تبليغاتX
ترش و شيرين
سوال چهارشنبه چهارم آذر 1388 8:13
سلام

نمي خواستم پست بذارم اما يه سوال ديشب برام پيش اومد...


خانمها چقدر فكر مي كنيد همسرانتون زن ذليل هستن؟ منصفانه بگين...

با تفاهم اشتباه نشه... به نظر من تفاهم اونيه كه زن و مرد درمورد مسايل مشورت كنن و نظر هر كدوم كه بهتر بود تاييد بشه بدون در نظر گرفتن جنسيت خوب گاهي ممكنه زن بهتر از مرد تصميم گيري كنه و يا بالعكس

اما زن ذليلي اينه كه مرد در بيشتر موارد تصميم گيري رو به عهده خانم بذاره و مطيع و فرمانبرداش باشه .


و نظرتون رو در مورد بقيه دوستان وبلاگي بگين..بگين به نظرتون همسر من و يا بقيه چقدر زن ذليله؟

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

از همه جا سه شنبه سوم آذر 1388 9:18
سلام

چرا من هرچي مي نويسم يه مرحله پرواز ميكنه؟

ديشب همش خواب اداره رو ديدم تا خود صبح! از بس كه فكر مي كنم به اين موضوع... بعد از جابجايي خيلي اعصابم خورد شده بود اين چند روز هم همش دپرس بودم... خودم همش به بقيه مي گفتم واسه اداره خودتون رو ناراحت نكنين اما اين چند وقته كلي اذيت شدم.... تو اين مدت كه اينجا بودم عليرغم اينكه فرت و فرت ازم تعريف مي كنن هيچ مزيتي برام قائل نشدن ... بداخلاق ترين خانم اداره كه همشون از دستش ناراحت و عصبي هستن سال دوم ورودش شده كار مند نمو نه ! اما من تا حالا بگو دريغ از يه تقدير به درد بخور! اينجا انگار خود آدم بايد بره بگه بهم تقدير بدين، نمونه‌م كنين، ارتقا بدين!!!

بماند... ولش كن

آهان ديشب خواب ميديدم اين همكارم ميگه خانم ...! پيماني بودن زياد مطمئن نيست فكر كنم ميخوان اخراجت كنن!!! رفتم پيش رئيس كوچيكه و گفتم فلاني اين حرف رو زده اونم داشت برام دليل و برهان مي آورد و ميگفت نه بابا تو از طرف وزارت استخدام شدي .. گزينش شدي... خيالت راحت!


خيلي كم پيش مياد خواب اداره رو ببينم...

آقا من تازه موبايلم رو به سيستم اداره وصل كردم! البته تا اين چند وقت اخير همه وروديهاي سيستمها قطع بود تازه افتتاحش كردن!

چند تا كتاب از نت گرفتم ريختم رو گوشيم! خيلي جالبه براي وقتايي كه بيكاري و نميدوني چيكار كني به درد ميخوره مثل مطب دكتر، آرايشگاه و اينجور جاها ...

به هر كي هم ميرسم نشونش ميدم! نديد بديدم ديگه خواهر

ديشب باز رفتيم خونه بردار همسر... بابا اونا نميان خونه ما! شايد فكر مي كنن بچه هستيم و قابل ندونن كه بيان.. من دوست ندارم كسي كه نمياد خونه‌م ، برم خونه‌ش! البته بجز پدر و مادر...

ولي اين داداش همسر خيلي وقته خونه ما نيومدن .يه بار به آقا گفتم كه ما چند دفه رفتيم اونا نيومدن منم ديگه نميام.. كلي بهش برخورد!!! ميگه اونا چند سال از ما بزرگترن وظيفه‌مونه بريم!

ديشب هم گفت بريم ديگه نخواستم كل كل كنم.قبول كردم... اما اونجا كه رفتيم به خانمش گفتم! البته هر چند داداش همسر مهربونه ( نه در حق من ، براي داداش خودش خوبه) و زمان خونه ساختن هم كلي كمكمون بود ولي نميدونم چرا تو تمام خونواده آقايي من با اين يك عدد انسان مشكل دارم! باور كنين با خواهراش كه 5 تا هستن هيچكدوم مشكلي ندارم خيلي هم خوب هستن و دوستشون دارم.اما امان از ...

خوب اينم از اين...

امروز بسي خوشحال مي باشيم.. آقايي حقوق خوبي گرفته و خوشحاليم! صبح ازش امضا ميخواستم!

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

دعوا و آشتي يا همون ترش و شيرين! شنبه سی ام آبان 1388 11:47
خوب از اول مي نويسم!!!!

سلام و وقت بخير

از صبح هر كاري كردم بلاگفا نميذاشت وارد بشم يوزر و كد ميخواست هر چيزي هم وارد مي كردم قبول نمي كرد...

خوب چه خبر ؟ حال و احوال؟ كم پيدا شدين كلا همگي!!!

بنده نيز خوب هستم و ملالي نيست... تو اداره خيلي ساكت شدم و همش تو اتاق مي شينم ... دوربينها هم قراره فردا رسما شروع به كار كنند...

رئيس جديدمون از نظر علمي به مراتب بهتر از قبليه ... از دانشگاه آزاد نجف آباد مهندسي يه رشته اي رو گرفته ... خيلي بهتر از قبليه .

رئيس قبلي بشدت قانون گريز بود و مسلك و مرام خودش رو داشت ... با دستور اون و اقدام من، نامه هاي غيرقانوني زيادي  نوشته شده... خدا كنه گير نيفتم يه روزي!!!!

امروز رفتم پيش معاون جديد و بهش گفتم آقا من مجبور بودم در مواردي كاري رو كه مي دونستم خلاف قانونه انجام بدم چونكه رئيس و معاون اسبق دستور ميدادن و من كارشناسي بيش نيستم! گفت عيب نداره زين پس هركسي خواست كار خلافي انجام بده به خودم بگو تا جلوشو بگيرم! كه من انجام نخواهم داد! مجبورم واسه خودم دشمن تراشي كنم!

ديروز اينجا واقعا سرد بود خيلي! خونه‌مون هم خيلي سرده ... گازكشي كل شهر انجام شده به ما كه رسيد زمستون شد و يحتمل بره تا بعد از عيد! سراميكا يخ يخه... تا پايين بخاري روشن نكنن فايده نداره.

در اين سرما با دوستان آقايي رفتيم بيرون.. هرچند من از آقايي دلخور بودم بدين شرح:

پنجشنبه عصر يه عروسي از اقوام دور بنده دعوت بوديم و از اونجاييكه اونا مراسم ما اومده بودن رسم ادب بود كه ما هم بريم.آقامون اولش گفت نه نريم.. بعدش گفت بريم .. بعدش كه من رفتم خونه گفت نريم! نگو مي خواسته اذيتم كنه و قصدش اومدن بوده...

منم كه اول قرار بود با مامانم اينا برم ديدم نه بابا خوشش اومده هر بار منو تنها بفرسته اين تيپ مراسم، لج كردم و گرفتم خوابيدم! اونم خواب بود

يهويي بيدارم كرد و گفت عهههه چرا خوابيدي؟!!!! پاشو بريم عروسي ... منم گفتم نمي خوام و دوباره خوابيدم!

بعدش كه پاشديم و كلي قسم و قرآن و ارواح اين و اون خورد كه قصدم رفتن بوده فقط خواستم حالگيري كنم تو چرا خوابيدي و نقشه منو بهم زدي؟... گفتم واقعا هم عجب حالگيري كردي!

خلاصه همون شب گفت ملي مياي بريم خونه "ش"؟(از دوستانش) گفتم چشششششششششم الان ميام! نرفتم و حالشو گرفتم.... اينجا احساس كردم رامين و روشنك مي باشيم!رفتم پايين و خواهران و مادرش را بر او شورانيدم... آي كيف كردم اونا هم طرف من بودن

ديگه اون شب و روز بعدش من كلي بداخلاق بودم و نامهربون... كلي هم فكراي بد كردم كه آره، من هميشه با اون همه جا ميرم و ميگم چيزي نگم ناراحت بشه اما سالي باري كه من ازش ميخوام جايي بريم ميگه نه دوست ندارم و .... اينا ديگه

جمعه هم دوستش زنگ زد بياين بريم بيرون بازم گفتم نه!نميام! كه خانم دوستش گوشي رو گرفت و با من صحبت كرد ديدم ديگه خيلي زشت ميشه نريم .و رفتيم! اونجا عليرغم سردي هوا خوش گذشت...

دم غروب نشستيم دور آتيش و مردها ترانه مي خوندن با تنبك و دست... 5 زوج و يك فرد! بوديم.كلي هم عكس گرفتيم.

وقتي هم كه برگشتيم آقايي مرا دلنوازي فرمود و گفت ديگر با من اينگونه رفتار نخواهد كرد!باشد كه همين گونه شود

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

اخبار داغ اداري دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 13:54
سلام

دومين پست امروزمه با دو تا خبر داغ تنوري

يكيش اينه كه بعله دوربينها امروز راه اندازي شد به سلامتي واسه اينكه بدونن روزي چند بار ميريم دبليو سي و اتاق همكارها!!

دوم اينكه رئيس كوچك و معاونمون عوض شدن... رئيس جديدمون ماشالله همين هم اتاقي ما مي باشد كه زماني من رو استخدام كرده و يكي از بي نظم ترين نيروهاي اداره هستن! خيلي عاليه .. مدينه فاضله!!!

به بقيه انگيزه ميدن كه دير بيان زود برن مرخصي فرت و فرت بگيرن و كار انجام ندن!

من چرا هميشه زود ميام خدايا!!!! چرا كار انجام ميدم ... چرا مرخصي روزانه نمي گيرم؟؟؟چرا ...

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |

راننده! دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 8:11
سلام عليكم و وقت بخير

راستش ميخواستم بنويسم چقدر درس خوندن و زمان براش گذاشتن سخته كه ديدم ليلا نوشته...

البته مشكل من رفت و آمد زياده ...

اين روزا يه مشكل جسماني هم برام پيش اومده كه نمي دونم چيه و بايد امروز عصر برم دكتر... نميشه توضيحش بدم ...

كلاس زبان اين ترم بهم خوش ميگذره و منتظر تمام شدن وقتش نيستم .. خدايي مربي سطح قبلم قوي نبود يعني طوري بود كه همش مي نشست با بچه ها به شوخي و مسخره بازي مي گذروند ولي اين خانمه جدي تره...

جديدا نمي تونم مثل قبلا ها رانندگي كنم! با ماشين قبليه مسلط شده بودم و تنهايي ميومدم بيرون اما الان نه! آقايي هم همش ميگه چرا نمي توني؟ ديروز از اداره كمي زودتر رفتيم اومد دنبالم ... گفت بيا رانندگي كن منم با كفش پاشنه دار نتونستم خوب رانندگي كنم ... دعوام كرد! از اداره خودشون خسته و ناراحت بود سر من خالي كرد! البته حرفي نزد فقط گفت چرا همش بهونه ميارم كه نمي تونم؟ چرا مث قديم رانندگي نمي كنم؟؟‌ منم پياده شدم و گفتم ديگه اصلا من رانندگي نخواهم كرد!

نوشته شده توسط ملي  | لینک ثابت |