تبليغاتX
ترش و شيرين
سلام عليكم

حال و احوال؟

خوب هستين؟خدارو شكر

من ديروز نبودم .كرمانشاه بوديم

راستش در يه امر خطير تصميم گرفتيم يهويي بريم كرمانشاه البته هدف دكتر رفتن آقايي و خواهرش بود .من و اون يكي خواهرش هم همينطوري رفتيم كه شايد خريد مريد بكنيم.

من بالاخره تونستم يه نايسر دايسر بخرم . فعلا كه باهاش كار نكردم نميدونم چطوريه.ولي خيلي خوب شد خريدم.

براي خواهرك هم يه جفت كفش گرفتم.

ديروز ساعت 7 مثلا هماهنگ كرده بوديم براي آقامون كه بره مطب.ماشالله خود دكتر هنوز نيومده بود اما 500 مريض اونجا بودن منشي بداخلاقش هم كه گفت معلوم نيست كي بياد سر عمله!

آقا ميره بيمارستان خصوصي جراحي كنه از اينطرف نوبت ميده.ميگيم خانوم محترم! ما از شهرستان اومديم فرمودين ساعت 7 اينجا باشين. حالا هم وقتمون كمه بايد برگرديم ميشه زودتر ما رو بفرستين پيش دكتر. ميگه نه دكتر كه نيست فعلا .تازه هر وقت بياد شما آخري!

ما هم پاشديم اومديم. جالب بود اين همه راه رفتيم واسه دكتر .هيچي به هيچي.

آقا من نگران اين همسرم هستم خيلي زود آتيشي ميشه. ديروز تو مطب اينقدر قاطي كرد كه حد نداشت فورا هم پا شد اومد بيرون!هرچه بهش ميگم يه كم خونسرد باش در اين موارد ميگه نميتونم... چه كنم ننه.

در راه برگشت رفتيم گواوور كه شيوا مي شناسه. يه كباب جانانه با دوغ فراوان خورديم به منظور شام. بعدشم كه راه افتاديم يه دونه آلو خوردم. سرم گيج ميرفت تو ماشين همش مي خواستم بخوابم كه وقت بگذره. اما يهويي مث 10 سال پيش حالم به هم خورد كم مونده بود گلاب به روتون بالا بيارم. 5 دقيقه مونده به وطن بود!

ماشين نگه داشتم پياده شدم آخ كه دلم ميخواست همونجا مي موندم.

خوشبختانه اتفاق مربوطه نيفتاد يه كم هوا خوري نمودم و برگشتم تو ماشين.اومديم خونه فورا بدون نماز و مسواك (دختر بد !) خوابيدم خيلي حالم بد بود.

الان خوبم خدا رو شكر.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 9:6  توسط ملي | 
صباح الخير

اومدم بگم يه وقت فكر نكنين من هنوز از آقا دلخورم ها.

پنجشنبه با دلي غمگين و چشمي اشكين از اداره رفتم خونه ددي و تا شب اونجا موندم .بعدش قرار شد خواهري باهامون بياد خونه‌مون . آقايي اومد دنبالمون و اومديم خونه خودمون .

شب هم پيش خواهري خوابيدم و فرصت گله گذاري نشد.

فرداش هم آقا از صبح علي الطلوع رفت كمك داداشش تا عصر و بنده و خواهر تنها بوديم .تا 11 خوابيديم بعدشم يه صبحانه جانانه تناول نموديم و استراحت مطلق! بعدش رفتيم يه چرخي زديم تو خيابونا كه از بس خلوت بود افسردگي گرفتيم. امتحانات خواهري تازه تموم شده بود و عين نديد بديدها روز تعطيل رفتيم بيرون.

من برگشتم خونه و اونم رفت خونه خودشون!

آقايي كه اومد كلي دعوام كرد كه چرا من اينقدر زود مي رنجم و قصدش فقط حالگيري بوده ميخواسته اذيتم كنه . منم گفتم نبايد حتي به شوخي هم دلت بياد اين حرفو بزني.مي گفت تو نبايد دلت بياد كه اينقدر يه شوخي رو جدي بگيري و دو روز خودتو منو ناراحت كني...

خولاصه ديديم كه خيلي پشيمون شده و به زبون بي زبوني داره معذرت ميخواد بخشيدمش. و آشتي كرديم.

اين بود شرح ماوقع .

آخيش چقدر خوبه چند روزه اخبار گوش نميدم نه دروغ مي فهمم نه راست. واقعا موندم به كدوم اعتقادداشته باشم. هر كدوم اون يكي رو محكوم مي كنه. ايران ميگه اونوريا با هم دستشون تو يه كاسه‌ست و دارن از آب گل آلود ماهي مي گيرن.اونا يه چيز ديگه ميگن.

آقا اين فرم قالب وبلاگ من چرا به هم ريخته؟ اين اداها چي چيه كه بلاگفا درمياره؟!

راستي .. ولش كن حسش نيست بنويسم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 9:36  توسط ملي | 
سلام و وقت شما بخير

ديگه از مباحث بيرون بگذريم و گذاري كنيم بر داخل خانواده

امروز از آقايي دلخورم...

ديروز رفته بود خونه داداش كبيرش واسه كمك كه يكي از كارگرها كاتر از دستش در ميره و ران خودش رو سفره مي كنه .. اينم دست تنها بوده مجبور ميشه باهاش بره دكتر و بخيه‌ش كنن .همه مسيرها رو با نيسان رفته بود و اين معطلي باعث اعصاب خورديش شده بود . اين يكي.

بعد كه مياد خونه .... داداش كوچيكش كه چندي پيش مورد اصابت چاقو در دعواي خياباني قرار گرفته و عصب مصب دستش بريده،ميگه من به ضارب رضايت ميدم . باز اين همسر بنده كاسه داغ تر از آش ميشه و ميگه نبايد رضايت بدي .ممكنه دستت تا آخر عمرت مث روز اولش نشه و با هم بگو مگو مي كنن. اين دو.

زنگ ميزنه به خواهرش ميگه خواهر جان اون صد تومني كه من برات كلي دنبالش بودم تا دادگاه برات نوشتش ،چرا نميري تحويل بگيري؟ ميگه وقت ندارم . اين سه.

اما اينا همه به من ربطي نداشت ...همش باهاش كل كل ميكردم و ميخواستم حالش خوب بشه .حدود يه ساعت هم رفتيم خونه باباش و برگشتيم .كلي سر به سرش گذاشتم كه از اون حالت عصبانيت و ناراحتي بياد بيرون.

آخر شب قبل از اينكه مسواك بزنم رفتم باهاش شوخي كنم كه گفت :خسته شدم... گفتم از چي؟ ميگه از زندگي ،از ازدواج ،از تو... يه چند روز برو خونه بابات!!! (البته از اين حرفا ميگه هرازگاهي، به قول خودش با حالت شوخي!) كلي كنف شدم ... سرمو انداختم پايين و رفتم مسواك زدم كه برم بخوابم...

خودش فهميد كه ناراحت شدم اومده مياد ميگه بابا باهات شوخي كردم چقدر تو بي جنبه اي.. ديگه باهات شوخي نمي كنم ...تازه ميگه امروز من اعصابم خيلي خورد شده تو ديگه اذيت نكن. گفتم اذيت نمي كنم ازت فاصله گرفتم كه تو كمتر منو حس كني چون خسته شدي .. ميخوام راحت باشي!!!

به نظر من هر شوخيي يه مقدار جدي هم توش داره حدود 50 درصد. تا يه فكر نياد تو كله آدم كه به زبونش نمياد. حتما راست راستي خسته شده ... من هيچوقت هيچوقت دلم نمياد بهش بگم خسته شدم... ياد حرف شيوا افتادم تو كامنتاي گلي... دلم ميخواد برم يه ماموريت يكماهه تا خوشحال بشه كه يه مدت منو نمي بينه... مردا همين طورين وقتي زياد بري طرفشون و محبت كني ،اونا كم كم فاصله ميگيرن...

خلاصه اينكه امروز خيلي ناراحتم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 8:6  توسط ملي | 
سلام

واقعا كه از دستتون ناراحتم

يه عده كه اصلا آپ نمي كنن

يكي كه وبلاگ حذف مي كنه مثل آقاي 1

يكي هم مثل گلي خانم پستهاشو ورداشته شايد ثبت موقت زده

آخر اين چه وضعي است.اوضاع بيرون كه به هم ريخته اين هم از درون!

اداره رو كه نگو به به به به گل و بلبل و اينا

يه خانم ماشين نويس به خاطر حامي ... بودن ارتقا يافت به كارگزين. ديروز رفتم اتاق مدير يه منشي داره از همين طرفداراي ... ميگه خانم شما با كي بودين؟ هيچي نگفتم يعني خودمو زدم به چپ علي!

ميگه مي خوان پست بالاتر بهت بدن! گفتم شما فقط ما رو بيرون نكنين پست بالاتر نوش جونتون! همين طوري جوابشو دادم.

اومدم پايين به رئيس كوچيكه ميگم فلاني اينطوري گفته! منظورش چيه؟ ميگه بابا اين همه كاره اداره شده گويا! حتما ميخوان تو رو بذارن جاي من!مي خواي برات بنويسم و امضا كنم با ... بودي؟؟؟!!! گفتم صد سال سياه مي خوام ارتقا پيدا نكنم نمي خوام!

اصلا يه بساطي به پا كردن افتضاح.. هيچ فكر نمي كردم اينقدر مهم باشه تو اداره ما كه با كي بوده اي. 

ديروز تو اداره اينقدر سردرد و سرگيجه داشتم كه ساعت 1 مرخصي گرفتم با خواهرجونم رفتيم خونه.بعد ناهار خوابيدم اما توفيقي حاصل نشد. بعدشم رفتم خونه دخترعموم.

مي گفت خيلي لاغر و رنگ پريده شدي. راست ميگه چند وقته احساس ضعف و كم ويتاميني بهم دست داده. آخه من كجا جنبه رژيم گرفتن و شام نخوردنو دارم؟!!!

گويا ديروز تهران آروم بوده نمي دونم والا. همكارمون از ماه عس ل برگشته مشهد بودن. ميگه اونجا هم ناآرومه. از داداشم هم خبر ندارم نميدونم تهران چطوريه....

ديگه اوضاع خيلي غير قابل تحمل شده بابا چرا اينا جونشون رو دارن الكي از دست ميدن؟؟؟؟ فايده نداره كه


+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 9:7  توسط ملي | 
سلام عليكم و رحمه الله و بركاته

اوضاع و احوال چطور است؟

بعد  از يه هفته پرتلاطم ميگم بهتره برگرديم به روال عادي زندگاني

هفته پيش از همه لحاظ بد بود اه اه

پنجشنبه تنهايي واسه خودم رفتم خريد و پولي كه اداره بابت روز زن داده بود رو هاپولي كردم. 100 تومن دادن ،رفتم نصفيشو آب كردم اونم تنهايي

ساعت و شلوار و كفش گرفتم هرسه تاش شد 45 تومن.خوشمان آمد گرون نخريدم! زيبا هم هستن ها .

بعدشم رفتم خونه ددي . شب هم اونجا موندم چون آقامون رفته بود كوه. ميگم باهاش دعوا و جارو جنجال كنم باز ميگم نميشه كه صد در صد مال من باشه.دوستاشم متاهلن ..خانمهاي اونا چرا اعتراض نمي كنن؟

شب خواب ديدم آقايي داره سيگار ميكشه تو خواب اينقدر باهاش دعوا كردم و گريه كردم كه از خواب پريدم!!!

ديروز هم كلا خونه ددي بودم تا شب. خواهري هم كه امتحان داره مخم رو خورده نمود .درس انقلاب رو داشت مي خوند از دوران شاه و اينا ... از دموكراسي و رفراندوم و اينا...

ناهار به مامان كمك كردم خورش سبزي درست كرديم.بد نشد اما زياد هم مورد پسند خودم واقع نشد.

شب هم با آقايي رفتيم خونه داداشش كه داره خونه‌ش رو تغيير ميده واي ياد پارسال خودمون افتادم كه چه سخت بيد.

بعدم اومديم خونه و هر كاري كرديم اين مه واره عزيز هيچچچچچ جا رو نمي گرفت. اي خدا خفه شديم ديگه.

پست قبلي هم به دلايل امنيتي ثبت موقت شد!



+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 8:15  توسط ملي |