدم و کلی دور ممالک مارو چرخوند تا رسیدم خونه خیر سرم می خواستم مسیر نزدیکتری سوار شده باشم.

برگشتم خونه دیدم عسل هنوز نیومده کیکو گذاشتم رو اوپن که از در که وارد شد متوجهش بشه.اما دریغ و افسوس که عسل خان تااااااااااا شب نیومد مجبور شدم بذارمش تو یخچال.بابا اینا اومدن بعدش عسل جون اومد و اون طور که خواستم نشد حیف شد.........

به زودی یه مناسبت دیگه هم داریم :::::::::سالگرد عقدمونه اولین سالگرد عقدمون .به همین راحتی من و عسل یک ساله که ازدواج کردیم چقد زود گذشت و چقد شیرین گذشت

پاهام درد می کنه از بس تو تولد پسر پسرعموم رقصیدم.... واسه تولد عسل نرقصیدم

وای این پست رو صبح شروعش کردم ۱۰ باره ثبت موقت می زنم و میرم ولی این دفعه تمومه

 

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

عسلم تولدت مبارك یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 11:34
سلام به همه دوستای خوبببببم

آخرش تصمیم گرفتم واسه ش کیک و گل بخرم ولی نفهمه تا شب واسه همین امروز صبح رفتم بیرون که براش کیک بخرم از بخت بدم گفتن نداریم تا عصر .خلاصه نقشه م خراب شد.می خواستم گل و کیک رو بگیرم ببرم بذارم تو قابلمه و بذارمش تو تراس که عسل نبینه اما حیف شد حالا می خوام عصر به بهونه جلسه مهم داشتن بیام بیرون و برم خرید کنم .شب هم بابامینا رو دعوت کردم شام بیان خونه ما اگه دیدم راه داره میگم خونواده عسل هم بیان با هم باشیم .

وای هنوز هیچ کاری نکردم عصر باید آشپزی هم بکنم....

پ.ن: آقا ساسان پیشنهادت بیسار جالب بود اما من هدیه عسل رو چند وقت پیش دادم چون خیلی عجله داشتم.الان دیگه فقط گل و کیک خواهیم داشت.

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |